فصل‌هایِ عزیز؛
191 subscribers
75 photos
17 videos
1 link
— آن سویِ صفحه، در امتدادِ خیال؛ پناه کاغذی روزهای خاکستری، میان سطرها و قصه‌خانهٔ آبی؛
• حرف‌هایِ تو:

꙳ @DearChaptersbot ⭑
Download Telegram
هیچ وقت، نمی‌فهمم چطور ممکنه کنار کسی این‌همه خوشحال باشی و بعد، این‌قدر ناراحت شی. / ص۳۵۱
🍓3😭2❤1
در مورد اشتباه‌های گذشته کاری نمی‌شه کرد. آدم فقط می‌تونه به خودش بگه دیگه همچین اشتباهی نمی‌کنم و بعد، برگرده سر زندگی‌اش. / ص۳۶۸
🍓3❤1💘1
ولی فکر می‌کنم تو باید کمتر در مورد اینکه چی به بقیه بدهکاری فکر کنی. به این فکر کن که چی به "خودت" بدهکاری. و این دفعه، برای خودت جبران کن. / ص۳۱۲
💘4❤1
آدمی که با دل و جون کار می‌کنه شب با خیال راحت می‌خوابه. / ص۳۴۶
🐳2❤1💘1
واقعاً چه لحظه‌ای توی زندگی مهم‌تر از اینه که کنار کسی باشی که ته قلبت می‌دونی دقیقاً همون آدمیه که می‌خوای؟ / ص۲۷۳
❤3🍓1
انگار می‌خواد با نظم دادن به وسایلش، یه‌جورهایی، به کل دنیاش نظم بده. / ص۳۰۲
🍓3❤1😭1
دوست داشتن مهم‌ترین چیزه. دوست داشتن به این معنی نیست که باید جلوی کسی وایستی. برعکسشه، وقتی کسی رو دوست داری، باید باهاش همراهی کنی. باهاش درگیر نمی‌شی، باهاش حرف می‌زنی. / ص۳۲۹
❤4
اصلاً نمی‌تونم دنیایی رو تصور کنم که توش، من و تو با هم آشنا نشده باشیم. انگار تقدیر این بوده که کنار هم قرار بگیریم. / ص۲۷۳
🍓3❤1
بعضی وقت‌ها که می‌خوای به کسی کمک کنی، مجبوری یه‌کمی سنگدل باشی. / ص۳۵۵
💘3❤1
سرش رو بالا می‌آره و تمام چیزهایی رو که آرزشون رو دارم توی چشم‌هاش می‌بینم. / ص۳۷۷
❤5
تو بگو کنارِ تمام مضامین جهان هم بشینم باز هم هیچی برام ادبیاتِ ایران و اون بغض تؤام با شعف کنار کلمه‌هاش نمی‌شه. این بار کنار زنی از ایران که گردِ جهان گشته کوله ببندیم؟
🕊2❤1🍓1
اما من توی چشم بودا تا می‌توانم اشک می‌ریزم. برای زهرا که در دانشگاه کابل تئاتر خوانده و با وجود زایمان‌های سختی که بدنش را ناکار کرده‌اند، در سرمای زمستانِ بامیان، باید روزی چند بار در حیاط خانه رخت و ظرف بشوید. برای خاموشی خیابان موسیقیِ کابل و صدای خفه‌شدهٔ خنده‌های پل‌سرخ. برای امیدهای ازدست‌رفته و آرزوهای نشده. برای مادری که عزادار دو پسری است که راه اصلی درهٔ پنجشیر را به‌تنهایی روی طالبان بستند. گریه می‌کنم برای نعشی دیگر در جنگی دیگر. / ص ۱۸
💔3❤1
و افغانستان، سرزمینِ اندوه مکرر. / ص ۱۸
💔4❤1
می‌دانم که بین فارسی حرف زدن من و مردم هرات رابطه‌ای وجود دارد اما این رابطه از جنس ماضی بعید است. دیرزمانی است که رابطه قطع شده اما ما هنوز از طریق زبان به هم متصل مانده‌ایم؛ اتصالی نیم‌بند و پادرهوا. / ص ۲۲
💔2❤1💘1
نمی‌دانم چرا افغانستان این‌قدر به خاطره‌ای دور می‌مانَد، مثل خواهر یا برادری که در بچگی داشته‌ای و از دستش داده‌ای. / ص ۲۲
❤1💔1💘1
آدم‌ها و داستان‌ها و رنج‌ها در افغانستان می‌چسبند به تنت و دیگر هرگز رهایت نمی‌کنند تا مطمئن شوند فهمیده‌ای که تا چه اندازه ناتوان و درمانده‌ای. مثلاً مدت‌ها بعد از اشک ریختن در چشم‌های بودا، ممکن است صبح روزی زیبا، موقع شستن صورتت، لحظه‌ای در آینه با خودت چشم در چشم شوی و ناگهان یاد نرگس، دخترک زیبای پای مجسمه‌های بودا، بیفتی و با خودت بلند بلند بگویی «کاش بزرگ نشوی، دختر. کاش هیچ‌وقت بزرگ نشوی.» / ص ۲۵
❤1💔1💘1