Cyan(Lect.)
24 subscribers
10 photos
6 links
Books and other readable stuff

I crave knowledge

@Cyanous
They/them
Download Telegram
نظرم رو با تاخیر میگم. نیاز دارم سینک این کنه.
Cyan(Lect.)
کتابی که در حال حاضر مشغول خوندن هستم. ترجمه امیلی ویلسن روونه و خوندن کتابی به این سنگینی رو ساده میکنه. علاوه بر این ها، انتهای کتاب خلاصه از هر book قرار داده و توی glossary درباره کلمات دشوار و اسم های خاص توضیحات به درد بخور نوشته شده.
#The_Odyssey

ریویوی The Odyssey:
آدسی از هومر که به 8 قرن پیش از میلاد برمیگرده، یک شعر حماسی primary هست، به این معنی که در ابتدا داستانی بوده که از طریق زبان نقل میشده و در نهایت، به نوشتار در اومده.
این شعر، داستان اودیسیس، قهرمان نچندان شرافتمند یونان باستانه (با توجه به استاندارد های امروز) که تلاش میکنه بعد از ده سال جنگیدن در جنگ تروی، به سرزمین خودش ایثکا برگرده. توی این مسیر با چالش های متعددی رو به رو میشه و تلاش میکنه با هوش و ذکاوت، زیرکانه راهش به خونه رو پیدا کنه.

من خلاصه جزئی داستان رو اینجا نمینویسم چون اگه خودتون بخواید کتاب رو بخونید قطعا اسپویل میشید D: برای همین مستقیم میرم به ریویوی کتاب.

همونطور که قبل تر در چنل گفتم، انتظار داشتم بخش بیشتری از کتاب اختصاص به چالش هایی که اودیسیس توی سفر باهاشون رو به رو میشه داده شده باشه، اما طولانی ترین بخش قسمت آخر کتاب زمانی که اودیسیس موفق میشه به ایثکا برگرده و با خواستگار های پنلوپی رو به رو میشه بود. این قسمت آخر واقعا مورد علاقه من نیست و سختی هاش توی مسیر رو به خاطر ماهیت ماجراجویانه‌ش ترجیح میدم.
خواندن این کتاب به مراتب از خواندن ایلیاد ساده تر بود، به دلیل اینکه اسم های چندان زیادی درش ردیف نمیشه و عمل های تکراری زیاد نیستن (به دلیل اینکه این شعر حماسی از گونه اولیه‌ست، کاملا طبیعیه که تکرار زیاد داشته باشه، چون حفظ کردنش ساده تره) و خود کتاب به اندازه ایلیاد طولانی نیست. هرچند اگر بخواید بدون خوندن ایلیاد، آدسی رو به دست بگیرید، قسمت زیادی از داستان رو از دست میدید.
نکات جالبی که دوست دارم درباره‌شون حرف بزنم، این ها هستند:

1. پاکدامنی، زندان زن: پنلوپی به عنوان یکی از وفادار ترین زن های ادبیات مورد ستایش قرار گرفته. بار ها توسط پسرش بهش یادآوری میشه که "ارباب خونه" نیست، باید توی اتاقش بشینه و در نبود همسرش که 20 سال ازش خبری نداره، اشک بریزه. از پنلوپی پاکدامن بودن انتظار میره. اگر ازدواج کنه، وفادار به همسرش نیست، در صورتی که کاملا حق داره اگر بخواد از ازدواجش با اودیسیس موو آن کنه. اودیسیس به عنوان یک مرد در راه برگشت به ایثکا با زن های دیگری میخوابه (بعضی خواسته خودش نبودن، این رو انکار نمیکنم) اما اگر چنین اتفاقی برعکس میوفتاد، پنلوپی کسی بود که مورد سرزنش قرار میگرفت. مورد دوم این کیس، وقتیه که هفستس برای گیر انداختن افرودایتی و ایریز تله میذاره. برای دیدن این صحنه مضحک، همه خدایان حاضر میشن، جز خدایان زن برای اینکه "پاکدامن" هستن. کاراکتر های مونث محدود به خانه هستن، و حتی اگه بیرون برن و با شخص دیگری دیده بشن، رسوایی به پا میشه. (برای مثال، پرنسس نسیکا که برای جلوگیری از رسوایی به اودیسیس گفت که همراه اون به قصر نیاد)

2. کلونیالیزم و برده داری: با وجود اینکه از اودیسیس عمل های سوال برانگیزی سر میزنه، همچنان قابل احترام باقی میمونه. برای مثال غارت کردن یک شهر رندوم در مسیر بازگشت، کشتن مرد ها و به بردگی گرفتن زن ها و کودکان. اودیسیس هیچ توجیهی برای انجام این عمل نداشت. در جای دیگری، عمل دزدی کردن و گرفتن اموال سایکلاپس بدون حضور و رضایت خودش توجیه میشه، چون اون ها به ظاهر قوانین رو رعایت نمیکنن و "did not know the ways of custom". این قوانین و رسم و رسومات توسط مردمی گذاشته شدن که اهل کشور توسعه یافته‌این (در اینجا، یونان) و میتونن اموال کمتر توسعه یافته ها رو ازشون طلب کنن و حضورشون در اون محل رو توجیه. وقتی هم که از حضورشون استقبال نشد و باهاشون برخورد شد، دست به خشونت میزنن. در بخش های دیگری از این حماسه این رو میبینیم که چقدر چنین کاری پیش پا افتاده‌ست و انتظار میره که هیچ عواقبی نداشته باشه (چون وقتی عواقب کارشون رو میبینن میگن ای بابا بدبخت شدیم که.)

3. انسان، بازیچه خدایان: چه در ایلیاد و چه در آدسی، این مشهوده که خدایان هیچ ارزشی برای جون انسان ها قائل نیستن. عمر ها به خاطر درگیری های ساده هدر داده میشن و مردم به دست خدایان میمیرن. اودیسیس 20 سال از زندگیش رو به عنوان یک انسان میرا و خدمه‌ش رو به خاطر رقابت و کینه توزی بین خدا ها از دست میده. تنبیهات از گناه مرتکب شده سخت ترن و کمک به ندرت برای هر کسی که خدایان دلشون بخواد، ظاهر میشه. نمیتونم به این موضوع فکر نکنم که اگر خدای ابراهیمی در دنیای واقعی وجود داشته باشه، دقیقا مثل خدایان یونان باستان رفتار میکنه--عمر ها به سادگی توسط جنگ و ظلم حکومت ها از دست میرن و کمکی هم توی راه نیست.

در نهایت به تجربه خواندن آدسی، 4 امتیاز از 5 میدم.
این بود تمام ramble های من درباره این کتاب. اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید، به اینجا اضافه‌ش میکنم. ~
Holy shit that's a lot of text.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Cyan(Lect.)
> 2026 Books 1. The Bacchae - Euripides 2. The Cyclops - Euripides 3. The Iliad - Homer (26.02.14) 4. The Hunger Games, Catching Fire - Suzanne Collins (26.02.14 - 26.02.19) 5. No Longer Human - Osamu Dazai (26.02.21 - 26.02.26) 6. The Hunger Games, Mockingjay…
کتاب بعدی میشه برابر با تعداد کتاب هایی که پارسال خوندم. البته گفتم که لیست پارسال ناقصه و چیز هایی که برای دانشگاه خوندم توش لحاظ نشده، ولی مطمئنا امسال از سال قبل بیشتر میخونم و از عملکردم تا اینجا راضیم 👍
🔥3
باید بخونم
My first time reading a Roman drama and a New Comedy.
خیلی از The Clouds by Aristophanes که یه Old Comedy ئه فان تر بود 🙏 بعدا با جزئیات درباره‌ش مینویسم.
کاش یکی ما رو هم از religious tyranny نجات میداد.
💔1
امشب درباره The Clouds مینویسم.
Cyan(Lect.)
امشب درباره The Clouds مینویسم.
#The_Clouds

نمایشنامه ابر ها از اریستافنیز یه Old Comedyئه، به این معنی که افراد و وقایع دوران معاصر یونان باستان رو نقد میکنه و به سخره میگیره.
این پلی دورانی رو نشون میده که سوفیست ها توی آتن به مردم درس نطق میدادن، منتها به جای استفاده از استدلال های درست و منطقی، سعی در پیچوندن حقیقت و برنده شدن بحث به هر قیمتی داشتن. از نظر اریستافنیز، سقراط هم یکی دیگه از این افراده که با آموزه هاش باعث میشه جوان ها به رسم و رسومات و خدایان پشت کنن و راه "بحث غلط" رو پیش بگیرن.

داستان نمایشنامه درباره مرد میانسالیه به اسم استرپسیادیز که به خاطر آبسسد بودن پسرش با مسابقات اسب سواری توی قرض افتاده و به زودی باید بدهیش رو پرداخت کنه. منتها استرپسیادیز آه در بساط نداره و به این فکر میکنه که بره به Thinkery و راه و روش "بحث غلط" رو برای پیچوندن طلبکار هاش یاد بگیره. برای همین، سعی میکنه شاگرد سقراط بشه، ولی چون عقل و حافظه درست و حسابی نداره سقراط ازش قطع امید میکنه و بعد از این، استرپسیادیز پسرش فیدیپیدیز رو به جای خودش به ثینکری میفرسته. در اونجا فیدیپیدیز با انسان نگاری "بحث غلط" و "بحث درست" مواجه میشه و هر دوی اون ها سعی میکنن فیدیپیدیز رو جذب خودشون کنن.

وقتی که خوندن این نمایشنامه رو شروع کردم، فکر نمیکردم که بتونه ذره ای فان باشه (به دلیل دو هزار و چندین سال فاصله بین من و آتن پیش از میلاد) ولی بود. منتها اکثر جوک ها کمی dirty (اگه بشه اینطور حسابشون آورد) بودن ولی تونستن من رو بخندونن.

با توجه به اینکه فاصله زیادی بین این نمایشنامه و دنیای معاصر هست، چیز هایی که "بحث درست" سعی میکرد باهاشون فیدیپیدیز رو ببره چندان از نظر ما درست و حتی مناسب نمیزنن، ولی مشخصه که "بحث غلط" از مغالطه های سوفیست ها استفاده میکنه و با وجود وسوسه انگیز بودنشون، در هر زمانی نادرستن.

تصویری که از سقراط در این نمایشنامه داریم (قرار گرفته هم سطح سوفیست ها) با تصویری که بهمون آموخته شده فرق میکنه. اریستافنیز اون رو به عنوان تاثیر مخرب روی جوانان آتن معرفی میکنه و آموزه هاش رو به سخره میگیره، جوری که حین خوندن ابر ها سخته که فکر کنیم سقراط چیزی جز یک فرد دیوانه‌ست. گفته شده یکی از چیز هایی که باعث محاکمه سقراط و در نهایت حکم مرگش بوده، همین نمایشنامه‌ست که موفق شده اذهان عمومی رو بر علیه اون بلند کنه.

امتیاز دادنش برام خیلی راحت نیست و میکسد فیلینگز بابتش داشتم. فکر میکنم به این هم 4 از 5 بدم.
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لطفا در کامنت ها کتاب پیشنهاد بدید.
Cyan(Lect.)
منیکمای از پلاتوس به لیست اضافه شد.
#Menaechmi

نمایشنامه منیکمای از پلاتوس یک New Comedy رومنه، به این معنی که طبق نمايشنامه های کمدی گریک ساخته شده و برعکس Old Comedy، به جای نقد و تمسخر شخصیت ها و اتفاقات معاصر، به شخصیت های عادی و زندگی روزمره‌شون میپردازه. کاراکتر ها در این نوع نمایش stock و flat هستند، به این معنی که ممکنه بار ها نوعشون رو در نمايشنامه های مختلف ببینیم و معمولا تغییری از جهت کاراکتر متحمل نمیشن.

داستان از این قراره که یک تاجر اهل Syracuse، دو پسر دوقلو شبیه هم به اسم های منیکمس و سوسیکلیز داشت. وقتی که این تاجر با پسرش منیکمس به Epidamnus سفر میکنه، پسرش توسط یک بیزینسمن ربوده و اداپت میشه. پدر از غم گم کردن یکی از پسر هاش جون خودش رو از دست میده و پدربزرگشون چون منیکمس رو بیشتر دوست داشت، اسم پسر باقی مونده رو به منیکمس تغییر میده. سال ها میگذره و سوسیکلیز تصمیم میگیره که برای پیدا کردن برادر گم شده‌ش سفر بره. وقتی در نهایت به اپیدمنس میرسه، به نظر میرسه که همه با یک نفر دیگه اشتباهش میگیرن، و ما شاهد این back and froth رفتن شخصیت ها و تلاششون برای اینکه چه اتفاقی داره میوفته هستیم، در صورتی که به طور dramatic irony میدونیم قضیه از چه قراره.

دقیقا مثل د کلودز من انتظار نداشتم که این نمایشنامه هم فان باشه، ولی برخلاف تصور واقعا سرگرم کننده و خوندنش آسون تر بود و بیشتر دوستش داشتم. (البته میتونه به خاطر این باشه که من د کلودز رو حین اینکه برای کنکور روزشماری میکردم خوندم.)
کاراکتر ها سیلی و احمقن، سوتفاهم پس از سوتفاهم رخ میده و همه براشون سواله که دقیقا چه اتفاقی داره میوفته.
در نهایت قراره مثلا هپی اندینگ داشته باشه، اما نمیتونم به این قضیه فکر نکنم که چقدر همسر منیکمس مورد ظلم قرار میگیره و چقدر تمام این حق رو داره که نسبت به شوهر خیانتکارش ظن داشته باشه، اما هم شوهر و هم پدرش انگار بهش میگن این خیانت همه تقصیر خودشه و منیکمس هیچ اشتباهی مرتکب نشده--در واقع، انگار کاملا طبیعیه و حق داره اگه بخواد از همسرش دزدی و بهش خیانت کنه. در نهایت هم وقتی که ازدواجش نابود میشه، به عنوان یک "دارایی" که میشه برای مزایده گذاشتش شناخته میشه، نه یک انسان جدا دارای یک زندگی برای خودش. چه کنیم که طرز فکر دوران باستان و تا حدی حتی حال حاضر اینطوریه.

فکر میکنم به این نمایشنامه 4.5 از 5 بدم صرفا به خاطر اینکه توی خوندنش بهم خوش گذشت.
The Philosopher by Emily Brontë

Enough of thought, philosopher!
Too long hast thou been dreaming
Unlightened, in this chamber drear,
While summer's sun is beaming!
Space-sweeping soul, what sad refrain
Concludes thy musings once again?

"Oh, for the time when I shall sleep
Without identity.
And never care how rain may steep,
Or snow may cover me!
No promised heaven, these wild desires
Could all, or half fulfil;
No threatened hell, with quenchless fires,
Subdue this quenchless will!"

"So said I, and still say the same;
Still, to my death, will say,
Three gods, within this little frame,
Are warring night; and day;
Heaven could not hold them all, and yet
They all are held in me;
And must be mine till I forget
My present entity!
Oh, for the time, when in my breast
Their struggles will be o'er!
Oh, for the day, when I shall rest,
And never suffer more!"

"I saw a spirit, standing, man,
Where thou dost stand, an hour ago,
And round his feet three rivers ran,
Of equal depth, and equal flow,
A golden stream, and one like blood;
And one like sapphire seemed to be;
But, where they joined their triple flood
It tumbled in an inky sea
The spirit sent his dazzling gaze
Down through that ocean's gloomy night;
Then, kindling all, with sudden blaze,
The glad deep sparkled wide and bright,
White as the sun, far, far more fair
Than its divided sources were!"

"And even for that spirit, seer,
I've watched and sought my life-time long;
Sought him in heaven, hell, earth, and air,
An endless search, and always wrong.
Had I but seen his glorious eye
ONCE light the clouds that wilder me;
I ne'er had raised this coward cry
To cease to think, and cease to be;

I ne'er had called oblivion blest,
Nor stretching eager hands to death,
Implored to change for senseless rest
This sentient soul, this living breath,
Oh, let me die, that power and will
Their cruel strife may close;
And conquered good, and conquering ill
Be lost in one repose!"
امیلی برونته کین میکنم.
فقط شعر ازش خوندم با این حال.
دارم به پیشنهاد پارتنرم Project Hail Mary میخونم.
I'm only two chapters in but I've been enjoying it so far. The humor is great.
🔥5
Out of context
💯3
فیلم فرنکنستاین رو با پارتنر و دوستم ریواچ کردم و حالا دلم میخواد دوباره کتابش رو بخونم. It's one of my most favorite books...
⚡4