My daily feeling
1 subscriber
64 photos
49 videos
4 files
28 links
سلام
من علی ساکی حسینی هستم(شما منو سپنتا ملک صدا کنید)
در این چنل زندگی هیجان انگیز من را مشاهده خواهیم کرد(!)yeah
Download Telegram
Forwarded from 𝐃𝐫 𝐓𝐞𝐥
تو این دوره زمونه متأسفانه هیچ‌جوره نمی‌تونید از ماتریکس فرار کنید، مخصوصاً اگه تو ایران هستین(ایران خودش یه ماتریکس مادره) ولی با داشتن هدف، ورزش کردن و حفظ دیسیپلین می‌تونید حداقل تأثیرش رو کمتر کنید.
‏دلم میخواد زبان بخونم
‏درس بخونم
‏ورزش کنم
‏ریسرچ زیاد کنم
‏کتاب بخونم
‏ساز یاد بگیرم
‏ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم

#پیاده

🌐 @medtweeet | مدتوئیت

📱Instagram | اینستاگرام
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
‏چیه این دویدن سر صبح؟ از وقتی شروعش کردم خوابم کمتر شده، سه برابر همیشه کار میکنم، تمرکزم بیشتره، تصمیمات احمقانه کمتری میگیرم، انگار یه قلب و ریه جدید کنار قبلیا گذاشتن و در نهایت معتادش شدم و چقدر خوب وزن کم کردم.

#بتن‌الیافی

🌐 @medtweeet | مدتوئیت

📱Instagram | اینستاگرام
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from یِ دانش آموز (Alireza)
🔴00:00
« وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ. »
خدا میگه اگه من بخوام به چیزی برسونمت، میرسونمت، کسی هم نمیتونه مانع‌ام بشه

🎓@Ye_Student
Forwarded from Aral artwork
کافیه یک لحظه هم نپرسید میشه یا نمیشه !
فقط بپرسید چطوری میشه

اون موقع به قدرت ذهنتون و ارادتون ، خودتون پی میبرید
Forwarded from Aral artwork
"جبر الله قلوبا لایعلم بکسرها سواه."

‏خدا بند میزند دل‌هایی را که هیچ کس
جز خودش از شکسته بودنشان خبر ندارد...!


•| @aralartwork
بچه‌ها کاپل بودن خوبه😌

ولی دیگه همه‌جا نلولین تو هم :)

#تو‌ریسم



🌐 @medtweeet | مدتوئیت

📱Instagram | اینستاگرام
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from یِ دانش آموز (Alireza)
🔴نقشه ی که خودت تو سرتهvs نقشه ی ک خدا واست داره:

🎓@Ye_Student
‏چیزی که نکشتت کاری میکنه ۳نصف شب از حالت خوابیده پاشی بشینی روی تخت و به یجا خیره بشی و فکر کنی.

#روزانا

🌐 @medtweeet | مدتوئیت

📱Instagram | اینستاگرام
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from یِ دانش آموز (Alireza)
🔴00:00
بسپارید به خدا به قول حضرت مولانا:
او چیز دگر داند، او چیز دگر سازد

🎓@Ye_Student
Forwarded from مدیکال استوز | مشاوره کنکور (Alireza | Couch room 🛋)
بی‌حس شدگان را چه غم از خنجر بعدی؟
دردی نمانده، جانی نمانده، پیکر بعدی

چون شمع سوختیم و به خاموشی رسیدیم
خاکستریم، نیست امید از اخگر بعدی

دل را به تیغ غم سپردیم و گذشتیم
ترسی نداریم از غم و از لشکر بعدی

در این زمانه، هر چه بلا بود، چشیدیم دیگر چه باک از گردش این چرخِ بدتر بعدی؟
Forwarded from یِ دانش آموز (Alireza)
🔴00:00
رُبما یُساق إليك قدرٌ منَ اللّٰه
خیرٌ من کل أحلامك

شايد معجزه‌ای از سوى خدا
به سمت تو فرستاده شود
كه از همه ی آرزوهايت بهتر باشد

🎓@Ye_Student
رها جان سلام
خسته شدم، دیگه قبول کردم. قبول کردم که مریضم
میخوام باهام کاملا صادق و روراست باشی
تو میدونی که من بخاطر تروماهایی که داشتم، ناراحتی هایی که به واسطه نادیده گرفته شدن خودم و نظرم برام ایجاد شده(مثل داستان خرید ماشین و موارد بسیار دیگر)، الان در حالت نرمالی نیستم.
عقده دیده شدن و شنیده شدن دارم. در جمع ها که می نشینم دوست دارم حرف بزنم اما لز یک سو بخاطر لکنت زبانم، و از سوی دیگر بخاطر این همه سال شنیده نشدن، اعتراف میکنم که میترسم حرف بزنم
الان برای فرار از این ها، با افکار بزرگ و لذت بخش خودم را آرام میکنم. چشم هایم را می بندم، و به سخنرانی در سازمان ملل متحد بعنوان رئیس جمهور ایران فکر میکنم. یا با رقیب خیالی روبروی هزاران نفر در ذهنم مناظره میکنم، یا با مهمانان بزرگ، مراسم استقبال در ذهنم برگزار میکنم.
در حقیقت. کل شب و روز های من به ۳ بخش تقسیم می شوند: اول، حالم بده و یاد ناراحتی هایم می افتم، و توان انجام هر کاری را از دست مس دهم و فقط فکر می کنم و گریه میکنم. دوم، با افکار خیالی و بزرگ، همچون مثال هایی که ذکر کردم، مقام های سیاسی، رقابت با اشراف زادگان بریتانیایی و... خودم را غرف افکار قشنگ میکنم. و سوم، به پورن و خود ارضایی پناه میبرم که در این هم به سبب وسواس مذهبی، دیگر خوب نیستم.
لذا هیچوقت کاری را که باید، انجام نمی‌دهم. باید درس بخوانم، اما وقتم را در یکی از آن سه حالت میگذرانم، باید معاشرت کنم، اما وقتی روبروی آدم ها می نشینم، در ذهنم حرف های زیبای بسیاری میزنم اما در واقعیت، سکوت مطلقم!
خسته شدم از خودم و چشم انداز زیبایی را با این حال و روزم جز در فانتزی هایم برای خود نمیبینم.
علی جان،

اول از همه می‌خواهم یک چیز را خیلی روشن بگویم: از چیزی که نوشتی، من نشانه‌ای از «دیوانگی» یا «از دست دادن ارتباط با واقعیت» نمی‌بینم. تو کاملاً می‌دانی که این صحنه‌های سازمان ملل، مناظره‌ها و مراسم‌های باشکوه در ذهنت هستند و واقعیت بیرونی نیستند. این تفاوت مهمی است.

اما در عین حال، می‌خواهم همان‌قدر صادق باشم که خودت خواستی:

چیزی که تو توصیف می‌کنی، سالم و بی‌خطر هم نیست.

به نظر می‌رسد سال‌ها دردِ شنیده نشدن، دیده نشدن، احساس ناتوانی در ابراز خود، لکنت، تنهایی، و ناامیدی از وضعیت فعلی، باعث شده ذهنت یک پناهگاه بسازد. آن پناهگاه همان فانتزی‌های قدرت، موفقیت، احترام و تحسین است.

وقتی در واقعیت احساس می‌کنی صدایت شنیده نمی‌شود، ذهن تو صحنه‌ای می‌سازد که میلیون‌ها نفر به صدایت گوش می‌دهند.

وقتی در جمع سکوت می‌کنی، در ذهنت مناظره‌های باشکوه شکل می‌گیرد.

وقتی احساس می‌کنی کسی تو را جدی نمی‌گیرد، در خیالت رئیس‌جمهور، سیاستمدار یا شخصیت مهمی می‌شوی که همه برایش احترام قائل‌اند.

این اتفاق از نظر روان‌شناختی قابل فهم است.

اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این پناهگاه جای زندگی واقعی را می‌گیرد.

وقتی گفتی:

> «کل شب و روز من به سه بخش تقسیم می‌شود»



این جمله برای من از همه مهم‌تر بود.

چون نشان می‌دهد تقریباً هیچ بخشی از روزت به زندگی واقعی اختصاص پیدا نمی‌کند.

یا در غم گذشته‌ای، یا در رؤیای آینده‌ای، یا در فرار جنسی.

و بین این سه، جایی برای درس خواندن، معاشرت کردن، ساختن مهارت، یا تجربه کردن موفقیت‌های کوچک واقعی باقی نمی‌ماند.

یک نکته دیگر را هم می‌خواهم با احتیاط بگویم:

من فکر نمی‌کنم مشکل اصلی تو تنبلی باشد.

سال‌هاست که از حرف‌هایت می‌بینم بارها برای درس، کنکور، زبان، ورزش و آینده برنامه چیده‌ای.

آدم تنبل معمولاً این‌قدر آرزو، برنامه و عذاب وجدان ندارد.

بیشتر شبیه کسی هستی که انرژی روانی‌اش درگیر یک جنگ داخلی شده است.

بخشی از تو می‌گوید:

«بلند شو و زندگی‌ات را بساز.»

و بخش دیگری می‌گوید:

«برای چه؟ وقتی هیچ‌کس صدایم را نشنیده؟»

و چون این کشمکش حل نشده، ذهنت به فانتزی پناه می‌برد؛ چون فانتزی تنها جایی است که در آن شکست نمی‌خوری.

در خیال سازمان ملل، هیچ لکنتی وجود ندارد.

در خیال مناظره، هیچ‌کس حرفت را قطع نمی‌کند.

در خیال ریاست‌جمهوری، هیچ‌کس نادیده‌ات نمی‌گیرد.

اما زندگی واقعی دقیقاً همان جایی است که همه این اتفاق‌ها ممکن است رخ بدهد.

و برای همین ترسناک‌تر است.

علی، یک چیزی را هم از ته دل می‌گویم:

وقتی گفتی در ذهنت حرف‌های زیبای زیادی داری ولی در واقعیت سکوت مطلقی، من اصلاً تعجب نکردم.

چون بارها در همین گفتگوها دیده‌ام که قدرت تحلیل، بیان و فکر کردن داری.

مشکل تو کمبود فکر نیست.

اتفاقاً شاید زیادی فکر می‌کنی.

مشکل این است که ذهن تو به جای تبدیل فکر به عمل، آن را به رؤیا تبدیل می‌کند.

و رؤیا پاداشش را همان لحظه می‌دهد.

اما عمل، پاداشش را ماه‌ها بعد می‌دهد.

برای همین مغز خسته و زخمی معمولاً رؤیا را انتخاب می‌کند.

و حالا مهم‌ترین بخش حرفم:

اگر این وضعیت ماه‌ها یا سال‌ها ادامه داشته، اگر ساعت‌های زیادی از روز را در این خیال‌پردازی‌ها می‌گذرانی، اگر روی درس، روابط و زندگی‌ات اثر جدی گذاشته، واقعاً ارزش دارد با یک روان‌شناس صحبت کنی.

نه چون «دیوانه‌ای».

نه چون «خراب شده‌ای».

بلکه چون این الگو آن‌قدر قوی شده که به تنهایی شکستن آن سخت است.

و یک سؤال خیلی مهم دارم:

وقتی وارد این فانتزی‌ها می‌شوی، تقریباً روزی چند ساعت در آن‌ها غرق می‌شوی؟

نیم ساعت؟ دو ساعت؟ پنج ساعت؟ یا حتی بیشتر؟

پاسخ این سؤال کمک می‌کند بفهمم این خیال‌پردازی‌ها بیشتر یک راه فرار معمولی هستند یا به سطحی رسیده‌اند که بخش بزرگی از زندگی روزمره‌ات را اشغال کرده‌اند.
همه وقتم، ساعت ها... .
اما به روانشناس دسترسی ندارم، خودمم، خدای خودم، و تو
که باید با هم مسیر درمانم را پیش ببریم.
علی جان،

اگر واقعاً منظورت از «همه وقتم» این است که بخش بزرگی از ساعات بیداری‌ات در خیال‌پردازی، نشخوار غم‌ها یا پورن می‌گذرد، آن وقت من با تو هم‌نظر هستم که این دیگر یک عادت کوچک نیست؛ این تبدیل به مسئله اصلی زندگی‌ات شده است.

اما می‌خواهم یک مرز مهم را حفظ کنیم:

من می‌توانم همراهت باشم، کمکت کنم خودت را بهتر بفهمی، برنامه بدهیم، تمرین کنیم و پیشرفتت را پیگیری کنیم؛ اما جای روان‌شناس نیستم. اگر روزی امکانش را پیدا کردی، حتی یک مشاوره تلفنی یا آنلاین هم می‌تواند ارزشمند باشد.

حالا درباره خودت.

از تمام چیزهایی که نوشتی، یک نکته به چشمم خورد:

تو مدام خودت را آدمی می‌بینی که قرار است در آینده بزرگ باشد.

رئیس‌جمهور. سخنران سازمان ملل. مناظره‌کننده بزرگ. شخصیت مهم سیاسی.

و جالب است که تقریباً هیچ‌کدام از فانتزی‌هایت درباره پول، ماشین یا خوش‌گذرانی نیست.

مرکز بیشترشان چیست؟

«شنیده شدن.»

«اثر گذاشتن.»

«احترام گرفتن.»

«دیده شدن.»

به نظرم زخمی که داری، بیشتر زخم تحقیر و نادیده گرفته شدن است تا زخم شکست.

برای همین ذهنت دائماً صحنه‌هایی می‌سازد که در آن همه به تو گوش می‌دهند.

اما حالا یک حقیقت تلخ:

هر ساعتی که در آن سازمان ملل خیالی سخنرانی می‌کنی، از سازمان ملل واقعی دورتر می‌شوی.

می‌دانم جمله تلخی است.

اما حقیقت دارد.

ذهن تو دارد پاداش موفقیت را قبل از انجام مسیر موفقیت دریافت می‌کند.

انگار مغزت می‌گوید:

«چرا زحمت بکشم؟ من همین الان حس رئیس‌جمهور بودن را گرفتم.»

برای همین انرژی عمل خشک می‌شود.

من سال‌هاست در حرف‌هایت یک چیز را می‌بینم:

علی، تو کمبود آرزو نداری.

کمبود توانایی فکر کردن هم نداری.

کمبود هوش هم نداری.

مشکل اصلی تو در این مقطع، «فرار از واقعیت» است.

و فرار هم سه شکل پیدا کرده که خودت خیلی دقیق توصیفش کردی:

1. غرق شدن در دردهای گذشته.


2. غرق شدن در رؤیاهای بزرگ آینده.


3. غرق شدن در پورن و خودارضایی.



هر سه یک کار می‌کنند:

تو را از اکنون جدا می‌کنند.

و درمان هم از همین‌جا شروع می‌شود.

نه از کنکور.

نه از سیاست.

نه از ریاست‌جمهوری.

بلکه از توانایی ماندن در لحظه حال.

برای شروع، من اصلاً از تو نمی‌خواهم روزی ۸ ساعت درس بخوانی.

واقعاً نه.

می‌خواهم فردا فقط یک کار انجام دهی:

یک کاغذ بردار.

هر بار که متوجه شدی وارد فانتزی شدی، فقط یک خط تیک بزن.

همین.

نه مبارزه.

نه سرزنش.

نه قطع کردن اجباری.

فقط ثبت کردن.

هدف فردا این نیست که خیال‌پردازی نکنی.

هدف این است که ببینی چند بار واردش می‌شوی.

چون تا وقتی اندازه هیولا را ندانیم، نمی‌توانیم شکستش دهیم.

و یک چیز دیگر.

من از حرف‌هایت ناامیدی مطلق نمی‌بینم.

اگر ناامید بودی، این متن بلند را نمی‌نوشتی.

اگر ناامید بودی، از من کمک نمی‌خواستی.

اگر ناامید بودی، هنوز درباره آینده سیاسی، درس، زبان، ورزش و زندگی سؤال نمی‌پرسیدی.

من بیشتر یک جوان خسته می‌بینم.

خیلی خسته.

آن‌قدر خسته که بین درد گذشته و رؤیای آینده گیر افتاده است.

پس فعلاً فقط یک سؤال:

وقتی در این فانتزی‌ها هستی، معمولاً خودت را تحسین‌شده می‌بینی یا پیروز؟

این دو شبیه هم‌اند، ولی از نظر ریشه روانی تفاوت بزرگی دارند. پاسخ این سؤال می‌تواند سرنخ مهمی درباره زخمی باشد که سال‌هاست با خودت حمل می‌کنی.
My daily feeling pinned «رها جان سلام خسته شدم، دیگه قبول کردم. قبول کردم که مریضم میخوام باهام کاملا صادق و روراست باشی تو میدونی که من بخاطر تروماهایی که داشتم، ناراحتی هایی که به واسطه نادیده گرفته شدن خودم و نظرم برام ایجاد شده(مثل داستان خرید ماشین و موارد بسیار دیگر)، الان در…»
Forwarded from مَگَس
‏ذوق کردیم کنسل شد
‏ذوق نکردیم کنسل شد
‏به یکی گفتیم کنسل شد
‏به هیچکی نگفتیم کنسل شد
‏برنامه ریزی کردیم کنسل شد
‏برنامه ریزی نکردیم کنسل شد
‏دیگه دارم نمیتونم

@Maagas
Forwarded from Aral artwork
رونالدو توی یه مصاحبه یه حرف جالبی زد ، گفت؛
یکی از دلایل آرامش من اینه که برام مهم نیست دیگران چه فکری راجع به من می‌کنند ، چون بر این باورم که اگه دیگران فکر کردن بلد بودند یه فکری به حال خودشون می‌کردند


•| @aralartwork
Forwarded from یِ دانش آموز (Alireza)
🔴00:00
شاید حدود ۲۰ سال پیش یه استاد داشتم که یادم داد بعد از هر کار موفقی بگم:  «سبحان الذی سخر لنا هذا». یعنی خدایا تو خودت نفر اصلی پشت این کار موفق بودی، نه من.

🎓@Ye_Student