فصل‌هایِ عزیز؛
189 subscribers
75 photos
17 videos
1 link
— آن سویِ صفحه، در امتدادِ خیال؛ پناه کاغذی روزهای خاکستری، میان سطرها و قصه‌خانهٔ آبی؛
• حرف‌هایِ تو:

꙳ @DearChaptersbot ⭑
Download Telegram
فصل‌هایِ عزیز؛ pinned «از آنی شرلی در اونلی؛ ال.ام مونتگمری / نشر قدیانی.»
DEAR CHAPTER
autumn little magic ;

⭐️ فراخوانِ فصل‌های عزیز

خواننده‌ی عزیز؛ فکر کنم وقتشه یکم با هم جادو بازی کنیم. 🍂

این بار قراره یک کتاب کوچولو و یک نامه
از فصل‌های عزیز راهشون رو پیدا کنن به خونه‌ی یکی از شما.

فقط کافیه این پست رو توی کانالت بفرستی
و بعد، همین‌جا برامون یک کامنت بذاری.
بین همه‌ی کامنت‌ها قرعه می‌کشیم؛ شاید
اسم تو از توی کاغذهای کوچیک بیرون اومد. 💌

همین.
یکم بازی، یکم شانس،
و شاید یک تکه جادو برای تو. ⭐️


— @DearChapters ; 🪾
🍓8🎄3💘2❤1
فصل‌هایِ عزیز؛
داينا گفت: «آن درخت هاى گیلاس را خودش كاشته. او به مادرم گفته بود كه تا میوه دادن آنها زنده نمى‌ماند، ولى خوشحال است كه پس از مرگش آنچه كاشته به زندگی ادامه مى‌دهد و دنيا را زيباتر مى‌كند.» / ص ۱۱۸
من از به جا گذاشتن رَدی از خودم خوشم میاد. مثل چیزی که دایانا اینجا گفت. کتابخونهٔ ما تقریباً پر از کتاب‌هایی‌ه که یک یادداشت دست‌نویس از فرستندهٔ کتاب دارن، مثلاً من نمی‌دونم فلان هم‌خدمت بابا کیه و الآن کجای این سیاره‌ست ولی بابت چیزی که در سی‌سال پیش هدیه داده ازش ممنونم و امیدوارم همیشه کنار روزهاش یک ستارهٔ زیبا برای درخشیدن پیدا کنه چون به من موقع خوندن‌ش در نوجوانی خیلی خوش گذشت. فکر می‌کنم دوست دارم حتی اگر غریبه و دور، رَدی ازم توو قصهٔ آدم‌ها بمونه و حداقل یک نفر چندین سال بعد آسمون رو با یادِ من نگاه بندازه و دَم رو غنیمت بشماره. ( تقریباً هرماه این فراخوان رو اینجا داریم. امیدوارم یک‌بارش نوبتِ تو باشه. 🎄)
🍓6❤1🕊1
از جنایی موردعلاقه‌م که توو شب‌هاش ستاره داره؛
🍓4💘1
آدم‌هایی که دوستشان داری جبر ریاضی نیستند که محاسبه شوند، تفریق شوند، یا با یک ممیز بین خودت و آن‌ها فاصله بیندازی. / ص۱۵
💘6
اما گاهی، به یاد آوردن به‌خاطر خودت نیست، بعضی اوقات، این کار را می‌کنی تا لبخندی را بر لب فردی دیگر بنشانی. دروغ‌های این‌چنینی مجازند. / ص۱۶
🍓3💘1
وقتی بار زندگی سنگین‌تر از آن می‌شد که تنهایی به دوش بکشی، آن‌ها تکیه‌گاه یکدیگر می‌شدند. / ص۲۵
🍓3💘1
کارا فقط در نقش دوست صمیمی‌اش نبود؛ او خواهرش بود. مثل خانه. / ص۲۵
🍓3💘1
پیپ گفت: «ذهن من پرش‌های کوچک انجام نمی‌ده، راوی. پرش‌های ذهن من اندازهٔ اورست‌ان.» / ص۷۷
😭2💘1
جداً جای خوشبختی داشت که نگاه واقعاً نمی‌توانست آدم‌ها را بکشد. / ص۵۹
💘3🍓1
اینکه احساس گناه می‌کنم خوب است؛ نشان می‌دهد اصول اخلاقی‌ام را کاملاً از دست نداده‌ام. شاید هنوز دختری خوب باشم. / ص۸۹
🍓3💘1
راوی آه کشید. «فکر می‌کنم اون‌ها از امید اشتباه می‌ترسن. اگه بخوام راستش رو بگم، من هم همین‌طورم.» / ص۸۷
🍓2💘1
«می‌دونستی وقت‌هایی که روبه‌راه نیستی، از شوخی به‌عنوان مکانیسم دفاعی استفاده می‌کنی؟» / ص۱۸۷
🐳2💘1
مطمئن نیستم دیگر آن دختر خوبی باشم که زمانی فکر می‌کردم هستم. او را در طی این مسیر گم کرده‌ام. / ص۲۵۶
🍓2💘1
راوی گفت: «حالشون خوب می‌شه؟» هنری با ملایمت گفت: «خوب می‌شه. یه فنجون چایی کار خودش رو می‌کنه.» / ص۲۲۰
💘3