ترس، تلخ
تازه رسیده بودیم. شیرین کلی زحمت کشیده بود. زبانِ روزه. بوی آشرشته جوری بینیام را قلقلک میداد که یادم رفت گرسنه نیستم. به ساعت خیره بودم انگاری من روزهام.
زنگ موبایل رنگم را پراند. چه بر تو گذشته که آنطور داد و هوار میکردی؟ از دور همهچیز بزرگتر بهنظر میرسد.
سفرهی نچیده را رها کردم. دنبال آبمعدنی و دستمال و کنسرو و سفارشاتت. آرام بگیر آدم گنده. منم حواسم هست.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۸)
@HediyeKargarnia
تازه رسیده بودیم. شیرین کلی زحمت کشیده بود. زبانِ روزه. بوی آشرشته جوری بینیام را قلقلک میداد که یادم رفت گرسنه نیستم. به ساعت خیره بودم انگاری من روزهام.
زنگ موبایل رنگم را پراند. چه بر تو گذشته که آنطور داد و هوار میکردی؟ از دور همهچیز بزرگتر بهنظر میرسد.
سفرهی نچیده را رها کردم. دنبال آبمعدنی و دستمال و کنسرو و سفارشاتت. آرام بگیر آدم گنده. منم حواسم هست.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۸)
@HediyeKargarnia
😢2❤1👍1🔥1🥰1
دیگر یادم نمیآید
دلتنگِ واژههای ننوشیده
دلتنگِ جملههای بیسرانجام
دلتنگِ لمدادن بر سفیدی کاغذ
جا شدن لای باریکیِ دو تا خط
دلتنگِ نقطههای بیقرار
اما
اما فشار بازوانش چه بیرحمانه یادم برد
که یادم برد دلتنگی چه نامردانه بدطعم است
هدیه🦋
دلتنگِ واژههای ننوشیده
دلتنگِ جملههای بیسرانجام
دلتنگِ لمدادن بر سفیدی کاغذ
جا شدن لای باریکیِ دو تا خط
دلتنگِ نقطههای بیقرار
اما
اما فشار بازوانش چه بیرحمانه یادم برد
که یادم برد دلتنگی چه نامردانه بدطعم است
هدیه🦋
❤8🥰2🔥1👏1
آن یکی دنیا
یکشنبه، ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. که البته هیچ به یادم نمانده بود تاریخش. میشود به عبارتی دو سال و یازده روز قبل. یادم بود بهار بودنش را. یادم بود حتی خرداد بودنش را. اما نه روزش. روزی که از سردرگمی دست به دامان گوگل شدم.
هرکاری.
هر کاری که ثانیهای زورش به آنها برسد. به آن فکرهای خورهای. که تمامم را میجوید و من به جز ایستادن و تماشا هیچ نمیکردم. زورم تمام بود. چقدر بیهوده بجنگی؟ در خواب بجنگی. و در بیداریهای اجباری. بجنگی و بازنده شدنت را به سخره بگیرد. بارها. آن کریحچهرهی توی آینه.
به یادم نمانده بود تاریخش و در کانال تلگرام به دنبالش گشتم. و اسکرولهای تمامنشدنی برای رسیدن به اولین یادداشت. انگشتم به زوقزوق افتاد. شاید به ذوقذوق. و گاه ماندم روی یادداشتی؛ و لبخند و اشک توأمان شد. باید یادم میآمد تمام روزهایی که با اشتیاق یادداشتم را رها میکردم توی کانال. که بعدش هم باز ولش نمیکردم و عشقبازیام بارها همهچیز را عوض میکرد. واژهها را. جمله را. و گاه حتی مفاهیم را.
دست به دامان گوگل شدم تا یک کار جدید بیاید. سامان دهد. آرام کند. پیروز شود. ناامیدانه سرچ کردم و اولین پیشنهاد را پذیرفتم. و سر از دنیای نوشتن درآوردم. که دیگر خودش دست گرفت کل ماجراها را.
حالا که روزهاست پارو نزدهام و به راکدیِ آب خیره ماندهام، باید برمیگشتم. نه برای خواندن چند یادداشت قدیمی. نه برای مرور جملههایی که روزی دوستشان داشتم. باید برمیگشتم تا یادم بیاید از کجا نجات پیدا کردم.
باید برمیگشتم به آن یکشنبه. به ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. به روزی که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد؛ نه معجزهای، نه کشفی، نه نوری که از آسمان بتابد. فقط آدمی بود خسته از جنگیدن. آدمی که آخرین زورش را جمع کرد و دستش را دراز کرد سمت یک جستوجوی ساده در گوگل.
نمیدانستم دارم راهی پیدا میکنم برای زنده ماندن.
برای همین
باید برمیگشتم. چون بعضی تاریخها را نباید فراموش کرد. تاریخ تولد نیستند؛ تاریخِ ادامه دادناند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۹)
@HediyeKargarnia
یکشنبه، ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. که البته هیچ به یادم نمانده بود تاریخش. میشود به عبارتی دو سال و یازده روز قبل. یادم بود بهار بودنش را. یادم بود حتی خرداد بودنش را. اما نه روزش. روزی که از سردرگمی دست به دامان گوگل شدم.
هرکاری.
هر کاری که ثانیهای زورش به آنها برسد. به آن فکرهای خورهای. که تمامم را میجوید و من به جز ایستادن و تماشا هیچ نمیکردم. زورم تمام بود. چقدر بیهوده بجنگی؟ در خواب بجنگی. و در بیداریهای اجباری. بجنگی و بازنده شدنت را به سخره بگیرد. بارها. آن کریحچهرهی توی آینه.
به یادم نمانده بود تاریخش و در کانال تلگرام به دنبالش گشتم. و اسکرولهای تمامنشدنی برای رسیدن به اولین یادداشت. انگشتم به زوقزوق افتاد. شاید به ذوقذوق. و گاه ماندم روی یادداشتی؛ و لبخند و اشک توأمان شد. باید یادم میآمد تمام روزهایی که با اشتیاق یادداشتم را رها میکردم توی کانال. که بعدش هم باز ولش نمیکردم و عشقبازیام بارها همهچیز را عوض میکرد. واژهها را. جمله را. و گاه حتی مفاهیم را.
دست به دامان گوگل شدم تا یک کار جدید بیاید. سامان دهد. آرام کند. پیروز شود. ناامیدانه سرچ کردم و اولین پیشنهاد را پذیرفتم. و سر از دنیای نوشتن درآوردم. که دیگر خودش دست گرفت کل ماجراها را.
حالا که روزهاست پارو نزدهام و به راکدیِ آب خیره ماندهام، باید برمیگشتم. نه برای خواندن چند یادداشت قدیمی. نه برای مرور جملههایی که روزی دوستشان داشتم. باید برمیگشتم تا یادم بیاید از کجا نجات پیدا کردم.
باید برمیگشتم به آن یکشنبه. به ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. به روزی که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد؛ نه معجزهای، نه کشفی، نه نوری که از آسمان بتابد. فقط آدمی بود خسته از جنگیدن. آدمی که آخرین زورش را جمع کرد و دستش را دراز کرد سمت یک جستوجوی ساده در گوگل.
نمیدانستم دارم راهی پیدا میکنم برای زنده ماندن.
برای همین
باید برمیگشتم. چون بعضی تاریخها را نباید فراموش کرد. تاریخ تولد نیستند؛ تاریخِ ادامه دادناند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۹)
@HediyeKargarnia
❤6🔥1🥰1👌1
زیر آوار خاطرات
آن برهنه تنِ بیجان
که پارچهای سپید
آخرین مهربانی زمین است برایش
بگذار خاک بریزد آن مرد
با اهرم آهنیِ سنگین
مشت مشت
بگذار خاک روی دیروزها هم بریزد
روی اگرها
روی کاشها
بگذار خاطرات هم
بخوابند همانجا
و سنگ سرد را که نهادند
که صدای هقهق از آسمان گذشت
یادت نیاید هیچ قبلاًِ مشترکی
هدیه🦋
آن برهنه تنِ بیجان
که پارچهای سپید
آخرین مهربانی زمین است برایش
بگذار خاک بریزد آن مرد
با اهرم آهنیِ سنگین
مشت مشت
بگذار خاک روی دیروزها هم بریزد
روی اگرها
روی کاشها
بگذار خاطرات هم
بخوابند همانجا
و سنگ سرد را که نهادند
که صدای هقهق از آسمان گذشت
یادت نیاید هیچ قبلاًِ مشترکی
هدیه🦋
❤3👏2🔥1💔1
یادت نمیآید
خسته در گرما به سربالایی که میرسیدم دیگر نایی نمانده بود. تا برسم خانه و در زودترین حالتش ساعت شش باشد. ششی که شب نبود در آن فصلش. دوشی بگیرم و بخزم زیر پتویی که روزها مرتب نشده. دوباره به خودم افتخار کنم که توانستم یک روز کاری سخت و طولانی را دوام بیاورم. کتابهای دور و برم را زیر و رو کنم و یکی را بردارم و از دنیا کنده شوم. چند صفحه نرفته یادم بیاید کارهای واجبی مانده. ظرفها دارد میگندد. لباس تمیزی باقی نمانده. و خستگی چنان با ظرافت لای رگهایم برقصد که هر قدم برداشتنم معجزه باشد. کف دمپایی سیاه است و شیشهها کدر. توی یخچال دارم دنبال چه میگردم؟ احیاناً چیزی که به زور ببلعمش تا لایههای دود جایی برای نشستن توی معدهام داشته باشند. به نتیجهای نمیرسم. حالا شستنیها را فردا هم بشورم اتفاق خاصی نمیافتد. و این قبل از بستن در یخچال توی ذهنم میآید. برمیگردم به همان نقطه اول و پتو را چنان هنرمندانه دور خودم میپیچم انگار پروژهای حساس را دست گرفته باشم. چند خط نرفته چشمانم سنگین میشود. میرسم تا آخر هفته تمامش کنم؟ فردا دوبرابر میخوانم. و کل هفته را به شوق کلاس پنجشنبهها سر میکنم. اتفاق خاصی آن وسطها نمیافتد. هیجانی بیاید هم آنقدر بیتفاوت از کنارش رد میشوم که بهش بربخورد، دُمش را بیاندازد روی کولش و گورش را گم کند.
یادم نمیآید.
تو چی؟
مگر بودی که یادت بیاید؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۰)
@HediyeKargarnia
خسته در گرما به سربالایی که میرسیدم دیگر نایی نمانده بود. تا برسم خانه و در زودترین حالتش ساعت شش باشد. ششی که شب نبود در آن فصلش. دوشی بگیرم و بخزم زیر پتویی که روزها مرتب نشده. دوباره به خودم افتخار کنم که توانستم یک روز کاری سخت و طولانی را دوام بیاورم. کتابهای دور و برم را زیر و رو کنم و یکی را بردارم و از دنیا کنده شوم. چند صفحه نرفته یادم بیاید کارهای واجبی مانده. ظرفها دارد میگندد. لباس تمیزی باقی نمانده. و خستگی چنان با ظرافت لای رگهایم برقصد که هر قدم برداشتنم معجزه باشد. کف دمپایی سیاه است و شیشهها کدر. توی یخچال دارم دنبال چه میگردم؟ احیاناً چیزی که به زور ببلعمش تا لایههای دود جایی برای نشستن توی معدهام داشته باشند. به نتیجهای نمیرسم. حالا شستنیها را فردا هم بشورم اتفاق خاصی نمیافتد. و این قبل از بستن در یخچال توی ذهنم میآید. برمیگردم به همان نقطه اول و پتو را چنان هنرمندانه دور خودم میپیچم انگار پروژهای حساس را دست گرفته باشم. چند خط نرفته چشمانم سنگین میشود. میرسم تا آخر هفته تمامش کنم؟ فردا دوبرابر میخوانم. و کل هفته را به شوق کلاس پنجشنبهها سر میکنم. اتفاق خاصی آن وسطها نمیافتد. هیجانی بیاید هم آنقدر بیتفاوت از کنارش رد میشوم که بهش بربخورد، دُمش را بیاندازد روی کولش و گورش را گم کند.
یادم نمیآید.
تو چی؟
مگر بودی که یادت بیاید؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۰)
@HediyeKargarnia
❤5👏3🔥1🥰1
بنفشتر از خیال
فکر میکردم شکرگزاری، رنگی شبیه قهوه دارد؛
گرم، آرام و آشنا، مثل فنجانی که خستگیِ روز را در خودش حل میکند.
و خدا در مهربانترین حالتش برایم قهوهای بود.
«خدای بزرگ قهوهای».
حالا، حالی نه شبیه هیچگاه.
ناگهان میفهمی بعضی رنگها دیگر کافی نیست.
نوری بنفش
از جایی دورتر و عمیقتر
میانِ خیال و رویا
دارد آرامآرام
از پشتِ جهان
پیدایش میشود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۱)
@HediyeKargarnia
فکر میکردم شکرگزاری، رنگی شبیه قهوه دارد؛
گرم، آرام و آشنا، مثل فنجانی که خستگیِ روز را در خودش حل میکند.
و خدا در مهربانترین حالتش برایم قهوهای بود.
«خدای بزرگ قهوهای».
حالا، حالی نه شبیه هیچگاه.
ناگهان میفهمی بعضی رنگها دیگر کافی نیست.
نوری بنفش
از جایی دورتر و عمیقتر
میانِ خیال و رویا
دارد آرامآرام
از پشتِ جهان
پیدایش میشود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۱)
@HediyeKargarnia
❤9🔥1👏1🌚1
سختنما
یک ماه و نیم است عقبش میاندازم.
مگر بستن چند تا حساب بانکی چقدر سخت است؟ ظاهراً برای آدمهای معمولی، اصلاً. ولی من در تمام این مدت، دور خودم چرخیدم و کاری را که برای همهی بقیه، ساده بود، به سختترین شکل ممکن تبدیل کردم.
دیشب خوابم نبرد. مدام جملهها را بالا پایین کردم که چطور به متصدی بانک توضیح دهم. انگار قرار است اعتراف کنم به یک خطای بزرگ. انگار باز کردن حسابی در پانزده سال پیش، که الان دیگر به کارت نمیآید، گناهی کبیره است.
بالاخره دل را به دریا زدم و آمدم به اولین بانکی که سر راهم است.
ـ ببخشید، میخواستم ببینم توی این بانک حساب دارم؟
نگاه مرد خیلی عادیتر از چیزی است که در ذهنم ساخته بودم. در تصورم قرار بود با تعجب نگاهم کند، بعد بپرسد «یعنی چی نمیدونید؟» و من هم توضیحات از پیش آمادهشدهام را ردیف کنم؛ اینکه سالهاست از این حسابها استفاده نکردهام و حالا برای باز کردن حسابی جدید، باید چند تا از قبلیها را ببندم.
ـ کارت ملی لطفاً.
برای این مرحله هم سناریو داشتم. اینکه بگوید این برگه معتبر نیست، شناسنامه بدهید. بعد احتمالاً شناسنامهام را نگاه کند و به قدیمی بودنش پوزخند بزند. من هم پاسپورتم را در بیاورم و او عذرخواهانه بگوید با پاسپورت نمیشود. بعد دست از پا درازتر از بانک بیرون بزنم و در راه، به نوع و چگونگی خاکی که باید بر سرم بریزم فکر کنم.
برگهی کارت ملی را آنقدر سریع از دستم میقاپد که ناخودآگاه سرم را عقب میکشم.
ـ کاربری با این مشخصات یافت نشد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی شما توی تجارت حسابی ندارید.
در حالی که هنوز دارم سعی میکنم تعداد حسابهای بانکیام را به یاد بیاورم، میپرسم:
ـ شما دسترسی دارید ببینید اون سیزده تا حسابی که دارم برای چه بانکهاییه؟ چون واقعاً یادم نمیاد و همینطوری اتفاقی اومدم اینجا.
ـ همین روشی که شروع کردی رو ادامه بده. ملاصدرا پر از بانکه. دونهدونه برو.
و من واقعاً دانه به دانه آمدم.
بعضی بانکها سیستمشان قطع است. نام بعضی شعبهها آنقدر به گوشم جدید است که بعید میدانم پانزده سال پیش وجود داشته باشند. بعضیها هم میگویند برای بستن حساب، باید دقیقاً بروم همان شعبهای که حساب را باز کردهام.
با هر ضرب و زوری است چهار حسابی را که لازم بود، بستم.
و هر بار وارد بانک تازهای شدم، گفتن آن جملهها آسانتر شد.
آسانتر و هیچتر از آنی که توی ذهنم بارها انجامش داده بودم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۲)
@HediyeKargarnia
یک ماه و نیم است عقبش میاندازم.
مگر بستن چند تا حساب بانکی چقدر سخت است؟ ظاهراً برای آدمهای معمولی، اصلاً. ولی من در تمام این مدت، دور خودم چرخیدم و کاری را که برای همهی بقیه، ساده بود، به سختترین شکل ممکن تبدیل کردم.
دیشب خوابم نبرد. مدام جملهها را بالا پایین کردم که چطور به متصدی بانک توضیح دهم. انگار قرار است اعتراف کنم به یک خطای بزرگ. انگار باز کردن حسابی در پانزده سال پیش، که الان دیگر به کارت نمیآید، گناهی کبیره است.
بالاخره دل را به دریا زدم و آمدم به اولین بانکی که سر راهم است.
ـ ببخشید، میخواستم ببینم توی این بانک حساب دارم؟
نگاه مرد خیلی عادیتر از چیزی است که در ذهنم ساخته بودم. در تصورم قرار بود با تعجب نگاهم کند، بعد بپرسد «یعنی چی نمیدونید؟» و من هم توضیحات از پیش آمادهشدهام را ردیف کنم؛ اینکه سالهاست از این حسابها استفاده نکردهام و حالا برای باز کردن حسابی جدید، باید چند تا از قبلیها را ببندم.
ـ کارت ملی لطفاً.
برای این مرحله هم سناریو داشتم. اینکه بگوید این برگه معتبر نیست، شناسنامه بدهید. بعد احتمالاً شناسنامهام را نگاه کند و به قدیمی بودنش پوزخند بزند. من هم پاسپورتم را در بیاورم و او عذرخواهانه بگوید با پاسپورت نمیشود. بعد دست از پا درازتر از بانک بیرون بزنم و در راه، به نوع و چگونگی خاکی که باید بر سرم بریزم فکر کنم.
برگهی کارت ملی را آنقدر سریع از دستم میقاپد که ناخودآگاه سرم را عقب میکشم.
ـ کاربری با این مشخصات یافت نشد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی شما توی تجارت حسابی ندارید.
در حالی که هنوز دارم سعی میکنم تعداد حسابهای بانکیام را به یاد بیاورم، میپرسم:
ـ شما دسترسی دارید ببینید اون سیزده تا حسابی که دارم برای چه بانکهاییه؟ چون واقعاً یادم نمیاد و همینطوری اتفاقی اومدم اینجا.
ـ همین روشی که شروع کردی رو ادامه بده. ملاصدرا پر از بانکه. دونهدونه برو.
و من واقعاً دانه به دانه آمدم.
بعضی بانکها سیستمشان قطع است. نام بعضی شعبهها آنقدر به گوشم جدید است که بعید میدانم پانزده سال پیش وجود داشته باشند. بعضیها هم میگویند برای بستن حساب، باید دقیقاً بروم همان شعبهای که حساب را باز کردهام.
با هر ضرب و زوری است چهار حسابی را که لازم بود، بستم.
و هر بار وارد بانک تازهای شدم، گفتن آن جملهها آسانتر شد.
آسانتر و هیچتر از آنی که توی ذهنم بارها انجامش داده بودم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۲)
@HediyeKargarnia
❤4👍2⚡1🔥1🥰1👏1
اعتراف
از این میدوم به آن یکی. مشتاقانه. کودکانه.
ماندن روی یکیشان جرأت میخواهد. توانی که من یکی ندارم.
کتابی، فیلمی، فکری، آدمی، رویایی. هیچکدام آنقدر نبود که بشود چند ساعت بعد هم همانجا پیدایم کرد.
و من مدام سرم را برمیگرداندم.
حالا ولی
گاه میبینم چند دقیقه گذشته و هنوز دارم به یک چیز فکر میکنم. همان فکر قبلی. همان لبخند قبلی. همان جملهای که لابد اگر از بیرون نگاهش کنی، اتفاق مهمی هم نبوده.
بزرگ شدنِ بعضی چیزها در زندگی، شبیه اضافه شدنشان نیست. شبیه این است که بقیهی چیزها کمی عقبتر میروند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۳)
@HediyeKargarnia
از این میدوم به آن یکی. مشتاقانه. کودکانه.
ماندن روی یکیشان جرأت میخواهد. توانی که من یکی ندارم.
کتابی، فیلمی، فکری، آدمی، رویایی. هیچکدام آنقدر نبود که بشود چند ساعت بعد هم همانجا پیدایم کرد.
و من مدام سرم را برمیگرداندم.
حالا ولی
گاه میبینم چند دقیقه گذشته و هنوز دارم به یک چیز فکر میکنم. همان فکر قبلی. همان لبخند قبلی. همان جملهای که لابد اگر از بیرون نگاهش کنی، اتفاق مهمی هم نبوده.
بزرگ شدنِ بعضی چیزها در زندگی، شبیه اضافه شدنشان نیست. شبیه این است که بقیهی چیزها کمی عقبتر میروند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۳)
@HediyeKargarnia
❤6👍1🥰1👏1
بگذار اینیکی بیعنوان بماند
مدیون خودم میشدم، اگر آن روز
آمده بودم
نوشته بودم:
«نکند خوابی باشی که رویای صادقه نیست. نکند بیدار شوم و چشم باز نکرده، دست بگردانم و نیابمت. نباشی. اصلاً کلاً از اولش نبوده باشی. که زور بزنم فرو بروم در همان رویا. که بگردم توی پسکوچهها و بدوم به خیال دیدنت. که پیدایت کنم و دلم دوباره از اول بلرزد. که دیگر هرگز دستانت را ول نکنم. که برقصیم و بچرخیم و بخندیم و بمانیم همانجا.»
ننوشتم و از خستگی ننوشتم.
ننوشتم و از تنبلی ننوشتم.
ننوشتم و چه خوب شد ننوشتم.
و یاد گرفتم گاهی حتی عامدانه باید عقب انداخت بعضی نوشتنها را.
تا که مدیون خودت نشوی.
بعدش که گذشت، شاید مثل من دلت بخواهد جای آن قبلی
بیایی
بنویسی:
«کاش خوابی بودی. خوابی که بیدار میشدم و یادم نمیآمدت. بیدار میشدم و تهش سروکلهی یک گیجیِ نامأنوس پیدا میشد. و قهوه را که سرمیکشیدم و زیرسیگاری را که لب پنجره برمیگرداندم، همهچیز میشد مثل اول.
مثل آن دیشب
که هنوز نخوابیده بودم.»
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۴)
@HediyeKargarnia
مدیون خودم میشدم، اگر آن روز
آمده بودم
نوشته بودم:
«نکند خوابی باشی که رویای صادقه نیست. نکند بیدار شوم و چشم باز نکرده، دست بگردانم و نیابمت. نباشی. اصلاً کلاً از اولش نبوده باشی. که زور بزنم فرو بروم در همان رویا. که بگردم توی پسکوچهها و بدوم به خیال دیدنت. که پیدایت کنم و دلم دوباره از اول بلرزد. که دیگر هرگز دستانت را ول نکنم. که برقصیم و بچرخیم و بخندیم و بمانیم همانجا.»
ننوشتم و از خستگی ننوشتم.
ننوشتم و از تنبلی ننوشتم.
ننوشتم و چه خوب شد ننوشتم.
و یاد گرفتم گاهی حتی عامدانه باید عقب انداخت بعضی نوشتنها را.
تا که مدیون خودت نشوی.
بعدش که گذشت، شاید مثل من دلت بخواهد جای آن قبلی
بیایی
بنویسی:
«کاش خوابی بودی. خوابی که بیدار میشدم و یادم نمیآمدت. بیدار میشدم و تهش سروکلهی یک گیجیِ نامأنوس پیدا میشد. و قهوه را که سرمیکشیدم و زیرسیگاری را که لب پنجره برمیگرداندم، همهچیز میشد مثل اول.
مثل آن دیشب
که هنوز نخوابیده بودم.»
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۴)
@HediyeKargarnia
❤2💘2🔥1🥰1👏1
این بدیِ خلق با تو در جهان
گر بدانی گنجِ زر باشد نهان
خلق را با تو چنین بد خو کند
تا تو را ناچار رو آن سو کند
مولانا
گر بدانی گنجِ زر باشد نهان
خلق را با تو چنین بد خو کند
تا تو را ناچار رو آن سو کند
مولانا
❤4🔥1👏1🙏1
آتش
وقتی کسی که دوستش داری در آغوشت زمزمه میکند: «هر اتفاقی هم بیفته، هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه» آن جمله دیگر فقط یک جمله نیست. در حافظهی عاطفی آدم حک میشود؛ همانجا که عقل کمتر راه دارد و باور، بیاجازه ریشه دوانده.
هیچکس در آن لحظه با خودش نمیگوید: «شاید یه روز نظرش عوض شه»
آدم، آن کلمات را با تمام وجودش میپذیرد؛
مثل وعدهای که قرار نیست تاریخ انقضا داشته باشد.
بعد، روزی میرسد که هیچچیز شبیه آن جمله نیست.
ناگهان دو دنیا به هم برخورد میکنند؛
دنیای آغوشی که از اطمینان ساخته شده بود،
و دنیای امروز که از سؤال، تردید و انتظار.
آتش، از رفتن آدمها روشن نمیشود.
از برخورد این دو دنیا شعله میگیرد.
دردش هم فقط این نیست که شاید کسی رفته باشد.
درد آنجاست که هر بار آن جمله را به یاد میآوری،
یک بار دیگر آغوشش را زندگی میکنی،
و درست در لحظهای که گرمایش را حس میکنی،
واقعیتِ امروز، مثل آب سردی روی خاطره میریزد.
خاطره نمیسوزد؛
این فاصلهی میان خاطره و اکنون است که میسوزاند.
بعضی جملهها فقط یکبار گفته میشوند،
اما آدم
هر بار که به یادشان میآورد،
از نو آتش میگیرد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۵)
@HediyeKargarnia
وقتی کسی که دوستش داری در آغوشت زمزمه میکند: «هر اتفاقی هم بیفته، هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه» آن جمله دیگر فقط یک جمله نیست. در حافظهی عاطفی آدم حک میشود؛ همانجا که عقل کمتر راه دارد و باور، بیاجازه ریشه دوانده.
هیچکس در آن لحظه با خودش نمیگوید: «شاید یه روز نظرش عوض شه»
آدم، آن کلمات را با تمام وجودش میپذیرد؛
مثل وعدهای که قرار نیست تاریخ انقضا داشته باشد.
بعد، روزی میرسد که هیچچیز شبیه آن جمله نیست.
ناگهان دو دنیا به هم برخورد میکنند؛
دنیای آغوشی که از اطمینان ساخته شده بود،
و دنیای امروز که از سؤال، تردید و انتظار.
آتش، از رفتن آدمها روشن نمیشود.
از برخورد این دو دنیا شعله میگیرد.
دردش هم فقط این نیست که شاید کسی رفته باشد.
درد آنجاست که هر بار آن جمله را به یاد میآوری،
یک بار دیگر آغوشش را زندگی میکنی،
و درست در لحظهای که گرمایش را حس میکنی،
واقعیتِ امروز، مثل آب سردی روی خاطره میریزد.
خاطره نمیسوزد؛
این فاصلهی میان خاطره و اکنون است که میسوزاند.
بعضی جملهها فقط یکبار گفته میشوند،
اما آدم
هر بار که به یادشان میآورد،
از نو آتش میگیرد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۵)
@HediyeKargarnia
❤5👍2🔥2⚡1🥰1
بار بار
هر کولهای که وسط راه میدیدم، باید خودم برش میداشتم و میانداختم روی دوش. مهم نبود توان حملش را دارم یا نه. مهم نبود اصلاً مال من است یا نه. بعضی بارها را حتی نمیدانستم از کجا آمدهاند؛ ولی نمیشد همانجا رهایشان کرد.
شاید کسی خسته شده بود و گذاشته بودش زمین. شاید کسی قرار بود برگردد و برش دارد. شاید اصلاً صاحبش هنوز در راه بود.
اما من که میرسیدم، خم میشدم، بندهایش را مرتب میکردم و میانداختم روی دوش.
آنقدر راه رفتهام که حالا دیگر دلم نمیخواهد کسی کمکم کند.
دلم میخواست یکبار، وقتی خسته و کولهبهدوش از کنار کسی رد میشوم، دستش را دراز کند و یکی از بارها را بردارد. نه برای اینکه سبک شوم. فقط برای این که لازم نباشد همیشه من اولین نفری باشم که خم میشود.
گاهی فکر میکنم اگر کسی فقط روبهرویم میایستاد، نگاهم میکرد و میگفت: «برو به سلامت»، شاید میتوانستم محکمتر قدم بردارم.
اما
این روزها
به هر کولهای که میرسم، قبل از اینکه خم شوم و بردارمش، کمی میایستم.
نه برای این.که ببینم مالِ کیست.
برای اینکه
شاید اینبار
یکی دیگر
زودتر برسد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۶)
@HediyeKargarnia
هر کولهای که وسط راه میدیدم، باید خودم برش میداشتم و میانداختم روی دوش. مهم نبود توان حملش را دارم یا نه. مهم نبود اصلاً مال من است یا نه. بعضی بارها را حتی نمیدانستم از کجا آمدهاند؛ ولی نمیشد همانجا رهایشان کرد.
شاید کسی خسته شده بود و گذاشته بودش زمین. شاید کسی قرار بود برگردد و برش دارد. شاید اصلاً صاحبش هنوز در راه بود.
اما من که میرسیدم، خم میشدم، بندهایش را مرتب میکردم و میانداختم روی دوش.
آنقدر راه رفتهام که حالا دیگر دلم نمیخواهد کسی کمکم کند.
دلم میخواست یکبار، وقتی خسته و کولهبهدوش از کنار کسی رد میشوم، دستش را دراز کند و یکی از بارها را بردارد. نه برای اینکه سبک شوم. فقط برای این که لازم نباشد همیشه من اولین نفری باشم که خم میشود.
گاهی فکر میکنم اگر کسی فقط روبهرویم میایستاد، نگاهم میکرد و میگفت: «برو به سلامت»، شاید میتوانستم محکمتر قدم بردارم.
اما
این روزها
به هر کولهای که میرسم، قبل از اینکه خم شوم و بردارمش، کمی میایستم.
نه برای این.که ببینم مالِ کیست.
برای اینکه
شاید اینبار
یکی دیگر
زودتر برسد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۶)
@HediyeKargarnia
❤4🔥2👏2