زلزله 7.2 ریشتری (برابر با زلزله کرمانشاه) چقدر انرژی آزاد میکند؟
فرمول محاسبه:
logE = 4.8 + 1.5M
M: شدت زلزله بر حسب ریشتر
E: انرژی زلزله بر حسب ژول
@Cosmos_language
فرمول محاسبه:
logE = 4.8 + 1.5M
M: شدت زلزله بر حسب ریشتر
E: انرژی زلزله بر حسب ژول
@Cosmos_language
محاسبه
آزاد شدن 10¹⁵×4 ژول انرژی، معادل انفجار یک میلیون تن TNT است.
بیش از 63 برابر بمب اتمی هیروشما (Little Boy)!
@Cosmos_language
آزاد شدن 10¹⁵×4 ژول انرژی، معادل انفجار یک میلیون تن TNT است.
بیش از 63 برابر بمب اتمی هیروشما (Little Boy)!
@Cosmos_language
دیشب در رستورانی نشسته بودم و در مورد اینکه اپراتور AT&T به دلیل زلزله اخیر تماسهای تلفنی رایگان به ایران و عراق به راه انداخته با شخصی بحث میکردم. من این موضوع را به عنوان یک اخبار مطرح کرده بودم، صرف نظر از اینکه هدف اپراتور AT&T از این کار چه بوده. اما طرف مقابلم که از طرفداران تئوری توطئه بود، اصرار داشت که این کار به منظور شنود کردن تماسهای تلفنی انجام گرفته.
من با این دیدگاه مخالف نبودم اما حرفم این بود که بدون داشتن مدارک و شواهد معتبر نمیتوان با چنین اطمینانی حرف زد.
اما شخص با قطعیت درباره دسیسههای آمریکا و کشورهای اروپایی و صحبت میکرد و این اقدام اخیر را هم به تلاش برای شنود تماسها نسبت میداد. بحث بدون نتیجه خاتمه یافت اما من به فکر فرو رفته بودم و درک نمیکردم چرا تئوری توطئه تا این حد برای عوام جذاب است و در ترویج شبه علم نقش دارد. بنابراین تصمیم گرفتم پستی را به این موضوع اختصاص دهم:
حتماً شما هم با افرادی برخورد داشتهاید که به همه اتفاقات دور و برشان مشکوک هستند. معمولاً این دسته از مردم، ادعا میکنند که چیزهایی فراتر از دلایلی که برای حوادث روزمره ذکر میشود، میدانند. آنها معمولاً به دنبال نوعی توطئه در پس رویدادهای مهم و غیر مهم دنیا هستند. مثلاً میگویند دلیل زلزلهای که رخ داد، نوعی آزمایش سری یا آزمایش هستهای است که دولتهای ایر قدرت انجام دادهاند.
هر چند که بعضی اوقات باور به نظریههای توطئه، ریشه در تحلیل منطقی شواهد دارند، ولی در بیشتر زمانها اینچنین نیست. یکی از بزرگترین قابلیتهای ذهن انسان هوشمند، توانایی تشخیص الگوهای معنادار و استنتاج بر اساس آنهاست. با این حال ما گاهی اوقات الگوها و روابطی را میبینیم که واقعاً وجود ندارند. به خصوص زمانهایی که احساس میکنیم اتفاقات از کنترل ما خارج هستند. واقعاً چرا این چنین است؟
جذابیت نظریههای توطئه، احتمالاً به دلیل انواعی از جهتگیریهای شناختی است که روشهای پردازش اطلاعاتی ما را مشخص میکنند. “جهتگیری تأییدی” (Confirmation Bias) فراگیرترین نوع جهتگیری شناختی و یک محرک قدرتمند در باور نظریههای توطئه است. همه ما دارای تمایل طبیعی به پذیرفتن شواهدی هستیم که با باورهای قبلی ما درباره آن موضوع همخوانی دارد. به علاوه شواهدی که باورهای ما را نقض میکنند را نادیده میگیریم. ما معمولاً درباره اتفاقاتی که فهم دلیل آنها برایمان پیچیده و نامفهوم است، نظریه توطئه میدهیم.
وقتی حادثهای رخ میدهد، معمولاً گزارشهای ارائه شده اولیه دارای خطا، تناقض و ابهامات فراوان هستند. افرادی که به دنبال یافتن شواهدی برای این هستند که ثابت کنند نظریههای رسمی درباره وقوع یک حادثه صرفاً در حال سرپوش گذاشتن روی علت اصلی هستند، تمرکز خود را بر روی همین تناقضها میگذارند تا ادعای آنها تقویت شود.
عده زیادی از مردم آمریکا فکر میکنند که برنامههای آپولو دروغ محض بوده است.
“جهتگیری تناسب” (Proportionality Bias) تمایل ذاتی ما به این است که فکر کنیم اتفاقات بزرگ، دلایل بزرگ دارند. این نیز میتواند از دلایل باور به نظریههای توطئه باشد. دقیقاً به همین دلیل بود که بسیاری از مردم آمریکا، ترجیح میدادند فکر کنند که ترور “جان اف.کندی” (Jhon F.Kennedy) بر اثر یک توطئه بزرگ و نه توسط یک شخص مستقل رخ داده است.
یکی دیگر از جهتگیریهای شناختی مرتبط، “فرافکنی” (Projection) است. معمولاً افرادی که نظریه توطئه میدهند یا از این نظریهها طرفداری میکنند، خودشان رفتارهای توطئه آمیز بیشتری دارند. مثلاً شایعهپراکنی میکنند یا به انگیزههای دیگران شکاک هستند. در حقیقت آنها اینطور فکر میکنند که چون خودشان چنین رفتارها و تفکراتی دارند، طبیعی است که بقیه مردم هم اینطور باشند.
به علاوه، افرادی که گرایش زیادی به تفکرات توطئهای دارند، به احتمال زیاد به نظریههای متناقض نیز باور دارند. برای مثال، اگر کسی باور داشته باشد که اسامه بنلادن سالها قبل از اینکه دولت آمریکا اعلام کند کماندوهای آمریکایی او را کشتهاند، مرده بوده است، به احتمال زیاد تمایل زیادی نیز به باور اینکه او اکنون زنده است دارد.
البته هیچ کدام از موارد بالا نشانگر این نیست که همه نظریههای توطئه اشتباه هستند. برعکس، ممکن است بعضی از آنها کاملاً صحیح نیز باشند. نکته این است که یافتن مصادیق توطئه برای بعضی افراد کاملاً جذاب است. جالبتر اینکه معمولاً طرفداران نظریه توطئه درباره اینکه توضیح دقیق علت اتفاقات چیست مطمئن نیستند، آنها فقط میدانند که توضیحات مراجع رسمی درباره دلیل وقایع، نوعی سرپوشگذاری بر دلیل اصلی آنها است.
منبع: Scientific American
در ادامه نوشتهای از دکتر “مارک لوچر”، استاد علوم ارتباطات و شیمی دانشگاه هال، را میخوانیم...
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
من با این دیدگاه مخالف نبودم اما حرفم این بود که بدون داشتن مدارک و شواهد معتبر نمیتوان با چنین اطمینانی حرف زد.
اما شخص با قطعیت درباره دسیسههای آمریکا و کشورهای اروپایی و صحبت میکرد و این اقدام اخیر را هم به تلاش برای شنود تماسها نسبت میداد. بحث بدون نتیجه خاتمه یافت اما من به فکر فرو رفته بودم و درک نمیکردم چرا تئوری توطئه تا این حد برای عوام جذاب است و در ترویج شبه علم نقش دارد. بنابراین تصمیم گرفتم پستی را به این موضوع اختصاص دهم:
حتماً شما هم با افرادی برخورد داشتهاید که به همه اتفاقات دور و برشان مشکوک هستند. معمولاً این دسته از مردم، ادعا میکنند که چیزهایی فراتر از دلایلی که برای حوادث روزمره ذکر میشود، میدانند. آنها معمولاً به دنبال نوعی توطئه در پس رویدادهای مهم و غیر مهم دنیا هستند. مثلاً میگویند دلیل زلزلهای که رخ داد، نوعی آزمایش سری یا آزمایش هستهای است که دولتهای ایر قدرت انجام دادهاند.
هر چند که بعضی اوقات باور به نظریههای توطئه، ریشه در تحلیل منطقی شواهد دارند، ولی در بیشتر زمانها اینچنین نیست. یکی از بزرگترین قابلیتهای ذهن انسان هوشمند، توانایی تشخیص الگوهای معنادار و استنتاج بر اساس آنهاست. با این حال ما گاهی اوقات الگوها و روابطی را میبینیم که واقعاً وجود ندارند. به خصوص زمانهایی که احساس میکنیم اتفاقات از کنترل ما خارج هستند. واقعاً چرا این چنین است؟
جذابیت نظریههای توطئه، احتمالاً به دلیل انواعی از جهتگیریهای شناختی است که روشهای پردازش اطلاعاتی ما را مشخص میکنند. “جهتگیری تأییدی” (Confirmation Bias) فراگیرترین نوع جهتگیری شناختی و یک محرک قدرتمند در باور نظریههای توطئه است. همه ما دارای تمایل طبیعی به پذیرفتن شواهدی هستیم که با باورهای قبلی ما درباره آن موضوع همخوانی دارد. به علاوه شواهدی که باورهای ما را نقض میکنند را نادیده میگیریم. ما معمولاً درباره اتفاقاتی که فهم دلیل آنها برایمان پیچیده و نامفهوم است، نظریه توطئه میدهیم.
وقتی حادثهای رخ میدهد، معمولاً گزارشهای ارائه شده اولیه دارای خطا، تناقض و ابهامات فراوان هستند. افرادی که به دنبال یافتن شواهدی برای این هستند که ثابت کنند نظریههای رسمی درباره وقوع یک حادثه صرفاً در حال سرپوش گذاشتن روی علت اصلی هستند، تمرکز خود را بر روی همین تناقضها میگذارند تا ادعای آنها تقویت شود.
عده زیادی از مردم آمریکا فکر میکنند که برنامههای آپولو دروغ محض بوده است.
“جهتگیری تناسب” (Proportionality Bias) تمایل ذاتی ما به این است که فکر کنیم اتفاقات بزرگ، دلایل بزرگ دارند. این نیز میتواند از دلایل باور به نظریههای توطئه باشد. دقیقاً به همین دلیل بود که بسیاری از مردم آمریکا، ترجیح میدادند فکر کنند که ترور “جان اف.کندی” (Jhon F.Kennedy) بر اثر یک توطئه بزرگ و نه توسط یک شخص مستقل رخ داده است.
یکی دیگر از جهتگیریهای شناختی مرتبط، “فرافکنی” (Projection) است. معمولاً افرادی که نظریه توطئه میدهند یا از این نظریهها طرفداری میکنند، خودشان رفتارهای توطئه آمیز بیشتری دارند. مثلاً شایعهپراکنی میکنند یا به انگیزههای دیگران شکاک هستند. در حقیقت آنها اینطور فکر میکنند که چون خودشان چنین رفتارها و تفکراتی دارند، طبیعی است که بقیه مردم هم اینطور باشند.
به علاوه، افرادی که گرایش زیادی به تفکرات توطئهای دارند، به احتمال زیاد به نظریههای متناقض نیز باور دارند. برای مثال، اگر کسی باور داشته باشد که اسامه بنلادن سالها قبل از اینکه دولت آمریکا اعلام کند کماندوهای آمریکایی او را کشتهاند، مرده بوده است، به احتمال زیاد تمایل زیادی نیز به باور اینکه او اکنون زنده است دارد.
البته هیچ کدام از موارد بالا نشانگر این نیست که همه نظریههای توطئه اشتباه هستند. برعکس، ممکن است بعضی از آنها کاملاً صحیح نیز باشند. نکته این است که یافتن مصادیق توطئه برای بعضی افراد کاملاً جذاب است. جالبتر اینکه معمولاً طرفداران نظریه توطئه درباره اینکه توضیح دقیق علت اتفاقات چیست مطمئن نیستند، آنها فقط میدانند که توضیحات مراجع رسمی درباره دلیل وقایع، نوعی سرپوشگذاری بر دلیل اصلی آنها است.
منبع: Scientific American
در ادامه نوشتهای از دکتر “مارک لوچر”، استاد علوم ارتباطات و شیمی دانشگاه هال، را میخوانیم...
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
دکتر مارک لوچر:
در قطاری نشستهام که عدهای از طرفداران فوتبال در آن هستند؛ تازه از بازی برگشتهاند و مشخصاً تیمشان برده است؛ صندلیهای اطراف مرا اشغال کردهاند. یکی از آنها روزنامهای تا شده را برداشته و در حالی که آخرین مطلب آن به نام “حقایق دیگر” که نویسنده آن، دونالد ترامپ، سعی بر چپاندن آن در سر مردم دارد را میخواند، زیر لب لبخندی پر معنا میزند.
بقیه آنها نیز در مورد علاقه رئیس جمهور امریکا به تئوری توطئه صحبت میکردند. خیلی سریع مسیر گفتگو به سمت توطئههای مختلف تغییر پیدا کرد و من در حال لذت بردن از استراق سمع، به مورد تمسخر قراردادن طرفداران زمین تخت و آخرین صحبتهای گوئینت پالترو توسط آنها گوش میدادم. صحبتها آرام شد و یکی از آنها رشته کلام را با این جمله به دست گرفت: «این چیزا ممکنه مزخرف باشن ولی لطفاً به من نگید که چیزایی که همه قبول دارن رو قبول دارید! مثلاً فرود روی ماه، مشخصه که دروغه اونم نه یه دروغ درست و حسابی. اون روز توی این وبسایته خوندم که اصلاً توی عکسها ستارهای وجود نداره!»
خیلی برای من جالب بود که بقیه گروه هم با “شواهد” فرود دروغین روی ماه وارد صحبت شدند. سایههای متناقض در عکسها، به اهتزاز درآمدن پرچم در محیطی که جو ندارد، چگونه از نیل آرمسترانگ فیلم برداری میشد وقتی کسی نبود که دوربین را نگه دارد. تا دقایقی پیش، آنها افرادی منطقی به نظر میرسیدند که قادر بودند شواهد را کنار هم گذاشته و نتیجهای منطقی به دست آورند. اما به نظر میآید اوضاع کمی وارد جاده خاکی شده است. پس یک نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم وارد صحبت آنها شوم. «در واقع همه این مسائل را می توان به سادگی توضیح داد…»
آنها به طرف من چرخیدند و از اینکه یک غریبه جرئت کرده بود وسط حرفهایشان بپرد مات و مبهوت بودند. من بدون هیچ ناامیدی به حرفهای خود ادامه دادم و با حقایق و توضیحات منطقی به سوی آنها تاختم. «پرچم در باد به اهتزاز در نیامد بلکه وقتی باز آلدرین آن را بر روی سطح ماه فرو کرد به خاطر میله منعطفش کمی تکان خورد. تصاویر موقع روز در ماه گرفته شدند و مشخصاً شما نمیتوانید در روز ستارهای را در آسمان ببینید. سایههای عجیب به خاطر لنزهای عریضی بود که استفاده میشد، در واقع این لنزها باعث ایجاد اختلال در تصویر میشدند.»
«و هیچ کس از نیل آرمسترانگ در حال پیاده شدن از سفینه فیلم برداری نکرد. دوربینی خارج از سفینه تعبیه شده بود که لحظه قدم گذاشتن روی ماه رو ثبت کرد. اگر هم این توضیحات کافی نیستند باید بگویم که تیر آخر برای اثبات صحبتهای من، تصاویر مدارگرد شناسایی ماه است که در آن، مسیرهای طی شده توسط فضانوردان بر روی ماه دیده می شود.»
توی دلم گفتم: «ترکوندم!»
اما به نظر می رسید مخاطبین من حتی ذرهای قانع نشده بودند. آنها با ادعاهای مسخرهتری جواب مرا دادند. استنلی کوبریک صحنه را شبیه سازی کرد، پرسنل اصلی به طرز مرموزی فوت شدهاند و… قطار در ایستگاهی میایستد که مقصد من نیست اما من از فرصت استفاده کرده و از آنجا خارج میشوم. در حالی که حس احمقها را داشتم و حواسم به فاصله قطار و سکو بود، به این فکر میکردم که چرا صحبتهای من اینقدر در قانع کردن این افراد ناموفق بودند.
جواب ساده این بود که حقایق و مباحثههای منطقی چندان به درد تغییر عقاید مردم نمیخورند. دلیل این مسئله این است که مغزهای منطقی ما چندان سیم پیچی تکامل یافته و منحصر به فردی ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن متداول نظریههای توطئه این است که ما تمایل به تحمیل یک ساختار به جهان و توانایی شگفت انگیزی در شناسایی الگوها داریم. البته تحقیقات تازهای نشان داد که میان نیاز یک فرد به یک ساختار و تمایل باور به تئوری توطئه رابطه مستقیم وجود دارد.
برای مثال این توالی را در نظر بگیرید:
00110010010011
آیا شما الگویی را می بینید؟ احتمالاً بله؛ و شما تنها نیستید. یک رأی گیری در توئیتر (که بازسازی یک پژوهش بسیار دقیق بود) نشان داد %56 مردم نظرشان با شما یکی است. حتی با این وجود که من این توالی را با انداختن شیر یا خط نوشته بودم. به نظر میرسد نیاز ما به ساختار و مهارت شناسایی الگو در ما میتواند بیش فعال باشد و باعث به وجود آمدن تمایل به شناسایی الگوها در ما بشود. مثل صور فلکی، ابرهایی که به شکل سگ هستند و واکسنهای عامل اوتیسم، که در واقع وجود ندارند.
توانایی دیدن الگوها احتمالاً رفتاری مفید در نیاکان ما به منظور بقا بوده است. بالأخره بهتر است نشانههای وجود یک شکارچی خطرناک را اشتباهاً مشاهده کنیم تا اینکه از یک گربه بزرگ و گرسنه غافل بشویم. اما همین تمایل را در دنیای غنی از اطلاعات به کار گرفته و ارتباط علت و معلولی را مشاهده میکنیم که وجود ندارند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
در قطاری نشستهام که عدهای از طرفداران فوتبال در آن هستند؛ تازه از بازی برگشتهاند و مشخصاً تیمشان برده است؛ صندلیهای اطراف مرا اشغال کردهاند. یکی از آنها روزنامهای تا شده را برداشته و در حالی که آخرین مطلب آن به نام “حقایق دیگر” که نویسنده آن، دونالد ترامپ، سعی بر چپاندن آن در سر مردم دارد را میخواند، زیر لب لبخندی پر معنا میزند.
بقیه آنها نیز در مورد علاقه رئیس جمهور امریکا به تئوری توطئه صحبت میکردند. خیلی سریع مسیر گفتگو به سمت توطئههای مختلف تغییر پیدا کرد و من در حال لذت بردن از استراق سمع، به مورد تمسخر قراردادن طرفداران زمین تخت و آخرین صحبتهای گوئینت پالترو توسط آنها گوش میدادم. صحبتها آرام شد و یکی از آنها رشته کلام را با این جمله به دست گرفت: «این چیزا ممکنه مزخرف باشن ولی لطفاً به من نگید که چیزایی که همه قبول دارن رو قبول دارید! مثلاً فرود روی ماه، مشخصه که دروغه اونم نه یه دروغ درست و حسابی. اون روز توی این وبسایته خوندم که اصلاً توی عکسها ستارهای وجود نداره!»
خیلی برای من جالب بود که بقیه گروه هم با “شواهد” فرود دروغین روی ماه وارد صحبت شدند. سایههای متناقض در عکسها، به اهتزاز درآمدن پرچم در محیطی که جو ندارد، چگونه از نیل آرمسترانگ فیلم برداری میشد وقتی کسی نبود که دوربین را نگه دارد. تا دقایقی پیش، آنها افرادی منطقی به نظر میرسیدند که قادر بودند شواهد را کنار هم گذاشته و نتیجهای منطقی به دست آورند. اما به نظر میآید اوضاع کمی وارد جاده خاکی شده است. پس یک نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم وارد صحبت آنها شوم. «در واقع همه این مسائل را می توان به سادگی توضیح داد…»
آنها به طرف من چرخیدند و از اینکه یک غریبه جرئت کرده بود وسط حرفهایشان بپرد مات و مبهوت بودند. من بدون هیچ ناامیدی به حرفهای خود ادامه دادم و با حقایق و توضیحات منطقی به سوی آنها تاختم. «پرچم در باد به اهتزاز در نیامد بلکه وقتی باز آلدرین آن را بر روی سطح ماه فرو کرد به خاطر میله منعطفش کمی تکان خورد. تصاویر موقع روز در ماه گرفته شدند و مشخصاً شما نمیتوانید در روز ستارهای را در آسمان ببینید. سایههای عجیب به خاطر لنزهای عریضی بود که استفاده میشد، در واقع این لنزها باعث ایجاد اختلال در تصویر میشدند.»
«و هیچ کس از نیل آرمسترانگ در حال پیاده شدن از سفینه فیلم برداری نکرد. دوربینی خارج از سفینه تعبیه شده بود که لحظه قدم گذاشتن روی ماه رو ثبت کرد. اگر هم این توضیحات کافی نیستند باید بگویم که تیر آخر برای اثبات صحبتهای من، تصاویر مدارگرد شناسایی ماه است که در آن، مسیرهای طی شده توسط فضانوردان بر روی ماه دیده می شود.»
توی دلم گفتم: «ترکوندم!»
اما به نظر می رسید مخاطبین من حتی ذرهای قانع نشده بودند. آنها با ادعاهای مسخرهتری جواب مرا دادند. استنلی کوبریک صحنه را شبیه سازی کرد، پرسنل اصلی به طرز مرموزی فوت شدهاند و… قطار در ایستگاهی میایستد که مقصد من نیست اما من از فرصت استفاده کرده و از آنجا خارج میشوم. در حالی که حس احمقها را داشتم و حواسم به فاصله قطار و سکو بود، به این فکر میکردم که چرا صحبتهای من اینقدر در قانع کردن این افراد ناموفق بودند.
جواب ساده این بود که حقایق و مباحثههای منطقی چندان به درد تغییر عقاید مردم نمیخورند. دلیل این مسئله این است که مغزهای منطقی ما چندان سیم پیچی تکامل یافته و منحصر به فردی ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن متداول نظریههای توطئه این است که ما تمایل به تحمیل یک ساختار به جهان و توانایی شگفت انگیزی در شناسایی الگوها داریم. البته تحقیقات تازهای نشان داد که میان نیاز یک فرد به یک ساختار و تمایل باور به تئوری توطئه رابطه مستقیم وجود دارد.
برای مثال این توالی را در نظر بگیرید:
00110010010011
آیا شما الگویی را می بینید؟ احتمالاً بله؛ و شما تنها نیستید. یک رأی گیری در توئیتر (که بازسازی یک پژوهش بسیار دقیق بود) نشان داد %56 مردم نظرشان با شما یکی است. حتی با این وجود که من این توالی را با انداختن شیر یا خط نوشته بودم. به نظر میرسد نیاز ما به ساختار و مهارت شناسایی الگو در ما میتواند بیش فعال باشد و باعث به وجود آمدن تمایل به شناسایی الگوها در ما بشود. مثل صور فلکی، ابرهایی که به شکل سگ هستند و واکسنهای عامل اوتیسم، که در واقع وجود ندارند.
توانایی دیدن الگوها احتمالاً رفتاری مفید در نیاکان ما به منظور بقا بوده است. بالأخره بهتر است نشانههای وجود یک شکارچی خطرناک را اشتباهاً مشاهده کنیم تا اینکه از یک گربه بزرگ و گرسنه غافل بشویم. اما همین تمایل را در دنیای غنی از اطلاعات به کار گرفته و ارتباط علت و معلولی را مشاهده میکنیم که وجود ندارند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
دلیل دیگری که ما مشتاق باورکردن تئوری توطئه هستیم این است که ما حیواناتی اجتماعی هستیم و جایگاه ما در جامعه، (از دیدگاه فرگشتی) بسیار مهمتر از صادق و درست بودن است. متعاقباً ما همواره رفتار و عقایدمان را با افراد هم سطح خودمان مقایسه میکنیم و سعی میکنیم با تغییر آنها، میان این افراد جا شویم. این یعنی اگر طبقه اجتماعی ما به چیزی اعتقاد داشته باشد، احتمال زیاد ما نیز همرنگ مردم خواهیم بود. در سال 1961 اثر اجتماعی بر روی رفتار مردم، با انجام آزمایش گوشه خیابان توسط روانشناس اجتماعی، استنلی میلگرام و همکاران او، به خوبی نشان داده شد.
این آزمایش بسیار ساده (و جالب) است و شما میتوانید آن را تکرار کنید. فقط یک گوشه شلوغ از خیابان را انتخاب کرده و به مدت یک دقیقه به آسمان خیره شوید. احتمال زیاد افراد بسیار کمی میایستند و جهت نگاه شما را دنبال میکنند. در این آزمایش، میلگرام دریافت که حدود 4 درصد رهگذران میایستند. حالا به دوستان خود بگویید که به مشاهدات شما از آسمان بپیوندند. با بیشتر شدن افراد گروه، به طبع افراد بیشتری ایستاده و به آسمان خیره میشوند. وقتی تعداد افراد به 15 نفر رسید، %40 رهگذران ایستاده و به آسمان نگاه میکنند.
مطمئناً شما هم این مسئله را زمانی که در فروشگاه ناخودآگاه به همراه مردم به سمت صندوق رفتهاید، عملاً حس کردهاید. این قانون در مورد عقاید هم صدق میکند. اگر افراد بیشتری به یک مسئله اعتقاد پیدا کنند، احتمال آنکه ما نیز آن را بپذیریم زیاد است. و اگر در طبقه اجتماعی ما اینطور شود، ما در معرض یک عقیده قرار گرفتهایم که در جهان بینی ما منقش خواهد شد. به طور خلاصه، اثبات اجتماعی بسیار مؤثرتر از اثبات به همراه شواهد است که همین دلیلی بر پرطرفدار بودن آن در صنعت تبلیغات میباشد (%80 مادران با آن موافقند).
اثبات اجتماعی تنها یکی از سفسطههایی است که باعث میشود ما به شواهد توجهی نکنیم. یک موضوع مشابه، تبعیض تأییدی است که در آن مردم به دنبال اطلاعاتی میروند که دیدگاهشان را تأیید کرده و چیزهایی که بر ضد این دیدگاه میباشد را نادیده میگیرند. همه ما از این مسئله رنج میبریم. فکر کنید آخرین باری که یک مباحثه را در رادیو یا تلویزیون شنیدهاید چه زمانی بوده است. چقدر مطالبی که بر خلاف عقایدتان بوده، نسبت به مطالبی که به آن اعتقاد دارید، به نظرتان منطقی آمدند؟
به احتمال زیاد، جدا از میزان منطقی بودن دو سمت مباحثه، شما دلایل عقاید جبهه مخالف خودتان را رد کرده و عقاید همسو با خودتان را تحسین خواهید کرد. تبعیض در تأیید اطلاعات نیز به شکل تمایل به انتخاب اطلاعات از منابعی همسو با عقاید خودتان نمود پیدا میکند (که احتمالاً ریشه در طبقه اجتماعی دارد که ما عضو آن هستیم). به همین دلیل عقاید سیاسی شما، بر روی خبرگزاریهای انتخابی شما تأثیر میگذارند. البته یک سیستم اعتقادی وجود دارد که سفسطهها را تشخیص داده و از شر آنها خلاص میشود.
علم، با تکرار مشاهدات، حکایات را تبدیل به داده کرده، تبعیض تأییدی را کاهش داده و قبول میکند که نظریهها میتوانند با شواهد به روز رسانی شوند. این یعنی علم با تصحیح مشکلی ندارد. با این وجود، تبعیض تأییدی همه ما را در بر میگیرد. فیزیکدان برتر، ریچارد فاینمن مثالی را شرح داد که در یکی از دقیقترین زمینه های علم، یعنی فیزیک ذرات رخ داده بود:
«رابرت میلیکیان بار الکترون را با آزمایش ریختن قطرات روغن محاسبه کرد و پاسخی را به دست آورد که ما اکنون میدانیم چندان دقیق نیست. این پاسخ مقداری اشتباه بود زیرا مقدار گرانروی هوا اشتباه بود. نگاه کردن به تاریخچه اندازهگیری بار الکترون پس از میلیکیان جالب است. اگر شما این پاسخها را به ترتیب زمان مرتب کنید، متوجه میشوید که یکی از این پاسخها بیشتر از پاسخ میلیکیان است، دیگری کمی بیشتر، بعدی کمی بیشتر و بعدی مقداری بیشتر و در نهایت به عددی میرسید که بیشتر است.»
«چرا آنها همان اول متوجه نشدند عدد بعدی کمی بزرگتر است؟ این مسئله چیزی است که دانشمندان از گفتن آن خجالت میکشند زیرا احتمالاً چنین اتفاقی افتاده است: وقتی آنها به پاسخی بسیار بالاتر از پاسخ میلیکیان میرسیدند، گمان میبردند که جایی اشتباه کردهاند و به دنبال این اشتباه رفته و دلیل آن را پیدا میکردند. زمانی که پاسخی نزدیکتر به پاسخ میلیکیان مییافتند، چندان تمایلی به بررسی آن نداشتند.»
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
این آزمایش بسیار ساده (و جالب) است و شما میتوانید آن را تکرار کنید. فقط یک گوشه شلوغ از خیابان را انتخاب کرده و به مدت یک دقیقه به آسمان خیره شوید. احتمال زیاد افراد بسیار کمی میایستند و جهت نگاه شما را دنبال میکنند. در این آزمایش، میلگرام دریافت که حدود 4 درصد رهگذران میایستند. حالا به دوستان خود بگویید که به مشاهدات شما از آسمان بپیوندند. با بیشتر شدن افراد گروه، به طبع افراد بیشتری ایستاده و به آسمان خیره میشوند. وقتی تعداد افراد به 15 نفر رسید، %40 رهگذران ایستاده و به آسمان نگاه میکنند.
مطمئناً شما هم این مسئله را زمانی که در فروشگاه ناخودآگاه به همراه مردم به سمت صندوق رفتهاید، عملاً حس کردهاید. این قانون در مورد عقاید هم صدق میکند. اگر افراد بیشتری به یک مسئله اعتقاد پیدا کنند، احتمال آنکه ما نیز آن را بپذیریم زیاد است. و اگر در طبقه اجتماعی ما اینطور شود، ما در معرض یک عقیده قرار گرفتهایم که در جهان بینی ما منقش خواهد شد. به طور خلاصه، اثبات اجتماعی بسیار مؤثرتر از اثبات به همراه شواهد است که همین دلیلی بر پرطرفدار بودن آن در صنعت تبلیغات میباشد (%80 مادران با آن موافقند).
اثبات اجتماعی تنها یکی از سفسطههایی است که باعث میشود ما به شواهد توجهی نکنیم. یک موضوع مشابه، تبعیض تأییدی است که در آن مردم به دنبال اطلاعاتی میروند که دیدگاهشان را تأیید کرده و چیزهایی که بر ضد این دیدگاه میباشد را نادیده میگیرند. همه ما از این مسئله رنج میبریم. فکر کنید آخرین باری که یک مباحثه را در رادیو یا تلویزیون شنیدهاید چه زمانی بوده است. چقدر مطالبی که بر خلاف عقایدتان بوده، نسبت به مطالبی که به آن اعتقاد دارید، به نظرتان منطقی آمدند؟
به احتمال زیاد، جدا از میزان منطقی بودن دو سمت مباحثه، شما دلایل عقاید جبهه مخالف خودتان را رد کرده و عقاید همسو با خودتان را تحسین خواهید کرد. تبعیض در تأیید اطلاعات نیز به شکل تمایل به انتخاب اطلاعات از منابعی همسو با عقاید خودتان نمود پیدا میکند (که احتمالاً ریشه در طبقه اجتماعی دارد که ما عضو آن هستیم). به همین دلیل عقاید سیاسی شما، بر روی خبرگزاریهای انتخابی شما تأثیر میگذارند. البته یک سیستم اعتقادی وجود دارد که سفسطهها را تشخیص داده و از شر آنها خلاص میشود.
علم، با تکرار مشاهدات، حکایات را تبدیل به داده کرده، تبعیض تأییدی را کاهش داده و قبول میکند که نظریهها میتوانند با شواهد به روز رسانی شوند. این یعنی علم با تصحیح مشکلی ندارد. با این وجود، تبعیض تأییدی همه ما را در بر میگیرد. فیزیکدان برتر، ریچارد فاینمن مثالی را شرح داد که در یکی از دقیقترین زمینه های علم، یعنی فیزیک ذرات رخ داده بود:
«رابرت میلیکیان بار الکترون را با آزمایش ریختن قطرات روغن محاسبه کرد و پاسخی را به دست آورد که ما اکنون میدانیم چندان دقیق نیست. این پاسخ مقداری اشتباه بود زیرا مقدار گرانروی هوا اشتباه بود. نگاه کردن به تاریخچه اندازهگیری بار الکترون پس از میلیکیان جالب است. اگر شما این پاسخها را به ترتیب زمان مرتب کنید، متوجه میشوید که یکی از این پاسخها بیشتر از پاسخ میلیکیان است، دیگری کمی بیشتر، بعدی کمی بیشتر و بعدی مقداری بیشتر و در نهایت به عددی میرسید که بیشتر است.»
«چرا آنها همان اول متوجه نشدند عدد بعدی کمی بزرگتر است؟ این مسئله چیزی است که دانشمندان از گفتن آن خجالت میکشند زیرا احتمالاً چنین اتفاقی افتاده است: وقتی آنها به پاسخی بسیار بالاتر از پاسخ میلیکیان میرسیدند، گمان میبردند که جایی اشتباه کردهاند و به دنبال این اشتباه رفته و دلیل آن را پیدا میکردند. زمانی که پاسخی نزدیکتر به پاسخ میلیکیان مییافتند، چندان تمایلی به بررسی آن نداشتند.»
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
ممکن است شما به این فکر کنید که همانند رسانه، به سراغ مفاهیم رایج غلط و تئوریهای توطئه رفته و آنها را با روش “خرافه شکنی” (Myth busting) زیر سؤال ببرید. به نظر میرسد آوردن کلمه خرافه در کنار واقعیت روش خوبی برای مقایسه درست و غلط در کنار هم و نمایان سازی حقیقت میباشد. یکی از بارزترین مثالهای این زمینه، پژوهشی بود که در آن بروشوری حاوی حقایق و خرافات در مورد واکسن آنفولانزا نوشته شده بود. بلافاصله بعد از خواند این بروشورها، شرکت کنندگان دقیقاً محتوای “حقایق و خرافات” در برگه را به خاطر داشتند.
اما 30 دقیقه بعد، داستان به کلی عوض شد و افراد خرافات را بیشتر به عنوان حقایق به خاطر داشتند! تصور بر این است که صرفاً ذکر کردن خرافات میتواند به تقویت آنها کمک کند و با گذشت زمان، شما بافتی که در آن خرافات را شنیدید فراموش میکنید و تنها خاطره خرافه باقی میماند. برای بدتر کردن اوضاع، ارائه اطلاعات تصحیح کننده به گروهی با عقاید محکم، با وجود اینکه اطلاعات شما عقاید آنها را زیر سؤال میبرد، میتواند موضع این افراد در مورد دیدگاهشان را تقویت کند.
شواهد جدید نشان از تضاد در عقاید و عدم راحتی در احساساتمان دارد. اما به جای اصلاح عقاید، ما تمایل به توجیح خود داشته و حتی قویتر از قبل نظرات مخالفی را رد میکنیم که پا به حریم دیدگاههای ما میگذراند. این مسئله با نام “اثر بومرنگ” شناخته شده که مشکل بزرگی محسوب میشود؛ مخصوصاً زمانی که میخواهیم افراد را به سمت رفتارهای بهتر سوق دهیم. برای مثال، تحقیقات نشان میدهند پیامهای عمومی با هدف کاهش مصرف سیگار، الکل و مواد مخدر اثر عکس دارد. پس اگر نتوان به حقایق اتکا کرد، چطور میتوان مردم را راضی کرد که عقاید تئوری توطئه و یا دیگر افکار غیر منطقی خود را دور بریزند؟
سواد علمی میتواند در دراز مدت کمک کند. منظور من از سواد علمی، آشنایی با قوانین، اشخاص و تکنیکهای علمی نیست. بلکه به جای اینها، آشنایی با روشهای علمی نظیر “تفکر تحلیلی” میباشد. و البته رد کردن تئوریهای توطئه ارتباط مستقیمی با تفکر تحلیلی دارد. بیشتر مردم از علم استفاده نمیکنند اما ما روزانه از کنار آن رد میشویم بنابراین لازم است شهروندان به این مهارت دست یابند تا ادعاهای علمی را مورد بررسی نقادانه قرار دهند.
صدالبته تغییر برنامۀ آموزشی یک کشور نمیتواند به (تحقق و تفهیم) صحبتهای من در قطار کمک کند. برای رسیدن به رویکردی سریعتر، مهم است که بدانیم جزئی از یک گروه بودن کمک بسیاری میکند. قبل از شروع نصیحت، سعی کنید نقاط مشترکی پیدا کنید. در همین خلال، به منظور جلوگیری از نتیجه معکوس، خرافات را نادیده بگیرید. اصلاً آنها را بازگو و یا تصدیق نکنید. فقط نکات مهم را برسانید: واکسنها ایمن هستند و احتمال ابتلا به آنفولانزا را 50 تا 60 درصد کاهش میدهند، ختم کلام. اعتقادات غلط در این زمینه را بازگو نکنید چرا که آنها بهتر در ذهن میمانند.
همچنین، با به چالش کشیدن جهان بینی فرد مقابل، او را آزرده نکنید. سعی کنید توضیحاتی ارائه دهید که با باورهای قبلی آنها همخوانی داشته باشند. برای مثال، میتوان به راحتی نظر انکار کنندگان محافظه کار تغییرات اقلیمی را با پیشنهاد فرصتهای شغلی در زمینه محیط زیست، تغییر داد. یک پیشنهاد دیگر؛ از داستان برای رساندن منظور خود استفاده کنید. مردم با راویان داستان، نسبت به صحبتهای توصیفی و مباحثهای، بیشتر درگیر صحبت میشوند. داستانهایی که علت و معلول را به هم ربط داده و نتیجهگیری دلخواه شما را انجام میدهند گزینههای خوبی به نظر میرسند.
این حرفها به این معنی نیست که حقایق و توافقات علمی مهم نیستند. آنها بسیار ضروری نیز هستند اما آگاهی از اشتباهات فکری فرد میتواند به شما در رساندن مفهوم بحث، با ابزار مناسب، کمک بسیاری کند. به چالش کشیدن عقاید متعصبانه امری ضروری است اما به جای مرتبط کردن نکات و ساختن یک تئوری توطئه، ما باید شواهد را از مسئولان درخواست کنیم. اطلاعاتی که یک عقیده را پشتیبانی میکند را بخواهید و به دنبال اطلاعاتی باشید که آن را آزمایش میکنند. بخشی از این فرایند به معنی شناخت غرایض متعصابه، محدودیتها و سفسطهها میباشد.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
اما 30 دقیقه بعد، داستان به کلی عوض شد و افراد خرافات را بیشتر به عنوان حقایق به خاطر داشتند! تصور بر این است که صرفاً ذکر کردن خرافات میتواند به تقویت آنها کمک کند و با گذشت زمان، شما بافتی که در آن خرافات را شنیدید فراموش میکنید و تنها خاطره خرافه باقی میماند. برای بدتر کردن اوضاع، ارائه اطلاعات تصحیح کننده به گروهی با عقاید محکم، با وجود اینکه اطلاعات شما عقاید آنها را زیر سؤال میبرد، میتواند موضع این افراد در مورد دیدگاهشان را تقویت کند.
شواهد جدید نشان از تضاد در عقاید و عدم راحتی در احساساتمان دارد. اما به جای اصلاح عقاید، ما تمایل به توجیح خود داشته و حتی قویتر از قبل نظرات مخالفی را رد میکنیم که پا به حریم دیدگاههای ما میگذراند. این مسئله با نام “اثر بومرنگ” شناخته شده که مشکل بزرگی محسوب میشود؛ مخصوصاً زمانی که میخواهیم افراد را به سمت رفتارهای بهتر سوق دهیم. برای مثال، تحقیقات نشان میدهند پیامهای عمومی با هدف کاهش مصرف سیگار، الکل و مواد مخدر اثر عکس دارد. پس اگر نتوان به حقایق اتکا کرد، چطور میتوان مردم را راضی کرد که عقاید تئوری توطئه و یا دیگر افکار غیر منطقی خود را دور بریزند؟
سواد علمی میتواند در دراز مدت کمک کند. منظور من از سواد علمی، آشنایی با قوانین، اشخاص و تکنیکهای علمی نیست. بلکه به جای اینها، آشنایی با روشهای علمی نظیر “تفکر تحلیلی” میباشد. و البته رد کردن تئوریهای توطئه ارتباط مستقیمی با تفکر تحلیلی دارد. بیشتر مردم از علم استفاده نمیکنند اما ما روزانه از کنار آن رد میشویم بنابراین لازم است شهروندان به این مهارت دست یابند تا ادعاهای علمی را مورد بررسی نقادانه قرار دهند.
صدالبته تغییر برنامۀ آموزشی یک کشور نمیتواند به (تحقق و تفهیم) صحبتهای من در قطار کمک کند. برای رسیدن به رویکردی سریعتر، مهم است که بدانیم جزئی از یک گروه بودن کمک بسیاری میکند. قبل از شروع نصیحت، سعی کنید نقاط مشترکی پیدا کنید. در همین خلال، به منظور جلوگیری از نتیجه معکوس، خرافات را نادیده بگیرید. اصلاً آنها را بازگو و یا تصدیق نکنید. فقط نکات مهم را برسانید: واکسنها ایمن هستند و احتمال ابتلا به آنفولانزا را 50 تا 60 درصد کاهش میدهند، ختم کلام. اعتقادات غلط در این زمینه را بازگو نکنید چرا که آنها بهتر در ذهن میمانند.
همچنین، با به چالش کشیدن جهان بینی فرد مقابل، او را آزرده نکنید. سعی کنید توضیحاتی ارائه دهید که با باورهای قبلی آنها همخوانی داشته باشند. برای مثال، میتوان به راحتی نظر انکار کنندگان محافظه کار تغییرات اقلیمی را با پیشنهاد فرصتهای شغلی در زمینه محیط زیست، تغییر داد. یک پیشنهاد دیگر؛ از داستان برای رساندن منظور خود استفاده کنید. مردم با راویان داستان، نسبت به صحبتهای توصیفی و مباحثهای، بیشتر درگیر صحبت میشوند. داستانهایی که علت و معلول را به هم ربط داده و نتیجهگیری دلخواه شما را انجام میدهند گزینههای خوبی به نظر میرسند.
این حرفها به این معنی نیست که حقایق و توافقات علمی مهم نیستند. آنها بسیار ضروری نیز هستند اما آگاهی از اشتباهات فکری فرد میتواند به شما در رساندن مفهوم بحث، با ابزار مناسب، کمک بسیاری کند. به چالش کشیدن عقاید متعصبانه امری ضروری است اما به جای مرتبط کردن نکات و ساختن یک تئوری توطئه، ما باید شواهد را از مسئولان درخواست کنیم. اطلاعاتی که یک عقیده را پشتیبانی میکند را بخواهید و به دنبال اطلاعاتی باشید که آن را آزمایش میکنند. بخشی از این فرایند به معنی شناخت غرایض متعصابه، محدودیتها و سفسطهها میباشد.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
پس ممکن بود گفتگوی من در قطار چطور پیش برود اگر من به نصیحت خودم فکر کرده بودم؟
بگذارید برگردیم به آن لحظه که اوضاع داشت به جاده خاکی کشیده میشد. این بار من نفس عمیقی کشیده و با این جمله بحث را آغاز می کردم:
«سلام. تیم خیلی خوب نتیجه گرفت. حیف شد بلیط گیرم نیومد.»
خیلی سریع گفتگو عمیق میشود و ما در حال بحث سر موقعیتهای احتمالی بعدی تیم توی این فصل هستیم. بعد از چند دقیقه گپ زدن، من به سراغ کسی میروم که در مورد تئوری توطئه فرود ماه صحبت کرد:
«من داشتم در مورد چیزی که شما در خصوص فرود ماه گفتید فکر میکردم. خورشید تو بعضی جاهای تصویر قابل مشاه ده نبود؟»
او سر تکان می دهد.
«که یعنی روز بوده. شما مگه روی زمین توی روز ستارهای میبینید؟»
«عجب، فکر کنم درست میگی. بهش فکر نکرده بودم. به نظرم این وبسایته همچینم درست نمیگفت.»
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
بگذارید برگردیم به آن لحظه که اوضاع داشت به جاده خاکی کشیده میشد. این بار من نفس عمیقی کشیده و با این جمله بحث را آغاز می کردم:
«سلام. تیم خیلی خوب نتیجه گرفت. حیف شد بلیط گیرم نیومد.»
خیلی سریع گفتگو عمیق میشود و ما در حال بحث سر موقعیتهای احتمالی بعدی تیم توی این فصل هستیم. بعد از چند دقیقه گپ زدن، من به سراغ کسی میروم که در مورد تئوری توطئه فرود ماه صحبت کرد:
«من داشتم در مورد چیزی که شما در خصوص فرود ماه گفتید فکر میکردم. خورشید تو بعضی جاهای تصویر قابل مشاه ده نبود؟»
او سر تکان می دهد.
«که یعنی روز بوده. شما مگه روی زمین توی روز ستارهای میبینید؟»
«عجب، فکر کنم درست میگی. بهش فکر نکرده بودم. به نظرم این وبسایته همچینم درست نمیگفت.»
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
سیاهچالهها
قسمت اول: شکل گیری سیاهچاله
پس از بیگ بنگ، گرانش گاز هیدروژن و هلیم را به علت بی نظمی در پراکندگی گرد هم آورد و سحابیها (تصویر شماره 1) به وجود آمدند، این متراکم شدن در سحابیها ادامه پیدا کرد و گویهایی از جنس هیدروژن در سحابیها ساخته شدند. با متراکمتر شدن این گویهای هیدروژنی، فشار و دمای هسته (که بیشتر از نقاط دیگر گوی است) به حدی میرسد که فرایند همجوشی هستهای شروع میشود. فرایندی که طی آن 4 اتم هیدروژن به 1 اتم هلیم تبدیل شده و مقدار زیادی انرژی آزاد میشود. انرژی آزاد شده، نیرویی از داخل به خارج و گرانش ستاره، نیرویی از خارج به داخل وارد میکند. در نتیجه گرانش نمیگذارد انرژی آزاد شده در فرایند همجوشی هستهای جرم ستاره را در فضا پخش کند و انرژی همجوشی نمیگذارد گرانش ستاره را متراکم کند و بدین ترتیب ستاره حالت پایداری به خود میگیرد. این شرایط ادامه پیدا میکند تا زمانی که هیدروژن هسته به اتمام میرسد و همجوشی هستهای که هیدروژن را تبدیل به هلیم میکند، به جای هسته در لایههای بیرونیتر انجام میگیرد. در هسته همجوشیهای دیگری مانند:
هلیم ---> کربن و اکسیژن
کربن ---> نئون، سدیم، منیزیم و آلومینیوم
نئون ---> اکسیژن و منیزیم
اکسیژن ---> سیلیکون، گوگرد، آرگون و کلسیم
سیلیکون ---> نیکل (واپاشی کرده و تبدیل به آهن میشود)
انجام میگیرد و در هر مرحله با شروع تولید یک عنصر سنگینتر در هسته، تولید عناصر سبکتر به لایههای بیرونیتر منتقل میشود و به دلیل انجام همجوشیهای مختلف در لایههای مختلف به طور هم زمان، انرژی آزاد شده از همجوشی بیشتر میشود و گرانش عقب نشینی میکند. یعنی حجم بیشتر شده و ستاره منبسط میشود (تصویر شماره 2). در این حالت ستاره از فاز ستاره خارج و وارد فاز "Red Giant" (غول سرخ) شده است. غول سرخ ممکن است تا سه برابر بزرگتر از ستارهای که در ابتدا بوده بشود. وقتی همجوشی هستهای در هسته به تولید آهن میرسد، بر عکس تمام همجوشیهایی که تا این مرحله رخ میداد، همجوشیای که محصولش آهن باشد دیگر نه تنها انرژی آزاد نمیکند، بلکه مصرف هم میکند. به همین دلیل انرژی همجوشی خیلی ناچیز شده و نیروی داخل به خارج تقریباً از بین میرود. بنابراین نیروی گرانش بسیار شدید که به علت جرم بسیار زیاد ستاره از ابتدا وجود داشته، دیگر با مقاومتی رو به رو نیست و نیروی خارج به داخل، جرم غول سرخ را به روی هسته فرو میریزد. به این فروریزش جرم به سمت مرکز، "Collapsing" (رُمبش) گفته میشود. از آنجا که سرعت رمبش ستاره تقریباً یک چهارم سرعت نور است، نیروی بیشتری بر هسته وارد میشود؛ به طوری که قطر هسته در عرض تنها چند ثانیه پس از شروع رمبش، به 10 تا 50 کیلومتر میرسد و دما و فشار در هسته آنقدر بالا میرود که دما و فشار لازم برای انجام همجوشیهای هستهای پیشرفتهتر که عناصر سنگینتر از آهن را تولید میکنند محیا میشود. ولی به دلیل سرعت رمبش بالا که باعث میشود فشار و دما هم به سرعت افزایش پیدا کند، این همجوشیها خیلی سریع اتفاق افتاده و انرژی خیلی زیادی به شکل یک انفجار آزاد میکنند. از آنجا که پس از شروع رمبش مدت کوتاهی تا انفجار غول سرخ فرصت باقیست، واکنشهایی که به تولید عناصر سنگینتر از آهن منجر میشوند، زمان بسیار محدودی دارند و به همین دلیل است که عناصر سنگینتر از آهن از نظر فراوانی بسیار کمتر از عناصر سبکتر از آهن هستند. به انفجاری که بعد از رمبش غول سرخ رخ میدهد، بسته به شدتش، Nova (نواختر)، Supernova (ابرنواختر) یا Hypernovoa (هایپرنواختر) میگویند. شدت انفجار با جرم ستاره رابطه مستقیم دارد. اگر ستاره کمتر از 5 برابر خورشید جرم داشته باشد نواختر، جرم بین 5 تا 40 (50) برابر خورشید ابرنواختر نوع 1، جرم بین 40 (50) تا 90 برابر خورشید ابرنواختر نوع 2 و بیش از 90 برابر خورشید هایپرنواختر تولید میکند. معمولاً درخشندگی یک ابرنواختر در یک کهکشان، بیشتر از درخشندگی تمام ستارههای آن کهکشان میباشد (فیلم ابرنواختر). پس از این انفجار بزرگ، جرم ستاره و تمام عناصری که در طی حیاتش تولید کرده بود در فضا پراکنده میشود ولی هسته ستاره در هنگام رمبش آنقدر متراکم و چگال شده که پس از انفجار همچنان باقی میماند. اگر هسته باقی مانده کمتر از 1.4 برابر خورشید جرم داشته باشد، “White Dwarf” (کوتوله سفید) نامیده میشود (کوتولههای سفید معمولاً بدون انفجار ابرنواختری به وجود میآیند). کوتولههای سفید سردتر، کم نور تر، کم حجمتر و چگالتر از یک ستاره هستند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
قسمت اول: شکل گیری سیاهچاله
پس از بیگ بنگ، گرانش گاز هیدروژن و هلیم را به علت بی نظمی در پراکندگی گرد هم آورد و سحابیها (تصویر شماره 1) به وجود آمدند، این متراکم شدن در سحابیها ادامه پیدا کرد و گویهایی از جنس هیدروژن در سحابیها ساخته شدند. با متراکمتر شدن این گویهای هیدروژنی، فشار و دمای هسته (که بیشتر از نقاط دیگر گوی است) به حدی میرسد که فرایند همجوشی هستهای شروع میشود. فرایندی که طی آن 4 اتم هیدروژن به 1 اتم هلیم تبدیل شده و مقدار زیادی انرژی آزاد میشود. انرژی آزاد شده، نیرویی از داخل به خارج و گرانش ستاره، نیرویی از خارج به داخل وارد میکند. در نتیجه گرانش نمیگذارد انرژی آزاد شده در فرایند همجوشی هستهای جرم ستاره را در فضا پخش کند و انرژی همجوشی نمیگذارد گرانش ستاره را متراکم کند و بدین ترتیب ستاره حالت پایداری به خود میگیرد. این شرایط ادامه پیدا میکند تا زمانی که هیدروژن هسته به اتمام میرسد و همجوشی هستهای که هیدروژن را تبدیل به هلیم میکند، به جای هسته در لایههای بیرونیتر انجام میگیرد. در هسته همجوشیهای دیگری مانند:
هلیم ---> کربن و اکسیژن
کربن ---> نئون، سدیم، منیزیم و آلومینیوم
نئون ---> اکسیژن و منیزیم
اکسیژن ---> سیلیکون، گوگرد، آرگون و کلسیم
سیلیکون ---> نیکل (واپاشی کرده و تبدیل به آهن میشود)
انجام میگیرد و در هر مرحله با شروع تولید یک عنصر سنگینتر در هسته، تولید عناصر سبکتر به لایههای بیرونیتر منتقل میشود و به دلیل انجام همجوشیهای مختلف در لایههای مختلف به طور هم زمان، انرژی آزاد شده از همجوشی بیشتر میشود و گرانش عقب نشینی میکند. یعنی حجم بیشتر شده و ستاره منبسط میشود (تصویر شماره 2). در این حالت ستاره از فاز ستاره خارج و وارد فاز "Red Giant" (غول سرخ) شده است. غول سرخ ممکن است تا سه برابر بزرگتر از ستارهای که در ابتدا بوده بشود. وقتی همجوشی هستهای در هسته به تولید آهن میرسد، بر عکس تمام همجوشیهایی که تا این مرحله رخ میداد، همجوشیای که محصولش آهن باشد دیگر نه تنها انرژی آزاد نمیکند، بلکه مصرف هم میکند. به همین دلیل انرژی همجوشی خیلی ناچیز شده و نیروی داخل به خارج تقریباً از بین میرود. بنابراین نیروی گرانش بسیار شدید که به علت جرم بسیار زیاد ستاره از ابتدا وجود داشته، دیگر با مقاومتی رو به رو نیست و نیروی خارج به داخل، جرم غول سرخ را به روی هسته فرو میریزد. به این فروریزش جرم به سمت مرکز، "Collapsing" (رُمبش) گفته میشود. از آنجا که سرعت رمبش ستاره تقریباً یک چهارم سرعت نور است، نیروی بیشتری بر هسته وارد میشود؛ به طوری که قطر هسته در عرض تنها چند ثانیه پس از شروع رمبش، به 10 تا 50 کیلومتر میرسد و دما و فشار در هسته آنقدر بالا میرود که دما و فشار لازم برای انجام همجوشیهای هستهای پیشرفتهتر که عناصر سنگینتر از آهن را تولید میکنند محیا میشود. ولی به دلیل سرعت رمبش بالا که باعث میشود فشار و دما هم به سرعت افزایش پیدا کند، این همجوشیها خیلی سریع اتفاق افتاده و انرژی خیلی زیادی به شکل یک انفجار آزاد میکنند. از آنجا که پس از شروع رمبش مدت کوتاهی تا انفجار غول سرخ فرصت باقیست، واکنشهایی که به تولید عناصر سنگینتر از آهن منجر میشوند، زمان بسیار محدودی دارند و به همین دلیل است که عناصر سنگینتر از آهن از نظر فراوانی بسیار کمتر از عناصر سبکتر از آهن هستند. به انفجاری که بعد از رمبش غول سرخ رخ میدهد، بسته به شدتش، Nova (نواختر)، Supernova (ابرنواختر) یا Hypernovoa (هایپرنواختر) میگویند. شدت انفجار با جرم ستاره رابطه مستقیم دارد. اگر ستاره کمتر از 5 برابر خورشید جرم داشته باشد نواختر، جرم بین 5 تا 40 (50) برابر خورشید ابرنواختر نوع 1، جرم بین 40 (50) تا 90 برابر خورشید ابرنواختر نوع 2 و بیش از 90 برابر خورشید هایپرنواختر تولید میکند. معمولاً درخشندگی یک ابرنواختر در یک کهکشان، بیشتر از درخشندگی تمام ستارههای آن کهکشان میباشد (فیلم ابرنواختر). پس از این انفجار بزرگ، جرم ستاره و تمام عناصری که در طی حیاتش تولید کرده بود در فضا پراکنده میشود ولی هسته ستاره در هنگام رمبش آنقدر متراکم و چگال شده که پس از انفجار همچنان باقی میماند. اگر هسته باقی مانده کمتر از 1.4 برابر خورشید جرم داشته باشد، “White Dwarf” (کوتوله سفید) نامیده میشود (کوتولههای سفید معمولاً بدون انفجار ابرنواختری به وجود میآیند). کوتولههای سفید سردتر، کم نور تر، کم حجمتر و چگالتر از یک ستاره هستند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
چگالی یک کوتوله سفید 10⁹ کیلوگرم بر متر مکعب است؛ به عبارت دیگه مقدار یک قاشق از یک کوتوله سفید، حدود 100 تن جرم دارد. کوتولههای سفید، به دلیل چگالی بالا، خمیدگی بیشتری نسبت به ستارگان هم جرم خود در فضا-زمان ایجاد میکنند و در نتیجه نیروی گرانشی سطحی بیشتری نسبت به یک ستاره هم جرم خود دارند (تصویر شماره 3).
اگر جرم هسته باقی مانده بین 1.4 تا 2.5 (3) برابر جرم خورشید باشد، به آن "Neutron Star" (ستاره نوترونی) گفته میشود. ستارههای نوترونی سردتر، کم نورتر و کم حجمتر از ستارهها ولی گرمتر و پرنورتر و پر حجمتر از کوتولههای سفید هستند. چگالی ستارههای نوترونی حتی از کوتولههای سفید نیز بیشتر است. که برابر عدد گیج کننده 10¹⁷ کیلوگرم بر متر مکعب میباشد. یعنی مقدار یک قاشق از یک ستاره نوترونی، حدود یک میلیارد تن جرم دارد. ستاره نوترونی به دلیل چگالی بالا، خمیدگی بیشتری نسبت به یک کوتوله سفید هم جرم خود در فضا-زمان ایجاد میکند و در نتیجه نیروی گرانشی بیشتری از یک کوتوله سفید هم جرم خود دارد (تصویر شماره 4). دلیل این نام گذاری، آن است که به دلیل گرانش شدید، که از خارج به داخل به ستاره نیرو وارد میکند و آن را به شدت متراکم میکند، الکترونها و پروتونها با هم ترکیب شده و نوترون و الکترون نوترینو تولید میشود. الکترون نوترینو به دلیل ذات شبح مانند خود، از ستاره خارج میشود و نوترونها باقی میمانند؛ در نتیجه این ستارهها فقط از نوترون تشکیل شدهاند. از آنجا که پس از تبدیل غول سرخ به ستاره نوترونی، شعاع به شدت کاهش پیدا میکند، سرعت چرخش غول سرخ که در حد معمول بوده، با کاهش شعاع به شدت افزایش مییابد و به همین دلیل ستارههای نوترونی سرعتهای چرخش سرسام آوری در حد 700 دور در ثانیه دارند.
اگر جرم هسته باقی مانده بیش از 2.5 (3) برابر جرم خورشید باشد، تحت تأثیر نیروی گرانشی خود، آنقدر متراکم میشود که چگالیاش به بینهایت برسد و در این حالت آنقدر خمیدگی شدیدی در فضا-زمان ایجاد میکند (تصویر شماره 5) که دارای گرانش بینهایت میشود و حتی نور هم نمیتواند از گرانش آن بگریزد! در این حالت یک “Black hole” (سیاهچاله) تولید شده است (تصویر شماره 6). مرکز سیاهچاله نقطهای با طول، عرض و ارتفاع 0 به نام "Singularity" (تکینگی) است. تکینگی نقطهای از فضا با طول، عرض و ارتفاع صفر (به گفته دانشمندان نظریه نسبیت، مطلقاً صفر و به گفته دانشمندان نظریه کوانتوم، عدد بسیار کوچک و نزدیک به صفر) که تمام جرم سیاهچاله در آن نقطه متمرکز شده است و باعث ایجاد چگالی بینهایت و در نتیجه گرانش بینهایت میشود. کره سیاهی اطراف تکینگی وجود دارد که به آن "Event Horizon" (افق رویداد) میگویند (تصویر شماره 7). شعاع افق رویداد برابر با فاصلهای از تکینگی است که در آن فاصله سرعت لازم برای فرار از گرانش، سرعت نور میباشد (Ve=C). اندازه افق رویداد با جرم سیاهچاله نسبت مستقیم دارد. یعنی برای فرار از گرانش سیاهچاله، در بیرون از افق رویداد به سرعتی کمتر از نور، دقیقاً روی مرز افق رویداد به سرعتی برابر با نور و در درون افق رویداد به سرعتی بیشتر از نور نیاز داریم. از آنجا که پس از رد شدن از افق رویداد دیگر سرعت نور نیز برای فرار از گرانش کافی نیست، پس هیچ چیز حتی خود نور نیز نمیتواند از درون افق رویداد به بیرون بازگردد.
سیاهچالهها اسپین “چرخش” دارند و وقتی جرمی در میدان گرانشی آنها قرار میگیرد، شروع به چرخش به دور سیاهچاله کرده و دیسکی به نام "Accretion Disc" (قرص برافزایشی) را در اطراف افق رویداد میسازد (تصویر شماره 8). ذرات باردار زیادی در این دیسک وجود دارند که به دلیل سرعت چرخش بالای این دیسک، یک میدان مغناطیسی قوی را با حرکتشان ایجاد میکنند. چرخش سیاهچاله، این میدان مغناطیسی را مخروطی شکل میکند و خطوط میدان به شکل مارپیچ از بالا و پایین سیاهچاله (عمود بر سطح قرص برافزایشی) امتداد مییابند. این میدان مغناطیسی قدرتمند و مخروطی شکل، مانند یک شتاب دهنده ذرات (اما بسیار قدرتمندتر) عمل کرده و ذرات در این مخروط شتاب میگیرند و از بالا و پایین سیاهچاله با سرعت نزدیک به نور شلیک میشوند و به شکل پرتوهای پر انرژی گاما و X در کیهان منتشر میشوند. به پرتوهایی که از دو سر سیاهچاله تابش میشود، Blazer Jets (جتهای بلازر) گفته میشود (تصویر شماره 9 و 10 و 11).
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
اگر جرم هسته باقی مانده بین 1.4 تا 2.5 (3) برابر جرم خورشید باشد، به آن "Neutron Star" (ستاره نوترونی) گفته میشود. ستارههای نوترونی سردتر، کم نورتر و کم حجمتر از ستارهها ولی گرمتر و پرنورتر و پر حجمتر از کوتولههای سفید هستند. چگالی ستارههای نوترونی حتی از کوتولههای سفید نیز بیشتر است. که برابر عدد گیج کننده 10¹⁷ کیلوگرم بر متر مکعب میباشد. یعنی مقدار یک قاشق از یک ستاره نوترونی، حدود یک میلیارد تن جرم دارد. ستاره نوترونی به دلیل چگالی بالا، خمیدگی بیشتری نسبت به یک کوتوله سفید هم جرم خود در فضا-زمان ایجاد میکند و در نتیجه نیروی گرانشی بیشتری از یک کوتوله سفید هم جرم خود دارد (تصویر شماره 4). دلیل این نام گذاری، آن است که به دلیل گرانش شدید، که از خارج به داخل به ستاره نیرو وارد میکند و آن را به شدت متراکم میکند، الکترونها و پروتونها با هم ترکیب شده و نوترون و الکترون نوترینو تولید میشود. الکترون نوترینو به دلیل ذات شبح مانند خود، از ستاره خارج میشود و نوترونها باقی میمانند؛ در نتیجه این ستارهها فقط از نوترون تشکیل شدهاند. از آنجا که پس از تبدیل غول سرخ به ستاره نوترونی، شعاع به شدت کاهش پیدا میکند، سرعت چرخش غول سرخ که در حد معمول بوده، با کاهش شعاع به شدت افزایش مییابد و به همین دلیل ستارههای نوترونی سرعتهای چرخش سرسام آوری در حد 700 دور در ثانیه دارند.
اگر جرم هسته باقی مانده بیش از 2.5 (3) برابر جرم خورشید باشد، تحت تأثیر نیروی گرانشی خود، آنقدر متراکم میشود که چگالیاش به بینهایت برسد و در این حالت آنقدر خمیدگی شدیدی در فضا-زمان ایجاد میکند (تصویر شماره 5) که دارای گرانش بینهایت میشود و حتی نور هم نمیتواند از گرانش آن بگریزد! در این حالت یک “Black hole” (سیاهچاله) تولید شده است (تصویر شماره 6). مرکز سیاهچاله نقطهای با طول، عرض و ارتفاع 0 به نام "Singularity" (تکینگی) است. تکینگی نقطهای از فضا با طول، عرض و ارتفاع صفر (به گفته دانشمندان نظریه نسبیت، مطلقاً صفر و به گفته دانشمندان نظریه کوانتوم، عدد بسیار کوچک و نزدیک به صفر) که تمام جرم سیاهچاله در آن نقطه متمرکز شده است و باعث ایجاد چگالی بینهایت و در نتیجه گرانش بینهایت میشود. کره سیاهی اطراف تکینگی وجود دارد که به آن "Event Horizon" (افق رویداد) میگویند (تصویر شماره 7). شعاع افق رویداد برابر با فاصلهای از تکینگی است که در آن فاصله سرعت لازم برای فرار از گرانش، سرعت نور میباشد (Ve=C). اندازه افق رویداد با جرم سیاهچاله نسبت مستقیم دارد. یعنی برای فرار از گرانش سیاهچاله، در بیرون از افق رویداد به سرعتی کمتر از نور، دقیقاً روی مرز افق رویداد به سرعتی برابر با نور و در درون افق رویداد به سرعتی بیشتر از نور نیاز داریم. از آنجا که پس از رد شدن از افق رویداد دیگر سرعت نور نیز برای فرار از گرانش کافی نیست، پس هیچ چیز حتی خود نور نیز نمیتواند از درون افق رویداد به بیرون بازگردد.
سیاهچالهها اسپین “چرخش” دارند و وقتی جرمی در میدان گرانشی آنها قرار میگیرد، شروع به چرخش به دور سیاهچاله کرده و دیسکی به نام "Accretion Disc" (قرص برافزایشی) را در اطراف افق رویداد میسازد (تصویر شماره 8). ذرات باردار زیادی در این دیسک وجود دارند که به دلیل سرعت چرخش بالای این دیسک، یک میدان مغناطیسی قوی را با حرکتشان ایجاد میکنند. چرخش سیاهچاله، این میدان مغناطیسی را مخروطی شکل میکند و خطوط میدان به شکل مارپیچ از بالا و پایین سیاهچاله (عمود بر سطح قرص برافزایشی) امتداد مییابند. این میدان مغناطیسی قدرتمند و مخروطی شکل، مانند یک شتاب دهنده ذرات (اما بسیار قدرتمندتر) عمل کرده و ذرات در این مخروط شتاب میگیرند و از بالا و پایین سیاهچاله با سرعت نزدیک به نور شلیک میشوند و به شکل پرتوهای پر انرژی گاما و X در کیهان منتشر میشوند. به پرتوهایی که از دو سر سیاهچاله تابش میشود، Blazer Jets (جتهای بلازر) گفته میشود (تصویر شماره 9 و 10 و 11).
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
Telegram
Cosmos Language
تصویر شماره 3
@Cosmos_language
@Cosmos_language