فصل‌هایِ عزیز؛
189 subscribers
75 photos
17 videos
1 link
— آن سویِ صفحه، در امتدادِ خیال؛ پناه کاغذی روزهای خاکستری، میان سطرها و قصه‌خانهٔ آبی؛
• حرف‌هایِ تو:

꙳ @DearChaptersbot ⭑
Download Telegram
نمی‌دانست چه بگوید، چه حسی داشته باشد. او لبهٔ پرتگاهی بلند، در جایی بین خندیدن، گریه کردن و جیغ کشیدن ایستاده بود. / ص۳۳۲
💘4
فصل‌هایِ عزیز؛
از جنایی موردعلاقه‌م که توو شب‌هاش ستاره داره؛
از راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب؛ هالی جکسون / نشر نون.
💘2🍓1
فصل‌هایِ عزیز؛
از راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب؛ هالی جکسون / نشر نون.
توضیحات اضافه: این کتاب جلدِ اول از یک سه‌گانه‌ست. کاملاً می‌تونه یک گوشه از قصه برای هر سه جلد میخکوب‌تون بذاره. من هر سه جلد رو دوست داشتم ولی فقط تکه‌های یک جلد رو اینجا می‌ذارم. همین‌طور که شاید بدونید یک سریال هم داره به اسم A Good Girl's Guide to Murder که اکثراً دوستش داشتن اما من هنوز ندیدم‌ش و نمی‌دونم چطور از آب در اومده؟ کنارش برای خودتون یک ستاره بذارید. 💐
💘2🎄1
بریم برای ملاقات با ایزا. دختری که با تمام عجیب بودن‌ش، برام دوست داشتنی بود؛
💘5
اما کم‌کم داشتم یاد می‌گرفتم که زندگی‌ت، داستانی درمورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف می‌کنی. / ص۳
🍓3
بعضی‌وقت‌ها از خودم می‌پرسیدم که چرا از من خوشش می‌آد یا چرا تحملم می‌کنه. اصلاً چرا آدم‌ها تحملم می‌کنن؟ از نظر خودم آدم اعصاب خوردکنی‌ام. / ص۸
🐳3
همه بلدن به چشم آدم نگاه کنن، اما کم پیش می‌آد کسی پیدا شه که دنیا رو دقیقاً همون‌جوری ببینه که تو می‌بینی. / ص۱۰
🍓3
مامان جواب داد: «انگار ذهن تو جای شلوغیه.» / ص۱۱
💘2
« نمی‌گم تو فوق‌العاده زیبایی یا مهربونی یا هرچی. می‌گم به‌ یادموندنی هستی.» / ص۱۵
🍓2
توو بچه بودن و بچگی کردن حرفه‌ای بودم و الآن نمی‌دونم چی هستم. / ص۲۴
🕊2
چون این افکار درست مثل علف‌های هرز مزاحم هستن و از یه سرزمین دور دست وارد محیط زندگی من می‌شن، به من حمله می‌کنن و بعد ناگهان همه‌جا رو می‌گیرن. / ص۴۳
💘3
«نگرانی من رو ناراحت نمی‌کنه. نگرانی، جهان‌بینی درستیه. زندگی نگران‌کننده‌ست.» / ص۴۸
🍓3
«در زندگی به جایی می‌رسید که دیدن زیبایی جهان برای‌تان کافی‌ست. نیازی نیست عکسش را بگیری یا نقاشی‌اش کنی یا حتا به بیادش بیاوری. خودش کافی است.» / ص۵۲
💘3
«ديشب روي زمين يخ‌زده دراز كشيدم و به آسمون صاف كه کمى آلودگی نورى داشت، نگاه كردم و گاهی بخار نفس جلوش رو مى‌گرفت. نه تلسكوپي نياز بود، نه چیز ديگه‌اى. فقط من بودم و آسمون پهناور. به اين فكر كردم چطور آسمون يه اسم مفرده و انگار فقط يه چیزه. ولى آسمون يه چیز نيست. آسمون همه چیزه و ديشب آسمون به تنهایی كافي بود. » / ص۵۳
🍓3
گفتم: «دست تو نیست. مشكل همينه. زندگی چیزی نيست كه كنترلش دست تو باشه. مى‌دونى؟» / ص۵۹
💘2
«من سخت‌ترین کلمه برای معنی کردنه. » / ص۶۹
💘2
«دارى حرف رو عوض مى كنى.» فقط بهش زل زدم. «حق باتوئه ايزا، "خود" ساده نيست. شايد حتی مفرد هم نباشه. شايد "خود" جمع باشه، اما مگه نمى‌شه يه مجموعه رو یکپارچه كرد؟ به رنگین‌كمان فكر كن. يه كمون از جنس نور. ولى در عين حال مى‌شه گفت هفت كمان از جنس نور داريم كه كنار هم قرار دارن.» / ص۷۵
🍓3
گاهی آرایش حس زره پوشیدن بهم می‌ده؛ انگار پشت یه چیزی پنهان شدم. / ص۸۰
💘4
نمى‌دونم چرا، اما هميشه ساعد مردها رو دوست دارم. / ص۸۱
💘3
بعد ديدم داره سعى مى‌كنه دستم رو بگیره. گرفتمش. زير نور ستاره‌هايى بوديم كه سال ها از عمرشون مى‌گذشت. / ص۸۸
🍓3
هركسى از جذابيت آشكار چشم‌هاى آبى و سبز لذت مى‌بره اما چشم‌هاى قهوه‌اى ديويس يه عمقى داشت كه چشم‌هاى رنگ روشن ندارن و دیویس جورى بهم نگاه مى‌كرد که احساس مى‌كردم حتماً چیز ارزشمندى هم تو چشم‌هاى خرمايى من هست. / ص۸۹
🍓3