تراوش های یک ذهن بیمار
11 subscribers
چرت و پرت های یک بیمار تقریبا خنثی
Download Telegram
همیشه بزرگترین مشکلی که با ادما داشتم این بود که چرا انقدر سخت میگیرن ؟
توهم توطعه میزنن؟
یعنی انقدر جامعه ما کثیف شده که دیگه به هیچ که نمیشه اعتماد کرد؟ واقعا انقدر نا امیدی؟
اخه چرا؟ مگه غیر از اینه که میشه با فقط (تاکیدم روی فقط هست) یک گل دشت را سرسبز کرد؟
شاید دنیا کثیف باشه ، شاید دنیا زشت باشه ، شاید خیلیا بد باشن ، ولی این دلیل نمیشه که حتی یک ذره نسبت به اینده نا امید بشیم.
گاهی وقت ها انقدر راجب ساده ترین مساله ها فکر‌ میکنیم که واقعا پیچیده میشن ، انقدر نا امید ایم که حاضر نیسیم برای چیزی که دوستش داریم تلاش کنیم. انقدر دنیا را زشت نبینیم ، دنیا قشنگه ، ادما اونقدر هم که ما فکر‌ میکنیم تاریک و کثیف نیستن. . :)
• ۲ اسفند ، ۹۶
• February 21th , 2018
بعضی موقع ها ادم به دلیل های مختلف مثل ترس از دست دادن ، ترس از فراموشی ، خستگی ، دلش میگیره ، ساده ترین چیز ها براش ازار دهنده میشه، خودش را گم میکنه ، دلش میخواد همه ساکت بشن ، دلش میخواد همه به حرف تو گوش کنن ، دلش میخواد برای دیگران مهم باشی ، دلش میخواد چشماش را ببنده و رویا هاش را ببینه ، ولی انگار که یک چیزی مانع او میشه. انگار که همه دنیا دست به دست هم دادن که اون عصابش خورد باشه و از همه چیز‌ و همه کس متنفر. همیشه دنبال درمان دل گیری ها بودم ، ولی شاید هر چیزی درمانی نداشته باشه ، شاید باید باهاش بسازی‌ و چشمت را روش ببندی تا درست بشه شاید باید با ادمایی زندگی بکنی که براشون مهمی و هر کاری برات میکنن که خوب باشی.
•۹ اسفند ۹۶
• February 28th , 2018
خیلی وقت ها به این فکر میکردم که چجوری ادم میتونه خودش باشه؟ از دیگران تقلید نکنه ، خلاق باشه و در کل شخصیت مخصوص به خودش را داشته باشه . بعضی افراد فکر میکنن که افراد خلاق خیلی ذهنشون بازه و خیلی فکر میکنن تا خلاقیت به خرج بدن ، ولی شاید مشکل اصلی همین فکر کردنه ،تا حالا دقت کردین که چرا بچه ها خلاقیت دارن؟ کارهای جالب انجام میدن؟ ؛ شاید بخاطر اینه که به اندازه ما ذهنشون را درگیر چیزای ساده و کلیشه ای روزمره نمیکنن ، شاید همین چیزها باعث میشه که ذهنمون بسته بشه.
بیشتر مشکلاتی که توی زندگی داریم از همین بیش از حد فکر کردن ها راجب چیزهای ساده هست ، بعضی مواقع ادم لازمه عقل و عاقب اندیشی را کنار بزاره و هر کاری دلش میگه انجام بده ، شاید لازم باشه یه مدت از این زندگی تکراری با همه مشکلات خنده دارش جدا بشه و به اصل خودش برگرده
• ۸ فروردین ۹۷
• March 28th, 2018
بعضی وقت ها راجب خیلی از مشکلات بیش از اندازه فکر میکنم ، شاید خیلی وقت ها نباید خیلی فکر‌ کرد، باید همون کاری که فکر میکنی درسته انجام بدی ، از اینکه تلاش بکنی‌ کار خارق العاده ای انجام بدی شاید نتیجه عکس‌ بگیری‌ ، بهتره با مشکلات ساده برخورد کرد ، مشکلات مثل غرق شدن تو باتلاق میمونه اگه خیلی دست و پا بزنی بیشتر فرو میری ، پس بهتره چشماتو ببندی و خیلی ساده خودت رو به مسیر زندگی‌ بسپری.
• ۴ اردیبهشت ۹۷
• April 24th, 2018
چشمامو میبندم ، شاید تنها چیزی که دلم میخواد فقط نبودنه ، اینکه دنیایی نباشه. بیشتر که فکر‌ میکنم ، برای فرار از فکر هام خودم رو سرگرم میکنم ولی انگار نه انگار. باز همون فکر های مزخرف ، شاید دلم میخواد فقط یک نفر ، فقط یک نفر بهم بگه تو تنها نیستی من تا تهش باهاتم ، شاید دلم میخواد بغضم بترکه و اشک بریزم ، شاید میخوام فریاد بزنم که چراااااا ؟؟؟
ولی چرا چی؟؟؟ مشکل همینه که نمیدونم چرا؟؟
هیچ دلیلی برای این حال بد ندارم ، شاید تمام دنیا رو سرم خراب شده باشه، شایدم فقط خستم ، نمیدونم. نزدیک به ۹ ماهه که هر روز بیدار میشم و زندگی تکراری رو شروع میکنم ، سعی میکنم که با عشق ، حال خودمو خوب کنم :) ولی حیف که نمیدونم عشق فقط مال زمانیه که حالت خوبه. شاید خندون باشم ، شاید پر انرژی باشم ، ولی کلی غم دارم. یاد حرف یکی‌ میفتم که میگفت وقتی حالت بده یه اتفاق بدتر‌ میتونه کاری کنه که اون رو فراموش کنی. ولی حیف‌ که شاید پس از همه این اتفاق ها دیگه مهلتی نباشه
• ۱۲ شهریور ۹۷
• September 3th , 2018
امروز پس از مدت ها تنها دلیلی که باعث شد دوباره بنویسم حس خوبی بود که داشتم ، حسی که تا حالا تجربه نکرده بودم ، حس دوست داشتن ، حس عاشق‌ بودن ، حسی که دلم میخواد از ته دل فریادش بزنم ، شاید اولین بار هست که دلیل گریه هام غم نیست ، واقعا انگار وارد دنیا دیگه ای شدم ، تک تک خاطر هام از جلوی چشمام میگذره ، پر از خنده ، پر از عشق ، پر از دعوا هایی که بعدشون بیشتر دوستش داری .
و در انتها باز گریه میکنم ، باز دلم میخواد فریاد بزنم شاید کسی حالمو بفهمه شاید
امروز ۱۴ اذر ۹۷
ای بابا
دیدی چه شد چه زود بزرگ شدیم ، چه زود زندگی عوض شد ، چه زود همه اطرافیان رفتند ، قصد دارم از امروز تمامی چرت و پرت های مغزم را دوباره در این اینجا بنویسم
امروز ۱۵ اذر ۹۷
گاهی وقت ها لازمه تمامی زندگی‌ گذشته رو دور بریزیم ، از مرحله فعلی رد بشیم و بدون نگاه کردن به عقب ، جلو برویم .
ادمی به همه چیز عادت میکند ، پس از تغییر نمیترسیم ، به جای ناراحتی از اتفاقات به جلو حرکت میکنیم گاهی وقت ها زندگی خیلی راحت تر از تخیلات ما است
پیش به سوی اینده
راست می‌گویند که زمان همه چیز را
حل می‌کند.
راست می‌گویند که "از دل برود هر آنکه از دیده برفت..."
همیشه دست و پا زدن برای غرق نشدن کافی نیست.
گاهی باید خود را رها کرد،
خود را آزاد کرد،
گاهی باید خود را بی‌خیال شد تا بشود زندگی کرد.

همیشه "دوست‌داشتن" ، برای "داشتن" یکدیگر کافی نیست
گاهی باید دور شد...
فاصله گرفت...
عقب رفت...
تا شاید عشق زنده بماند.

همیشه نباید دو دستی آدم‌ها را نگه داشت، چشم‌هایشان را گرفت و در دنیای خودت محبوسشان کرد
گاهی باید رها بود، رهایشان کرد.
از همه چیز...

باید آدم‌ها را رها کرد تا عشق نفس بکشد.
تا عشق، عشق بماند.

هیچگاه برق چشم‌ها همیشگی نیست.
هیچگاه صدای خنده‌ها مادامی گیرا نخواهند بود
و همیشه عطرها در حافظه‌ات به
یادگار نخواهند ماند.

بالاخره روزی می‌رسد که زمان دست خاطراتشان را می‌گیرد،
چشمانت را می‌بندد
و پرتاب‌ات می‌کند در دل فراموشی‌ها،
در دل بی‌خیالی‌ها
و آن روز است که می‌فهمی تو بدون آدم‌ها هم زنده خواهی ماند، طولانی...
امروز ۱۹ اذر ۹۷
تنهایی ، اتفاق عجیبیست ، شاید برای کسی که تمام مدت زندگی اش در کنار دیگران بوده تنهایی سخت ترین اتفاق زندگیست ، اما باید یاد گرفت که این تنهایی را دوست داشت ، این تنهایی خیلی چیز ها را یاد میدهد ، سعی میکنم تنهایی ام را دوست داشته باشم و با ان زندگی کنم
امروز ۲۲ اذر ۹۷
خیلی ادم های زندگیم رو از دست دادم، تقریبا تبدیل شدم به ادمی‌ تنها ، دور از همه
شاید فکر میکردم خیلی سخت باشه همه این ها
اما هر چی گذشت عادت کردم
ما به همه چیز عادت میکنیم
ما به کل این دنیا عادت کردیم :)
از کوچک ترین چیز تا بزرگ ترین چیز
گاهی وقت ها باید خیلی از تابو ها و عادت های ذهنمان را بشکنیم
شاید تغییر کردن اسان شد
امروز ۳۰ اذر ۹۷
دلم گرفته
خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم دلم گرفته کاش میشد غم ها را فراموش کرد ، کاش میشد ادم ها را فراموش کرد ، کاش میشد کسی را دوست نداشت ، و ای کاش هیچ وقت زندگی سخت نمیشد که ما مجبور به قوی شدن شویم :)
امروز ۶ دی ۹۷
گاهی وقت ها احتیاج به دوری داریم ، نیاز داریم از تمام گذشته خود فاصله بگیریم‌، از دوستان گذشته ، ادم های گذشته ، اخلاق گذشته و هر چیزی که به گذشته مربوط باشد ،
شاید این کار باعث راحت تر شدن تغیرات زندگی شود ، باید از گذشته و هر چیزی که ما را به یادش می اندازد دور بود
امروز ۷ دی ۹۷
تظاهر
گاهی وقت ها تظاهر به خوب بودن باعث بهتر شدن حال ما میشود ، خنده های الکی ، چرت و پرت گفتن های بی هدف ، حواس پرتی ها و ......
شاید فقط چند لحظه حالمان را بهتر کند اما جواب میدهد
امروز ۸ دی ۹۷
بیش از یک ماه گذشت
میدانم دیگر‌ قرار نیست خیلی چیز ها کنارم باشد
دیگر باید تمامی خاطره هایم را فراموش کنم و برایشان ارزوی موفقیت بکنم
دلم میسوزد به حال این زندگی که چقدر ساده و راحت خیلی از قشنگ ترین چیز ها از دست رفت ، چقدر زندگی ناگهان سخت شد
اما خوشحالم که اکنون حالمان اندکی بهتر است ، دلم خیلی چیز های تجربه نکرده میخواست و نشد ، اصلا از اتفاقات زندگی ناراحت نیستم ، شاید همین سخت ترین اتفاقات بود که باعث شد اندکی رشد کنم ، اندکی بزرگ شوم و بهتر فکر کنم.
دیگر افکارم هر روز پر از غم و غصه نیست ، دیگر به این نوع زندگی تظاهری عادت کرده ام و امیدوارم حال همه خوب باشد
امروز ۱۹ دی ۹۷
همیشه قسمت هایی از زندگی هست که پر از غم اند ، به قول دوستی تابع خوشبختی مثل سینوس است ، بالا و پایین دارد ، گاهی خیلی خوب ، گاهی خیلی بد .
شاید قشنگی زندگی به همین پستی بلندی هاست .
اگر قرار بود همیشه حال خوب داشته باشیم که زندگی تکراری میشد ( بگذریم که بیشتر اوقات حالمان بد است)
و چقدر جالب است که یک روز بهترین روز را سپری میکنی و روز دیگر بدترین روز .
و چقدر بد است که این خوب و بد بودن ما به وجود یا عدم وجود دیگران بستگی داشته باشد . ادمی تنهاست ، تنها می اید ، تنها می رود و تنها زندگی میکند ، قرار نیست هیچ وقت حال خوبمان را به وجود ادم های دیگر گره بزنیم ، حال خوب ما برای ماست ، و خودمان باید حالمان را خوب کنیم.
این لحظه های زندگی برایم پر سراشیب ترین لحظات است. تکلیفم معلوم نیست ، گاهی ابلهانه خوشحال ، گاهی احمقانه گریان .
و چقدر دلم هر چه سریع تر گذشتن این روز ها را میخواهد. اما .......
زندگی میکنم :)
امروز ۲۳ دی ۹۷
گاهی وقت ها به این فکر میکنم که چقدر از این مقطع زندگیم متنفر هستم ، دلم یک خواب زمستانی یا یک خلصه طولانی مدت میخواهد ، از این همه هوشیاری و حواس جمعی خسته شده ام ، کاش میشد این همه افکار مختلف ، این همه درگیری های ذهنی کم میشد . یا حداقل برای مدتی متوقف . درمان لحظه ای تظاهر به شادی و خنده است ، اما چه کنم که بلافاصله پس از خنده های الکی باز این ذهن اشفته در خودش فرو میرود ، لحظه ای در جمعی شاد و خندان و لحظه ای غرق افکار خود.
شاید زمان همه چیز را حل کند . اما کندی گذر زمان سخت ترین قسمت است .
:)
تراوش های یک ذهن بیمار
Sara Naeini – Esharate Nazar
امشب ۱۵ بهمن ۹۷
ناگهان پس از مدت ها یاد این اهنگ افتادم ، اهنگی‌ که کلی خاطره های گذشته را برایم زنده کرد ، سخت بود با این همه خاطره گریه نکنم ، پس ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد .
۱۸ بهمن ۹۷
میخواهم امشب داستان زندگی‌ ام را بنویسم ، زندگی‌ ای پر از غم و شادی ، دورهمی و تنهایی ، خنده و گریه ، حال خوب و افسردگی .
شاید وجود همزمان این ها با هم نشانه دو قطبی یا هر چیز‌ دیگری باشد ، شاید هم زندگی من مانند سکه دو رو دارد ، یک رو بسیار زیبا و رو دیگر زشت و ناخوشایند ، نمی دانم .
همیشه به وجود ادم ها در زندگی ام وابسته میشدم ، در‌ حدی که اطرافیان ام از ترس وابستگی من دور میشدند ، شاید احساسات دوران نوجوانی این گونه بود ، شاید هم واقعا موجودی شدیدا احساسی هستم ، این را هم نمی دانم.
همیشه دوست داشتن ادم ها برایم مهم ترین بخش زندگی بود ، احساساتم را به عقل و منطق ترجیح میدادم.
نمی دانم درست بود یا غلط ، حتی نمی دانم ایا اکنون‌ دیگر اینگونه هستم یا خیر ایا احساساتم هنوز زنده است ؟
شاید گذشته ام مهم نباشد ، اما خودم را گم کرده ام ، هویتی ندارم .
تلاش میکردم خود را در گذشته ام جستجو کنم ولی نشد .
مدت زمان زیادی گذشته ولی هنوز حالم خوب نشده است .
از تظاهر خسته شده ام و میخواهم یکبار برای همیشه همه چیزا را فراموش کنم :)
برای خود چایی میریزم و محو تماشای اسمان شب میشوم