اما مشکلی وجود داشت؛ یکی از اصول مکانیک کوانتوم که به عنوان "اصل طرد پاولی" شناخته میشود و بر رفتار فرمیونها (از جمله کوارکها) حاکم است میگوید: وجود داشتن دو فرمیون هم نوع (مانند دو کوارک Strange) با حالتهای کوانتومی یکسان (اسپین، بار و... یکسان) در یک مکان به طور هم زمان ممنوع است. و همین اصل رفتار اوربیتالهای الکترونی در اتم را توجیه میکند. اگر این اصل وجود نداشت، شیمی به شدت متفاوت از الآنش بود. اما این اصل در مورد کوارکها چه میگوید؟
فرض کنید باریونی با سه کوارک هم نوع داریم. اکنون فرض کنید کوارک اول دارای اسپین ½+ باشد و کوارک دوم اسپین ½−. اینگونه برای اصل طرد پاولی مشکلی پیش نمیآید و دو کوارک هم نوع میتوانند در کنار هم قرار بگیرند. اما اگر کوارک (هم نوع) سوم را اضافه کنیم چه؟
فرقی نمیکند کوارک سوم اسپین ½+ داشته باشد و یا ½−، زیرا در هر صورت حالتی را اشغال میکند که قبلاََ اشغال شده و طبق اصل طرد پاولی چنین ذرهای نمیتواند وجود داشته باشد (تصویر شماره 3). اما کشف ذره ⁻Ω ثابت کرد که وجود دارد! در اکتبر 1964، یک فیزیکدان آمریکایی به نام دکتر گرینبرگ، پیشبینی کرد که احتمالاً هر کوارک دارای ویژگی دیگری به نام "رنگ" نیز میباشد. رنگ کلمهای است که برای "بار نیروی قوی" استفاده میشود. کلمه رنگ از آنجا آمد که هر کوارک دارای یک ویژگی ناشناخته (به جز اسپین و بار الکتریکی و...) بود اما پروتون و نوترون که از کوارک ساخته شده بودند، دارای آن ویژگی نبودند. پس به ویژگیای نیاز داشتیم که اگر سه نوع مختلف از آن را با هم ترکیب کنیم، یکدیگر را خنثی کنند و اثرشان صفر شود. درست مثل بار الکتریکی مثبت و منفی که میتوانند در ترکیب دوتایی، یک ذره خنثی بسازند، اما در این مورد به ترکیب سه تایی برای خنثی سازی نیاز بود. خوشبختانه در سال 1861 زمانی که فیزیکدان مشهور "جیمز کلارک مکسول" به کمک یک عکاس به نام "توماس ساتن" مشغول انجام آزمایشهایی روی نور بودند، فهمیدند که اگر پرتوهای قرمز، سبز و آبی را ترکیب کنند به نور سفید دست پیدا میکنند (تصویر شماره 4). به همین دلیل اسم ویژگی ناشناخته کوارک را "رنگ" گذاشتند و سه نوع مختلف این ویژگی "قرمز"، "سبز" و "آبی" نام گذاری شد که با ترکیب شدن اثر یکدیگر را خنثی میکردند و پروتون و نوترون سفید رنگ (بی رنگ) را میساختند. اکنون سه کوارک هم نوع میتوانستند کنار هم قرار گیرند (مثل ترکیب SSS در باریون ⁻Ω) حتی اگر هر سه اسپین یکسان داشتند و مشکلی هم برای اصل طرد پاولی ایجاد نمیشد زیرا آنها در ویژگی تازه کشف شدهای به نام "رنگ" با هم تفاوت داشتند.
پس برخلاف بار الکتریکی که دو نوع مثبت و منفی دارد، بار قوی، سه نوع قرمز و سبز و آبی دارد که البته هیچ ربطی به رنگهایی که میشناسیم ندارند و صرفاََ یک نام گذاری هستند. ذراتی هم که این کوارکهای رنگ دار بین هم تبادل میکنند، به جای فوتون، گلئون هستند. فوتون ذره نیروی الکترومغناطیسی و گلئون ذره نیروی قوی است. و به جای QED که مخفف Quantum Electrodynamic بود، به این نظریه QCD مخفف Quantum Chromodynamic گفته میشود. از دید نمودارهای فاینمن، همانطور که تبادل فوتون بین دو الکترون را با یک خط موج دار نشان میدادیم، تبادل گلئون بین دو کوارک را با یک خط حلقهای نشان میدهیم (تصویر شماره 5). و مثل تمام نمودارهای فاینمن، این نمودار نیز نشان دهنده یک معادله است (تصویر شماره 6) که حل آن به شدت پیچیده میباشد.
اما تفاوت QED و QCD در چیست؟
هر دوی آنها در مورد انتقال نیرو توسط ذرات حامل آن نیرو بین دو ذره حامل بار هستند.
فوتونها بدون جرم هستن، گلئونها هم بدون جرم هستند.
فوتون فاقد بار الکتریکی است، اما گلئون بار قوی حمل میکند. یعنی خود گلئونها نیز رنگ دارند. و همین تفاوت کوچک، نتایج بسیار بزرگی دارد. فوتونها (از آنجا که ذرات حامل نیروی الکترومغناطیسی هستند) فقط با ذراتی برهمکنش میکنند که دارای بار الکتریکی باشند و این یعنی فوتونها هیچ برهمکنشی با خودشان ندارند زیرا خود فوتون فاقد بار الکتریکی است. اما گلئونها (از آنجا که ذرات حامل نیروی قوی هستند) فقط با ذراتی برهمکنش میکنند که دارای بار نیروی قوی (رنگ) باشند و این یعنی گلئونها با خودشان نیز برهمکنش دارند زیرا خود گلئون نیز دارای رنگ است. این خیلی با فوتونهایی که از کنار هم میگذرند و اصلاً متوجه وجود یکدیگر نمیشوند تفاوت دارد (تصویر شماره 7).
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
فرض کنید باریونی با سه کوارک هم نوع داریم. اکنون فرض کنید کوارک اول دارای اسپین ½+ باشد و کوارک دوم اسپین ½−. اینگونه برای اصل طرد پاولی مشکلی پیش نمیآید و دو کوارک هم نوع میتوانند در کنار هم قرار بگیرند. اما اگر کوارک (هم نوع) سوم را اضافه کنیم چه؟
فرقی نمیکند کوارک سوم اسپین ½+ داشته باشد و یا ½−، زیرا در هر صورت حالتی را اشغال میکند که قبلاََ اشغال شده و طبق اصل طرد پاولی چنین ذرهای نمیتواند وجود داشته باشد (تصویر شماره 3). اما کشف ذره ⁻Ω ثابت کرد که وجود دارد! در اکتبر 1964، یک فیزیکدان آمریکایی به نام دکتر گرینبرگ، پیشبینی کرد که احتمالاً هر کوارک دارای ویژگی دیگری به نام "رنگ" نیز میباشد. رنگ کلمهای است که برای "بار نیروی قوی" استفاده میشود. کلمه رنگ از آنجا آمد که هر کوارک دارای یک ویژگی ناشناخته (به جز اسپین و بار الکتریکی و...) بود اما پروتون و نوترون که از کوارک ساخته شده بودند، دارای آن ویژگی نبودند. پس به ویژگیای نیاز داشتیم که اگر سه نوع مختلف از آن را با هم ترکیب کنیم، یکدیگر را خنثی کنند و اثرشان صفر شود. درست مثل بار الکتریکی مثبت و منفی که میتوانند در ترکیب دوتایی، یک ذره خنثی بسازند، اما در این مورد به ترکیب سه تایی برای خنثی سازی نیاز بود. خوشبختانه در سال 1861 زمانی که فیزیکدان مشهور "جیمز کلارک مکسول" به کمک یک عکاس به نام "توماس ساتن" مشغول انجام آزمایشهایی روی نور بودند، فهمیدند که اگر پرتوهای قرمز، سبز و آبی را ترکیب کنند به نور سفید دست پیدا میکنند (تصویر شماره 4). به همین دلیل اسم ویژگی ناشناخته کوارک را "رنگ" گذاشتند و سه نوع مختلف این ویژگی "قرمز"، "سبز" و "آبی" نام گذاری شد که با ترکیب شدن اثر یکدیگر را خنثی میکردند و پروتون و نوترون سفید رنگ (بی رنگ) را میساختند. اکنون سه کوارک هم نوع میتوانستند کنار هم قرار گیرند (مثل ترکیب SSS در باریون ⁻Ω) حتی اگر هر سه اسپین یکسان داشتند و مشکلی هم برای اصل طرد پاولی ایجاد نمیشد زیرا آنها در ویژگی تازه کشف شدهای به نام "رنگ" با هم تفاوت داشتند.
پس برخلاف بار الکتریکی که دو نوع مثبت و منفی دارد، بار قوی، سه نوع قرمز و سبز و آبی دارد که البته هیچ ربطی به رنگهایی که میشناسیم ندارند و صرفاََ یک نام گذاری هستند. ذراتی هم که این کوارکهای رنگ دار بین هم تبادل میکنند، به جای فوتون، گلئون هستند. فوتون ذره نیروی الکترومغناطیسی و گلئون ذره نیروی قوی است. و به جای QED که مخفف Quantum Electrodynamic بود، به این نظریه QCD مخفف Quantum Chromodynamic گفته میشود. از دید نمودارهای فاینمن، همانطور که تبادل فوتون بین دو الکترون را با یک خط موج دار نشان میدادیم، تبادل گلئون بین دو کوارک را با یک خط حلقهای نشان میدهیم (تصویر شماره 5). و مثل تمام نمودارهای فاینمن، این نمودار نیز نشان دهنده یک معادله است (تصویر شماره 6) که حل آن به شدت پیچیده میباشد.
اما تفاوت QED و QCD در چیست؟
هر دوی آنها در مورد انتقال نیرو توسط ذرات حامل آن نیرو بین دو ذره حامل بار هستند.
فوتونها بدون جرم هستن، گلئونها هم بدون جرم هستند.
فوتون فاقد بار الکتریکی است، اما گلئون بار قوی حمل میکند. یعنی خود گلئونها نیز رنگ دارند. و همین تفاوت کوچک، نتایج بسیار بزرگی دارد. فوتونها (از آنجا که ذرات حامل نیروی الکترومغناطیسی هستند) فقط با ذراتی برهمکنش میکنند که دارای بار الکتریکی باشند و این یعنی فوتونها هیچ برهمکنشی با خودشان ندارند زیرا خود فوتون فاقد بار الکتریکی است. اما گلئونها (از آنجا که ذرات حامل نیروی قوی هستند) فقط با ذراتی برهمکنش میکنند که دارای بار نیروی قوی (رنگ) باشند و این یعنی گلئونها با خودشان نیز برهمکنش دارند زیرا خود گلئون نیز دارای رنگ است. این خیلی با فوتونهایی که از کنار هم میگذرند و اصلاً متوجه وجود یکدیگر نمیشوند تفاوت دارد (تصویر شماره 7).
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
همین تفاوت باعث متفاوت بودن رفتار نیروی قوی از نیروی الکترومغناطیس میشود. اگر دو آهن ربا داشته باشید، متوجه میشوید که نیروی بین این دو آهنربا زمانی که آنها به هم نزدیک هستند قویتر است؛ و وقتی آهنرباها را از هم دور میکنید، نیروی بین آنها نیز ضعیفتر میشود. این همان رفتار نیروی الکترومغناطیسی است. اما نیروی قوی (به دلیل برهمکنش گلئونها با خودشان) رفتار متفاوتی دارد. از آنجا که این نیرو فقط در مقیاس کوچکتر از هسته اتم عمل میکند، مثال ماکروسکپی برایش وجود ندارد و به ناچار از یک مثال بیربط به نیروی قوی که فقط رفتارش شباهت به رفتار نیروی قوی دارد استفاده میکنم. فرض کنید دو سر کشی را با دو دست خود گرفتهاید؛ هر چه دو سر کش به هم نزدیکتر باشند، نیرویی که به دستان شما وارد میشود ضعیفتر است. اما اگر کش را بکشید (دو سر آن را از هم دور کنید) آنگاه نیرویی که به دستان شما وارد میشود قویتر میشود. یعنی دقیقاً برعکس رفتار نیروی الکترومغناطیسی که با افزایش فاصله، ضعیفتر میشد. به خاطر همین نوع رفتار است که کوارکها در فضایی بسیار کوچک (قطر یک نوکلئون) میتوانند با سرعت نزدیک به نور در حرکت باشند اما در حال حرکت وقتی فاصله آنها کمی از هم زیاد میشود، نیروی قوی بینشان قویتر شده و آنها را به هم نزدیک میکند. با نزدیک شدن آنها به هم، نیروی قوی دوباره ضعیفتر میشود (مانند کشی که وقتی دو سرش به هم نزدیک میشد، نیرویش هم ضعیفتر میشد) و به کوارکها اجازه دور شدن مجدد از هم را میدهد ولی با افزایش فاصله، مجدداً این فرایند تکرار میشود.
اما اگر به یک کوارک به اندازه کافی انرژی بدهیم، میتواند بر نیروی قوی غلبه کند (کش را پاره کند). اما نکته اینجاست که انرژی ذخیره شده در کش، پس از پاره شدن کش به جفت کوارک-پاد کوارک تبدیل میشود و هر چه انرژی اولیهای که به کوارک داده بودیم بیشتر باشد، این روند (پاره شدن کش و تولید کوارک-پاد کوارک از انرژی ذخیره شده در آن) بیشتر ادامه پیدا میکند تا جایی که کوارکها و پاد کوارکهای زیادی در حال حرکت در تقریباً همان جهت با سرعت زیاد یافت خواهند شد (تصویر شماره 8). فیزیکدانان به این سیل ذرات، "جت" میگویند. شتاب دهنده ذرات LHC میتواند انرژی کافی به کوارکها برای تولید این جتها بدهد و این جتها را واقعاً مشاهده کند. تصویر شماره 9 یک تصویر واقعی و ثبت شده توسط آشکارساز CMS در شتاب دهنده LHC است و خطوط زرد رنگ جتها هستند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
اما اگر به یک کوارک به اندازه کافی انرژی بدهیم، میتواند بر نیروی قوی غلبه کند (کش را پاره کند). اما نکته اینجاست که انرژی ذخیره شده در کش، پس از پاره شدن کش به جفت کوارک-پاد کوارک تبدیل میشود و هر چه انرژی اولیهای که به کوارک داده بودیم بیشتر باشد، این روند (پاره شدن کش و تولید کوارک-پاد کوارک از انرژی ذخیره شده در آن) بیشتر ادامه پیدا میکند تا جایی که کوارکها و پاد کوارکهای زیادی در حال حرکت در تقریباً همان جهت با سرعت زیاد یافت خواهند شد (تصویر شماره 8). فیزیکدانان به این سیل ذرات، "جت" میگویند. شتاب دهنده ذرات LHC میتواند انرژی کافی به کوارکها برای تولید این جتها بدهد و این جتها را واقعاً مشاهده کند. تصویر شماره 9 یک تصویر واقعی و ثبت شده توسط آشکارساز CMS در شتاب دهنده LHC است و خطوط زرد رنگ جتها هستند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصویر شماره 8
ذرات آبی کوارک و آبی کم رنگ پاد کوارک هستند. با پاره شدن کش، نیروی ذخیره شده در آن آزاد شده و به شکل جفت کوارک-پاد کوارک در میآید.
@Cosmos_language
ذرات آبی کوارک و آبی کم رنگ پاد کوارک هستند. با پاره شدن کش، نیروی ذخیره شده در آن آزاد شده و به شکل جفت کوارک-پاد کوارک در میآید.
@Cosmos_language
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقرباً 40 روز پس از پرتاب تلسکوپ جیمز وب، عملیات تنظیم آینههای آن آغاز میشود و چند ماه طول میکشد تا این عملیات تکمیل شود.
اما این تنظیم چگونه انجام میشود؟
@Cosmos_language
اما این تنظیم چگونه انجام میشود؟
@Cosmos_language
پدیده همجوشی کوارکها کشف شد!
فیزیکدانان نوع جدیدی از همجوشی را کشف کردند که بین کوارکها رخ میدهد. به دلیل نیروی زیاد ناشی از این پدیده، آنها در مورد انتشار کامل نتایج خود نگران هستند و تقریباً آن را به طور کامل منتشر نکردند. به نظر میرسد انرژی حاصل از این همجوشی کوارکها از انرژی هستهای مورد استفاده در عصر حاضر بیشتر باشد!
این میتواند آغاز دوره جدیدی در علوم زیر اتمی باشد. اما همان طور که آنها این همجوشی کوراکها را کشف کردند به محدودیتهای بالقوه این اثر نیز پی بردند که باعث نا امیدی از تجربه کردن این پدیده نیز میشود. کشف این شکل بسیار پر انرژی از همجوشی کوارکها با محدودیتهایی مواجه است که بعید به نظر میرسد نامزدی برای منابع سوخت در آینده و همچنین ساخت سلاحهای هستهای بعدی باشد. مارک کارلینر از دانشگاه تل آویو که یکی از دو فیزیکدانی است که این نوع از همجوشی کوارکها را کشف کرده میگوید: «باید قبول کنم اولین بار که فهمیدم چنین واکنشی امکان پذیر است ترسیدم.»
بیش از یک قرن است که بشر میداند ذرات تشکیل دهنده هسته هر اتم با دارا بودن مقدار چشمگیری انرژی در کنار هم قرار گرفتهاند. جداسازی این ذرات در فرایندی به نام شکافت هستهای میتواند مقداری از این انرژی را آزاد کند. با پیوند دادن این ذرات در فرایندی به نام همجوشی هستهای، انرژی بیشتری آزاد میشود. هر دو فرایند میتوانند هم برای برنامههای صلح آمیز مانند تولید برق و هم برای انجام برنامههای غیر اخلاقی مانند تولید سلاحهای هستهای خطرناک استفاده شوند. کارلینر و همکارش جاناتان روزنر در این کشف به جای بازآرایی ذرات تشکیل دهنده هسته اتم یعنی پروتونها و نوترونها، ذرات کوچکتری را بررسی کردند که کوارک نام دارند و آنها را با همان روش ذرات هسته اتم بازآرایی کردند.
کوارکها، شش نوع دارند که در فیزیک ذارت به آن طعم گفته میشود. جرم کوارکها در طعمهای مختلف متفاوت است و با اسامی عجیب و غریب نامگذاری شدهاند که عبارتند از: بالا، پایین، افسون، شگفت، سَر و تَه. باریونها نوعی از ذرات هستند که از سه کوارک تشکیل شدهاند. برای مثال باریون ++Xi cc از دو نوع کوارک افسون و یک کوارک بالا تشکیل شده است که کمی سنگینتر از کوارکهای نوع بالا و پایین در پروتون و نوترون میباشد.
تبدیل جرم به انرژی عامل نیروی همجوشی و شکافت است، با این حساب میتوانید مقدار انرژی نهفته در این فرآیند جدید را تخمین بزنید: اگر انرژی یک دوتریم (یک پروتون به اضافه یک نوترون) را در مقابل تریتیوم (یک پروتون به اضافه دو نوترون) افزایش دهیم، از همجوشی یک هلیوم (دو پروتون به اضافه دو نوترون) تولید میشود و نوترون آخری از صحنه جُرم فرار میکند! با این کار 17.6 مگا الکترون ولت انرژی و یک بمب هیدروژنی به دست میآید!
کارلینر و همکارش محاسبه کردند که همجوشی کوارکها از نوع افسون در کشف اخیر LHC، انرژیای برابر با 12 مگا الکترون ولت آزاد خواهد کرد. این مقدار برای دو ذره بسیار کوچک و کم جرم بد نیست، اما اگر از دو کوارک سنگین دیگر، برای نمونه از دو کوارک تَه، استفاده کنیم چه اتفاقی میافتد؟ جواب این است که از این همجوشی کوارکها، مقدار چشمگیر 138 مگا الکترون ولت انرژی به دست میآید!
مطمئناً اولین واکنش انسان در مواجهه با چنین انرژی چشمگیری، پیدا کردن راه جدیدی برای تولید مقدار زیادی انرژی از چنین ماده کوچکی خواهد بود؛ اما به نظر میرسد این امر هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد! زیرا بر خلاف اتمها، کوارکهای تَه را نمیتوان به داخل یک محفظه سوق داد و درون یک پوسته محبوس کرد. این ذرات قبل از اینکه به کوارک سبکتر از خود تبدیل شوند، برای زمانی در حدود چند پیکو ثانیه به دنبال برخورد سر به سر اتمها درون شتابدهندههای ذرات به وجود میآیند. این مشکل، بمب کوارکی و همجوشی کوارکها را در حد یک داستان علمی تخیلی باقی میگذارد و البته خوشبختانه از دسترسی کشورها و گروههای تروریستی خارج میسازد! اما با توجه به چشمانداز پیش رو، این یک نگاه شگفت انگیز به ذات جرم و انرژی و مرموز بودن پدیدهها در مقیاس کوانتومی است.
منبع: Sciencealert.com
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
فیزیکدانان نوع جدیدی از همجوشی را کشف کردند که بین کوارکها رخ میدهد. به دلیل نیروی زیاد ناشی از این پدیده، آنها در مورد انتشار کامل نتایج خود نگران هستند و تقریباً آن را به طور کامل منتشر نکردند. به نظر میرسد انرژی حاصل از این همجوشی کوارکها از انرژی هستهای مورد استفاده در عصر حاضر بیشتر باشد!
این میتواند آغاز دوره جدیدی در علوم زیر اتمی باشد. اما همان طور که آنها این همجوشی کوراکها را کشف کردند به محدودیتهای بالقوه این اثر نیز پی بردند که باعث نا امیدی از تجربه کردن این پدیده نیز میشود. کشف این شکل بسیار پر انرژی از همجوشی کوارکها با محدودیتهایی مواجه است که بعید به نظر میرسد نامزدی برای منابع سوخت در آینده و همچنین ساخت سلاحهای هستهای بعدی باشد. مارک کارلینر از دانشگاه تل آویو که یکی از دو فیزیکدانی است که این نوع از همجوشی کوارکها را کشف کرده میگوید: «باید قبول کنم اولین بار که فهمیدم چنین واکنشی امکان پذیر است ترسیدم.»
بیش از یک قرن است که بشر میداند ذرات تشکیل دهنده هسته هر اتم با دارا بودن مقدار چشمگیری انرژی در کنار هم قرار گرفتهاند. جداسازی این ذرات در فرایندی به نام شکافت هستهای میتواند مقداری از این انرژی را آزاد کند. با پیوند دادن این ذرات در فرایندی به نام همجوشی هستهای، انرژی بیشتری آزاد میشود. هر دو فرایند میتوانند هم برای برنامههای صلح آمیز مانند تولید برق و هم برای انجام برنامههای غیر اخلاقی مانند تولید سلاحهای هستهای خطرناک استفاده شوند. کارلینر و همکارش جاناتان روزنر در این کشف به جای بازآرایی ذرات تشکیل دهنده هسته اتم یعنی پروتونها و نوترونها، ذرات کوچکتری را بررسی کردند که کوارک نام دارند و آنها را با همان روش ذرات هسته اتم بازآرایی کردند.
کوارکها، شش نوع دارند که در فیزیک ذارت به آن طعم گفته میشود. جرم کوارکها در طعمهای مختلف متفاوت است و با اسامی عجیب و غریب نامگذاری شدهاند که عبارتند از: بالا، پایین، افسون، شگفت، سَر و تَه. باریونها نوعی از ذرات هستند که از سه کوارک تشکیل شدهاند. برای مثال باریون ++Xi cc از دو نوع کوارک افسون و یک کوارک بالا تشکیل شده است که کمی سنگینتر از کوارکهای نوع بالا و پایین در پروتون و نوترون میباشد.
تبدیل جرم به انرژی عامل نیروی همجوشی و شکافت است، با این حساب میتوانید مقدار انرژی نهفته در این فرآیند جدید را تخمین بزنید: اگر انرژی یک دوتریم (یک پروتون به اضافه یک نوترون) را در مقابل تریتیوم (یک پروتون به اضافه دو نوترون) افزایش دهیم، از همجوشی یک هلیوم (دو پروتون به اضافه دو نوترون) تولید میشود و نوترون آخری از صحنه جُرم فرار میکند! با این کار 17.6 مگا الکترون ولت انرژی و یک بمب هیدروژنی به دست میآید!
کارلینر و همکارش محاسبه کردند که همجوشی کوارکها از نوع افسون در کشف اخیر LHC، انرژیای برابر با 12 مگا الکترون ولت آزاد خواهد کرد. این مقدار برای دو ذره بسیار کوچک و کم جرم بد نیست، اما اگر از دو کوارک سنگین دیگر، برای نمونه از دو کوارک تَه، استفاده کنیم چه اتفاقی میافتد؟ جواب این است که از این همجوشی کوارکها، مقدار چشمگیر 138 مگا الکترون ولت انرژی به دست میآید!
مطمئناً اولین واکنش انسان در مواجهه با چنین انرژی چشمگیری، پیدا کردن راه جدیدی برای تولید مقدار زیادی انرژی از چنین ماده کوچکی خواهد بود؛ اما به نظر میرسد این امر هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد! زیرا بر خلاف اتمها، کوارکهای تَه را نمیتوان به داخل یک محفظه سوق داد و درون یک پوسته محبوس کرد. این ذرات قبل از اینکه به کوارک سبکتر از خود تبدیل شوند، برای زمانی در حدود چند پیکو ثانیه به دنبال برخورد سر به سر اتمها درون شتابدهندههای ذرات به وجود میآیند. این مشکل، بمب کوارکی و همجوشی کوارکها را در حد یک داستان علمی تخیلی باقی میگذارد و البته خوشبختانه از دسترسی کشورها و گروههای تروریستی خارج میسازد! اما با توجه به چشمانداز پیش رو، این یک نگاه شگفت انگیز به ذات جرم و انرژی و مرموز بودن پدیدهها در مقیاس کوانتومی است.
منبع: Sciencealert.com
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
Cosmos' Language
#آزمایش_دو_شکاف، باز هم عجیبتر! در دو قسمت قبلی، دیدیم که یک ذره منفرد هم زمان از دو شکاف عبور میکرد و در آن واحد در دو مکان حضور داشت. همچنین با گذاشتن آشکار سازی در کنار شکافها به منظور تشخیص اینکه ذره دقیقاً از کدام شکاف عبور کرده، رفتار ذره تغییر میکرد…
Wheeler’s delayed-choice.pdf
545.7 KB
مقاله آزمایش گزینش تأخیری جان ویلر در مقیاس بزرگ با استفاده از ماهوارهها.
زلزله 7.2 ریشتری (برابر با زلزله کرمانشاه) چقدر انرژی آزاد میکند؟
فرمول محاسبه:
logE = 4.8 + 1.5M
M: شدت زلزله بر حسب ریشتر
E: انرژی زلزله بر حسب ژول
@Cosmos_language
فرمول محاسبه:
logE = 4.8 + 1.5M
M: شدت زلزله بر حسب ریشتر
E: انرژی زلزله بر حسب ژول
@Cosmos_language
محاسبه
آزاد شدن 10¹⁵×4 ژول انرژی، معادل انفجار یک میلیون تن TNT است.
بیش از 63 برابر بمب اتمی هیروشما (Little Boy)!
@Cosmos_language
آزاد شدن 10¹⁵×4 ژول انرژی، معادل انفجار یک میلیون تن TNT است.
بیش از 63 برابر بمب اتمی هیروشما (Little Boy)!
@Cosmos_language
دیشب در رستورانی نشسته بودم و در مورد اینکه اپراتور AT&T به دلیل زلزله اخیر تماسهای تلفنی رایگان به ایران و عراق به راه انداخته با شخصی بحث میکردم. من این موضوع را به عنوان یک اخبار مطرح کرده بودم، صرف نظر از اینکه هدف اپراتور AT&T از این کار چه بوده. اما طرف مقابلم که از طرفداران تئوری توطئه بود، اصرار داشت که این کار به منظور شنود کردن تماسهای تلفنی انجام گرفته.
من با این دیدگاه مخالف نبودم اما حرفم این بود که بدون داشتن مدارک و شواهد معتبر نمیتوان با چنین اطمینانی حرف زد.
اما شخص با قطعیت درباره دسیسههای آمریکا و کشورهای اروپایی و صحبت میکرد و این اقدام اخیر را هم به تلاش برای شنود تماسها نسبت میداد. بحث بدون نتیجه خاتمه یافت اما من به فکر فرو رفته بودم و درک نمیکردم چرا تئوری توطئه تا این حد برای عوام جذاب است و در ترویج شبه علم نقش دارد. بنابراین تصمیم گرفتم پستی را به این موضوع اختصاص دهم:
حتماً شما هم با افرادی برخورد داشتهاید که به همه اتفاقات دور و برشان مشکوک هستند. معمولاً این دسته از مردم، ادعا میکنند که چیزهایی فراتر از دلایلی که برای حوادث روزمره ذکر میشود، میدانند. آنها معمولاً به دنبال نوعی توطئه در پس رویدادهای مهم و غیر مهم دنیا هستند. مثلاً میگویند دلیل زلزلهای که رخ داد، نوعی آزمایش سری یا آزمایش هستهای است که دولتهای ایر قدرت انجام دادهاند.
هر چند که بعضی اوقات باور به نظریههای توطئه، ریشه در تحلیل منطقی شواهد دارند، ولی در بیشتر زمانها اینچنین نیست. یکی از بزرگترین قابلیتهای ذهن انسان هوشمند، توانایی تشخیص الگوهای معنادار و استنتاج بر اساس آنهاست. با این حال ما گاهی اوقات الگوها و روابطی را میبینیم که واقعاً وجود ندارند. به خصوص زمانهایی که احساس میکنیم اتفاقات از کنترل ما خارج هستند. واقعاً چرا این چنین است؟
جذابیت نظریههای توطئه، احتمالاً به دلیل انواعی از جهتگیریهای شناختی است که روشهای پردازش اطلاعاتی ما را مشخص میکنند. “جهتگیری تأییدی” (Confirmation Bias) فراگیرترین نوع جهتگیری شناختی و یک محرک قدرتمند در باور نظریههای توطئه است. همه ما دارای تمایل طبیعی به پذیرفتن شواهدی هستیم که با باورهای قبلی ما درباره آن موضوع همخوانی دارد. به علاوه شواهدی که باورهای ما را نقض میکنند را نادیده میگیریم. ما معمولاً درباره اتفاقاتی که فهم دلیل آنها برایمان پیچیده و نامفهوم است، نظریه توطئه میدهیم.
وقتی حادثهای رخ میدهد، معمولاً گزارشهای ارائه شده اولیه دارای خطا، تناقض و ابهامات فراوان هستند. افرادی که به دنبال یافتن شواهدی برای این هستند که ثابت کنند نظریههای رسمی درباره وقوع یک حادثه صرفاً در حال سرپوش گذاشتن روی علت اصلی هستند، تمرکز خود را بر روی همین تناقضها میگذارند تا ادعای آنها تقویت شود.
عده زیادی از مردم آمریکا فکر میکنند که برنامههای آپولو دروغ محض بوده است.
“جهتگیری تناسب” (Proportionality Bias) تمایل ذاتی ما به این است که فکر کنیم اتفاقات بزرگ، دلایل بزرگ دارند. این نیز میتواند از دلایل باور به نظریههای توطئه باشد. دقیقاً به همین دلیل بود که بسیاری از مردم آمریکا، ترجیح میدادند فکر کنند که ترور “جان اف.کندی” (Jhon F.Kennedy) بر اثر یک توطئه بزرگ و نه توسط یک شخص مستقل رخ داده است.
یکی دیگر از جهتگیریهای شناختی مرتبط، “فرافکنی” (Projection) است. معمولاً افرادی که نظریه توطئه میدهند یا از این نظریهها طرفداری میکنند، خودشان رفتارهای توطئه آمیز بیشتری دارند. مثلاً شایعهپراکنی میکنند یا به انگیزههای دیگران شکاک هستند. در حقیقت آنها اینطور فکر میکنند که چون خودشان چنین رفتارها و تفکراتی دارند، طبیعی است که بقیه مردم هم اینطور باشند.
به علاوه، افرادی که گرایش زیادی به تفکرات توطئهای دارند، به احتمال زیاد به نظریههای متناقض نیز باور دارند. برای مثال، اگر کسی باور داشته باشد که اسامه بنلادن سالها قبل از اینکه دولت آمریکا اعلام کند کماندوهای آمریکایی او را کشتهاند، مرده بوده است، به احتمال زیاد تمایل زیادی نیز به باور اینکه او اکنون زنده است دارد.
البته هیچ کدام از موارد بالا نشانگر این نیست که همه نظریههای توطئه اشتباه هستند. برعکس، ممکن است بعضی از آنها کاملاً صحیح نیز باشند. نکته این است که یافتن مصادیق توطئه برای بعضی افراد کاملاً جذاب است. جالبتر اینکه معمولاً طرفداران نظریه توطئه درباره اینکه توضیح دقیق علت اتفاقات چیست مطمئن نیستند، آنها فقط میدانند که توضیحات مراجع رسمی درباره دلیل وقایع، نوعی سرپوشگذاری بر دلیل اصلی آنها است.
منبع: Scientific American
در ادامه نوشتهای از دکتر “مارک لوچر”، استاد علوم ارتباطات و شیمی دانشگاه هال، را میخوانیم...
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
من با این دیدگاه مخالف نبودم اما حرفم این بود که بدون داشتن مدارک و شواهد معتبر نمیتوان با چنین اطمینانی حرف زد.
اما شخص با قطعیت درباره دسیسههای آمریکا و کشورهای اروپایی و صحبت میکرد و این اقدام اخیر را هم به تلاش برای شنود تماسها نسبت میداد. بحث بدون نتیجه خاتمه یافت اما من به فکر فرو رفته بودم و درک نمیکردم چرا تئوری توطئه تا این حد برای عوام جذاب است و در ترویج شبه علم نقش دارد. بنابراین تصمیم گرفتم پستی را به این موضوع اختصاص دهم:
حتماً شما هم با افرادی برخورد داشتهاید که به همه اتفاقات دور و برشان مشکوک هستند. معمولاً این دسته از مردم، ادعا میکنند که چیزهایی فراتر از دلایلی که برای حوادث روزمره ذکر میشود، میدانند. آنها معمولاً به دنبال نوعی توطئه در پس رویدادهای مهم و غیر مهم دنیا هستند. مثلاً میگویند دلیل زلزلهای که رخ داد، نوعی آزمایش سری یا آزمایش هستهای است که دولتهای ایر قدرت انجام دادهاند.
هر چند که بعضی اوقات باور به نظریههای توطئه، ریشه در تحلیل منطقی شواهد دارند، ولی در بیشتر زمانها اینچنین نیست. یکی از بزرگترین قابلیتهای ذهن انسان هوشمند، توانایی تشخیص الگوهای معنادار و استنتاج بر اساس آنهاست. با این حال ما گاهی اوقات الگوها و روابطی را میبینیم که واقعاً وجود ندارند. به خصوص زمانهایی که احساس میکنیم اتفاقات از کنترل ما خارج هستند. واقعاً چرا این چنین است؟
جذابیت نظریههای توطئه، احتمالاً به دلیل انواعی از جهتگیریهای شناختی است که روشهای پردازش اطلاعاتی ما را مشخص میکنند. “جهتگیری تأییدی” (Confirmation Bias) فراگیرترین نوع جهتگیری شناختی و یک محرک قدرتمند در باور نظریههای توطئه است. همه ما دارای تمایل طبیعی به پذیرفتن شواهدی هستیم که با باورهای قبلی ما درباره آن موضوع همخوانی دارد. به علاوه شواهدی که باورهای ما را نقض میکنند را نادیده میگیریم. ما معمولاً درباره اتفاقاتی که فهم دلیل آنها برایمان پیچیده و نامفهوم است، نظریه توطئه میدهیم.
وقتی حادثهای رخ میدهد، معمولاً گزارشهای ارائه شده اولیه دارای خطا، تناقض و ابهامات فراوان هستند. افرادی که به دنبال یافتن شواهدی برای این هستند که ثابت کنند نظریههای رسمی درباره وقوع یک حادثه صرفاً در حال سرپوش گذاشتن روی علت اصلی هستند، تمرکز خود را بر روی همین تناقضها میگذارند تا ادعای آنها تقویت شود.
عده زیادی از مردم آمریکا فکر میکنند که برنامههای آپولو دروغ محض بوده است.
“جهتگیری تناسب” (Proportionality Bias) تمایل ذاتی ما به این است که فکر کنیم اتفاقات بزرگ، دلایل بزرگ دارند. این نیز میتواند از دلایل باور به نظریههای توطئه باشد. دقیقاً به همین دلیل بود که بسیاری از مردم آمریکا، ترجیح میدادند فکر کنند که ترور “جان اف.کندی” (Jhon F.Kennedy) بر اثر یک توطئه بزرگ و نه توسط یک شخص مستقل رخ داده است.
یکی دیگر از جهتگیریهای شناختی مرتبط، “فرافکنی” (Projection) است. معمولاً افرادی که نظریه توطئه میدهند یا از این نظریهها طرفداری میکنند، خودشان رفتارهای توطئه آمیز بیشتری دارند. مثلاً شایعهپراکنی میکنند یا به انگیزههای دیگران شکاک هستند. در حقیقت آنها اینطور فکر میکنند که چون خودشان چنین رفتارها و تفکراتی دارند، طبیعی است که بقیه مردم هم اینطور باشند.
به علاوه، افرادی که گرایش زیادی به تفکرات توطئهای دارند، به احتمال زیاد به نظریههای متناقض نیز باور دارند. برای مثال، اگر کسی باور داشته باشد که اسامه بنلادن سالها قبل از اینکه دولت آمریکا اعلام کند کماندوهای آمریکایی او را کشتهاند، مرده بوده است، به احتمال زیاد تمایل زیادی نیز به باور اینکه او اکنون زنده است دارد.
البته هیچ کدام از موارد بالا نشانگر این نیست که همه نظریههای توطئه اشتباه هستند. برعکس، ممکن است بعضی از آنها کاملاً صحیح نیز باشند. نکته این است که یافتن مصادیق توطئه برای بعضی افراد کاملاً جذاب است. جالبتر اینکه معمولاً طرفداران نظریه توطئه درباره اینکه توضیح دقیق علت اتفاقات چیست مطمئن نیستند، آنها فقط میدانند که توضیحات مراجع رسمی درباره دلیل وقایع، نوعی سرپوشگذاری بر دلیل اصلی آنها است.
منبع: Scientific American
در ادامه نوشتهای از دکتر “مارک لوچر”، استاد علوم ارتباطات و شیمی دانشگاه هال، را میخوانیم...
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
دکتر مارک لوچر:
در قطاری نشستهام که عدهای از طرفداران فوتبال در آن هستند؛ تازه از بازی برگشتهاند و مشخصاً تیمشان برده است؛ صندلیهای اطراف مرا اشغال کردهاند. یکی از آنها روزنامهای تا شده را برداشته و در حالی که آخرین مطلب آن به نام “حقایق دیگر” که نویسنده آن، دونالد ترامپ، سعی بر چپاندن آن در سر مردم دارد را میخواند، زیر لب لبخندی پر معنا میزند.
بقیه آنها نیز در مورد علاقه رئیس جمهور امریکا به تئوری توطئه صحبت میکردند. خیلی سریع مسیر گفتگو به سمت توطئههای مختلف تغییر پیدا کرد و من در حال لذت بردن از استراق سمع، به مورد تمسخر قراردادن طرفداران زمین تخت و آخرین صحبتهای گوئینت پالترو توسط آنها گوش میدادم. صحبتها آرام شد و یکی از آنها رشته کلام را با این جمله به دست گرفت: «این چیزا ممکنه مزخرف باشن ولی لطفاً به من نگید که چیزایی که همه قبول دارن رو قبول دارید! مثلاً فرود روی ماه، مشخصه که دروغه اونم نه یه دروغ درست و حسابی. اون روز توی این وبسایته خوندم که اصلاً توی عکسها ستارهای وجود نداره!»
خیلی برای من جالب بود که بقیه گروه هم با “شواهد” فرود دروغین روی ماه وارد صحبت شدند. سایههای متناقض در عکسها، به اهتزاز درآمدن پرچم در محیطی که جو ندارد، چگونه از نیل آرمسترانگ فیلم برداری میشد وقتی کسی نبود که دوربین را نگه دارد. تا دقایقی پیش، آنها افرادی منطقی به نظر میرسیدند که قادر بودند شواهد را کنار هم گذاشته و نتیجهای منطقی به دست آورند. اما به نظر میآید اوضاع کمی وارد جاده خاکی شده است. پس یک نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم وارد صحبت آنها شوم. «در واقع همه این مسائل را می توان به سادگی توضیح داد…»
آنها به طرف من چرخیدند و از اینکه یک غریبه جرئت کرده بود وسط حرفهایشان بپرد مات و مبهوت بودند. من بدون هیچ ناامیدی به حرفهای خود ادامه دادم و با حقایق و توضیحات منطقی به سوی آنها تاختم. «پرچم در باد به اهتزاز در نیامد بلکه وقتی باز آلدرین آن را بر روی سطح ماه فرو کرد به خاطر میله منعطفش کمی تکان خورد. تصاویر موقع روز در ماه گرفته شدند و مشخصاً شما نمیتوانید در روز ستارهای را در آسمان ببینید. سایههای عجیب به خاطر لنزهای عریضی بود که استفاده میشد، در واقع این لنزها باعث ایجاد اختلال در تصویر میشدند.»
«و هیچ کس از نیل آرمسترانگ در حال پیاده شدن از سفینه فیلم برداری نکرد. دوربینی خارج از سفینه تعبیه شده بود که لحظه قدم گذاشتن روی ماه رو ثبت کرد. اگر هم این توضیحات کافی نیستند باید بگویم که تیر آخر برای اثبات صحبتهای من، تصاویر مدارگرد شناسایی ماه است که در آن، مسیرهای طی شده توسط فضانوردان بر روی ماه دیده می شود.»
توی دلم گفتم: «ترکوندم!»
اما به نظر می رسید مخاطبین من حتی ذرهای قانع نشده بودند. آنها با ادعاهای مسخرهتری جواب مرا دادند. استنلی کوبریک صحنه را شبیه سازی کرد، پرسنل اصلی به طرز مرموزی فوت شدهاند و… قطار در ایستگاهی میایستد که مقصد من نیست اما من از فرصت استفاده کرده و از آنجا خارج میشوم. در حالی که حس احمقها را داشتم و حواسم به فاصله قطار و سکو بود، به این فکر میکردم که چرا صحبتهای من اینقدر در قانع کردن این افراد ناموفق بودند.
جواب ساده این بود که حقایق و مباحثههای منطقی چندان به درد تغییر عقاید مردم نمیخورند. دلیل این مسئله این است که مغزهای منطقی ما چندان سیم پیچی تکامل یافته و منحصر به فردی ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن متداول نظریههای توطئه این است که ما تمایل به تحمیل یک ساختار به جهان و توانایی شگفت انگیزی در شناسایی الگوها داریم. البته تحقیقات تازهای نشان داد که میان نیاز یک فرد به یک ساختار و تمایل باور به تئوری توطئه رابطه مستقیم وجود دارد.
برای مثال این توالی را در نظر بگیرید:
00110010010011
آیا شما الگویی را می بینید؟ احتمالاً بله؛ و شما تنها نیستید. یک رأی گیری در توئیتر (که بازسازی یک پژوهش بسیار دقیق بود) نشان داد %56 مردم نظرشان با شما یکی است. حتی با این وجود که من این توالی را با انداختن شیر یا خط نوشته بودم. به نظر میرسد نیاز ما به ساختار و مهارت شناسایی الگو در ما میتواند بیش فعال باشد و باعث به وجود آمدن تمایل به شناسایی الگوها در ما بشود. مثل صور فلکی، ابرهایی که به شکل سگ هستند و واکسنهای عامل اوتیسم، که در واقع وجود ندارند.
توانایی دیدن الگوها احتمالاً رفتاری مفید در نیاکان ما به منظور بقا بوده است. بالأخره بهتر است نشانههای وجود یک شکارچی خطرناک را اشتباهاً مشاهده کنیم تا اینکه از یک گربه بزرگ و گرسنه غافل بشویم. اما همین تمایل را در دنیای غنی از اطلاعات به کار گرفته و ارتباط علت و معلولی را مشاهده میکنیم که وجود ندارند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language
در قطاری نشستهام که عدهای از طرفداران فوتبال در آن هستند؛ تازه از بازی برگشتهاند و مشخصاً تیمشان برده است؛ صندلیهای اطراف مرا اشغال کردهاند. یکی از آنها روزنامهای تا شده را برداشته و در حالی که آخرین مطلب آن به نام “حقایق دیگر” که نویسنده آن، دونالد ترامپ، سعی بر چپاندن آن در سر مردم دارد را میخواند، زیر لب لبخندی پر معنا میزند.
بقیه آنها نیز در مورد علاقه رئیس جمهور امریکا به تئوری توطئه صحبت میکردند. خیلی سریع مسیر گفتگو به سمت توطئههای مختلف تغییر پیدا کرد و من در حال لذت بردن از استراق سمع، به مورد تمسخر قراردادن طرفداران زمین تخت و آخرین صحبتهای گوئینت پالترو توسط آنها گوش میدادم. صحبتها آرام شد و یکی از آنها رشته کلام را با این جمله به دست گرفت: «این چیزا ممکنه مزخرف باشن ولی لطفاً به من نگید که چیزایی که همه قبول دارن رو قبول دارید! مثلاً فرود روی ماه، مشخصه که دروغه اونم نه یه دروغ درست و حسابی. اون روز توی این وبسایته خوندم که اصلاً توی عکسها ستارهای وجود نداره!»
خیلی برای من جالب بود که بقیه گروه هم با “شواهد” فرود دروغین روی ماه وارد صحبت شدند. سایههای متناقض در عکسها، به اهتزاز درآمدن پرچم در محیطی که جو ندارد، چگونه از نیل آرمسترانگ فیلم برداری میشد وقتی کسی نبود که دوربین را نگه دارد. تا دقایقی پیش، آنها افرادی منطقی به نظر میرسیدند که قادر بودند شواهد را کنار هم گذاشته و نتیجهای منطقی به دست آورند. اما به نظر میآید اوضاع کمی وارد جاده خاکی شده است. پس یک نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم وارد صحبت آنها شوم. «در واقع همه این مسائل را می توان به سادگی توضیح داد…»
آنها به طرف من چرخیدند و از اینکه یک غریبه جرئت کرده بود وسط حرفهایشان بپرد مات و مبهوت بودند. من بدون هیچ ناامیدی به حرفهای خود ادامه دادم و با حقایق و توضیحات منطقی به سوی آنها تاختم. «پرچم در باد به اهتزاز در نیامد بلکه وقتی باز آلدرین آن را بر روی سطح ماه فرو کرد به خاطر میله منعطفش کمی تکان خورد. تصاویر موقع روز در ماه گرفته شدند و مشخصاً شما نمیتوانید در روز ستارهای را در آسمان ببینید. سایههای عجیب به خاطر لنزهای عریضی بود که استفاده میشد، در واقع این لنزها باعث ایجاد اختلال در تصویر میشدند.»
«و هیچ کس از نیل آرمسترانگ در حال پیاده شدن از سفینه فیلم برداری نکرد. دوربینی خارج از سفینه تعبیه شده بود که لحظه قدم گذاشتن روی ماه رو ثبت کرد. اگر هم این توضیحات کافی نیستند باید بگویم که تیر آخر برای اثبات صحبتهای من، تصاویر مدارگرد شناسایی ماه است که در آن، مسیرهای طی شده توسط فضانوردان بر روی ماه دیده می شود.»
توی دلم گفتم: «ترکوندم!»
اما به نظر می رسید مخاطبین من حتی ذرهای قانع نشده بودند. آنها با ادعاهای مسخرهتری جواب مرا دادند. استنلی کوبریک صحنه را شبیه سازی کرد، پرسنل اصلی به طرز مرموزی فوت شدهاند و… قطار در ایستگاهی میایستد که مقصد من نیست اما من از فرصت استفاده کرده و از آنجا خارج میشوم. در حالی که حس احمقها را داشتم و حواسم به فاصله قطار و سکو بود، به این فکر میکردم که چرا صحبتهای من اینقدر در قانع کردن این افراد ناموفق بودند.
جواب ساده این بود که حقایق و مباحثههای منطقی چندان به درد تغییر عقاید مردم نمیخورند. دلیل این مسئله این است که مغزهای منطقی ما چندان سیم پیچی تکامل یافته و منحصر به فردی ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن متداول نظریههای توطئه این است که ما تمایل به تحمیل یک ساختار به جهان و توانایی شگفت انگیزی در شناسایی الگوها داریم. البته تحقیقات تازهای نشان داد که میان نیاز یک فرد به یک ساختار و تمایل باور به تئوری توطئه رابطه مستقیم وجود دارد.
برای مثال این توالی را در نظر بگیرید:
00110010010011
آیا شما الگویی را می بینید؟ احتمالاً بله؛ و شما تنها نیستید. یک رأی گیری در توئیتر (که بازسازی یک پژوهش بسیار دقیق بود) نشان داد %56 مردم نظرشان با شما یکی است. حتی با این وجود که من این توالی را با انداختن شیر یا خط نوشته بودم. به نظر میرسد نیاز ما به ساختار و مهارت شناسایی الگو در ما میتواند بیش فعال باشد و باعث به وجود آمدن تمایل به شناسایی الگوها در ما بشود. مثل صور فلکی، ابرهایی که به شکل سگ هستند و واکسنهای عامل اوتیسم، که در واقع وجود ندارند.
توانایی دیدن الگوها احتمالاً رفتاری مفید در نیاکان ما به منظور بقا بوده است. بالأخره بهتر است نشانههای وجود یک شکارچی خطرناک را اشتباهاً مشاهده کنیم تا اینکه از یک گربه بزرگ و گرسنه غافل بشویم. اما همین تمایل را در دنیای غنی از اطلاعات به کار گرفته و ارتباط علت و معلولی را مشاهده میکنیم که وجود ندارند.
@Cosmos_language
https://telegram.me/Cosmos_language