تراوش های یک ذهن بیمار
11 subscribers
چرت و پرت های یک بیمار تقریبا خنثی
Download Telegram
نفرین بر تراوش هایی که از غم سر برارند
نفرین به این روزگاری که هیچ وفا با ما نکند
نفرین بر این روز های سخت که احمقانه تورا به زمین میزنند
و نفرین بر اخرین برگ درخت زیبایی ها که آنقدر نامید است با نسیمی خشمگین به پرواز در می آید
چه بگویم که هر چه گویم باز نمی تواند حالم را بیان کند
و فقط ای کاش ....
در خود گم شده ام ، نمی دانم کیستم ؟ ، کجای این زندگی قرار دارم ؟ ، چقدر موفق بوده ام و چقدر نابود شده ام ؟ . هیچ وقت انقدر خسته نبودم ، انسانی که دیگر خود را نشناسد شاید ارزش زندگی نداشته باشد ، تنفر از خود بدترین نوع تنفر است ، نمی دانم چه کنم ، در باتلاق سیاه درون خود گیر افتاده ام و هیچ راه فراری نیست ، هیچ گاه انقدر احساس ضعف نکرده بودم ، دیگر بریده ام و توانی ندارم ، منتظر پایان ام ....
• ۴ اردیبهشت ۹۷
• April 24th, 2018
چشمامو میبندم ، شاید تنها چیزی که دلم میخواد فقط نبودنه ، اینکه دنیایی نباشه. بیشتر که فکر‌ میکنم ، برای فرار از فکر هام خودم رو سرگرم میکنم ولی انگار نه انگار. باز همون فکر های مزخرف ، شاید دلم میخواد فقط یک نفر ، فقط یک نفر بهم بگه تو تنها نیستی من تا تهش باهاتم ، شاید دلم میخواد بغضم بترکه و اشک بریزم ، شاید میخوام فریاد بزنم که چراااااا ؟؟؟
ولی چرا چی؟؟؟ مشکل همینه که نمیدونم چرا؟؟
هیچ دلیلی برای این حال بد ندارم ، شاید تمام دنیا رو سرم خراب شده باشه، شایدم فقط خستم ، نمیدونم. نزدیک به ۹ ماهه که هر روز بیدار میشم و زندگی تکراری رو شروع میکنم ، سعی میکنم که با عشق ، حال خودمو خوب کنم :) ولی حیف که نمیدونم عشق فقط مال زمانیه که حالت خوبه. شاید خندون باشم ، شاید پر انرژی باشم ، ولی کلی غم دارم. یاد حرف یکی‌ میفتم که میگفت وقتی حالت بده یه اتفاق بدتر‌ میتونه کاری کنه که اون رو فراموش کنی. ولی حیف‌ که شاید پس از همه این اتفاق ها دیگه مهلتی نباشه
امشب ۲۲ مرداد ۹۸
باز هم جاده ، باز هم اتوبوس و باز هم من و ستاره های و چراغ های این جاده .
سلام ای نور های زرد و سفید جاده . نمیدانم چگونه میتوانید در این تاریکی جاده هنوز بتابید . ایستاده اید و ماشین ها را نظاره می کنید .
یکی یکی از شما ها گذر میکنم ، از یکیتان دور و به یکیتان نزدیک می‌شوم . دلم میخواست همچون شما چراغی بودم که مسیر را روشن می نمود ، اما .....
دلم میخواست با تمام وجود و عشقم کنار کسی که دوستش دارم از زیر پاهای شما گذر میکردم و شما مسیر را نشانم می دادید اما .....
ای ستاره ها اکنون شمارو بی هیچ الودگی ای می بینم ، چگونه شما هر شب این مردم را نگاه می کنید و برایشان نمی گرید؟
دلم برای نور تنگ است و در انتظار تاریکی ام
جاده پر است از دست انداز و سرعت گیر اما با این حال حرکت میکنیم
چه بگویم که دیگر افکارم قابل تبدیل به کلام نیست ، و ای کاش نوری بودم ......
۲۲ مهر ۹۸
و باز حس‌ و حال بد
کلا خسته شدم ، تقریبا دارم تک تک احساسات خوب و بد زندگیمو از دست میدم ، واقعا دیگه نمیدونم دوست داشتن یعنی چی ؟ ، تنها تر از همیشه شدم ، احساس میکنم هیچ کس منو نمیشناسه ، یا خیلی خوب راجبم فکر میکنن یا خیلی بد که هر دو داره ازار ام میده . حس خوبی نسبت به خودم ندارم ، مشکلات زیاد شدن ، از خودم بدم میاد ، چی شد که این شدم ؟ ، چرا دیگه تظاهر جواب نمیده؟ ، چرا همه چی بهم ریخته شد ؟ ، چرا دیگه نمیتونم با کسی درد و دل کنم و چرا نمیتونم بنویسم؟
۲۹ اسفند ۹۸
چه بگویم که جز آرزو هیچ چیز‌ نتوان گفت
برای همه دوستان عزیز تر از جانم ، همه ادم ها و تک تک رفیقانم آرزو میکنم که در سال جدید بدختی ها کمتر باشد :)
میدانم که قرار نیست بدختی ها تمام شود ، فقط میتوان گفت که امیدوارم یا شما قدرت بیشتری برای مقابله با ناخوشی های زندگی داشته باشید ، یا حداقل ناخوشی ها کمتر شود
عیدتان مبارک
نوروزتان پاینده
و مهم تر از همه دلتان خوش



عرفان قبادیان
۲۷ اسفند ۹۹


یکسال دیگر هم گذشت :)
امسال جزو عجیب ترین سال های زندگیم بود
پر از غم ، پر از شادی ، رسیدن به ارزو ها و داشتن حس خوشبختی
امسال خیلی چیز‌ ها یاد گرفتم :) واقعا اندازه چند سال بزرگ شدم
بزرگترین دستاوردم تخریب خودم بود
تقریبا خودم را کوبیدم و از نو ساختم و حقیقتا از عرفان جدید راضی ترم.
نوشته های قبلی ام را که میخوانم تفاوت را در تمام وجود ام حس میکنم‌
و امیدوارم سال های اینده نیز همین حس را داشته باشم :)

امسال ارزو میکنم خودتان را گم کنید و از نو دنبال خویش بگردید :)

سال نو ، قرن نو مبارک
۱۲ تیر ۱۴۰۰

چند ماهیست که گریه های شبانه برایم تبدیل به برنامه منظم زندگی شده ، تناقضات فکری و روحی به جانم افتاده و ارام ارام احساس حذف شدن میکنم
نمیدانم حذف شدن از ادم ها ، از زندگی یا هر چیز دیگر
نشانه افسردگیست یا نه نمیدانم ولی خسته شده ام از خنده های بدون پشتوانه ، خسته شده ام تظاهر به خوب بودن سختی انجاست که نهی شده ام از ناراحتی و غمگین بودن

نمیدانم از کجا شروع شد این حس تنفر نسبت به ناراحتی اما میدانم که باعث سرکوب کردن تک تک احساساتم شده

غمگینم ولی نباید غمگین باشم از ترس فراموشی و ادامه دار بودن

خوشحالم ولی نباید خوشحال باشم از ترسی سطحی و مجنون بودن

خشمگینم ولی نباید خشمگین باشم از ترس ناراحتی دیگران

و باز هم ناراحتم از ترس سرکوب کردن احساسات

هر روز و هرشب به تمامی این ها فکر میکنم و در نهایت بعد حلقه های نامتنهایی گریه ام میگیرد
۲۱ مهر ۱۴۰۰

دوگانگی شخصیتی یا نداشتن عزت نفس

عصبانی باشم یا نباشم

حرفم و ناراحتی‌ ام را رک بگویم یا در خود بریزم و ساکت باشم


نظراتم رو بیان کنم یا خفه خون بگیرم


گریه کنم یا تظاهر به خوشحالی کنم


با خود که تنها میشوم رک و قاطع میشوم ولی با بقیه راحت و تو سری خور

میدانم که این جنگ زندگی ام را کامل در برگرفته و باعث شده هر لحظه فکر کنم که تصمیم درستی گرفتم یا غلطی ، در وجودم تناقض هست یا صرفا جرات بیان کردن ندارم
۳ آبان ۱۴۰۰

با تمام وجود دلم سوگ میخواهد

سوگ برای خودم

سوگ برای قلبم

کاش اشکم می امد و اندکی ارام میگرفتم

پاییز برایم پاییز غم شروع شد

بعد از مدت ها احساس دوست داشتن داشتم و شکست خورد

بعد از مدت ها احساس موفقیت داشتم و دیدم که هنوز هیچ چیز نیستم

بعد از مدت ها حس ارامش داشتم و اکنون استرس کل وجود را فرا گرفته

به زمین و زمان فحش میدهم که چرا وقتی حالم خوب است همه کائنات باید دست در دست هم دهند تا مرا از ازار دهند


کاش حداقل میتوانستم چشمانم را ببندم و به خواب ابدی میرفتم
۱۷ مرداد ۱۴۰۲

اره به ارزوم رسیدم اما ....

حقیقتا روز های خیلی سختی رو میگذرونم، چند ماه پیش هیچوقت باور نمیشد به همچین روزی برسم

گریه و غم و اندوه شده تنها راه ارامشم
روز هایی که براش تلاش کردم تبدیل شده به کابوس هر روز ام


حتی کسی نیست که بفهمه و گوش شنوا باشه
هیچکی
این اولین باره که واقعا تنهام

قطعا روز های بهتر میاد، من بزرگ شدم و از متن های همین کانال مسیر بزرگ شدنم مشخصه

به متن های قبلی که نگاه میکنم احساس شرمندگی از ضعف اون موقع ام میکنم

با این حال فقط مینویسم که بدونم بزرگترین درد های زندگی در مقابل دردی که در اینده میکشم هیچه
۳ تیر ۱۴۰۳

یکسال گذشت و هنوز هم درونی تنهام

گاهی وقت ها اغوشی برای گریه میخوام
گوشی برای شنیدن

در بین ادم ها باشی و باز هم حس کنی تنهایی خیلی سخته

این روز ها خیلی سریع میگذره و به چشمم نمیاد که یک هفته، یک ماه یا حتی یک سال گذشت

اشک ریختن به نظرم جزو سخترین کار های دنیاست، چون باید اجازه بدی اون غمی که مدت ها سرکوبش کردی بیاد بیرون، و این برام ناراحت کننده است که حتی سوگواری هم غیر ممکنه


امیدوارم و امیدواری دلیل زندگیست، این هم خواهد گذشت
تراوش های یک ذهن بیمار pinned «امشب ۴ اسفند ۹۷ با خودم عهد بستم تا زمانی که حالم بد نشده است دیگر ننویسم ، ولی حالم حال خوبی است ، و شاید چند سال دیگر افسوس بخورم که چرا هیچ وقت حال خوب خود را ننوشته ام . امشب در جاده به ستاره ها نگاه میکنم ، مانند همه مسافرت های دیگر این مدت ام ، اما این…»