« نمیگم تو فوقالعاده زیبایی یا مهربونی یا هرچی. میگم به یادموندنی هستی.» / ص۱۵
🍓2
چون این افکار درست مثل علفهای هرز مزاحم هستن و از یه سرزمین دور دست وارد محیط زندگی من میشن، به من حمله میکنن و بعد ناگهان همهجا رو میگیرن. / ص۴۳
💘3
«نگرانی من رو ناراحت نمیکنه. نگرانی، جهانبینی درستیه. زندگی نگرانکنندهست.» / ص۴۸
🍓3
«در زندگی به جایی میرسید که دیدن زیبایی جهان برایتان کافیست. نیازی نیست عکسش را بگیری یا نقاشیاش کنی یا حتا به بیادش بیاوری. خودش کافی است.» / ص۵۲
💘3
«ديشب روي زمين يخزده دراز كشيدم و به آسمون صاف كه کمى آلودگی نورى داشت، نگاه كردم و گاهی بخار نفس جلوش رو مىگرفت. نه تلسكوپي نياز بود، نه چیز ديگهاى. فقط من بودم و آسمون پهناور. به اين فكر كردم چطور آسمون يه اسم مفرده و انگار فقط يه چیزه. ولى آسمون يه چیز نيست. آسمون همه چیزه و ديشب آسمون به تنهایی كافي بود. » / ص۵۳
🍓3
گفتم: «دست تو نیست. مشكل همينه. زندگی چیزی نيست كه كنترلش دست تو باشه. مىدونى؟» / ص۵۹
💘2
«دارى حرف رو عوض مى كنى.» فقط بهش زل زدم. «حق باتوئه ايزا، "خود" ساده نيست. شايد حتی مفرد هم نباشه. شايد "خود" جمع باشه، اما مگه نمىشه يه مجموعه رو یکپارچه كرد؟ به رنگینكمان فكر كن. يه كمون از جنس نور. ولى در عين حال مىشه گفت هفت كمان از جنس نور داريم كه كنار هم قرار دارن.» / ص۷۵
🍓3
بعد ديدم داره سعى مىكنه دستم رو بگیره. گرفتمش. زير نور ستارههايى بوديم كه سال ها از عمرشون مىگذشت. / ص۸۸
🍓3
هركسى از جذابيت آشكار چشمهاى آبى و سبز لذت مىبره اما چشمهاى قهوهاى ديويس يه عمقى داشت كه چشمهاى رنگ روشن ندارن و دیویس جورى بهم نگاه مىكرد که احساس مىكردم حتماً چیز ارزشمندى هم تو چشمهاى خرمايى من هست. / ص۸۹
🍓3
دوستشون داشته باشید. تکههای این کتاب بهجای همزادپنداری که همیشه در کتابها دنبالشون میگردم بیشتر شبیه تکههاییه که زندگی در هر مرحله ممکنه برامون دیکته کنه و یاد گرفتن و فهمیدنش بهای زیادی داشته باشه؟ یا حداقل خیلی طول بکشه تا درست دیکته کردنش رو یاد بگیری. بقیهش رو با بوسهٔ شببخیر براتون میذارم. 🩶
💘4🍓1
گفت: «دارم فكر مى كنم اين قدر خوبه كه ممكن نيست واقعيت داشته باشه.»
«چی؟»
«تو.» / ص۹۲
«چی؟»
«تو.» / ص۹۲
💘3