Cyan(Lect.)
Why is it so funny
از سه چپتر فرا تر رفتم و فانش تموم شد.
The racism of these people??
The racism of these people??
⚡2
باید درباره گتسبی مینوشتم ولی داره یادم میره (ببخشید) به زودی مینویسمش.
❤3
Cyan(Lect.)
Old English reading list: 1. Beowulf ✅ 2. Caedmon’s Hymn ✅ 3. The Battle of Maldon ✅ 4. The Dream of the Rood ✅ 5. The Wanderer ✅ 6. The Seafarer ✅ 7. The Wife’s Lament ✅ 8. Exeter Book Riddles ✅
Middle English reading list:
1. Canterbury Tales
2. Troilus and Criseyda
3. Sir Gawain and the Grean Knight
4. Pearl
5. Piers Plowman
6. A Book of Showings - book three ✅
7. The Book of Margery Kempe - book one ✅
8. Morte Darthur
9. Everyman
10. The Second Shepherds' Play
1. Canterbury Tales
2. Troilus and Criseyda
3. Sir Gawain and the Grean Knight
4. Pearl
5. Piers Plowman
6. A Book of Showings - book three ✅
7. The Book of Margery Kempe - book one ✅
8. Morte Darthur
9. Everyman
10. The Second Shepherds' Play
❤2🔥1
ودرینگ هایتز امروز تموم شد.
اگه تا آخر هفته درباره گتسبی و ودرینگ ننوشتم میتونید همگی شخصا برام توی پیوی میدل فینگر بفرستید.
اگه تا آخر هفته درباره گتسبی و ودرینگ ننوشتم میتونید همگی شخصا برام توی پیوی میدل فینگر بفرستید.
#The_Great_Gatsby
گتسبی بزرگ، اثر ف. اسکات فیتزجرالد (با الهام گیری فراوان از همسرش، زلدا فیتزجرالد. بحث های زیادی از پلجریزم فسکات از همسرش هست) داستانی رو از زبان نیک کاراوِی روایت میکنه که شاهد دنیایی از ثروت و فقر، دورویی و بی شرمی، بی تفاوتی و امیده.
نیک اتفاقی همسایه گتسبی از آب در اومده، شخصی که خونهش رو دقیقا مقابل خونه کراش پولدار قدیمیش، دیزی، توی محله افراد تازه به ثروت رسیده انتخاب کرده. با برپا کردن مهمونی های آنچنانی، گتسبی امیدواره که بتونه دیزی رو بعد از چند سال دوری دوباره به خودش جلب کنه، و شانس بزرگی که آورده اینه که نیک کازین دیزیه.
البته، دیزی حالا ازدواج کرده و با شوهر پولدارش، تام، که به نظر هم نمیاد کاملا در رابطه خوشحالی باشن، زندگی میکنه. گتسبی تمام تلاشش رو کرده که خودش رو از فرد بی نام و نشونی که بود، هرچند با روش های نچندان شرافتمندانه، ثروتمند کنه تا بتونه جزوی از زندگی دیزی باشه. اصرار شدیدی که برای دوباره برنده شدن قلب دیزی داره، قرار نیست به سادگی انجام بشه و مشکلات دیگه ای رو به دنبال میکشه.
اولین باری نبود که من این کتاب رو خوندم، اما اولین باری بود که زبان اصلیش رو میخونم. سبک نگارش این کتاب یکی از قوی ترین نقاط قوتشه که چه به انگلیسی و چه به فارسی، به خوبی تونست من رو تحت تاثیر قرار بده. نوشتار کتاب بسیار سرزنده و شاعرانهست، و هر کلمه معنی ظاهری و باطنیش رو با قدرت در متن به دوش میکشه. به ندرت میتونید چیزی رو پیدا کنید که قطعه کوچکی از یک تصویر بزرگ نباشه و تاثیری توی قدرت داستان نذاره.
کاراکتر ها انگار از پوست و گوشت و خون هستن--انسانیت غیر کامل اون ها به خوبی ثبت شده و هر کدوم با اهداف و سختی های خودشون در زندگی جلو میرن. هر چند که ممکنه گاهی absurd به نظر برسن، اما چیزی نیست که خارج از تصور باشه.
این کتاب جنبه های مختلفی از زندگی رو در بر میگیره که درباره تمامشون میشه ساعت ها حرف زد، چون یک کتاب تک بعدی نیست و در واقعیت با لایه های متعددی از زندگی وجود داره. با نگارش فوقالعادهش و موضوعات عمیق مورد بررسیش که با مهارت کنار همدیگه قرار گرفتن باعث میشه بتونید چیزی رو "حس" کنید. این قابلیت و همچنین واقعی بودنش، باعث میشه که این اثر بتونه جاودان باشه و در هر زمانی قابل درک. به عنوان کسی که به سادگی تحت تاثیر قرار نمیگیره، تونستم در اعماق وجودم این کتاب رو حس و برای شخصیت هاش احساس تاسف کنم.
به راحتی میتونم بهش 5 ستاره بدم.
گتسبی بزرگ، اثر ف. اسکات فیتزجرالد (با الهام گیری فراوان از همسرش، زلدا فیتزجرالد. بحث های زیادی از پلجریزم فسکات از همسرش هست) داستانی رو از زبان نیک کاراوِی روایت میکنه که شاهد دنیایی از ثروت و فقر، دورویی و بی شرمی، بی تفاوتی و امیده.
نیک اتفاقی همسایه گتسبی از آب در اومده، شخصی که خونهش رو دقیقا مقابل خونه کراش پولدار قدیمیش، دیزی، توی محله افراد تازه به ثروت رسیده انتخاب کرده. با برپا کردن مهمونی های آنچنانی، گتسبی امیدواره که بتونه دیزی رو بعد از چند سال دوری دوباره به خودش جلب کنه، و شانس بزرگی که آورده اینه که نیک کازین دیزیه.
البته، دیزی حالا ازدواج کرده و با شوهر پولدارش، تام، که به نظر هم نمیاد کاملا در رابطه خوشحالی باشن، زندگی میکنه. گتسبی تمام تلاشش رو کرده که خودش رو از فرد بی نام و نشونی که بود، هرچند با روش های نچندان شرافتمندانه، ثروتمند کنه تا بتونه جزوی از زندگی دیزی باشه. اصرار شدیدی که برای دوباره برنده شدن قلب دیزی داره، قرار نیست به سادگی انجام بشه و مشکلات دیگه ای رو به دنبال میکشه.
اولین باری نبود که من این کتاب رو خوندم، اما اولین باری بود که زبان اصلیش رو میخونم. سبک نگارش این کتاب یکی از قوی ترین نقاط قوتشه که چه به انگلیسی و چه به فارسی، به خوبی تونست من رو تحت تاثیر قرار بده. نوشتار کتاب بسیار سرزنده و شاعرانهست، و هر کلمه معنی ظاهری و باطنیش رو با قدرت در متن به دوش میکشه. به ندرت میتونید چیزی رو پیدا کنید که قطعه کوچکی از یک تصویر بزرگ نباشه و تاثیری توی قدرت داستان نذاره.
کاراکتر ها انگار از پوست و گوشت و خون هستن--انسانیت غیر کامل اون ها به خوبی ثبت شده و هر کدوم با اهداف و سختی های خودشون در زندگی جلو میرن. هر چند که ممکنه گاهی absurd به نظر برسن، اما چیزی نیست که خارج از تصور باشه.
این کتاب جنبه های مختلفی از زندگی رو در بر میگیره که درباره تمامشون میشه ساعت ها حرف زد، چون یک کتاب تک بعدی نیست و در واقعیت با لایه های متعددی از زندگی وجود داره. با نگارش فوقالعادهش و موضوعات عمیق مورد بررسیش که با مهارت کنار همدیگه قرار گرفتن باعث میشه بتونید چیزی رو "حس" کنید. این قابلیت و همچنین واقعی بودنش، باعث میشه که این اثر بتونه جاودان باشه و در هر زمانی قابل درک. به عنوان کسی که به سادگی تحت تاثیر قرار نمیگیره، تونستم در اعماق وجودم این کتاب رو حس و برای شخصیت هاش احساس تاسف کنم.
به راحتی میتونم بهش 5 ستاره بدم.
❤3
شروع کردم به خوندن یک کتاب دیگه از کازوئو ایشیگورو، چون تمرکز برای چیز های جدی تر ندارم.
Anyway the book I'm reading this time is Never Let Me Go which awfully reminds me of Promised Neverland.
Anyway the book I'm reading this time is Never Let Me Go which awfully reminds me of Promised Neverland.
همچنین خیلی ترجیح میدادم که بتونم کتاب هام رو فیزیکی بخرم و به فایل کتاب هایی که حتما دوست داشتم توی کتابخونهم رو داشته باشم نزدیک نمیشدم، ولی به این باور رسیدم که ارزشش رو نداره بابت این کیفیت چاپ غم انگیز پول بدم وقتی میتونم روی تبلتم بخونمشون و دیدن جلد پیکسلیتدشون باعث نمیشه سوسایدال شم.
It's really sad that in this damned country you're forced to eventually give up on the things you love, because they grow out of reach each day.
💔3
بار آخری که کتاب خریدم ۵ میلیون خرج کردم و وقتی کتاب هام رسیدن هیچ شوق و ذوقی نداشتم چون کیفیتشون ارزش اون پول رو نداشت.
💔2
#Wuthering_Heights
ودرینگ هایتز از امیلی برونته یک گوتیک کلاسیک و تنها ناول به اتمام رسیده نویسندهشه. به عنوان یکی از معروف ترین نمونه های عشق تاکسیک، این کتاب به اشتباه یک رومنس معرفی شده، درحالی که به وضوح میتونیم ببینیم که قصد امیلی تمرکز روی جنبه عاشقانه کتاب نیست.
داستان با رسیدن شخصی به اسم لاک وود به مکان سکونت جدیدش آغاز میشه. برای ملاقات صاحب خونهش، شخصی به اسم هیثکلیف، به ودرینگ هایتز سر میزنه و از همون اول، جو خفه و تسخیر شده اون مکان رو حس میکنه. بعد از یک شب خوابیدن توی ودرینگ هایتز به دلیل کولاک، لاک وود کابوس روح "کثرین لینتن" رو میبینه و نسبت به حقیقت اتفاقاتی که توی ودرینگ هایتز افتادن، کنجکاو میشه. نلی "الن" دین، شخصی که از کودکی هوسکیپر ودرینگ هایتز بوده، توی دوران مریضی لاک وود به خاطر سرمای شدید، تمام ماجرا رو برای اون تعریف میکنه. درواقع اکثر کتاب روایت اتفاقات از دیدگاه نلی بیان میشه.
نلی به لاک وود درباره گذشته هیثکلیف و کثرین میگه، که از کودکی به نظر میرسید یک روح در دو بدن باشن. در بزرگسالی، اتفاقاتی میوفته که بین این دو نفر شکاف بزرگی ایجاد میکنه، و همین شکاف و نتایج بعد از اون، باعث میشه هیثکلیف به شخصی که الآن هست تبدیل بشه--یک شخص بد اخلاق که به نظر میرسه از آزار و اذیت دیگران لذت میبره. تلخ شدن هیثکلیف به نسل بعدی هم سرایت میکنه، و این generational trauma بخش دوم کتاب رو تشکیل میده.
در این کتاب رومنس بین هیثکلیف و کثرین تمرکز اصلی نیست. درواقع، رومنسی که در حال حاضر روش مانور زیادی داده میشه نتیجه تفسیر اشتباه افرادیه که عشق بین این دو کاراکتر رو پاک و رفتارشون با همدیگه رو رومانتیک میبینن. بیشتر از این که این یک کتاب درباره عشق باشه، درباره آبسشن ناسالم و انتقامیه که گریبانگیر افراد گناهکار و بیگناه میشه. در ادپتیشن های مختلف این کتاب، این بخش مهم و اساسی داستان نادیده گرفته میشه و شخصیت های کلیدی توی بکگراند گم میشن. مهم اینه که کتاب ودرینگ هایتز به عنوان یک اثر صرفا عاشقانه خونده و اشتباهات بزرگ کاراکتر ها با بهانه "عشق" توجیه نشه. چیزی که ودرینگ هایتز رو ودرینگ هایتز میکنه همین عمقیه که تک تک اجزای کتاب به داستان میدن.
از خوندن این کتاب لذت زیادی بردم. مدتی میشد که توی کتابخونهم داشتمش، ولی هر زمان که میخواستم سراغش برم تمرکز کافی رو نداشتم و از شیرجه زدن توی کتاب با اطلاعات زیاد ولی گنگی که ارائه میداد میترسیدم. اما بعد متوجه شدم که ودرینگ هایتز اصلا سخت نیست و فقط زمان میخواد تا بتونه خودش رو برای خواننده روشن کنه. برای همین اگه برش داشتید و دیدید هیچی نمیفهمید، به خودتون سخت نگیرید و اجازه بدید کتاب خودش رو توضیح بده.
امیلی برونته به خوبی تونسته اتمسفر این کتاب رو جوری که انگار در مسیر بین ثراشکراس گرنج و ودرینگ هایتز قدم میزنید بنویسه. قدرت این کتاب شما رو مجذوب خودش میکنه و بعد از شروع، کنار گذاشتنشه که دشوار میشه.
خوندنش رو پیشنهاد میدم. 5/5.
ودرینگ هایتز از امیلی برونته یک گوتیک کلاسیک و تنها ناول به اتمام رسیده نویسندهشه. به عنوان یکی از معروف ترین نمونه های عشق تاکسیک، این کتاب به اشتباه یک رومنس معرفی شده، درحالی که به وضوح میتونیم ببینیم که قصد امیلی تمرکز روی جنبه عاشقانه کتاب نیست.
داستان با رسیدن شخصی به اسم لاک وود به مکان سکونت جدیدش آغاز میشه. برای ملاقات صاحب خونهش، شخصی به اسم هیثکلیف، به ودرینگ هایتز سر میزنه و از همون اول، جو خفه و تسخیر شده اون مکان رو حس میکنه. بعد از یک شب خوابیدن توی ودرینگ هایتز به دلیل کولاک، لاک وود کابوس روح "کثرین لینتن" رو میبینه و نسبت به حقیقت اتفاقاتی که توی ودرینگ هایتز افتادن، کنجکاو میشه. نلی "الن" دین، شخصی که از کودکی هوسکیپر ودرینگ هایتز بوده، توی دوران مریضی لاک وود به خاطر سرمای شدید، تمام ماجرا رو برای اون تعریف میکنه. درواقع اکثر کتاب روایت اتفاقات از دیدگاه نلی بیان میشه.
نلی به لاک وود درباره گذشته هیثکلیف و کثرین میگه، که از کودکی به نظر میرسید یک روح در دو بدن باشن. در بزرگسالی، اتفاقاتی میوفته که بین این دو نفر شکاف بزرگی ایجاد میکنه، و همین شکاف و نتایج بعد از اون، باعث میشه هیثکلیف به شخصی که الآن هست تبدیل بشه--یک شخص بد اخلاق که به نظر میرسه از آزار و اذیت دیگران لذت میبره. تلخ شدن هیثکلیف به نسل بعدی هم سرایت میکنه، و این generational trauma بخش دوم کتاب رو تشکیل میده.
در این کتاب رومنس بین هیثکلیف و کثرین تمرکز اصلی نیست. درواقع، رومنسی که در حال حاضر روش مانور زیادی داده میشه نتیجه تفسیر اشتباه افرادیه که عشق بین این دو کاراکتر رو پاک و رفتارشون با همدیگه رو رومانتیک میبینن. بیشتر از این که این یک کتاب درباره عشق باشه، درباره آبسشن ناسالم و انتقامیه که گریبانگیر افراد گناهکار و بیگناه میشه. در ادپتیشن های مختلف این کتاب، این بخش مهم و اساسی داستان نادیده گرفته میشه و شخصیت های کلیدی توی بکگراند گم میشن. مهم اینه که کتاب ودرینگ هایتز به عنوان یک اثر صرفا عاشقانه خونده و اشتباهات بزرگ کاراکتر ها با بهانه "عشق" توجیه نشه. چیزی که ودرینگ هایتز رو ودرینگ هایتز میکنه همین عمقیه که تک تک اجزای کتاب به داستان میدن.
از خوندن این کتاب لذت زیادی بردم. مدتی میشد که توی کتابخونهم داشتمش، ولی هر زمان که میخواستم سراغش برم تمرکز کافی رو نداشتم و از شیرجه زدن توی کتاب با اطلاعات زیاد ولی گنگی که ارائه میداد میترسیدم. اما بعد متوجه شدم که ودرینگ هایتز اصلا سخت نیست و فقط زمان میخواد تا بتونه خودش رو برای خواننده روشن کنه. برای همین اگه برش داشتید و دیدید هیچی نمیفهمید، به خودتون سخت نگیرید و اجازه بدید کتاب خودش رو توضیح بده.
امیلی برونته به خوبی تونسته اتمسفر این کتاب رو جوری که انگار در مسیر بین ثراشکراس گرنج و ودرینگ هایتز قدم میزنید بنویسه. قدرت این کتاب شما رو مجذوب خودش میکنه و بعد از شروع، کنار گذاشتنشه که دشوار میشه.
خوندنش رو پیشنهاد میدم. 5/5.
❤3
مدتی هست که تمرکز برای کتاب خوندن ندارم. وقتی که شما چنین چیزی رو تجربه میکنید چکار میکنید؟
#Never_Let_Me_Go
کتاب نِوِر لت می گو از کازوئو ایشیگورو به ظاهر یک ساینس فیکشن دیستوپیایی درباره دنیاییه که برای درمان بیماری ها و اهدای عضو، کلون هایی ساخته شدن که بهشون "اهدا کننده - donor" میگن. داستان از پوینت آو ویوی کثی ایچ، یکی از همین اهدا کننده هاست که در مدرسه ای شبانه روزی مخصوص به نوع خودش به اسم هِیلشَم زندگی میکنه، و وقتی که بزرگ میشه به عنوان یک "مراقبت کننده - carer" برای اهدا کننده ها فعالیت میکنه تا زمانی که نوبت خودش برای اهدا کردن فرا برسه.
با وجود کانسپت جالبی که داره، این کتاب اون چیزی نیست که با خوندن چنین خلاصه ای تصورش میکنید. به جای داشتن یک پلات منسجم و جالب، کتاب در واقع یک وصله دوزی از اتفاقات مهم در کنار وقایع کاملا فاقد معنیه که به سمت مسیر نامشخصی پیش میره. درست در همون لحظه که فکر میکنید اوضاع داره جالب میشه، میبینید که جوری بیان شده که عاری از هرگونه معنی و وزنه. وقتتون با اتفاقات نچندان با اهمیت گرفته میشه و به طرز دردناکی کند جلو میره.
سرنوشت وحشتناک این کاراکتر ها از همون اول پذیرفته شده و اون ها هیچ ترس و نگرانی بابت دنیای بی رحمانه ای که توش زندگی میکنن ندارن، که باعث میشه کتاب با موضوع سنگینی که حول محورش میچرخه مرتبط به نظر نیاد. درسته که در نهایت میس امیلی، مدیر مدرسه هیلشم بهشون میگه که قصدشون از آروم آروم گفتن سرنوشت اهدا کننده ها بهشون این بوده که کودکی خوبی رو تجربه کنن حتی اگه قرار نباشه در بزرگسالی تبدیل به چیزی بشن که رویاش رو دارن، ولی آنقدر به طرز غیر قابل باوری این مسائل سبک شمرده شدن که تمام مدت در تعجب خواهید بود که چطور این افراد دارن با دانش به اینکه قراره دونه دونه اعضای بدنشون بیرون کشیده بشه تا وقتی که جون میدن، زندگی میکنن. هیچ لحظه ای از مکث و تأمل ندارن و رفتارشون با همدیگه دقیقا همینطور بی فکرانهست.
اگر واقعیت رو در نظر بگیریم، میتونم تصور کنم که رفتار هر کدوم از کاراکتر ها، هر چقدر هم بی رحمانه با همدیگه، قابل توجیه باشه. به هر حال، بخش زیادی از داستان در طول بچگیشون میگذره و قابل درکه که خودخواهانه و از سر لجبازی همدیگه رو اذیت کنن، ولی وقتی که بزرگ شدن این رفتار غیر قابل تحمله. میتونیم فکر کنیم که برای "انسان" نشون دادن شخصیت ها چنین روشی برای نوشتنشون به کار گرفته شده، اما در نهایت باعث نمیشه که فکر کنم "اوه، چه کاراکتر خوش نوشته ای، ازش خوشم میاد." تنها کسی که کمی دوست داشتنی بود تامی بود، که هیچ وقت کثی و روث درست و حسابی باهاش رفتار نکردن. حتی وقتی که تامی قرار بود آخرین اهدای عضوش رو داشته باشه و به کثی گفت ترجیح میده یک مراقب دیگه داشته باشه چون کثی درکش نمیکنه و دوست نداره خودش رو توی این حالت نشونش بده، کثی به جای تلاش برای درک کردنش، ازش دلخور میشه. به این فکر نمیکنه که شخصی که از بچگی دوست داشتم و میخواستم باهاش باشم داره میمیره و حالا نیاز هست که نسبت بهش بیشتر فهمیده باشم. به این فکر نمیکنه که تمام مدتی که من تمام و کمال و تقریبا آزاد زندگی کردم، تامی زیر بار چند عمل جراحی قرار گرفته و اعضای بدنش رو از دست داده، برای همین طبیعیه که فکر کنه من نمیتونم درکش کنم. همین "فکر نکردن" باعث میشه که شخصیت ها غیر قابل باور و تحمل باشن.
جدا از این ها، داستان طوری بیان شده که بار احساسی نداره. صرفا انگار کنار یک غریبه نشسته باشی و اون داره تمام زندگیش رو برات تعریف و توصیف میکنه و بهت میگه دقیقا چطور باید درکش کنی. نتونستم خودم رو در موقعیتی ببینم که نسبت به یکی از این شخصیت ها و چیز هایی که تجربه میکنن احساس همدردی کنم. هیچ وقت باعث نشد عمیقا چیزی رو حس کنم--که برای کتابی با این موضوع و تلاش برای فهمیدن اینکه "چه چیزی انسان رو انسان میکنه" به شدت امتیاز منفی ایه. هیچ نفهمیدم چه چیزی قراره انسان رو انسان کنه. تنها چیزی که قابل درک بود این بود که این افراد با وجود اینکه کلون هستن، درست مثل یک انسان احساس و زندگی رو تجربه میکنن. که همین هم با جوری که "بیخیال" نوشته شده چندان با ارزش نیست.
بد ترین کتابی که امسال خوندم. یک از پنج.
کتاب نِوِر لت می گو از کازوئو ایشیگورو به ظاهر یک ساینس فیکشن دیستوپیایی درباره دنیاییه که برای درمان بیماری ها و اهدای عضو، کلون هایی ساخته شدن که بهشون "اهدا کننده - donor" میگن. داستان از پوینت آو ویوی کثی ایچ، یکی از همین اهدا کننده هاست که در مدرسه ای شبانه روزی مخصوص به نوع خودش به اسم هِیلشَم زندگی میکنه، و وقتی که بزرگ میشه به عنوان یک "مراقبت کننده - carer" برای اهدا کننده ها فعالیت میکنه تا زمانی که نوبت خودش برای اهدا کردن فرا برسه.
با وجود کانسپت جالبی که داره، این کتاب اون چیزی نیست که با خوندن چنین خلاصه ای تصورش میکنید. به جای داشتن یک پلات منسجم و جالب، کتاب در واقع یک وصله دوزی از اتفاقات مهم در کنار وقایع کاملا فاقد معنیه که به سمت مسیر نامشخصی پیش میره. درست در همون لحظه که فکر میکنید اوضاع داره جالب میشه، میبینید که جوری بیان شده که عاری از هرگونه معنی و وزنه. وقتتون با اتفاقات نچندان با اهمیت گرفته میشه و به طرز دردناکی کند جلو میره.
سرنوشت وحشتناک این کاراکتر ها از همون اول پذیرفته شده و اون ها هیچ ترس و نگرانی بابت دنیای بی رحمانه ای که توش زندگی میکنن ندارن، که باعث میشه کتاب با موضوع سنگینی که حول محورش میچرخه مرتبط به نظر نیاد. درسته که در نهایت میس امیلی، مدیر مدرسه هیلشم بهشون میگه که قصدشون از آروم آروم گفتن سرنوشت اهدا کننده ها بهشون این بوده که کودکی خوبی رو تجربه کنن حتی اگه قرار نباشه در بزرگسالی تبدیل به چیزی بشن که رویاش رو دارن، ولی آنقدر به طرز غیر قابل باوری این مسائل سبک شمرده شدن که تمام مدت در تعجب خواهید بود که چطور این افراد دارن با دانش به اینکه قراره دونه دونه اعضای بدنشون بیرون کشیده بشه تا وقتی که جون میدن، زندگی میکنن. هیچ لحظه ای از مکث و تأمل ندارن و رفتارشون با همدیگه دقیقا همینطور بی فکرانهست.
اگر واقعیت رو در نظر بگیریم، میتونم تصور کنم که رفتار هر کدوم از کاراکتر ها، هر چقدر هم بی رحمانه با همدیگه، قابل توجیه باشه. به هر حال، بخش زیادی از داستان در طول بچگیشون میگذره و قابل درکه که خودخواهانه و از سر لجبازی همدیگه رو اذیت کنن، ولی وقتی که بزرگ شدن این رفتار غیر قابل تحمله. میتونیم فکر کنیم که برای "انسان" نشون دادن شخصیت ها چنین روشی برای نوشتنشون به کار گرفته شده، اما در نهایت باعث نمیشه که فکر کنم "اوه، چه کاراکتر خوش نوشته ای، ازش خوشم میاد." تنها کسی که کمی دوست داشتنی بود تامی بود، که هیچ وقت کثی و روث درست و حسابی باهاش رفتار نکردن. حتی وقتی که تامی قرار بود آخرین اهدای عضوش رو داشته باشه و به کثی گفت ترجیح میده یک مراقب دیگه داشته باشه چون کثی درکش نمیکنه و دوست نداره خودش رو توی این حالت نشونش بده، کثی به جای تلاش برای درک کردنش، ازش دلخور میشه. به این فکر نمیکنه که شخصی که از بچگی دوست داشتم و میخواستم باهاش باشم داره میمیره و حالا نیاز هست که نسبت بهش بیشتر فهمیده باشم. به این فکر نمیکنه که تمام مدتی که من تمام و کمال و تقریبا آزاد زندگی کردم، تامی زیر بار چند عمل جراحی قرار گرفته و اعضای بدنش رو از دست داده، برای همین طبیعیه که فکر کنه من نمیتونم درکش کنم. همین "فکر نکردن" باعث میشه که شخصیت ها غیر قابل باور و تحمل باشن.
جدا از این ها، داستان طوری بیان شده که بار احساسی نداره. صرفا انگار کنار یک غریبه نشسته باشی و اون داره تمام زندگیش رو برات تعریف و توصیف میکنه و بهت میگه دقیقا چطور باید درکش کنی. نتونستم خودم رو در موقعیتی ببینم که نسبت به یکی از این شخصیت ها و چیز هایی که تجربه میکنن احساس همدردی کنم. هیچ وقت باعث نشد عمیقا چیزی رو حس کنم--که برای کتابی با این موضوع و تلاش برای فهمیدن اینکه "چه چیزی انسان رو انسان میکنه" به شدت امتیاز منفی ایه. هیچ نفهمیدم چه چیزی قراره انسان رو انسان کنه. تنها چیزی که قابل درک بود این بود که این افراد با وجود اینکه کلون هستن، درست مثل یک انسان احساس و زندگی رو تجربه میکنن. که همین هم با جوری که "بیخیال" نوشته شده چندان با ارزش نیست.
بد ترین کتابی که امسال خوندم. یک از پنج.
❤2
Cyan(Lect.)
#Never_Let_Me_Go کتاب نِوِر لت می گو از کازوئو ایشیگورو به ظاهر یک ساینس فیکشن دیستوپیایی درباره دنیاییه که برای درمان بیماری ها و اهدای عضو، کلون هایی ساخته شدن که بهشون "اهدا کننده - donor" میگن. داستان از پوینت آو ویوی کثی ایچ، یکی از همین اهدا کننده هاست…
Disclaimer: this is all rant. If you've read the book and have any other opinions please do share with me. Maybe there's a point that I've missed.
Cyan(Lect.)
نتونستم خودم رو در موقعیتی ببینم که نسبت به یکی از این شخصیت ها و چیز هایی که تجربه میکنن احساس همدردی کنم
This could be because I'm not a very sympathetic person but there are books that I feel deep to my bones like Frankenstein or The Great Gatsby. This book is by no means as well-written as those, but given it's subject matter you'd think you'd feel an awful lot while reading it.
The concept of "loss" could've been handled a lot better. That's what this book lacks in my opinion.
Not just losing your vital organs, but the chance of having a future to your own, a person you love, a family, a sense of self.