تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز
مولانا_غزل ۱۱۹۷
تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز
مولانا_غزل ۱۱۹۷
❤3👍1
چون زمین بر پشت گاو استاد راست
گاو بر ماهی و ماهی در هواست
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس
هیچ هیچست این همه هیچست و بس
عطار، منطقالطیر
گاو بر ماهی و ماهی در هواست
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس
هیچ هیچست این همه هیچست و بس
عطار، منطقالطیر
👍3❤1👏1
Forwarded from كانال فرهنگ ،هنر ، خلاقيت ، نوآوري
#تیکه_کتاب
مردان و زنان به شیوهای متفاوت با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند
پیش از آنکه بخواهید خود را در زندگی زناشویی اثبات کنید، بهتر است یاد بگیرید که به برخی تفاوتهای موجود میان عملکرد مردان و زنان توجه کنید. اگر بپذیرید که شما به دو جنس مختلف تعلق دارید و در دو فرهنگ متفاوت زاده شدهاید، در این صورت مانع بروز بسیاری از درگیریهای بیهوده میشوید و رابطه زناشوییتان نیز بهبود مییابد.
📕 #زندگی_مشترک_جرات_می_خواهد
✍ #فردریک_فانژه
مردان و زنان به شیوهای متفاوت با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند
پیش از آنکه بخواهید خود را در زندگی زناشویی اثبات کنید، بهتر است یاد بگیرید که به برخی تفاوتهای موجود میان عملکرد مردان و زنان توجه کنید. اگر بپذیرید که شما به دو جنس مختلف تعلق دارید و در دو فرهنگ متفاوت زاده شدهاید، در این صورت مانع بروز بسیاری از درگیریهای بیهوده میشوید و رابطه زناشوییتان نیز بهبود مییابد.
📕 #زندگی_مشترک_جرات_می_خواهد
✍ #فردریک_فانژه
👍5
انسانها نادان به دنیا میآیند، نه ابله؛ شیوهی آموزش است که آنها را ابله میسازد.
برتراند راسل
برتراند راسل
👍6❤1
Forwarded from گزیده های روزانه
فاجعه ای به نام نوکیسگی
نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:
قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.
لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند.
نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند.
این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.
آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند.
یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند.
نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است.
اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم.
ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی آن ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند.
عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.
بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند.
زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند.
اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.
فاجعه آغاز شده است.
شما صدایش را نمی شنوید.
نوکیسگی از کتاب "تازه به دوان رسيده ها"
از دکتر علی شمیسا
@Dailyselections
نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:
قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.
لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند.
نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند.
این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.
آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند.
یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند.
نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است.
اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم.
ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی آن ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند.
عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.
بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند.
زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند.
اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.
فاجعه آغاز شده است.
شما صدایش را نمی شنوید.
نوکیسگی از کتاب "تازه به دوان رسيده ها"
از دکتر علی شمیسا
@Dailyselections
👍6❤3
زين گونهام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشتهی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـالهی هر عندليب نيست
هوشنگ ابتهاج
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشتهی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـالهی هر عندليب نيست
هوشنگ ابتهاج
👍7
Forwarded from داروین صبوری (Darwin sabouri)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔸دورکیم اینرا فهمیده بود؛ شما در مناسکهای اسطورهای دست به ستایش قدرتهای جمعی میزنید. اندیشههایی که با مناسک جمعی دشمنی میکنند، اندیشمندی که به شما میگوید «نوروز را تبریک نگویید»، «یلدا را فراموش کنید» و «تاریخ ملی میهنتان پوچ و افسانهست» در خوشبینانهترین حالت چیزی از تاریخ و اسطوره نمیداند.
🔸یک سمتِ این دستمال خیس در دستِ نیاکان ماست. در دست تاریخی از تلاشهای جمعی برای معنابخشیدن و خلق فرهنگ. انسانِ بیاسطوره و بیمناسک، انسانِ بیخانه و بیوطن است. انسانی دربهدر در تالارهای تاریکِ تاریخ.
🆔 @darwinsabouri
🔸یک سمتِ این دستمال خیس در دستِ نیاکان ماست. در دست تاریخی از تلاشهای جمعی برای معنابخشیدن و خلق فرهنگ. انسانِ بیاسطوره و بیمناسک، انسانِ بیخانه و بیوطن است. انسانی دربهدر در تالارهای تاریکِ تاریخ.
🆔 @darwinsabouri
👍4
Forwarded from گزیده های روزانه
طرز درست کردن کبریت
بگذار چیزی را به تو بگویم که تا به حال، به هیچکس نگفتهام…
هر یک از ما، با تعدادی کبریت در وجودمان متولد میشویم.
اما خودمان قادر نیستیم آن کبریتها را روشن کنیم.
محتاج شعلهی شمعی هستیم تا آن را بیفروزد، و اکسیژنی که آن را ماندگار کند.
شمع میتواند پیام، کلام، موسیقی یا حتی یک صدا باشد.
اکسیژن میتواند نفس کسی باشد که دوستش داریم.
لحظهای میرسد که این ترکیب شگفت، کبریت وجود ما را شعله ور میکند.
و آن شعله با گرمایی خوشایند، وجود ما را فرا میگیرد…
این آتش برافروخته، غذای روح ماست و آن را زنده نگه میدارد.
کبریتهای ما، اگر به موقع برافروخته نشوند، نم میکشند.
دیگر هرگز روشن نمیشوند.
و روحمان، از سرما و گرسنگی میمیرد.
بخشی از کتابِ "مثل آب برای شکلات" از لورا اسکوییوِل و ترجمه مریم بیات
خاطره :
تئاترِ "مثل آب برای شکلات" شهریور ۱۳۹۵ در تماشاخانه ایرانشهر به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم پشت کوهی و بازی رویا نو نهالی و .. براساسِ همین کتاب اجرا شد! یادش بخیر
@Dailyselections
بگذار چیزی را به تو بگویم که تا به حال، به هیچکس نگفتهام…
هر یک از ما، با تعدادی کبریت در وجودمان متولد میشویم.
اما خودمان قادر نیستیم آن کبریتها را روشن کنیم.
محتاج شعلهی شمعی هستیم تا آن را بیفروزد، و اکسیژنی که آن را ماندگار کند.
شمع میتواند پیام، کلام، موسیقی یا حتی یک صدا باشد.
اکسیژن میتواند نفس کسی باشد که دوستش داریم.
لحظهای میرسد که این ترکیب شگفت، کبریت وجود ما را شعله ور میکند.
و آن شعله با گرمایی خوشایند، وجود ما را فرا میگیرد…
این آتش برافروخته، غذای روح ماست و آن را زنده نگه میدارد.
کبریتهای ما، اگر به موقع برافروخته نشوند، نم میکشند.
دیگر هرگز روشن نمیشوند.
و روحمان، از سرما و گرسنگی میمیرد.
بخشی از کتابِ "مثل آب برای شکلات" از لورا اسکوییوِل و ترجمه مریم بیات
خاطره :
تئاترِ "مثل آب برای شکلات" شهریور ۱۳۹۵ در تماشاخانه ایرانشهر به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم پشت کوهی و بازی رویا نو نهالی و .. براساسِ همین کتاب اجرا شد! یادش بخیر
@Dailyselections
❤4
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمهٔ نانی نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی
مولانا
تا در هوس لقمهٔ نانی نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی
مولانا
❤6
Forwarded from گزیده های روزانه
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد.
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.
پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور
https://t.me/Dailyselections
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد.
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.
پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور
https://t.me/Dailyselections
❤9
کوچه نسترن
این حرفِ یه سربازه ، از غربت یه سنگر
یک نامه ی خون آلود ، از جبهه ی خاکستر
با بوسه به دستای ، مادرش شروع میشه
میدونه که این سنگر ، فردا زیرِ آتیشه
میگه اسم اون کوچه ، اسمِ من نشه مادر
اسمِ نسترن روشه ، چه اسمی از این بهتر
نسترن رو میشناسی ، اون دخترِ همسایه است
میخواستم عروست شه ، اما بعدِ آتش بس
برقِ چشم اون اینجا ، تووی جبهه با من بود
اون دلیلِ جنگیدن ، اون معنی میهن بود
مادر نکنه یک وقت ، خونِ منو بفروشن
اونایی که بعد از من ، پوتینامو میپوشن
****
نگذاری که اسمِ من ، ابزار غضب باشه
خونِ من و هم رزمام ، بازیچه ی شب باشه
نگذاری که اسمِ من ، باطوم بشه توو پهلو
یا تیرِ خلاصی شه ، توو صورت دانشجو
اونایی که اسمم رو ، با عربده میخونن
از بغضِ شبِ حمله ، یک قطره نمیدونن
اونا توو شب آتیش ، فکرِ جونشون بودن
رنگِ سفره هاشون بود ، خونِ صد تا مثلِ من
مادر نذار اسمِ من ، اسم کوچمون باشه
وقتی عشق نمیتونه ، تووی کوچه پیدا باشه
وقتی عشق به شلاق و ، حبس و توبه محکومه
ردِ پای بغضِ من ، روی نامه معلومه
یادِ منو پنهان کن ، توو اون دلِ پهناور
حتی عکسمو بردار ، از رو طاقچمون مادر
یغما گلرویی
https://t.me/Dailyselections/2003
این حرفِ یه سربازه ، از غربت یه سنگر
یک نامه ی خون آلود ، از جبهه ی خاکستر
با بوسه به دستای ، مادرش شروع میشه
میدونه که این سنگر ، فردا زیرِ آتیشه
میگه اسم اون کوچه ، اسمِ من نشه مادر
اسمِ نسترن روشه ، چه اسمی از این بهتر
نسترن رو میشناسی ، اون دخترِ همسایه است
میخواستم عروست شه ، اما بعدِ آتش بس
برقِ چشم اون اینجا ، تووی جبهه با من بود
اون دلیلِ جنگیدن ، اون معنی میهن بود
مادر نکنه یک وقت ، خونِ منو بفروشن
اونایی که بعد از من ، پوتینامو میپوشن
****
نگذاری که اسمِ من ، ابزار غضب باشه
خونِ من و هم رزمام ، بازیچه ی شب باشه
نگذاری که اسمِ من ، باطوم بشه توو پهلو
یا تیرِ خلاصی شه ، توو صورت دانشجو
اونایی که اسمم رو ، با عربده میخونن
از بغضِ شبِ حمله ، یک قطره نمیدونن
اونا توو شب آتیش ، فکرِ جونشون بودن
رنگِ سفره هاشون بود ، خونِ صد تا مثلِ من
مادر نذار اسمِ من ، اسم کوچمون باشه
وقتی عشق نمیتونه ، تووی کوچه پیدا باشه
وقتی عشق به شلاق و ، حبس و توبه محکومه
ردِ پای بغضِ من ، روی نامه معلومه
یادِ منو پنهان کن ، توو اون دلِ پهناور
حتی عکسمو بردار ، از رو طاقچمون مادر
یغما گلرویی
https://t.me/Dailyselections/2003
❤6
Forwarded from كانال فرهنگ ،هنر ، خلاقيت ، نوآوري
ﻫﺮ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺟﯿﺐﻫﺎﯾﺶ
ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﻻﯼ ﺩﮐﻤﻪﻫﺎﯼ ﯾﻮﻧﯿﻔﻮﺭﻣﺶ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﯽﺑﺮﺩ.
ﺁﻣﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩه ﺍﺳﺖ...
(حلقههای ازدواج به جای مانده
از جنگ جهانی دوم)
ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﻻﯼ ﺩﮐﻤﻪﻫﺎﯼ ﯾﻮﻧﯿﻔﻮﺭﻣﺶ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﯽﺑﺮﺩ.
ﺁﻣﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩه ﺍﺳﺖ...
(حلقههای ازدواج به جای مانده
از جنگ جهانی دوم)
❤6👏1
«سوال کنید که به شما داده خواهد شد؛
بجویید که خواهید یافت؛
در بزنید که به روی شما باز خواهد شد.
زیرا هر که سوال کند، مییابد و هر که بجوید، خواهد یافت و هر که در بزند، برای او باز خواهد شد.»
بخش از انجیل متی (۷:۷-۸)
بجویید که خواهید یافت؛
در بزنید که به روی شما باز خواهد شد.
زیرا هر که سوال کند، مییابد و هر که بجوید، خواهد یافت و هر که در بزند، برای او باز خواهد شد.»
بخش از انجیل متی (۷:۷-۸)
❤6👍1