تراوش های یک ذهن بیمار
11 subscribers
چرت و پرت های یک بیمار تقریبا خنثی
Download Telegram
• January 14, 2017

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم!
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است.
این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد.
آینه ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:(تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید)
زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگی تان یا محل کارتا تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود.
زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسوول زندگی خودتان می باشید.
مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن و چیزهای ا دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است
• ۱۳۹۵، ۱۶ بهمن
”هیچ چیزی باعث از بین رفتن مشکلات نمیشود. ولی در انتها مجبور میشی با ان زندگی کنی . کابوس های زیادی میبینی. و هر روز وقتی بیدار میشی ، اولین چیزی است که به یادش می افتی . تا اینکه یک روز دومین چیز میشود .”
‎• ۱۳۹۵ ، ۳۰ بهمن
قدر لحظه لحظه زندگیمان را بدانیم ، حتی تلخ ترینش را ، روزی میرسد که این دل کوچک ما برای تک تک این لحظات تنگ میشود . باید غصه این لحظات از دست رفته را بخوریم. قدر دوستانمان که تلخی و خوشی های زندگیمان را با انان در این روز ها سپری میکنیم را بدانیم . همین دوستان هستند که باعث میشوند از زندگی لذت ببری . بار ها به این فکر کرده ام که باید چند سال دیگر چه کنم؟ این دوستان دیگر وجود ندارند . این دعوا های کوچک بچگانه دگر وجود ندارند، این خوشی های بسیاری که بیشتر خنده ها ما را میسازند دگر وجود ندارند . ان وقت بود که شروع به گریه کردم. خیلی سخت است با این همه دوری کنار بیایم . ای کاش میشد در همین سن کم میماندم . جالب است که اگر خوب فکر کنیم حتی تلخی هایش نیز شیرین است . پس بیایم قدر این لحظات را بدانیم . شاید روزی برسد که دیگر تمام شده است . ای دوستانم . به اندازه جانم دوستتان دارم . شمایید که مرا در تمام ناراحتی ها ارام میکنید. قدر شما را میدانم.
• ۱۳۹۵ ، اسفند ۳۰
‎عیدتون مبارک ، امیدوارم هر روز به تک تک ارزو هاتون نزدیک تر بشین ، خوش اخلاق تر بشین ، فعالیتتون بیشتر بشه ، امیدوارم همیشه حرکت رو به جلو داشته باشین ، زیبایی های دنیا را ببینین ، درست است که در این دنیا زشتی هایی وجود دارد ولی امیدوارم شما انتخاب کنین که زیبایی ها را ببینین 😉😊
• ۹ تیر ، ۱۳۹۶
یادم رفته بود که اره همچین کانالی هم دارم
خیلیا ازم میپرسن چرا همیشه میخندی؟ چرا لیمی؟ دیونه ای؟ درسته خنده الکی خوب نیس و فقط باعث گول زدن خودمون میشه ولی بعضی وقتا لازمه ، خنده الکی پس از یه مدت تنها چیزی میشه که میتونه تو تنهایی ها ادم را از غم نجات بده ، درسته که خنده نتیجه شاد بودنه ولی گاهی وقتا همین خنده دلیل شاد بودن میشه بخندین ، شاد باشید و زندگی کنید
•۳ تیر ۹۶
جهان میگذرد ولی همیشه اثری از حرکت خود به جای میگذارد این از ضعف جهان نیست بلکه سرعت ما از سرعت حرکت روزگار کمتر است ، بعضی فکر میکنن که که اگر سرعت فراموشی ما به اندازه سرعت حرکت جهان بود دیگر غم ها ازارمان نمیداد ولی نمیدانند که ان موقع ستاره ها هم دیگر از خود ردی باقی نمیگذاشتند و خوبی ها و زیبایی ها نیز زود میگذشت و فراموش میشد


• July 25th , 2017
Life is always passes with a trail behind its back. This trail is caused by the difference between the world pace and ours. Some people believe , if our forgetting pace and world pace was the same , we wouldn't remember our sadness (what a pleasure) but, there wouldn't be star trails too. So we wouldn't be remembered the goodnesses and enjoys.
۲۰ مرداد ۱۳۹۶ •
همیشه به فکر پایان مسیر سختت باش ، وقتی که به پایان میرسی و به پایین مینگری باور نمیکنی که توانستی این راه پر پیچ و خم زندگی را به تمام برسانی ، شاید امید به دیدن این راه از بالا تنها انگیزه برای ادامه مسیرت باشد

•August 11th , 2017
Never forget to think about your destination, when ever you reach it you will see it's unbelievable that you finished your path. maybe ,The hope to see your path from above is the only motivation to continue your way.
• ۱۳ شهریور ۹۶
شاید نتوان جهان را عوض کرد اما‌ میتوان دید
خود را نسبت به جهان را عوض‌ کرد ، میتوانی بخندی و زندگیت را با کسانی سپری کنی که باعث میشوند لبخند بزنی ، بخندی و دوست
داشتن را حس کنی.
• September 4th , 2017
Maybe its impossible to change the world but you can change your perspective about the world you. you can laugh, and Spend your life with people who make you smile, laugh, and feel loved.
•‏November 4th , 2017
• ۱۳ ابان ۹۶
هر چیزی در این جهان ارزش فکر کردن دارد. شاید هرچیزی که خیلی ساده از کنارش عبور میکنیم پر از زیبایی هایی باشد که برای ما قابل درک نیست. به قول باطنی (معلم ادبیات)که میگفت قرار نیس همه از یه سوراخ به جهان نگاه کنند. یا به قول نیچه که میگه :
There are no facts, only interpretations.
(هیچ حقیقتی وجود نداره ، فقط تفسیر های مختلف هست)
پس شاید لازم باشه بعضی وقتا خم بشیم ، سرمونا بگردونیم و از یه زاویه دیگه ای به دنیا نگاه کنیم ، شاید زندگیامون هم جذاب تر بشه هم مهربون تر
December 19th , 2017 •
• ۲۸ اذر ۹۶
نمیدونم این چه کرمی هست که باید این چرت و پرت ها را در بدترین شرایط بنویسم ، انگار اگه حالم خوب باشه اصلا به این همه جفنگیات فک نکنم. شاید اصلا زندگی همین باشه ، باید حالت بد باشه ، از همه چی و همه کس نا امید بشی تا بفهمی که چه کاری باید بکنی. شاید واقعا ستاره ها تو تاریکی روشن میشن ، شاید باید همه چیز را فراموش کرد تا بشه دوباره شروع کرد.
اینا حرفا و جفنگیاتیه که هر وقت حالم بد میشه بشون فکر میکنم. باشون حال میکنم ، و در اخر بشون میخندم و حالم بهتر میشه.
•January 3th ,2018
۱۳ دی ۹۶ •
کلی فکر کردم که اصلا بنویسم این متن را یا نه؟
همیشه تو زندگیم تلاش کردم الکی بخندم ، به هر بهونه ای ، شاید امیدوار بودم که یبار هم که شده ظاهر بتونه باطنا عوض بکنه ولی هیچ وقت ته دلم امیدوار نبودم ، با خودم میگفتم به فرض که الان خندیدی بعدا چی؟
میخوای چیکار کنی؟
ایا واقعا این خنده برات میمونه؟
بعد از یه مدت این خنده های الکی جزیی جدا نشدنی از وجودم شد ، دیگه نمیتونستم نخندم ، چرت و پرت ترین موضوعات برام خنده دار میشد ، کلی از دوستام برا همین خنده های الکی مسخرم کردن ، ولی من خوشحال بودم و تو دلم میگفتم همین که باعث میشم دوستم حتی چند لحظه هم که شده غم هاشا فراموش کنه یعنی من موفق شدم. حتی اگر برای دفعه ا‌ول دیگران را ازار بده من باز هم ادامه میدم. و خوشحالم که میدونم موفق میشم
همیشه بزرگترین مشکلی که با ادما داشتم این بود که چرا انقدر سخت میگیرن ؟
توهم توطعه میزنن؟
یعنی انقدر جامعه ما کثیف شده که دیگه به هیچ که نمیشه اعتماد کرد؟ واقعا انقدر نا امیدی؟
اخه چرا؟ مگه غیر از اینه که میشه با فقط (تاکیدم روی فقط هست) یک گل دشت را سرسبز کرد؟
شاید دنیا کثیف باشه ، شاید دنیا زشت باشه ، شاید خیلیا بد باشن ، ولی این دلیل نمیشه که حتی یک ذره نسبت به اینده نا امید بشیم.
گاهی وقت ها انقدر راجب ساده ترین مساله ها فکر‌ میکنیم که واقعا پیچیده میشن ، انقدر نا امید ایم که حاضر نیسیم برای چیزی که دوستش داریم تلاش کنیم. انقدر دنیا را زشت نبینیم ، دنیا قشنگه ، ادما اونقدر هم که ما فکر‌ میکنیم تاریک و کثیف نیستن. . :)
• ۲ اسفند ، ۹۶
• February 21th , 2018
بعضی موقع ها ادم به دلیل های مختلف مثل ترس از دست دادن ، ترس از فراموشی ، خستگی ، دلش میگیره ، ساده ترین چیز ها براش ازار دهنده میشه، خودش را گم میکنه ، دلش میخواد همه ساکت بشن ، دلش میخواد همه به حرف تو گوش کنن ، دلش میخواد برای دیگران مهم باشی ، دلش میخواد چشماش را ببنده و رویا هاش را ببینه ، ولی انگار که یک چیزی مانع او میشه. انگار که همه دنیا دست به دست هم دادن که اون عصابش خورد باشه و از همه چیز‌ و همه کس متنفر. همیشه دنبال درمان دل گیری ها بودم ، ولی شاید هر چیزی درمانی نداشته باشه ، شاید باید باهاش بسازی‌ و چشمت را روش ببندی تا درست بشه شاید باید با ادمایی زندگی بکنی که براشون مهمی و هر کاری برات میکنن که خوب باشی.
•۹ اسفند ۹۶
• February 28th , 2018
خیلی وقت ها به این فکر میکردم که چجوری ادم میتونه خودش باشه؟ از دیگران تقلید نکنه ، خلاق باشه و در کل شخصیت مخصوص به خودش را داشته باشه . بعضی افراد فکر میکنن که افراد خلاق خیلی ذهنشون بازه و خیلی فکر میکنن تا خلاقیت به خرج بدن ، ولی شاید مشکل اصلی همین فکر کردنه ،تا حالا دقت کردین که چرا بچه ها خلاقیت دارن؟ کارهای جالب انجام میدن؟ ؛ شاید بخاطر اینه که به اندازه ما ذهنشون را درگیر چیزای ساده و کلیشه ای روزمره نمیکنن ، شاید همین چیزها باعث میشه که ذهنمون بسته بشه.
بیشتر مشکلاتی که توی زندگی داریم از همین بیش از حد فکر کردن ها راجب چیزهای ساده هست ، بعضی مواقع ادم لازمه عقل و عاقب اندیشی را کنار بزاره و هر کاری دلش میگه انجام بده ، شاید لازم باشه یه مدت از این زندگی تکراری با همه مشکلات خنده دارش جدا بشه و به اصل خودش برگرده
• ۸ فروردین ۹۷
• March 28th, 2018
بعضی وقت ها راجب خیلی از مشکلات بیش از اندازه فکر میکنم ، شاید خیلی وقت ها نباید خیلی فکر‌ کرد، باید همون کاری که فکر میکنی درسته انجام بدی ، از اینکه تلاش بکنی‌ کار خارق العاده ای انجام بدی شاید نتیجه عکس‌ بگیری‌ ، بهتره با مشکلات ساده برخورد کرد ، مشکلات مثل غرق شدن تو باتلاق میمونه اگه خیلی دست و پا بزنی بیشتر فرو میری ، پس بهتره چشماتو ببندی و خیلی ساده خودت رو به مسیر زندگی‌ بسپری.
• ۴ اردیبهشت ۹۷
• April 24th, 2018
چشمامو میبندم ، شاید تنها چیزی که دلم میخواد فقط نبودنه ، اینکه دنیایی نباشه. بیشتر که فکر‌ میکنم ، برای فرار از فکر هام خودم رو سرگرم میکنم ولی انگار نه انگار. باز همون فکر های مزخرف ، شاید دلم میخواد فقط یک نفر ، فقط یک نفر بهم بگه تو تنها نیستی من تا تهش باهاتم ، شاید دلم میخواد بغضم بترکه و اشک بریزم ، شاید میخوام فریاد بزنم که چراااااا ؟؟؟
ولی چرا چی؟؟؟ مشکل همینه که نمیدونم چرا؟؟
هیچ دلیلی برای این حال بد ندارم ، شاید تمام دنیا رو سرم خراب شده باشه، شایدم فقط خستم ، نمیدونم. نزدیک به ۹ ماهه که هر روز بیدار میشم و زندگی تکراری رو شروع میکنم ، سعی میکنم که با عشق ، حال خودمو خوب کنم :) ولی حیف که نمیدونم عشق فقط مال زمانیه که حالت خوبه. شاید خندون باشم ، شاید پر انرژی باشم ، ولی کلی غم دارم. یاد حرف یکی‌ میفتم که میگفت وقتی حالت بده یه اتفاق بدتر‌ میتونه کاری کنه که اون رو فراموش کنی. ولی حیف‌ که شاید پس از همه این اتفاق ها دیگه مهلتی نباشه
• ۱۲ شهریور ۹۷
• September 3th , 2018
امروز پس از مدت ها تنها دلیلی که باعث شد دوباره بنویسم حس خوبی بود که داشتم ، حسی که تا حالا تجربه نکرده بودم ، حس دوست داشتن ، حس عاشق‌ بودن ، حسی که دلم میخواد از ته دل فریادش بزنم ، شاید اولین بار هست که دلیل گریه هام غم نیست ، واقعا انگار وارد دنیا دیگه ای شدم ، تک تک خاطر هام از جلوی چشمام میگذره ، پر از خنده ، پر از عشق ، پر از دعوا هایی که بعدشون بیشتر دوستش داری .
و در انتها باز گریه میکنم ، باز دلم میخواد فریاد بزنم شاید کسی حالمو بفهمه شاید
امروز ۱۴ اذر ۹۷
ای بابا
دیدی چه شد چه زود بزرگ شدیم ، چه زود زندگی عوض شد ، چه زود همه اطرافیان رفتند ، قصد دارم از امروز تمامی چرت و پرت های مغزم را دوباره در این اینجا بنویسم