👇👇 این نامه پایین انجمن علمی روانپزشکان ایران است در اعتراض به تعیین اندیکاسیون روانپزشکی حجامت .
نامه در واکنش به نسخه جدید «شناسنامه و استاندارد خدمت حجامت تر یا حجامت با شرط (تیغ)»، منتشر شده است. در این سند «بهبود برخی علائم روانی مثل اضطراب» از اندیکاسونهای حجامت عنوان شده است.
مقالهای که در منابع این سند مورد استناد قرار گرفته است نشان میدهد که شواهد موجود درباره اثر حجامت بر متغیرهای روانی عمدتاً مبتنی بر مطالعات با کیفیت روششناختی پایین است.
این مثال بارز دیگری از این است که شبهعلم چگونه تولید و منتشر میشود.
ابتدا پژوهشهایی با روششناسی ضعیف و مخدوش انجام میدهند. بعد آن را در مجلاتی که ادعا میکنند علمیاند اما جانبدار خودشاناند منتشر میکنند. تا اینجا توانستهاند کاری شبیه به علم، اما بیگانه با علم ، انجام دهند. یعنی تولید شبهعلم.
سپس، با تکیه بر حمایت سیاسی و دولتی آن شبهعلم را تحت پوشش علم معتبر مبتنی بر شواهد(!) وارد دستورالعمل بالینی کشوری میکنند و برایش تعرفه وضع میکنند و در سلامتکدهها تیغ حجامت به تن نحیف مردم و پول طبابت رندانه را به جیب
خود میزنند.
هر چندوقت یکبار هم بیانیه میدهند که اگر خیراندیش و روازاده و تبریزیان شارلاتان و نابکارند، ما خیمه زدگان در وزارت و دانشگاه، علمی و متفاوتیم.
افسوس که پریشانی این سلسله را پایان نیست
نامه در واکنش به نسخه جدید «شناسنامه و استاندارد خدمت حجامت تر یا حجامت با شرط (تیغ)»، منتشر شده است. در این سند «بهبود برخی علائم روانی مثل اضطراب» از اندیکاسونهای حجامت عنوان شده است.
مقالهای که در منابع این سند مورد استناد قرار گرفته است نشان میدهد که شواهد موجود درباره اثر حجامت بر متغیرهای روانی عمدتاً مبتنی بر مطالعات با کیفیت روششناختی پایین است.
این مثال بارز دیگری از این است که شبهعلم چگونه تولید و منتشر میشود.
ابتدا پژوهشهایی با روششناسی ضعیف و مخدوش انجام میدهند. بعد آن را در مجلاتی که ادعا میکنند علمیاند اما جانبدار خودشاناند منتشر میکنند. تا اینجا توانستهاند کاری شبیه به علم، اما بیگانه با علم ، انجام دهند. یعنی تولید شبهعلم.
سپس، با تکیه بر حمایت سیاسی و دولتی آن شبهعلم را تحت پوشش علم معتبر مبتنی بر شواهد(!) وارد دستورالعمل بالینی کشوری میکنند و برایش تعرفه وضع میکنند و در سلامتکدهها تیغ حجامت به تن نحیف مردم و پول طبابت رندانه را به جیب
خود میزنند.
هر چندوقت یکبار هم بیانیه میدهند که اگر خیراندیش و روازاده و تبریزیان شارلاتان و نابکارند، ما خیمه زدگان در وزارت و دانشگاه، علمی و متفاوتیم.
افسوس که پریشانی این سلسله را پایان نیست
👏6
یک نکتهی زبانشناسی:
در طول تاریخ به تدریج از وزن فحشهای مذهبی کمشد و به وزن فحشهای جنسی افزوده شد.
برداشت من اینه که الان فحشهای مذهبی مانند "خدا ذلیلت کنه" "خدا به کمرت بزنه" "خدا بکشه تو رو" بیشتر از اینکه بار تحقیرکننده داشته باشه، بار شوخی داره و چه بسا در مواردی نقش قربون صدقه داشته باشه.
هیچ رانندهای با شنیدن فحش "خدا لعنتت کنه" قفل فرمون به دست از ماشین پیاده نمیشه. ولی فحشهای جنسی همچنان آدمها رو خشمگین میکنن.
دارم فکر میکنم واقعن "خدا لعنتت کنه" بدتره، یا "مادرتو ....."
@dr.hadihashemirazini
در طول تاریخ به تدریج از وزن فحشهای مذهبی کمشد و به وزن فحشهای جنسی افزوده شد.
برداشت من اینه که الان فحشهای مذهبی مانند "خدا ذلیلت کنه" "خدا به کمرت بزنه" "خدا بکشه تو رو" بیشتر از اینکه بار تحقیرکننده داشته باشه، بار شوخی داره و چه بسا در مواردی نقش قربون صدقه داشته باشه.
هیچ رانندهای با شنیدن فحش "خدا لعنتت کنه" قفل فرمون به دست از ماشین پیاده نمیشه. ولی فحشهای جنسی همچنان آدمها رو خشمگین میکنن.
دارم فکر میکنم واقعن "خدا لعنتت کنه" بدتره، یا "مادرتو ....."
@dr.hadihashemirazini
🤯2👌2🤷♀1
غذا برای اعصاب و روان آدم خوب است. شجاعت از شکم آدم نشئت میگیرد، بقیهاش
فقط بیچارگی است و بدبختی.
پ.ن: باهاش موافقم. نه اینکه معتقد باشم غذا خوردن خیلی حال میده. ولی این دنیا این قدر آشغاله که بهترین تفریحش غذا خوردنه. هر بار هم که پرخوری کردم به خودم گفتم آخه این چه کاری بود کردی؟ چرا خودتو سنگین کردی؟ مگه پرخوری چقدر لذت داشت که به حس سنگینی و بدخوابیش بیرزه؟! ولی خب مگه تفریح بهتری هم داریم؟ اگه بخواهیم یه شب خوش باشیم چی کار باید کنیم؟! بفرماید بریم بمیریم. کشف من اینه که آدمهایی که پرخوری میکنن- مخصوصن کله پاچه- واقعیت اگزیستانسیال جهان رو خیلی خوب درک کردن.
@dr.hadihashemirazini
فقط بیچارگی است و بدبختی.
پ.ن: باهاش موافقم. نه اینکه معتقد باشم غذا خوردن خیلی حال میده. ولی این دنیا این قدر آشغاله که بهترین تفریحش غذا خوردنه. هر بار هم که پرخوری کردم به خودم گفتم آخه این چه کاری بود کردی؟ چرا خودتو سنگین کردی؟ مگه پرخوری چقدر لذت داشت که به حس سنگینی و بدخوابیش بیرزه؟! ولی خب مگه تفریح بهتری هم داریم؟ اگه بخواهیم یه شب خوش باشیم چی کار باید کنیم؟! بفرماید بریم بمیریم. کشف من اینه که آدمهایی که پرخوری میکنن- مخصوصن کله پاچه- واقعیت اگزیستانسیال جهان رو خیلی خوب درک کردن.
@dr.hadihashemirazini
🤗4👍1🤓1
هروقت تونستید معنی این جمله رو درک کنید که "این رژ قرمز یکمی قهوهایتر از اون رژ قرمزه" یعنی قطعن کوررنگی ندارید.
@dr.hadihashemirazini
@dr.hadihashemirazini
🤩2😭1😎1
بعد از مرگ لیلا رو به آسمان فریاد زدم: من از مرگ نمیترسم، از مردن میترسم.
پ.ن: این کشف عالی بود. مرگ چیز ترسناکی نیست، ولی پروسهی مردن خیلی بد و ترسناکه. اگه همهی مرگها در دنیا ناگهانی بود، شاید کسی از مرگ نمیترسید. ترس ما از خود مرگ نیست، از درد و ضعف و ناتوانی و ناکارآمدی و تختهبندشدن و بیعزتشدن و بیاختیاری ادرار و مدفوع و بیقرار شدن و توهمها و هذیانهای فرایند منجر به مرگه. اگه ما مطمئن بودیم با یه چشم به هم زدن میمردیم، مرگ ترسناک نبود. عجیبه این کشف به فکر هیچ نظریهپرداز روانشناسی نرسیده. به جای fear of death باید بگیم fear of dying.
@dr.hadihashemirazini
پ.ن: این کشف عالی بود. مرگ چیز ترسناکی نیست، ولی پروسهی مردن خیلی بد و ترسناکه. اگه همهی مرگها در دنیا ناگهانی بود، شاید کسی از مرگ نمیترسید. ترس ما از خود مرگ نیست، از درد و ضعف و ناتوانی و ناکارآمدی و تختهبندشدن و بیعزتشدن و بیاختیاری ادرار و مدفوع و بیقرار شدن و توهمها و هذیانهای فرایند منجر به مرگه. اگه ما مطمئن بودیم با یه چشم به هم زدن میمردیم، مرگ ترسناک نبود. عجیبه این کشف به فکر هیچ نظریهپرداز روانشناسی نرسیده. به جای fear of death باید بگیم fear of dying.
@dr.hadihashemirazini
👏6😐1
از نظر علم زبانشناسی "آقا پویا" میگیم ولی "پویا آقا" نمیگیم.
در حالیکه "آقا حسین" نمیگیم یا کم میگیم. بیشتر "حسینآقا" میگیم.
مخلصیم.
@dr.hadihashemirazini
در حالیکه "آقا حسین" نمیگیم یا کم میگیم. بیشتر "حسینآقا" میگیم.
مخلصیم.
@dr.hadihashemirazini
👍3
زبان فارسی تنها زبانی در دنیاست که برای اشاره به آناتومی قسمتهایی از بدن وقتی کسی لباس باز میپوشد، از یک "جمله" آن هم با معنای بیربط از یک زبان بیگانه استفاده میکند:
فیها خالدون= در آن جاویدان هستید.
@dr.hadihashemirazini
فیها خالدون= در آن جاویدان هستید.
@dr.hadihashemirazini
🤔1
⁉️ چرا بیماران روانپزشکی شما پس از اولین بهبود نسبی، داروها را قطع و مطب را ترک میکنند؟ (مدیریت چرخه درمان در روانپزشکی)
در ذهن جامعه، دو ترس بزرگ وجود دارد: "برچسب روانی خوردن" و "وابستگی مادی و روانی به قرصهای اعصاب". وقتی بیمار کمی حس بهبودی میکند، برای فرار از این دو ترس، درمان را نیمهکاره رها میکند.
پزشکی که بتواند در رسانههای خود این ترسهای زیرپوستی را مدیریت کند، نرخ وفاداری بیمارانش جهش چشمگیری خواهد داشت.
در ادامه، ۳ استراتژی محتوایی برای شکستن این سد روانی را بررسی کردهایم:
🔸 محور اول: مبارزه با افسانه "قرصهای اعصاب اعتیادآورند!"
باور غلط بیمار: این داروها من را مثل یک ربات بیاحساس میکنند، فقط من را میخوابانند و تا آخر عمر وابسته میشوم.
راهبرد محتوایی: تولید محتوای ویدئویی علمی اما به زبان بسیار ساده در مورد مکانیسم انتقالدهندههای عصبی (مثل سروتونین و دوپامین). با استعارههای ملموس توضیح دهید که داروی روانپزشکی مثل عینک برای چشم ضعیف یا انسولین برای بیمار دیابتی است؛ یک ابزار تنظیمی، نه یک ماده مخدر. نام این استراتژی، "انگزدایی از درمان دارویی" است.
🔸 محور دوم: تعریف مرز و همافزایی "روانپزشکی" و "رواندرمانی"
باور غلط بیمار: روانپزشک فقط ۵ دقیقه وقت میگذارد، چند قرص مینویسد و من را بیرون میکند.
راهبرد محتوایی: در محتوای خود شفاف کنید که درمان پایدار، یک رویکرد چندبعدی است. توضیح دهید که چطور دارو شرایط بیولوژیک مغز را برای پذیرش تغییر آماده میکند و چطور همکاری شما با یک رواندرمانگر (تیم درمان) میتواند سرعت و پایداری بهبودی را تضمین کند. این کار وجهه علمی و دلسوزانه مطب شما را تقویت میکند.
🔸 محور سوم: بازنمایی "موفقیتهای پنهان" (تغییر لایف استایل)
باور غلط بیمار: مشکلات روحی با اراده خود فرد باید حل شوند، نه با مراجعه به پزشک.
راهبرد محتوایی: تمرکز روی خروجیهای ملموس درمان. به جای صحبت از اصطلاحات پیچیده DSM-5، از تغییرات واقعی زندگی بگویید: "چطور درمان اضطراب، تمرکز یک مدیر را در جلسات کاری برگرداند؟" یا "چطور کنترل پانیک، به یک دانشجو اجازه داد دوباره سوار مترو شود؟". داستانسرایی از "بازگشت به عملکرد طبیعی زندگی"، قویترین محرک برای مراجعین مردد است.
❎ سه اصل فنی برای ایجاد یک رسانه امن و اعتمادساز در حوزه روانپزشکی:
▫️ امنیت ۱۰۰ درصدی در سیستم نوبتدهی و پذیرش: مراجعین روانپزشکی به شدت روی رازداری و حریم خصوصی حساس هستند. سیستم نوبتدهی آنلاین شما باید به گونهای باشد که مراجعین در مطب کمترین تداخل و مواجهه را با یکدیگر داشته باشند. در محتوای خود به این "پروتکل حفظ رازداری و آرامش مطب" اشاره کنید.
▫️ تولید محتوای متنی کوتاه و آرامشبخش (به جای ویدیوهای پر زرق و برق): فردی که در اوج دپرسی یا اضطراب است، تحمل دیدن ویدیوهای پر سرصدا با ادیتهای شلوغ را ندارد. برای این حوزه، پادکستهای کوتاه با صدای آرام پزشک، یا پستهای اسلایدی با گرافیک مینیمال و رنگهای خنثی (مثل آبی کمرنگ یا سبز کدر) بالاترین نرخ تعامل و حس امنیت را ایجاد میکند.
▫️ راهاندازی سیستم "پیگیری فعال" (Active Follow-up) توسط دستیار: برای جلوگیری از قطع خودسرانه دارو، سیستم CRM مطب شما باید دو هفته پس از اولین ویزیت، پیامکی محترمانه یا تماسی جهت بررسی عوارض جانبی اولیه دارو (که در روزهای اول طبیعی است اما بیمار را میترساند) داشته باشد. این پیگیری، نرخ ریزش بیمار را تا ۵۰ درصد کاهش میدهد.
احتمالاً به عنوان یک روانپزشک بارها این سناریوی تلخ را تجربه کردهاید: بیمار با علائم شدید افسردگی، پانیک یا اضطراب فراگیر به شما مراجعه میکند. برای او پروتکل درمانی دقیقی تنظیم میکنید. بیمار بعد از ۳ الی ۴ هفته به خاطر شروع اثربخشی داروها، احساس بهبودی میکند؛ اما درست در همین نقطه، بدون مشورت با شما، دارو را قطع کرده و دیگر به مطب برنمیگردد. نتیجه؟ چند ماه بعد با عود شدیدتر بیماری و ناامیدی بیشتر، به سراغ پزشک دیگری میرود.در مارکتینگ و مدیریت مطبهای روانپزشکی، بزرگترین چالش شما جذب بیمار جدید نیست، بلکه "حفظ بیمار در مسیر پروتکل درمان (Compliance)" است.
در ذهن جامعه، دو ترس بزرگ وجود دارد: "برچسب روانی خوردن" و "وابستگی مادی و روانی به قرصهای اعصاب". وقتی بیمار کمی حس بهبودی میکند، برای فرار از این دو ترس، درمان را نیمهکاره رها میکند.
پزشکی که بتواند در رسانههای خود این ترسهای زیرپوستی را مدیریت کند، نرخ وفاداری بیمارانش جهش چشمگیری خواهد داشت.
در ادامه، ۳ استراتژی محتوایی برای شکستن این سد روانی را بررسی کردهایم:
🔸 محور اول: مبارزه با افسانه "قرصهای اعصاب اعتیادآورند!"
باور غلط بیمار: این داروها من را مثل یک ربات بیاحساس میکنند، فقط من را میخوابانند و تا آخر عمر وابسته میشوم.
راهبرد محتوایی: تولید محتوای ویدئویی علمی اما به زبان بسیار ساده در مورد مکانیسم انتقالدهندههای عصبی (مثل سروتونین و دوپامین). با استعارههای ملموس توضیح دهید که داروی روانپزشکی مثل عینک برای چشم ضعیف یا انسولین برای بیمار دیابتی است؛ یک ابزار تنظیمی، نه یک ماده مخدر. نام این استراتژی، "انگزدایی از درمان دارویی" است.
🔸 محور دوم: تعریف مرز و همافزایی "روانپزشکی" و "رواندرمانی"
باور غلط بیمار: روانپزشک فقط ۵ دقیقه وقت میگذارد، چند قرص مینویسد و من را بیرون میکند.
راهبرد محتوایی: در محتوای خود شفاف کنید که درمان پایدار، یک رویکرد چندبعدی است. توضیح دهید که چطور دارو شرایط بیولوژیک مغز را برای پذیرش تغییر آماده میکند و چطور همکاری شما با یک رواندرمانگر (تیم درمان) میتواند سرعت و پایداری بهبودی را تضمین کند. این کار وجهه علمی و دلسوزانه مطب شما را تقویت میکند.
🔸 محور سوم: بازنمایی "موفقیتهای پنهان" (تغییر لایف استایل)
باور غلط بیمار: مشکلات روحی با اراده خود فرد باید حل شوند، نه با مراجعه به پزشک.
راهبرد محتوایی: تمرکز روی خروجیهای ملموس درمان. به جای صحبت از اصطلاحات پیچیده DSM-5، از تغییرات واقعی زندگی بگویید: "چطور درمان اضطراب، تمرکز یک مدیر را در جلسات کاری برگرداند؟" یا "چطور کنترل پانیک، به یک دانشجو اجازه داد دوباره سوار مترو شود؟". داستانسرایی از "بازگشت به عملکرد طبیعی زندگی"، قویترین محرک برای مراجعین مردد است.
❎ سه اصل فنی برای ایجاد یک رسانه امن و اعتمادساز در حوزه روانپزشکی:
▫️ امنیت ۱۰۰ درصدی در سیستم نوبتدهی و پذیرش: مراجعین روانپزشکی به شدت روی رازداری و حریم خصوصی حساس هستند. سیستم نوبتدهی آنلاین شما باید به گونهای باشد که مراجعین در مطب کمترین تداخل و مواجهه را با یکدیگر داشته باشند. در محتوای خود به این "پروتکل حفظ رازداری و آرامش مطب" اشاره کنید.
▫️ تولید محتوای متنی کوتاه و آرامشبخش (به جای ویدیوهای پر زرق و برق): فردی که در اوج دپرسی یا اضطراب است، تحمل دیدن ویدیوهای پر سرصدا با ادیتهای شلوغ را ندارد. برای این حوزه، پادکستهای کوتاه با صدای آرام پزشک، یا پستهای اسلایدی با گرافیک مینیمال و رنگهای خنثی (مثل آبی کمرنگ یا سبز کدر) بالاترین نرخ تعامل و حس امنیت را ایجاد میکند.
▫️ راهاندازی سیستم "پیگیری فعال" (Active Follow-up) توسط دستیار: برای جلوگیری از قطع خودسرانه دارو، سیستم CRM مطب شما باید دو هفته پس از اولین ویزیت، پیامکی محترمانه یا تماسی جهت بررسی عوارض جانبی اولیه دارو (که در روزهای اول طبیعی است اما بیمار را میترساند) داشته باشد. این پیگیری، نرخ ریزش بیمار را تا ۵۰ درصد کاهش میدهد.
نکته طلایی: در مارکتینگ سلامت روان، شما دارو یا نسخه نمیفروشید؛ شما به مراجعین خود "امیدِ رهایی از رنج درونی، بازگشت کنترل به دست خودشان و یک گوش شنوا بدون قضاوت" را هدیه میدهید.🆔 @dr.hadihashemirazini
👏3
آقا من مرز بین ماگ و کاپ رو نمیدونم کجاست.
چطور از من انتظار دارید مرز بین دقت نرمال و
وسواس رو بدونم؟ !مرز بین حریم خصوصی و
همراهبودن در رابطهی بین پارتنرها رو بدونم؟!
مرز بین بیخیال و بیتوجه بودن و ریلکسبودن رو
بدونم؟! آقا من مرز بین ماگ و کاپ رو هم نمیدونم.
@dr.hadihashemirazini
چطور از من انتظار دارید مرز بین دقت نرمال و
وسواس رو بدونم؟ !مرز بین حریم خصوصی و
همراهبودن در رابطهی بین پارتنرها رو بدونم؟!
مرز بین بیخیال و بیتوجه بودن و ریلکسبودن رو
بدونم؟! آقا من مرز بین ماگ و کاپ رو هم نمیدونم.
@dr.hadihashemirazini
👍1🤓1
من یه کشفی کردم!
بیشترین کسانی که از واژهی "زردتر" استفاده میکنن، متخصصان اطفال هستن:
"اگه دیدی نوزادت زردتر شد بیارش"
@dr.hadihashemirazini
بیشترین کسانی که از واژهی "زردتر" استفاده میکنن، متخصصان اطفال هستن:
"اگه دیدی نوزادت زردتر شد بیارش"
@dr.hadihashemirazini
🤩1
من یه کشف زبانشناسی کردم!
ما میتونیم بگیم "دکتر بودم"، ولی نمیتونیم بگیم "مهندس بودم"!
میتونیم بگیم "تعویض روغنی" بودم، ولی نمیتونیم بگیم "کدنویسی بودم"!
@dr.hadihashemiraxini
ما میتونیم بگیم "دکتر بودم"، ولی نمیتونیم بگیم "مهندس بودم"!
میتونیم بگیم "تعویض روغنی" بودم، ولی نمیتونیم بگیم "کدنویسی بودم"!
@dr.hadihashemiraxini
👏1😱1
بعضي هستند كه مهم ترين رسالت انسان را در برق انداختن كف اتاق و به اصطلاح به كار بردن "دستمال ابريشمي" نمي شمارند. بله، آقايان، بعضي هستند كه نهايت سعادت خود را در مثلن پوشيدن شلوار خوش دوخت نمي دانند.
🌺🌺🌺🌺🌺
🌺🌺🌺🌺🌺
👍2😐2
حمايت تا كجا خوب است؟
"حمایتگری" یک سراب در رابطه های انسانی است. شخصیت حمایتگر، جذاب و وسوسه انگیز است اما در نهایت، فردیت و اراده را از انسان می گیرد. حمایتگری تا یک حدی لازمه ی یک رابطه ی صمیمی است؛ اما وقتی از یک حدی بیشتر شد، دیگر آن ویژگی بی غل و غش صمیمانه نیست. میل به ارباب بودن و بنده پروری یکی از رذیلت های درونی انسان هاست. متمدنانه ترین و مقبول ترین شیوه برای ارضای این میل، محبت و حمایتگری بیش از اندازه است. به همین دلیل است که برای توصیف آن از واژه ی "سراب" استفاده کردم. ظاهر زیبایی دارد، اما در پشت آن چیزهای دیگری پنهان شده اند که خیرخواهانه نیستند. این مراقبت، حمایتگری، یا محبت بیش از حد، از طرف هر کسی که باشد آسیب رسان است. تفاوتی نمی کند از طرف یک دوست، یا همسر یا حتی پدر و مادر باشد. من معتقدم هر وقت رد پای "نفوذ" یک فرد مهم را در رابطه هایتان دیدید، باید نگران از دست دادن آزادی اراده خود باشید. ما نیاز به حمایت و محبت و نفوذ بیش از اندازه هیچ کسی نداریم. ما نیاز داریم شعور، آزادی اراده، حق انتخاب و قدرت تصمیم گیریمان به رسمیت شناخته شود. چند وقت پیش خانم و آقایی برای مشاوره پیش از ازدواج پیش من آمدند. هر دوی آن ها تحصیلات خیلی بالا و موقعیت اجتماعی خیلی خوبی داشتند. دو هفته پیش از ازدواج، بدون هیچ هماهنگی قبلی، مادر پسر با مادر دختر تماس گرفته و گفته خانواده های ما به درد هم نمی خورند و مراسم ازدواج پسرش را به هم زده. هرچند در خانواده های مراجعانم، رفتارهایی از این دست زیاد دیده بودم، اما این مورد خیلی من را به فکر فرو برد. گاهی پرده از ظاهر فریبنده ی رفتارهای انسانی کنار می رود و ذات رذیلانه خودش را نشان می دهد. حمایتگری و محبت بیش از اندازه و نفوذ در نزدیکان، نه تنها مقدس و خیرخواهانه و پاک نیستند، بلکه نشانگر میل درونی برای ارباب بودن و بنده پروری هستند. ما انسان ها بیش از آن که نیاز به ارباب داشته باشیم نیاز به استقلال داریم. تا استقلال نداشته باشیم هویت پیدا نمی کنیم. انسان بی هویت در تند باد حوادث زندگی بسیار بی دفاع است و چاره ای جز آویزان شدن ندارد. داستایفسکی خیلی خوب فهمیده که گاهی آن چه که پشت "مراقبت" پنهان شده، "حسادت" و "میل به نفوذ" است.
@dr.hadihashemirazini
"حمایتگری" یک سراب در رابطه های انسانی است. شخصیت حمایتگر، جذاب و وسوسه انگیز است اما در نهایت، فردیت و اراده را از انسان می گیرد. حمایتگری تا یک حدی لازمه ی یک رابطه ی صمیمی است؛ اما وقتی از یک حدی بیشتر شد، دیگر آن ویژگی بی غل و غش صمیمانه نیست. میل به ارباب بودن و بنده پروری یکی از رذیلت های درونی انسان هاست. متمدنانه ترین و مقبول ترین شیوه برای ارضای این میل، محبت و حمایتگری بیش از اندازه است. به همین دلیل است که برای توصیف آن از واژه ی "سراب" استفاده کردم. ظاهر زیبایی دارد، اما در پشت آن چیزهای دیگری پنهان شده اند که خیرخواهانه نیستند. این مراقبت، حمایتگری، یا محبت بیش از حد، از طرف هر کسی که باشد آسیب رسان است. تفاوتی نمی کند از طرف یک دوست، یا همسر یا حتی پدر و مادر باشد. من معتقدم هر وقت رد پای "نفوذ" یک فرد مهم را در رابطه هایتان دیدید، باید نگران از دست دادن آزادی اراده خود باشید. ما نیاز به حمایت و محبت و نفوذ بیش از اندازه هیچ کسی نداریم. ما نیاز داریم شعور، آزادی اراده، حق انتخاب و قدرت تصمیم گیریمان به رسمیت شناخته شود. چند وقت پیش خانم و آقایی برای مشاوره پیش از ازدواج پیش من آمدند. هر دوی آن ها تحصیلات خیلی بالا و موقعیت اجتماعی خیلی خوبی داشتند. دو هفته پیش از ازدواج، بدون هیچ هماهنگی قبلی، مادر پسر با مادر دختر تماس گرفته و گفته خانواده های ما به درد هم نمی خورند و مراسم ازدواج پسرش را به هم زده. هرچند در خانواده های مراجعانم، رفتارهایی از این دست زیاد دیده بودم، اما این مورد خیلی من را به فکر فرو برد. گاهی پرده از ظاهر فریبنده ی رفتارهای انسانی کنار می رود و ذات رذیلانه خودش را نشان می دهد. حمایتگری و محبت بیش از اندازه و نفوذ در نزدیکان، نه تنها مقدس و خیرخواهانه و پاک نیستند، بلکه نشانگر میل درونی برای ارباب بودن و بنده پروری هستند. ما انسان ها بیش از آن که نیاز به ارباب داشته باشیم نیاز به استقلال داریم. تا استقلال نداشته باشیم هویت پیدا نمی کنیم. انسان بی هویت در تند باد حوادث زندگی بسیار بی دفاع است و چاره ای جز آویزان شدن ندارد. داستایفسکی خیلی خوب فهمیده که گاهی آن چه که پشت "مراقبت" پنهان شده، "حسادت" و "میل به نفوذ" است.
@dr.hadihashemirazini
👍3
كودك از مرگ چه مي فهمد؟
ایلیوشچکا گفت که این کار را بکنم. یک شب کنارش نشسته بودم که یکهو گفت: بابا، وقتی توی گورم را با خاک پر کردند، تکه ای نان رویش بینداز تا گنجشک ها پایین بیایند، صداشان را می شنوم و از این که تنها نیستم خوشحال می شوم."
ما با غرق کردن خودمان در کار و روابط اجتماعی، مرگ را انکار کرده ایم. اما غافل از این که مرگ قوی تر از آن است که قابل انکار باشد. ترس از مرگ در ناخودآگاه همه ما وجود دارد. اگر از بیشتر انسان ها این سوال ساده را بپرسیم که "آیا از مرگ می ترسی؟" بیشتر آن ها پاسخشان منفی است. علت منفی بودن پاسخ این است که آن ها مرگ را انکار کرده اند. وقتی مرگ را انکار می کنیم، این واقعیت هولناک، خودش را با لباس مبدل به ما نشان می دهد. علت ناخودآگاه بسیاری از مشکلات روانی، ترس از مرگی است که انکار و سرکوب شده است. رد پای ترس سرکوب شده از مرگ را می توان در حملات اضطرابی شبانه، ترس های بدون دلیل، دلشوره ها، سوگ های حل نشده و افسردگی دید. اما کودکان داستان متفاوتی دارند. مرگ برای آن ها خیلی طبیعی تر از آن چیزی است که در ذهن ما می گذرد. برای ما مفهوم مرگ در هزار لایه ی انکار و سرکوب پنهان شده است، اما آن ها مرگ را به همان شکل واقعی خودش می بینند. به همین دلیل است که کودکان زیاد از مرگ حرف می زنند. گاهی پدر و مادر ها از کنجکاوی فرزندشان نسبت به مرگ نگران می شوند و سعی می کنند کودکشان را به سمت انکار این واقعیت سوق دهند. در حالی که ذهن کودک، پنهان کاری نمی شناسد. او لخت بودن پادشاه را می بیند و هنوز یاد نگرفته که خودش را فریب دهد و باور کند که پادشاه لباسی فاخر بر تن دارد که فقط حلال زاده ها آن را می بینند. او همه چیز را همان طور که هست می بیند. کودکان حتی از دیدن یک مورچه مرده هم به مرگ فکر می کنند. فرزند پروری و ارتباط با کودکان، تجربه بسیار آموزنده ای است. آن ها دنیای بی فریب کودکانه را به ما یادآوری می کنند. کودکان، با واقعیت های تلخ زندگی بهتر و طبیعی تر از ما کنار می آیند. چون مانند ما از واقعیت ها نمی ترسند و سعی در انکار و پیچیده کردن آن ها ندارند. در این جا ایلیوشچکا، یک پسر بچه ده ساله است که در بستر مرگ و مواجهه با آن، وصیت کرده که روی قبرش تکه های نان بیندازند که گنجشکان به کنارش بیایند و او را از تنهایی نجات دهند. داستایفسکی به نکته بسیار ظریفی اشاره کرده است. یکی از ریشه های ترس از مرگ، ترس از تنهایی است. ما با مرگ، از همه ی عزیزانمان جدا می شویم و شاید آزارنده ترین جنبه ی مرگ همین باشد. من وقتی با ترس از مرگ در کودکان مواجهه می شوم، معمولا به پدر و مادر ها اعتماد بخشی می دهم و خیالشان را راحت می کنم که این ترس ها و نگرانی ها در کودکان طبیعی است. اما در بعضی موارد ترس از مرگ در کودک از مسیر طبیعی خارج می شود و زندگی او را مختل می کند. چند وقت پیش مادری با دختر 5 ساله اش پیش من آمد. شکایت مادر، ترس از مرگ در دخترش بود. می گفت: "دخترم همیشه از مرگ حرف می زند. او را حتی پارک نمی توانم ببرم. می گوید وقتی باد درخت ها را تکان می دهد من حس می کنم همه درخت ها دارند می میرند و من را می ترساند. چند بار هم گفته که اگر من مُردم، من را خاک نکنید. فقط من را گوشه ی اتاقم بگذارید، خودم زنده می شوم."
من همیشه ترس های طبیعی از مرگ را در کودکان می دیدم، اما این بار اولی بود که با یک ترس جدی و فراگیر در یک دختر پنج ساله مواجه می شدم. از مادرش پرسیدم : "به تازگی در خانواده تان مرگی اتفاق افتاده است؟" پاسخش منفی بود. به مادرش گفتم: "معمولا در این موارد چیزی ذهن کودک را به سمت مرگ سوق می دهد. مثلا یک بیماری مزمن یا هرچیزی که یادآور مرگ باشد." در این جا مادرش گفت: "دخترم بیماری گوارشی دارد و تا حالا پنج بار اندوسکوپی شده است." گفتم: "پنج بار اندوسکوپی؟ آن هم برای یک دختر پنج ساله؟" مادر مدارک پزشکی دخترش را نشانم داد. در یکی از اندوسکوپی ها، یک التهاب خفیف معده وجود داشت و بقیه آزمایش ها طبیعی بود. متوجه شدم ریشه ترس از مرگ در دخترک را باید در مادر جست و جو کرد. مادر اضطراب شدیدی داشت و به شدت از مرگ دخترش می ترسید و این اضطراب را به او منتقل کرده بود. در چند ماه گذشته تقریبا هر روز او را به مطب دکترهای مختلف برده بود. نگرانی زیاد مادر، پزشک ها را هم فریب داده بود و دخترک بیچاره را مورد آزمایش های مختلف قرار داده بودند. گذشته از خطرهای جسمی این آزمایش ها برای یک دختر پنج ساله، ترس از مرگ را هم در او ایجاد کرده بودند. در حالی که پزشکان فراموش کرده بودند که بیمار اصلی، مادر بود نه دختر. علم روانپزشکی، بخشی از پزشکی است و همه
ایلیوشچکا گفت که این کار را بکنم. یک شب کنارش نشسته بودم که یکهو گفت: بابا، وقتی توی گورم را با خاک پر کردند، تکه ای نان رویش بینداز تا گنجشک ها پایین بیایند، صداشان را می شنوم و از این که تنها نیستم خوشحال می شوم."
ما با غرق کردن خودمان در کار و روابط اجتماعی، مرگ را انکار کرده ایم. اما غافل از این که مرگ قوی تر از آن است که قابل انکار باشد. ترس از مرگ در ناخودآگاه همه ما وجود دارد. اگر از بیشتر انسان ها این سوال ساده را بپرسیم که "آیا از مرگ می ترسی؟" بیشتر آن ها پاسخشان منفی است. علت منفی بودن پاسخ این است که آن ها مرگ را انکار کرده اند. وقتی مرگ را انکار می کنیم، این واقعیت هولناک، خودش را با لباس مبدل به ما نشان می دهد. علت ناخودآگاه بسیاری از مشکلات روانی، ترس از مرگی است که انکار و سرکوب شده است. رد پای ترس سرکوب شده از مرگ را می توان در حملات اضطرابی شبانه، ترس های بدون دلیل، دلشوره ها، سوگ های حل نشده و افسردگی دید. اما کودکان داستان متفاوتی دارند. مرگ برای آن ها خیلی طبیعی تر از آن چیزی است که در ذهن ما می گذرد. برای ما مفهوم مرگ در هزار لایه ی انکار و سرکوب پنهان شده است، اما آن ها مرگ را به همان شکل واقعی خودش می بینند. به همین دلیل است که کودکان زیاد از مرگ حرف می زنند. گاهی پدر و مادر ها از کنجکاوی فرزندشان نسبت به مرگ نگران می شوند و سعی می کنند کودکشان را به سمت انکار این واقعیت سوق دهند. در حالی که ذهن کودک، پنهان کاری نمی شناسد. او لخت بودن پادشاه را می بیند و هنوز یاد نگرفته که خودش را فریب دهد و باور کند که پادشاه لباسی فاخر بر تن دارد که فقط حلال زاده ها آن را می بینند. او همه چیز را همان طور که هست می بیند. کودکان حتی از دیدن یک مورچه مرده هم به مرگ فکر می کنند. فرزند پروری و ارتباط با کودکان، تجربه بسیار آموزنده ای است. آن ها دنیای بی فریب کودکانه را به ما یادآوری می کنند. کودکان، با واقعیت های تلخ زندگی بهتر و طبیعی تر از ما کنار می آیند. چون مانند ما از واقعیت ها نمی ترسند و سعی در انکار و پیچیده کردن آن ها ندارند. در این جا ایلیوشچکا، یک پسر بچه ده ساله است که در بستر مرگ و مواجهه با آن، وصیت کرده که روی قبرش تکه های نان بیندازند که گنجشکان به کنارش بیایند و او را از تنهایی نجات دهند. داستایفسکی به نکته بسیار ظریفی اشاره کرده است. یکی از ریشه های ترس از مرگ، ترس از تنهایی است. ما با مرگ، از همه ی عزیزانمان جدا می شویم و شاید آزارنده ترین جنبه ی مرگ همین باشد. من وقتی با ترس از مرگ در کودکان مواجهه می شوم، معمولا به پدر و مادر ها اعتماد بخشی می دهم و خیالشان را راحت می کنم که این ترس ها و نگرانی ها در کودکان طبیعی است. اما در بعضی موارد ترس از مرگ در کودک از مسیر طبیعی خارج می شود و زندگی او را مختل می کند. چند وقت پیش مادری با دختر 5 ساله اش پیش من آمد. شکایت مادر، ترس از مرگ در دخترش بود. می گفت: "دخترم همیشه از مرگ حرف می زند. او را حتی پارک نمی توانم ببرم. می گوید وقتی باد درخت ها را تکان می دهد من حس می کنم همه درخت ها دارند می میرند و من را می ترساند. چند بار هم گفته که اگر من مُردم، من را خاک نکنید. فقط من را گوشه ی اتاقم بگذارید، خودم زنده می شوم."
من همیشه ترس های طبیعی از مرگ را در کودکان می دیدم، اما این بار اولی بود که با یک ترس جدی و فراگیر در یک دختر پنج ساله مواجه می شدم. از مادرش پرسیدم : "به تازگی در خانواده تان مرگی اتفاق افتاده است؟" پاسخش منفی بود. به مادرش گفتم: "معمولا در این موارد چیزی ذهن کودک را به سمت مرگ سوق می دهد. مثلا یک بیماری مزمن یا هرچیزی که یادآور مرگ باشد." در این جا مادرش گفت: "دخترم بیماری گوارشی دارد و تا حالا پنج بار اندوسکوپی شده است." گفتم: "پنج بار اندوسکوپی؟ آن هم برای یک دختر پنج ساله؟" مادر مدارک پزشکی دخترش را نشانم داد. در یکی از اندوسکوپی ها، یک التهاب خفیف معده وجود داشت و بقیه آزمایش ها طبیعی بود. متوجه شدم ریشه ترس از مرگ در دخترک را باید در مادر جست و جو کرد. مادر اضطراب شدیدی داشت و به شدت از مرگ دخترش می ترسید و این اضطراب را به او منتقل کرده بود. در چند ماه گذشته تقریبا هر روز او را به مطب دکترهای مختلف برده بود. نگرانی زیاد مادر، پزشک ها را هم فریب داده بود و دخترک بیچاره را مورد آزمایش های مختلف قرار داده بودند. گذشته از خطرهای جسمی این آزمایش ها برای یک دختر پنج ساله، ترس از مرگ را هم در او ایجاد کرده بودند. در حالی که پزشکان فراموش کرده بودند که بیمار اصلی، مادر بود نه دختر. علم روانپزشکی، بخشی از پزشکی است و همه
👏5
عشق يك نياز است، نه يك معجزه
يكي از وسوسه های هر انسانی این است که با یافتن یک عشق کامروا از این رو به آن رو شود. همه اضطراب ها، فکرهای منفی، بی انگیزگی ها، تنبلی ها و هر ویژگی منفی دیگرش در سایه این عشق، کن فیکون شود و از او آدمی دیگر بسازد. معجزه آسا بودن عشق، دروغی دیرینه است. هیچ عشقی این قابلیت را ندارد که از ما آدمی دیگر بسازد و دروازه های خوشبختی را که تا دیروز بسته بوده اند، یک شبه به روی ما بگشاید. تا زمانی که انتظار غیر واقعی از عشق داشته باشیم، نمی توانیم موهبت یک عشق کامروا را تجربه کنیم. یکی از واقعیت های عشق این است که ممکن است روزی تمام شود. به ندرت اتفاق می افتد که جدا شدن به معنای واقعی "توافقی" باشد. هر چند خیلی وقت ها ادعای توافقی بودن وجود دارد اما واقعیت این است که معمولا یک نفر، دیگری را ترک می کند. طبیعی است که افسردگی در فردی که ترک می شود بیشتر است. کسی که ترک می شود بیشتر خودش را سرزنش می کند، خودش را زیر سوال می برد و مسوولیت تعارض های رابطه را به گردن خودش می اندازد. گاهی این وضعیت "سوگ بیمارگونه" تا سالیان بعد ادامه دارد و به او اجازه تجربه یک عشق دیگر را نمی دهد. این برخورد افراطی و عشق ها و سوگ های بیمارگونه، از یک نگاه افراطی ناشی می شود که عشق را معجزه می پندارد. بدترین ویژگیِ دروغ این است که نه فقط دیگران را بلکه خودمان را هم فریب می دهد. دروغ، آتشی است که دودش اول در چشم گوینده آن می رود. بشر در طول تاریخ درباره عشق دروغ گفته و الان خودش در دروغ خودش مانده است. عشق معجزه نیست، عشق خوشبختی نمی آورد، عشق از ما آدم دیگری نمی سازد و عشق شخصیت ما را عوض نمی کند. عشق فقط یک نیاز درونی به درگیری احساسی است که به انسانی دیگر داریم. عشق آن قدر ها افسانه ای و جادویی نیست. در این دنیای پر حادثه احتمال از دست دادن معشوق به هر علتی وجود دارد. هیچ وقت دنیا به آخر خط نمی رسد. بهترین معشوق، قابل جایگزینی است. بیش از حد بها دادن به عشق، می تواند یک ساز و کار دفاعی برای ارضای "راحت طلبی" ما باشد. خودشناسی، جرات وارد شدن به دنیای درونی و تلاش برای حل تعارض های آن، چیره شدن به فکرهای منفی و نشخوارهای ذهنی سخت است. حتی ورزش منظم، کتاب خوانی، و هر کاری که به رشد خودمان منجر شود سخت است. راحت ترین کار، پروراندن آرزوی یک عشق معجزه مانند است که به واسطه آن، یک شبه ره صد ساله را طی کنیم و همه مشکلاتمان حل شود. عشق این توانایی را ندارد. در طول تاریخ با داستان های پریان و ادبیات عاشقانه فریبمان داده اند. عشق، موهبتی است که باید جست و جویش کرد و آن را یافت. اگر هم روزی تمام شد، قابل جایگزین کردن است. و از همه مهمتر عشق یک نیاز است نه یک معجزه.
دکتر هادی هاشمی رزینی
يكي از وسوسه های هر انسانی این است که با یافتن یک عشق کامروا از این رو به آن رو شود. همه اضطراب ها، فکرهای منفی، بی انگیزگی ها، تنبلی ها و هر ویژگی منفی دیگرش در سایه این عشق، کن فیکون شود و از او آدمی دیگر بسازد. معجزه آسا بودن عشق، دروغی دیرینه است. هیچ عشقی این قابلیت را ندارد که از ما آدمی دیگر بسازد و دروازه های خوشبختی را که تا دیروز بسته بوده اند، یک شبه به روی ما بگشاید. تا زمانی که انتظار غیر واقعی از عشق داشته باشیم، نمی توانیم موهبت یک عشق کامروا را تجربه کنیم. یکی از واقعیت های عشق این است که ممکن است روزی تمام شود. به ندرت اتفاق می افتد که جدا شدن به معنای واقعی "توافقی" باشد. هر چند خیلی وقت ها ادعای توافقی بودن وجود دارد اما واقعیت این است که معمولا یک نفر، دیگری را ترک می کند. طبیعی است که افسردگی در فردی که ترک می شود بیشتر است. کسی که ترک می شود بیشتر خودش را سرزنش می کند، خودش را زیر سوال می برد و مسوولیت تعارض های رابطه را به گردن خودش می اندازد. گاهی این وضعیت "سوگ بیمارگونه" تا سالیان بعد ادامه دارد و به او اجازه تجربه یک عشق دیگر را نمی دهد. این برخورد افراطی و عشق ها و سوگ های بیمارگونه، از یک نگاه افراطی ناشی می شود که عشق را معجزه می پندارد. بدترین ویژگیِ دروغ این است که نه فقط دیگران را بلکه خودمان را هم فریب می دهد. دروغ، آتشی است که دودش اول در چشم گوینده آن می رود. بشر در طول تاریخ درباره عشق دروغ گفته و الان خودش در دروغ خودش مانده است. عشق معجزه نیست، عشق خوشبختی نمی آورد، عشق از ما آدم دیگری نمی سازد و عشق شخصیت ما را عوض نمی کند. عشق فقط یک نیاز درونی به درگیری احساسی است که به انسانی دیگر داریم. عشق آن قدر ها افسانه ای و جادویی نیست. در این دنیای پر حادثه احتمال از دست دادن معشوق به هر علتی وجود دارد. هیچ وقت دنیا به آخر خط نمی رسد. بهترین معشوق، قابل جایگزینی است. بیش از حد بها دادن به عشق، می تواند یک ساز و کار دفاعی برای ارضای "راحت طلبی" ما باشد. خودشناسی، جرات وارد شدن به دنیای درونی و تلاش برای حل تعارض های آن، چیره شدن به فکرهای منفی و نشخوارهای ذهنی سخت است. حتی ورزش منظم، کتاب خوانی، و هر کاری که به رشد خودمان منجر شود سخت است. راحت ترین کار، پروراندن آرزوی یک عشق معجزه مانند است که به واسطه آن، یک شبه ره صد ساله را طی کنیم و همه مشکلاتمان حل شود. عشق این توانایی را ندارد. در طول تاریخ با داستان های پریان و ادبیات عاشقانه فریبمان داده اند. عشق، موهبتی است که باید جست و جویش کرد و آن را یافت. اگر هم روزی تمام شد، قابل جایگزین کردن است. و از همه مهمتر عشق یک نیاز است نه یک معجزه.
دکتر هادی هاشمی رزینی
👍4👏1
به نقل از يكي از مراجعانم كه در استراليا زندگي مي كند، يك سايت اينترنتي هست كه آدم ها در آن از مشكلات ارتباطبيشان صحبت مي كنند و به هم ديگر نظر مي دهند. يك آقايي سوالش اين بوده: "يك دوست دختر دارم كه به من وابسته شده، چطوري مي تونم از دستش راحت بشم؟" همه ي آقايان جواب داده اند كه ما ايده اي نداريم. يك دختر كره اي پاسخ داده: "به او بگو يك بيزينس جديد ميخوام راه اندازي كنم، چند هزار دلار پول نياز دارم كه به من قرض بدي. اين جوري خودش داوطلبانه ميره."
پ.ن: يكي از واقعيت هايي كه من هميشه به آن فكر مي كنم (هرچند واقعا به آن مطمئن نيستم) اين است كه براي بيشتر آدم ها پول از عشق مهمتره، هرچند خلاف اين رو ادعا كنند.
@dr.hadihashemirazi
پ.ن: يكي از واقعيت هايي كه من هميشه به آن فكر مي كنم (هرچند واقعا به آن مطمئن نيستم) اين است كه براي بيشتر آدم ها پول از عشق مهمتره، هرچند خلاف اين رو ادعا كنند.
@dr.hadihashemirazi
👍4