خیلی از The Clouds by Aristophanes که یه Old Comedy ئه فان تر بود 🙏 بعدا با جزئیات دربارهش مینویسم.
Cyan(Lect.)
امشب درباره The Clouds مینویسم.
#The_Clouds
نمایشنامه ابر ها از اریستافنیز یه Old Comedyئه، به این معنی که افراد و وقایع دوران معاصر یونان باستان رو نقد میکنه و به سخره میگیره.
این پلی دورانی رو نشون میده که سوفیست ها توی آتن به مردم درس نطق میدادن، منتها به جای استفاده از استدلال های درست و منطقی، سعی در پیچوندن حقیقت و برنده شدن بحث به هر قیمتی داشتن. از نظر اریستافنیز، سقراط هم یکی دیگه از این افراده که با آموزه هاش باعث میشه جوان ها به رسم و رسومات و خدایان پشت کنن و راه "بحث غلط" رو پیش بگیرن.
داستان نمایشنامه درباره مرد میانسالیه به اسم استرپسیادیز که به خاطر آبسسد بودن پسرش با مسابقات اسب سواری توی قرض افتاده و به زودی باید بدهیش رو پرداخت کنه. منتها استرپسیادیز آه در بساط نداره و به این فکر میکنه که بره به Thinkery و راه و روش "بحث غلط" رو برای پیچوندن طلبکار هاش یاد بگیره. برای همین، سعی میکنه شاگرد سقراط بشه، ولی چون عقل و حافظه درست و حسابی نداره سقراط ازش قطع امید میکنه و بعد از این، استرپسیادیز پسرش فیدیپیدیز رو به جای خودش به ثینکری میفرسته. در اونجا فیدیپیدیز با انسان نگاری "بحث غلط" و "بحث درست" مواجه میشه و هر دوی اون ها سعی میکنن فیدیپیدیز رو جذب خودشون کنن.
وقتی که خوندن این نمایشنامه رو شروع کردم، فکر نمیکردم که بتونه ذره ای فان باشه (به دلیل دو هزار و چندین سال فاصله بین من و آتن پیش از میلاد) ولی بود. منتها اکثر جوک ها کمی dirty (اگه بشه اینطور حسابشون آورد) بودن ولی تونستن من رو بخندونن.
با توجه به اینکه فاصله زیادی بین این نمایشنامه و دنیای معاصر هست، چیز هایی که "بحث درست" سعی میکرد باهاشون فیدیپیدیز رو ببره چندان از نظر ما درست و حتی مناسب نمیزنن، ولی مشخصه که "بحث غلط" از مغالطه های سوفیست ها استفاده میکنه و با وجود وسوسه انگیز بودنشون، در هر زمانی نادرستن.
تصویری که از سقراط در این نمایشنامه داریم (قرار گرفته هم سطح سوفیست ها) با تصویری که بهمون آموخته شده فرق میکنه. اریستافنیز اون رو به عنوان تاثیر مخرب روی جوانان آتن معرفی میکنه و آموزه هاش رو به سخره میگیره، جوری که حین خوندن ابر ها سخته که فکر کنیم سقراط چیزی جز یک فرد دیوانهست. گفته شده یکی از چیز هایی که باعث محاکمه سقراط و در نهایت حکم مرگش بوده، همین نمایشنامهست که موفق شده اذهان عمومی رو بر علیه اون بلند کنه.
امتیاز دادنش برام خیلی راحت نیست و میکسد فیلینگز بابتش داشتم. فکر میکنم به این هم 4 از 5 بدم.
نمایشنامه ابر ها از اریستافنیز یه Old Comedyئه، به این معنی که افراد و وقایع دوران معاصر یونان باستان رو نقد میکنه و به سخره میگیره.
این پلی دورانی رو نشون میده که سوفیست ها توی آتن به مردم درس نطق میدادن، منتها به جای استفاده از استدلال های درست و منطقی، سعی در پیچوندن حقیقت و برنده شدن بحث به هر قیمتی داشتن. از نظر اریستافنیز، سقراط هم یکی دیگه از این افراده که با آموزه هاش باعث میشه جوان ها به رسم و رسومات و خدایان پشت کنن و راه "بحث غلط" رو پیش بگیرن.
داستان نمایشنامه درباره مرد میانسالیه به اسم استرپسیادیز که به خاطر آبسسد بودن پسرش با مسابقات اسب سواری توی قرض افتاده و به زودی باید بدهیش رو پرداخت کنه. منتها استرپسیادیز آه در بساط نداره و به این فکر میکنه که بره به Thinkery و راه و روش "بحث غلط" رو برای پیچوندن طلبکار هاش یاد بگیره. برای همین، سعی میکنه شاگرد سقراط بشه، ولی چون عقل و حافظه درست و حسابی نداره سقراط ازش قطع امید میکنه و بعد از این، استرپسیادیز پسرش فیدیپیدیز رو به جای خودش به ثینکری میفرسته. در اونجا فیدیپیدیز با انسان نگاری "بحث غلط" و "بحث درست" مواجه میشه و هر دوی اون ها سعی میکنن فیدیپیدیز رو جذب خودشون کنن.
وقتی که خوندن این نمایشنامه رو شروع کردم، فکر نمیکردم که بتونه ذره ای فان باشه (به دلیل دو هزار و چندین سال فاصله بین من و آتن پیش از میلاد) ولی بود. منتها اکثر جوک ها کمی dirty (اگه بشه اینطور حسابشون آورد) بودن ولی تونستن من رو بخندونن.
با توجه به اینکه فاصله زیادی بین این نمایشنامه و دنیای معاصر هست، چیز هایی که "بحث درست" سعی میکرد باهاشون فیدیپیدیز رو ببره چندان از نظر ما درست و حتی مناسب نمیزنن، ولی مشخصه که "بحث غلط" از مغالطه های سوفیست ها استفاده میکنه و با وجود وسوسه انگیز بودنشون، در هر زمانی نادرستن.
تصویری که از سقراط در این نمایشنامه داریم (قرار گرفته هم سطح سوفیست ها) با تصویری که بهمون آموخته شده فرق میکنه. اریستافنیز اون رو به عنوان تاثیر مخرب روی جوانان آتن معرفی میکنه و آموزه هاش رو به سخره میگیره، جوری که حین خوندن ابر ها سخته که فکر کنیم سقراط چیزی جز یک فرد دیوانهست. گفته شده یکی از چیز هایی که باعث محاکمه سقراط و در نهایت حکم مرگش بوده، همین نمایشنامهست که موفق شده اذهان عمومی رو بر علیه اون بلند کنه.
امتیاز دادنش برام خیلی راحت نیست و میکسد فیلینگز بابتش داشتم. فکر میکنم به این هم 4 از 5 بدم.
❤5
Cyan(Lect.)
منیکمای از پلاتوس به لیست اضافه شد.
#Menaechmi
نمایشنامه منیکمای از پلاتوس یک New Comedy رومنه، به این معنی که طبق نمايشنامه های کمدی گریک ساخته شده و برعکس Old Comedy، به جای نقد و تمسخر شخصیت ها و اتفاقات معاصر، به شخصیت های عادی و زندگی روزمرهشون میپردازه. کاراکتر ها در این نوع نمایش stock و flat هستند، به این معنی که ممکنه بار ها نوعشون رو در نمايشنامه های مختلف ببینیم و معمولا تغییری از جهت کاراکتر متحمل نمیشن.
داستان از این قراره که یک تاجر اهل Syracuse، دو پسر دوقلو شبیه هم به اسم های منیکمس و سوسیکلیز داشت. وقتی که این تاجر با پسرش منیکمس به Epidamnus سفر میکنه، پسرش توسط یک بیزینسمن ربوده و اداپت میشه. پدر از غم گم کردن یکی از پسر هاش جون خودش رو از دست میده و پدربزرگشون چون منیکمس رو بیشتر دوست داشت، اسم پسر باقی مونده رو به منیکمس تغییر میده. سال ها میگذره و سوسیکلیز تصمیم میگیره که برای پیدا کردن برادر گم شدهش سفر بره. وقتی در نهایت به اپیدمنس میرسه، به نظر میرسه که همه با یک نفر دیگه اشتباهش میگیرن، و ما شاهد این back and froth رفتن شخصیت ها و تلاششون برای اینکه چه اتفاقی داره میوفته هستیم، در صورتی که به طور dramatic irony میدونیم قضیه از چه قراره.
دقیقا مثل د کلودز من انتظار نداشتم که این نمایشنامه هم فان باشه، ولی برخلاف تصور واقعا سرگرم کننده و خوندنش آسون تر بود و بیشتر دوستش داشتم. (البته میتونه به خاطر این باشه که من د کلودز رو حین اینکه برای کنکور روزشماری میکردم خوندم.)
کاراکتر ها سیلی و احمقن، سوتفاهم پس از سوتفاهم رخ میده و همه براشون سواله که دقیقا چه اتفاقی داره میوفته.
در نهایت قراره مثلا هپی اندینگ داشته باشه، اما نمیتونم به این قضیه فکر نکنم که چقدر همسر منیکمس مورد ظلم قرار میگیره و چقدر تمام این حق رو داره که نسبت به شوهر خیانتکارش ظن داشته باشه، اما هم شوهر و هم پدرش انگار بهش میگن این خیانت همه تقصیر خودشه و منیکمس هیچ اشتباهی مرتکب نشده--در واقع، انگار کاملا طبیعیه و حق داره اگه بخواد از همسرش دزدی و بهش خیانت کنه. در نهایت هم وقتی که ازدواجش نابود میشه، به عنوان یک "دارایی" که میشه برای مزایده گذاشتش شناخته میشه، نه یک انسان جدا دارای یک زندگی برای خودش. چه کنیم که طرز فکر دوران باستان و تا حدی حتی حال حاضر اینطوریه.
فکر میکنم به این نمایشنامه 4.5 از 5 بدم صرفا به خاطر اینکه توی خوندنش بهم خوش گذشت.
نمایشنامه منیکمای از پلاتوس یک New Comedy رومنه، به این معنی که طبق نمايشنامه های کمدی گریک ساخته شده و برعکس Old Comedy، به جای نقد و تمسخر شخصیت ها و اتفاقات معاصر، به شخصیت های عادی و زندگی روزمرهشون میپردازه. کاراکتر ها در این نوع نمایش stock و flat هستند، به این معنی که ممکنه بار ها نوعشون رو در نمايشنامه های مختلف ببینیم و معمولا تغییری از جهت کاراکتر متحمل نمیشن.
داستان از این قراره که یک تاجر اهل Syracuse، دو پسر دوقلو شبیه هم به اسم های منیکمس و سوسیکلیز داشت. وقتی که این تاجر با پسرش منیکمس به Epidamnus سفر میکنه، پسرش توسط یک بیزینسمن ربوده و اداپت میشه. پدر از غم گم کردن یکی از پسر هاش جون خودش رو از دست میده و پدربزرگشون چون منیکمس رو بیشتر دوست داشت، اسم پسر باقی مونده رو به منیکمس تغییر میده. سال ها میگذره و سوسیکلیز تصمیم میگیره که برای پیدا کردن برادر گم شدهش سفر بره. وقتی در نهایت به اپیدمنس میرسه، به نظر میرسه که همه با یک نفر دیگه اشتباهش میگیرن، و ما شاهد این back and froth رفتن شخصیت ها و تلاششون برای اینکه چه اتفاقی داره میوفته هستیم، در صورتی که به طور dramatic irony میدونیم قضیه از چه قراره.
دقیقا مثل د کلودز من انتظار نداشتم که این نمایشنامه هم فان باشه، ولی برخلاف تصور واقعا سرگرم کننده و خوندنش آسون تر بود و بیشتر دوستش داشتم. (البته میتونه به خاطر این باشه که من د کلودز رو حین اینکه برای کنکور روزشماری میکردم خوندم.)
کاراکتر ها سیلی و احمقن، سوتفاهم پس از سوتفاهم رخ میده و همه براشون سواله که دقیقا چه اتفاقی داره میوفته.
در نهایت قراره مثلا هپی اندینگ داشته باشه، اما نمیتونم به این قضیه فکر نکنم که چقدر همسر منیکمس مورد ظلم قرار میگیره و چقدر تمام این حق رو داره که نسبت به شوهر خیانتکارش ظن داشته باشه، اما هم شوهر و هم پدرش انگار بهش میگن این خیانت همه تقصیر خودشه و منیکمس هیچ اشتباهی مرتکب نشده--در واقع، انگار کاملا طبیعیه و حق داره اگه بخواد از همسرش دزدی و بهش خیانت کنه. در نهایت هم وقتی که ازدواجش نابود میشه، به عنوان یک "دارایی" که میشه برای مزایده گذاشتش شناخته میشه، نه یک انسان جدا دارای یک زندگی برای خودش. چه کنیم که طرز فکر دوران باستان و تا حدی حتی حال حاضر اینطوریه.
فکر میکنم به این نمایشنامه 4.5 از 5 بدم صرفا به خاطر اینکه توی خوندنش بهم خوش گذشت.
The Philosopher by Emily Brontë
Enough of thought, philosopher!
Too long hast thou been dreaming
Unlightened, in this chamber drear,
While summer's sun is beaming!
Space-sweeping soul, what sad refrain
Concludes thy musings once again?
"Oh, for the time when I shall sleep
Without identity.
And never care how rain may steep,
Or snow may cover me!
No promised heaven, these wild desires
Could all, or half fulfil;
No threatened hell, with quenchless fires,
Subdue this quenchless will!"
"So said I, and still say the same;
Still, to my death, will say,
Three gods, within this little frame,
Are warring night; and day;
Heaven could not hold them all, and yet
They all are held in me;
And must be mine till I forget
My present entity!
Oh, for the time, when in my breast
Their struggles will be o'er!
Oh, for the day, when I shall rest,
And never suffer more!"
"I saw a spirit, standing, man,
Where thou dost stand, an hour ago,
And round his feet three rivers ran,
Of equal depth, and equal flow,
A golden stream, and one like blood;
And one like sapphire seemed to be;
But, where they joined their triple flood
It tumbled in an inky sea
The spirit sent his dazzling gaze
Down through that ocean's gloomy night;
Then, kindling all, with sudden blaze,
The glad deep sparkled wide and bright,
White as the sun, far, far more fair
Than its divided sources were!"
"And even for that spirit, seer,
I've watched and sought my life-time long;
Sought him in heaven, hell, earth, and air,
An endless search, and always wrong.
Had I but seen his glorious eye
ONCE light the clouds that wilder me;
I ne'er had raised this coward cry
To cease to think, and cease to be;
I ne'er had called oblivion blest,
Nor stretching eager hands to death,
Implored to change for senseless rest
This sentient soul, this living breath,
Oh, let me die, that power and will
Their cruel strife may close;
And conquered good, and conquering ill
Be lost in one repose!"
Enough of thought, philosopher!
Too long hast thou been dreaming
Unlightened, in this chamber drear,
While summer's sun is beaming!
Space-sweeping soul, what sad refrain
Concludes thy musings once again?
"Oh, for the time when I shall sleep
Without identity.
And never care how rain may steep,
Or snow may cover me!
No promised heaven, these wild desires
Could all, or half fulfil;
No threatened hell, with quenchless fires,
Subdue this quenchless will!"
"So said I, and still say the same;
Still, to my death, will say,
Three gods, within this little frame,
Are warring night; and day;
Heaven could not hold them all, and yet
They all are held in me;
And must be mine till I forget
My present entity!
Oh, for the time, when in my breast
Their struggles will be o'er!
Oh, for the day, when I shall rest,
And never suffer more!"
"I saw a spirit, standing, man,
Where thou dost stand, an hour ago,
And round his feet three rivers ran,
Of equal depth, and equal flow,
A golden stream, and one like blood;
And one like sapphire seemed to be;
But, where they joined their triple flood
It tumbled in an inky sea
The spirit sent his dazzling gaze
Down through that ocean's gloomy night;
Then, kindling all, with sudden blaze,
The glad deep sparkled wide and bright,
White as the sun, far, far more fair
Than its divided sources were!"
"And even for that spirit, seer,
I've watched and sought my life-time long;
Sought him in heaven, hell, earth, and air,
An endless search, and always wrong.
Had I but seen his glorious eye
ONCE light the clouds that wilder me;
I ne'er had raised this coward cry
To cease to think, and cease to be;
I ne'er had called oblivion blest,
Nor stretching eager hands to death,
Implored to change for senseless rest
This sentient soul, this living breath,
Oh, let me die, that power and will
Their cruel strife may close;
And conquered good, and conquering ill
Be lost in one repose!"
دارم به پیشنهاد پارتنرم Project Hail Mary میخونم.
I'm only two chapters in but I've been enjoying it so far. The humor is great.
I'm only two chapters in but I've been enjoying it so far. The humor is great.
🔥5
فیلم فرنکنستاین رو با پارتنر و دوستم ریواچ کردم و حالا دلم میخواد دوباره کتابش رو بخونم. It's one of my most favorite books...
⚡4
اگر براتون سوال پیش میاد که کتاب مورد علاقهم چیه باید بگم که The Strange Case of Dr. Jekyll and Mr. Hyde.
انگار که امروز روز کتاب دوست ها بوده. بهتون تبریک میگم (جالبه که یک روز بعد از روز گربهست)
❤7
همزمان که دارم پراجکت هیل مری میخونم دارم The Norton Anthology of English Literature رو هم میخونم 👍 چقدر فان و خوشاینده وقتی که هدفت کنکور دادن نیست و صرفا دانشه.
❤5
به زودی دربارهش خواهم نوشت. میدونم که جزئی نوشتن پلاتش توی جورنالم قراره عذاب آور باشه، ولی میصرفه.
به طور کوتاه، خوندنش رو پیشنهاد میکنم. از بخش های تخصصیش زیاد سر در نیوردم، ولی کتابی بود که خوندنش لذت بخش بود. جز گاهی اوقات با که با توصیفات و آزمایش های علمی زیاد (it's a science fiction, duh) خسته کننده میشد و تقریبا توی هر چپتر فلش بک بدون وارنینگ داشتیم.
امتیازش رو ۴.۸ از ۵ میدم 👍
امتیازش رو ۴.۸ از ۵ میدم 👍
برای اینکه بتونم بیشتر توی رشته تحصیلیم (ادبیات انگلیسی) آگاه تر و well read بشم، برای خودم یک person curriculum یک ساله چیدم که از جنبه تاریخ، آثار نمونه هر دوره، نقد ادبی و اصطلاحات خودم رو آموزش بدم. اگه شخص دیگری هست که دوست داره در این زمینه همراهیم کنه، خوشحال میشم که با هم چیز یاد بگیریم.