فقط به خاطر خودش بود كه موضوع را پنهان مىكردم. مى خواستم قلبش نشكند. ولى وقتى خودش مى خواهد قلبش را بشكند، دیگر كارى از دست من ساخته نيست. / ص ۱۳۷
💘3
آنى و پائول هر دو میدانستند كه آن سوى دروازه خيال پردازى چه سرزمين باشكوهى آرميده بود. و هر دوى آنها كليد ورود به آن سرزمين را در اختيار داشتند؛ سرزمينى كه گلهاى شادمانى در جاى جايش شكوفه مىكردند، آسمان آفتابىاش هرگز ابرى نمىشد، صداى زنگولههايش هرگز گوش خراش نبود و مردمانش همه و همه مهربان و خوش قلب بودند. شناخت چنین سرزمينى كه از شرق تا خورشيد واز غرب تا ماه ادامه داشت، دانشى ارزشمند بود كه در هیچ فروشگاهى فروخته نمىشد. آن توانايى، هديه فرشتهها در زمان تولد بود و گذر زمان نمىتوانست آن را کمرنگ يا نابود كند. زندگی در اتاقی تاريك و نَمور، اما با داشتن چنین قدرتى، بسيار باشكوه تر از زندگی در قصرهاى مجلل، ولى بدون آن توانايى بود. / ص ۱۳۷
🍓2❤1🎄1
شايد دانشگاه در پیچ بعدى جاده باشد، ولى من فعلاً نمىتوانم جاده را بپیچم. اما زياد فكرش را نمیكنم تا غصه نخورم. / ص ۱۳۹
🍓2💘1
- خُب، من دوست دارم دانشگاه رفتنت را ببينم آنى! ولى اگر این اتفاق نيفتاد، نبايد خودت را ناراحت كنى. ما هرجا باشيم باز هم زندگی را خودمان مىسازيم. دانشگاه رفتن فقط كارت را کمی ساده مىكند. گستردگی يا محدوديت مسير ما بستگی به كيفيتى دارد كه به آن مىدهيم نه به جايى كه از آن خارج مىشويم. اينجا... يا هر جاى ديگر... زندگی همواره غنى وپربار است، فقط بايد ياد بگیریم كه چطور دريچه قلبمان رابه روى اين همه نعمت و ثروت باز کنيم. / ۱۳۹
💘2
خانم آلن مىگفت هروقت ايرادى از خودمان گرفتیم، بايد به يكى از امتيازهايمان هم فكر كنيم تا اميدمان را از دست ندهيم. / ص ۱۴۸
🍓2
«حق با توست. هروقت قرار است اتفاق خوبى بيفتد، احساس مىكنم بال درآوردهام و در آسمان اوج گرفتهام، ولى بعد با رسیدن به نخستين مانع، محكم روى زمين مىافتم. ولى، ماريلا! راستش را بخواهى زمانى كه اوج گرفتهام و تا خورشيد بالا رفتهام، آن قدر لذت مىبرم كه ارزش تحمل ضربه سقوط را دارد.» / ص ۱۵۸
💘2
بك بار آنى به ماريلا گفته بود: «به نظر من بهترين و شيرينترين روز، روزى نيست كه همه اتفاقهايش باشكوه، شگفتانگیز يا هيجانآور باشند، بلكه روزى پر از شادىهاى كوچک و ساده است كه يكى پس از ديگری مثل دانه هاى مرواريد از گردنبند پايين مىريزند.» / ص ۱۷۲
❤5
من خيلى عصبانى شدم. خودم مىدانم پریها حقيقت ندارند، ولى اين دليل نمىشود كه به آنها فكر نكنم، متوجه كه مىشويد؟ / ص ۱۷۷
🍓2💘2
« مىدانيد من درباره ماه كامل چی فكر مىكنم؟ فكر مى كنم يك قايق كوچک و طلايى پر از رؤياست.»
- كه وقتى با ابرها برخورد مىكند، بعضى از رؤياهايش مىريزند و توى خوابهاى ما مىافتند. / ص ۱۷۸
- كه وقتى با ابرها برخورد مىكند، بعضى از رؤياهايش مىريزند و توى خوابهاى ما مىافتند. / ص ۱۷۸
🍓3
آنى مشتاقانه گفت: «ايده خوبى است داينا! طورى زندگی كن كه اسمت، حتى اگر در ابتدا چندان قشنگ نيست، زيبا به نظر بيايد و با يادآورى آن خاطرات خوشايند و دلنشينى در ذهن مردم زنده شود. متشكرم داينا!» / ص ۲۰۸
🍓4
قلبم شكست. ولى، آنى! يك قلب شكسته، در زندگی واقعى به دردناكى داخل قصهها نیست. مثل يك دندان آزاردهنده، قابل مداراست... اگرچه تشبيه چندان شاعرانهاى به نظر نمىرسد. گاهی اوقات درد بالا میگیرد و نمیگذارد حتى شبها چشمهايت را روى هم بگذاری، ولى در این ميان گهگاهى اجازه مىدهد فراموشش كنى و از زندگی، رؤياها، پژواکها و شيرينىها لذت ببرى. / ص ۲۱۹
🍓3💘1
اما غم خودم را زیر لبخندهايم پنهان مىكنم. اين بدترين بخش... يا بهترين بخش از زندگی واقعى است آنى! چون اجازه نمىدهد از دست بروى. باعث مىشود همچنان احساس آرامش و موفقيت كنى، درحالى كه دلت مى خواهد غمگیم وسوگوار باشى. / ص ۲۱۹
🍓3💘1
«آه! مسئلهاى نيست؛ بهار آينده دوباره درخت مىكاريم. يكى از ويژگیهاى اين دنيا واقعاً آرامش بخش است؛ همیشه مطئنيم كه بهار ديگری در راه است.» / ص ۲۳۱
🍓3🎄1
فصلهایِ عزیز؛
باز هم کولهبار ببندیم برای جلد دوم نارنجیِ مورد علاقه؟ فصل توسکا و سپیدارهای بلند.
از آنی شرلی در اونلی؛ ال.ام مونتگمری / نشر قدیانی.
🎄2