جاده‌ | هدیه کارگرنیا
157 subscribers
92 photos
13 links
شده‌ام اندیشه‌ی هیچِ مداومی، که چیزِ ارزشمندی خلق نمی‌کند.

چشم‌به‌راهِ صبحی‌ام
غوغای درونم
شبانه اثاث‌کشی کرده باشد.🦋
Download Telegram
باید حالت خوب شود

روی راه‌پله‌ها مورچه‌بازی می‌کردم. مسیرشان را عوض می‌کردم یا چیزی می‌انداختم ببرند خانه. بعد از ظهرهای گرم جنوب. هر روز که از مدرسه می‌آمدم.
انواع و اقسام بودند. اندازه‌ها و رنگ‌های مختلف.
توی یکی از همین روزها دیدم یک چیزی روی زمین وول می‌خورد. یک پروانه‌ی رنگی رنگی خوشگل. یک بالش جمع شده بود. انگاری سوخته بود. برش داشتم گذاشتم روی قوطی کبریت توی دستم. بردمش خانه. گذاشتم توی جعبه‌ی کفش. یک گل شیپوری هم چیدم گذاشتم توی جعبه.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم زیاد جُم نمی‌خورد. گفتم حتماً گشنه‌اش شده. قوطی کبریت را برداشتم رفتم پایین پله‌ها چند تا مورچه چاق‌وچله را با انگشت کشتم و انداختم توی قوطی و بردم کنار پروانه و گفتم: «بفرما.»
محل نگذاشت. گفتم حتماً دارد تعارف می‌کند. تنهایش گذاشتم.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم پروانه دارد کنار دیوار تند و تند می‌دود. مورچه‌ها بغلش کرده بودند. فکر کنم داشتند می‌بردند خانه‌شان از او پذیرایی کنند.


هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۸)
#داستانک

@HediyeKargarnia
1🥰1👏1💯1🍓1
طلبکاران ابدی

می‌چینم و دوباره می‌روید. بر و بر می‌پایدم. مرا که سبد به دست توی باغ می‌چرخم.
هر واژه‌ای که می‌چینم، بوی تعهد می‌دهد. می‌گوید اگر مرا بردی، باید معنایم را هم حمل کنی. اگر نامم را نوشتی، باید پایش بمانی.
گاهی می‌خواهم دست خالی برگردم. بگویم امروز هیچ نچیدم. اما سکوت هم سهمش را می‌خواهد. می‌آید کنارم می‌ایستد و می‌گوید: «حتی نگفتن هم گفتن است.»
من طراحم. عادت دارم کادر بسازم، فاصله بدهم، رنگ را بالا پایین کنم. باید هر چیز سر جای خودش باشد. اما این‌جا، در باغِ کلمات، هیچ گریدی فرمان نمی‌دهد. واژه‌ها خودشان ترکیب می‌شوند، مثل طرح آبرنگی که مدیرعامل دوست دارد: رها، اما دقیق. می‌فهمم نظم، همیشه از بیرون نمی‌آید؛ گاهی از مسئولیتِ درون می‌جوشد.
کم‌کم یاد می‌گیرم درست‌تر بچینم. فقط آن‌هایی را بردارم که توانِ نگه‌داشتن‌شان را دارم. واژه‌ای که به‌جا نباشد، دیر یا زود از سبد می‌افتد. جمله‌ای که از اعماقت نیاید، روی کاغذ می‌پوسد.
کلمات طلبکارند چون حقیقت را می‌خواهند.
و ما وقتی از زیر دین‌شان در می‌رویم که بیشتر بگوییم اما درست‌تر.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۹)

@HediyeKargarnia
1👍1🔥1👏1💯1
جدایی

پدر گفت چراغ اتاق را خاموش نکنم. گفت برمی‌گردد.
سه شب گذشت. لامپ داغ شد و بوی سیم پیچید.
مادر آمد توی اتاق، صندلی را کشید زیر پا. لامپ را باز کرد. گذاشت توی جیب پیش‌بندش.
گفتم: «اگر آمد چی؟»
گفت: «راه را بلد است.»
در را بست.
اتاق تاریکِ تاریک شد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۰)
#داستانک

@HediyeKargarnia
4👍1🔥1👏1
دکمه خیالی

پیرمرد کنار ایستگاه اتوبوس، دکمه‌های کت کهنه‌اش را می‌شمرد. یکی کم بود.
گفتم: «گم شده؟»
گفت: «نه، جایش خالی مانده.»
اتوبوس آمد.
هیچ‌کس پیاده نشد.
پیرمرد کت را مرتب کرد، یک دکمه‌ی خیالی را بست و سوار شد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۱)
#داستانک

@HediyeKargarnia
2👍1🔥1🍓1
نه او نه آن دیگری

این‌بار تنش آن‌قدرها درد نمی‌کرد. دندانه‌های انتظار دیگر توی گوشتش گیر نکرده بود.
دقیقاً همان ماجرا. عین عین همان قبلی. که کارش تمام شد و نیامد. با این‌که گفته بود حتماً می‌آید. می‌آید و با هم می‌روند. دو بار دیگر هم همین شده بود. که کل روز منتظر بود خبرش را بگیرد که: «ساعت چند می‌بینمت؟»
نیامد. بی‌توضیح نیامد و دختر توی ذهنش دنبال دلیل می‌گشت. «یعنی این‌بار هم می‌خواهد بعدش بیاید بگوید اگه مایل بودی یه پیغام می‌دادی؟»
که دختر دو دل شود که شاید هم نمی‌خواسته. شاید هم تمام تدارکی که دیده، مزخرف بوده. که اگر غیرِ این بود حتماً پیغامی می‌داد خودش هم. یک بار حداقل. از سه باری که قرارشان بدون خبر روی هوا مانده بود.
هر دو منتظر بودند دیگری مهربان‌تر باشد. و هیچ‌کس مهربان‌تر نشد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۲)

@HediyeKargarnia
4❤‍🔥1🔥1🥰1👏1
گذران

رد می‌کنم چندتا روستا را. می‌رسم به دهی کوچک. جاده‌ای سنگلاخی. درخت‌ها خسته، پیر، سرما زده. ولی حالا که گرم است. لباس‌هایم همه پشمی. مُردم از گرما. روز است یا شب؟ ساعت چند است مهم نیست. دلم تنگ شده بود انگار. خیلی.
و آن شب. به‌خاطر ماندنی شد ها. چه خوب تو هم آمدی.
دستانش را که بالا می‌برد، که لبخندها را می‌کشید روی بغض، می‌فهمیدم. می‌شناسمش. آن نگاه‌ها که زور می‌زند غریبه باشد. یک جای کار اساسی می‌لنگد. خدا شاهد است. ببین کِی گفتم.
می‌فشارمش. می‌فشارمشان. چیزی آن‌قدرها مهم نیست. دغدغه‌هایم را نیاورده‌ام؟
نوشتن را روز اول یادم رفت. روز دوم هم. روز سوم دلم می‌خواست، تنم نا نداشت. چه بی‌جانم. خوش‌گذشت؟ خوش گذشت.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۳)

@HediyeKargarnia
2❤‍🔥1👍1🔥1
روزهای عزیزمی

امروز از آن روزهاست که خوشحال است. صدایم می‌کند: «عزیزم… قربانت بروم…» تا من کیفم را بردارم و بروم مدرسه.
من دیگر قبل از حرف‌زدنش می‌فهمم. از خط‌های توی صورتش. از مدلِ ابروهایش. از این‌که چطور راه می‌رود.

روزهایی که «عزیزمی» شروع می‌شود، تا شبِ شبش همین‌طوری ادامه دارد. حتی وقتی خسته است، حتی وقتی ظرف‌ها هنوز توی سینک‌اند.
روزهایی هم هست که ناراحت است و طوری رفتار می‌کند که من نفهمم. آن روزها را دوست ندارم.
یک بار گفتم: «باز چی شده؟» سه روز طول کشید تا دوباره همان آدم قبلی بشود. کاش نمی‌گفتم «باز چی شده». فقط می‌گفتم «چی شده». یا اصلاً چیزی نمی‌گفتم.
وانمود می‌کردم نفهمیده‌ام.

گاهی فکر می‌کنم مهربان‌ترین آدم دنیاست. گاهی هم فکر می‌کنم از این سخت‌تر نمی‌شود. بد نه‌ها… سخت. سخت یعنی نمی‌دانی باید چه‌اش کنی. آن وقت من گیر می‌دهم: «چرا پوکرفیسی؟ خوشحال باش دیگه.»
او می‌گوید: «خسته‌ام.»
یا می‌گوید: «معمولی‌ام.»
اما من فکر می‌کنم معمولی نداریم.
آدم یا خوشحال است یا ناراحت.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۴)

@HediyeKargarnia
3🔥1👏1🤔1
آخرین فروردین عمرم

می‌گویند عجیبم. یک جوری‌ام. خودم هم می‌دانم.‌ شاید برای این است که هشت سال است مُرده‌ام.
یک روز آفتابیِ معمولی بود. فروردین. از آن صبح‌هایی که هوا قول می‌دهد همه‌چیز رو به راه باشد. باران گرفت. تند. جای پارک هم نبود، طبق معمول. گفتم خودم می‌روم جواب را می‌گیرم. زود برمی‌گردم.
همان‌جا مُردم.
توی همان آزمایشگاه.
توی همان فروردینِ بارانی.
مرگم صدا نداشت. نه جیغی، نه افتادنی، نه سیاهی‌ای که روی چشمم بکشد. فقط یک جمله بود. یک نگاه کوتاه. یک مکثِ کش‌دار. چیزی در من همان‌جا ایستاد.
همه‌چیز خوب پیش رفت، بماند. کم‌کم عادی شد همه‌چیز، بماند.
من جنازه‌ام را خودم بیرون کشیدم. صافش کردم. ایستادم. راه افتادم. به خانه برگشتم. لباس‌ها را عوض کردم. غذا خوردم. حتی خندیدم. تلفن جواب دادم. مهمانی رفتم. گذشت و گذشت. آدم‌ها گفتند: «خوبه که زود جمع و جور شدی.» بی‌آنکه بدانند چه چیزی جمع شد. چه چیزی هرگز باز نشد.
راه می‌روم.
کار می‌کنم.
خواب می‌بینم.
اما بعضی روزها، درست وسطِ یک خنده، حس می‌کنم صدایم از ته چاهی می‌آید. انگار یکی دیگر دارد از صورتم استفاده می‌کند. من فقط تماشا می‌کنم. من فقط نسخه‌ای‌ام که ادامه داده تا کسی نپرسد چه شد.
عجیبم چون از آن روز به بعد، هیچ‌چیز را کامل باور نکردم. نه خوشی را. نه قول‌ها را. نه «نگران نباش»ها را.
آدمی که یک‌بار بی‌صدا مُرده باشد، یاد می‌گیرد همیشه یک قدم عقب‌تر بایستد. دلش را کامل جلو نفرستد. سهمش را نصفه بردارد. آماده باشد برای جمله‌ای که ممکن است دوباره عقربه‌اش را متوقف کند.
هشت سال گذشته. فروردین‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. باران باریده. جای پارک باز هم نبوده. زندگی، کار خودش را کرده.
فقط من همان‌جا مانده‌ام.
می‌گویند عجیبم؟
حق دارند.
کمی فرق دارم با بقیه.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۵)

@HediyeKargarnia
❤‍🔥42🥰1👏1
بی‌صدا

می‌ترسی سکوتت آزاردهنده باشد؛ این‌که یکی آن وسط، در خیال خودش، دارد دست‌کاری‌ات می‌کند تا چیزی از دهانت بپراند.
می‌گویند: «چرا چیزی نمی‌گویی؟»
و تو سرت را می‌چرخانی و دم‌دستی‌ترین جمله را برمی‌داری: «چی بگم؟»
چی بگویی؟
واقعاً چیزی برای گفتن نداری؟ نمی‌خواهی یا نمی‌توانی؟

مرا باش که این‌ها را دارم به تو می‌گویم، انگار حواست به من هست. به منِ وامانده‌ای که جلویت بال‌بال می‌زنم.

از درِ دفتر که آمدم بیرون، ساعت یک ربع به پنج بود. فقط برای مشاوره می‌رفتم. یا دست‌کم خودم این‌طور فکر می‌کردم. یا شاید هم این را گفتم که تو خیال کنی کار چندانی ندارم. می‌رفتم تا مطمئن شوم راهی نیست.
می‌رفتم تا یکی بگوید سکوت همیشه نشانه‌ی نداشتن حرف نیست؛ گاهی نشانه‌ی خستگی از گفتن است. خسته از توضیح دادن، از قانع کردن، از این‌که هر بار باید ثابت کنی حرف نزدن بی‌تفاوتی نیست.

سکوت‌ها آرام می‌ایستند و نگاهت می‌کنند.
اگر دیدی‌شان، می‌فهمی.
اگر نه… هرچه بگویم هم فایده‌ای ندارد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۶)

@HediyeKargarnia
6🔥1👏1🍓1
امان

نورشان می‌زند توی چشمم. این دو تا بی‌ملاحظه. می‌خواستم روی کاناپه لم بدهم تا برسی. خاکی‌تر از این حرف‌ها بود. منم بودم روز و شب توی هوای آزاد، همین بلا سرم می‌آمد. مدارایم گرفته با لامپ‌ها. دیگر غرها توی مخم رژه نمی‌روند. غرهای دیگری اما در صف بودند. اگر نیاید چه؟ اگر هوا سردتر شود؟ کاپشن لعنتی‌ام را آورده بودم کاش. یک چشمم به ساعت است و آن‌یکی به راه. یک گوشم به راه است و آن‌یکی صدای جیرجیرک را می‌پاید. اگر نیایی؟ چرا باید بیایی؟ می‌دانی می‌آیم این‌جا و دادم را می‌کشم سرم. ای هوار، ببینید چه‌طور هرروز دست و دلم را می‌لرزاند. سر پیری عصا که سهل است، دستش شدم، پایش شدم. واقعاً ندیدی چه حنجره‌ها که برایت پاره نکردم؟ چه اشک‌ها که گوله‌گوله نریخت؟ درست موقعی که باید استراحت می‌کردم. خسته می‌رسیدم و بندبند وجودم التماس می‌کرد آرام بتمرکم وری. آن‌وقت باید شال و کلاه می‌کردم و می‌آمدم دنبال آقا. که چه؟ آقا دوباره ناپرهیزی کرده. کاش نیایی. نیا. می‌روم قبل آمدنت. کاش پریز این لامپ‌های لعنتی را بلد بودم کجاست. این‌جا دیگر کجاست؟ چه بوی تعفنی می‌آید؟ سر تا پایم خاکی شده.‌ نیامدی؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۷)

@HediyeKargarnia
3🔥2😢1
سوار بر بال‌های شب سرمه‌ای
و توی خیالم تو داری با همان روسری صورتی موهای عروسکت را می‌بافی
چه زود تابستان تمام شد
دیگر نیستی که زیرچشمی پلیسه‌های دامنت را بشمارم
دیگر نیستم تا تورهای جورابت را تماشا کنم
بزرگ نشی‌ها
قول بده سال دیگر هم توی بغلم همین‌قدری باشی
2🥰1👏1
ترس، تلخ

تازه رسیده بودیم. شیرین کلی زحمت کشیده بود. زبانِ روزه. بوی آش‌رشته جوری بینی‌ام را قلقلک می‌داد که یادم رفت گرسنه نیستم. به ساعت خیره بودم انگاری من روزه‌ام.
زنگ موبایل رنگم را پراند. چه بر تو گذشته که آن‌طور داد و هوار می‌کردی؟ از دور همه‌چیز بزرگتر به‌نظر می‌رسد.
سفره‌ی نچیده را رها کردم. دنبال آب‌معدنی و دستمال و کنسرو و سفارشاتت. آرام بگیر آدم گنده. منم حواسم هست.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۸)

@HediyeKargarnia
😢21👍1🔥1🥰1
دیگر یادم نمی‌آید

دلتنگِ واژه‌های ننوشیده
دلتنگِ جمله‌های بی‌سرانجام
دلتنگِ لم‌دادن بر سفیدی کاغذ
جا شدن لای باریکیِ دو تا خط
دلتنگِ نقطه‌های بی‌قرار
اما
اما فشار بازوانش چه بی‌رحمانه یادم برد
که یادم برد دلتنگی چه نامردانه بدطعم است

هدیه🦋
8🥰2🔥1👏1
آن یکی دنیا

یکشنبه، ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. که البته هیچ به یادم نمانده بود تاریخش. می‌شود به عبارتی دو سال و یازده روز قبل. یادم بود بهار بودنش را. یادم بود حتی خرداد بودنش را. اما نه روزش. روزی که از سردرگمی دست به دامان گوگل شدم.
هرکاری.
هر کاری که ثانیه‌ای زورش به آن‌ها برسد. به آن فکرهای خوره‌ای. که تمامم را می‌جوید و من به جز ایستادن و تماشا هیچ نمی‌کردم. زورم تمام بود. چقدر بیهوده بجنگی؟ در خواب بجنگی. و در بیداری‌های اجباری. بجنگی و بازنده شدنت را به سخره بگیرد. بارها. آن کریح‌چهره‌ی توی آینه.

به یادم نمانده بود تاریخش و در کانال تلگرام به دنبالش گشتم. و اسکرول‌های تمام‌نشدنی برای رسیدن به اولین یادداشت. انگشتم به زوق‌زوق افتاد. شاید به ذوق‌ذوق. و گاه ماندم روی یادداشتی؛ و لبخند و اشک توأمان شد. باید یادم می‌آمد تمام روزهایی که با اشتیاق یادداشتم را رها می‌کردم توی کانال. که بعدش هم باز ولش نمی‌کردم و عشق‌بازی‌ام بارها همه‌چیز را عوض می‌کرد. واژه‌ها را. جمله را. و گاه حتی مفاهیم را.

دست به دامان گوگل شدم تا یک کار جدید بیاید. سامان دهد. آرام کند. پیروز شود. ناامیدانه سرچ کردم و اولین پیشنهاد را پذیرفتم. و سر از دنیای نوشتن درآوردم. که دیگر خودش دست گرفت کل ماجراها را.

حالا که روزهاست پارو نزده‌ام و به راکدیِ آب خیره مانده‌ام، باید برمی‌گشتم. نه برای خواندن چند یادداشت قدیمی. نه برای مرور جمله‌هایی که روزی دوستشان داشتم. باید برمی‌گشتم تا یادم بیاید از کجا نجات پیدا کردم.
باید برمی‌گشتم به آن یکشنبه. به ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. به روزی که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد؛ نه معجزه‌ای، نه کشفی، نه نوری که از آسمان بتابد. فقط آدمی بود خسته از جنگیدن. آدمی که آخرین زورش را جمع کرد و دستش را دراز کرد سمت یک جست‌وجوی ساده در گوگل.

نمی‌دانستم دارم راهی پیدا می‌کنم برای زنده ماندن.
برای همین
باید برمی‌گشتم. چون بعضی تاریخ‌ها را نباید فراموش کرد. تاریخ تولد نیستند؛ تاریخِ ادامه دادن‌اند.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۹)

@HediyeKargarnia
6🔥1🥰1👌1
زیر آوار خاطرات

آن برهنه تنِ بی‌جان
که پارچه‌ای سپید
آخرین مهربانی زمین است برایش
بگذار خاک بریزد آن مرد
با اهرم آهنیِ سنگین
مشت مشت
بگذار خاک روی دیروزها هم بریزد
روی اگرها
روی کاش‌ها
بگذار خاطرات هم
بخوابند همان‌جا
و سنگ سرد را که نهادند
که صدای هق‌هق‌ از آسمان گذشت
یادت نیاید هیچ قبلاًِ مشترکی

هدیه🦋
3👏2🔥1💔1
یادت نمی‌آید

خسته در گرما به سربالایی که می‌رسیدم دیگر نایی نمانده بود. تا برسم خانه و در زودترین حالتش ساعت شش باشد. ششی که شب نبود در آن فصلش. دوشی بگیرم و بخزم زیر پتویی که روزها مرتب نشده. دوباره به خودم افتخار کنم که توانستم یک روز کاری سخت و طولانی را دوام بیاورم. کتاب‌های دور و برم را زیر و رو کنم و یکی را بردارم و از دنیا کنده شوم. چند صفحه نرفته یادم بیاید کارهای واجبی مانده. ظرف‌ها دارد می‌گندد. لباس تمیزی باقی نمانده. و خستگی چنان با ظرافت لای رگ‌هایم برقصد که هر قدم برداشتنم معجزه باشد. کف دمپایی سیاه است و شیشه‌ها کدر. توی یخچال دارم دنبال چه می‌گردم؟ احیاناً چیزی که به زور ببلعمش تا لایه‌های دود جایی برای نشستن توی معده‌ام داشته باشند. به نتیجه‌ای نمی‌رسم. حالا شستنی‌ها را فردا هم بشورم اتفاق خاصی نمی‌افتد. و این قبل از بستن در یخچال توی ذهنم می‌آید. برمی‌گردم به همان نقطه اول و پتو را چنان هنرمندانه دور خودم می‌پیچم انگار پروژه‌ای حساس را دست گرفته باشم. چند خط نرفته چشمانم سنگین می‌شود. می‌رسم تا آخر هفته تمامش کنم؟ فردا دوبرابر می‌خوانم. و کل هفته را به شوق کلاس پنجشنبه‌ها سر می‌کنم. اتفاق خاصی آن وسط‌ها نمی‌افتد. هیجانی بیاید هم آن‌قدر بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شوم که بهش بربخورد، دُمش را بیاندازد روی کولش و گورش را گم کند.
یادم نمی‌آید.
تو چی؟
مگر بودی که یادت بیاید؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۰)

@HediyeKargarnia
5👏3🔥1🥰1
بنفش‌تر از خیال

فکر می‌کردم شکرگزاری، رنگی شبیه قهوه دارد؛
گرم، آرام و آشنا، مثل فنجانی که خستگیِ روز را در خودش حل می‌کند.
و خدا در مهربان‌ترین حالتش برایم قهوه‌ای بود.
«خدای بزرگ قهوه‌ای».

حالا، حالی نه شبیه هیچ‌گاه.

ناگهان می‌فهمی بعضی رنگ‌ها دیگر کافی نیست.

نوری بنفش
از جایی دورتر و عمیق‌تر
میانِ خیال و رویا
دارد آرام‌آرام
از پشتِ جهان
پیدایش می‌شود.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۱)

@HediyeKargarnia
9🔥1👏1🌚1
سخت‌نما

یک ماه و نیم است عقبش می‌اندازم.
مگر بستن چند تا حساب بانکی چقدر سخت است؟ ظاهراً برای آدم‌های معمولی، اصلاً. ولی من در تمام این مدت، دور خودم چرخیدم و کاری را که برای همه‌ی بقیه، ساده بود، به سخت‌ترین شکل ممکن تبدیل کردم.

دیشب خوابم نبرد. مدام جمله‌ها را بالا پایین کردم که چطور به متصدی بانک توضیح دهم. انگار قرار است اعتراف کنم به یک خطای بزرگ. انگار باز کردن حسابی در پانزده سال پیش، که الان دیگر به کارت نمی‌آید، گناهی کبیره است.

بالاخره دل را به دریا زدم و آمدم به اولین بانکی که سر راهم است.

ـ ببخشید، می‌خواستم ببینم توی این بانک حساب دارم؟

نگاه مرد خیلی عادی‌تر از چیزی است که در ذهنم ساخته بودم. در تصورم قرار بود با تعجب نگاهم کند، بعد بپرسد «یعنی چی نمی‌دونید؟» و من هم توضیحات از پیش آماده‌شده‌ام را ردیف کنم؛ این‌که سال‌هاست از این حساب‌ها استفاده نکرده‌ام و حالا برای باز کردن حسابی جدید، باید چند تا از قبلی‌ها را ببندم.

ـ کارت ملی لطفاً.

برای این مرحله هم سناریو داشتم. این‌که بگوید این برگه معتبر نیست، شناسنامه بدهید. بعد احتمالاً شناسنامه‌ام را نگاه کند و به قدیمی بودنش پوزخند بزند. من هم پاسپورتم را در بیاورم و او عذرخواهانه بگوید با پاسپورت نمی‌شود. بعد دست از پا درازتر از بانک بیرون بزنم و در راه، به نوع و چگونگی خاکی که باید بر سرم بریزم فکر کنم.

برگه‌ی کارت ملی را آن‌قدر سریع از دستم می‌قاپد که ناخودآگاه سرم را عقب می‌کشم.

ـ کاربری با این مشخصات یافت نشد.

ـ یعنی چی؟

ـ یعنی شما توی تجارت حسابی ندارید.

در حالی که هنوز دارم سعی می‌کنم تعداد حساب‌های بانکی‌ام را به یاد بیاورم، می‌پرسم:
ـ شما دسترسی دارید ببینید اون سیزده تا حسابی که دارم برای چه بانک‌هاییه؟ چون واقعاً یادم نمیاد و همین‌طوری اتفاقی اومدم این‌جا.

ـ همین روشی که شروع کردی رو ادامه بده. ملاصدرا پر از بانکه. دونه‌دونه برو.

و من واقعاً دانه‌ به‌ دانه آمدم.

بعضی بانک‌ها سیستمشان قطع است. نام بعضی شعبه‌ها آن‌قدر به گوشم جدید است که بعید می‌دانم پانزده سال پیش وجود داشته باشند. بعضی‌ها هم می‌گویند برای بستن حساب، باید دقیقاً بروم همان شعبه‌ای که حساب را باز کرده‌ام.

با هر ضرب و زوری است چهار حسابی را که لازم بود، بستم.
و هر بار وارد بانک تازه‌ای شدم، گفتن آن جمله‌ها آسان‌تر شد.
آسان‌تر و هیچ‌تر از آنی که توی ذهنم بارها انجامش داده بودم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۲)

@HediyeKargarnia
4👍21🔥1🥰1👏1
اعتراف

از این می‌دوم به آن یکی. مشتاقانه. کودکانه.
ماندن روی یکی‌شان جرأت می‌خواهد. توانی که من یکی ندارم.
کتابی، فیلمی، فکری، آدمی، رویایی. هیچ‌کدام آن‌قدر نبود که بشود چند ساعت بعد هم همان‌جا پیدایم کرد.

و من مدام سرم را برمی‌گرداندم.

حالا ولی
گاه می‌بینم چند دقیقه گذشته و هنوز دارم به یک چیز فکر می‌کنم. همان فکر قبلی. همان لبخند قبلی. همان جمله‌ای که لابد اگر از بیرون نگاهش کنی، اتفاق مهمی هم نبوده.

بزرگ شدنِ بعضی چیزها در زندگی، شبیه اضافه شدنشان نیست. شبیه این است که بقیه‌ی چیزها کمی عقب‌تر می‌روند.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۳)

@HediyeKargarnia
6👍1🥰1👏1
بگذار این‌یکی بی‌عنوان بماند

مدیون خودم می‌شدم، اگر آن روز
آمده بودم
نوشته بودم:

«نکند خوابی باشی که رویای صادقه نیست. نکند بیدار شوم و چشم باز نکرده، دست بگردانم و نیابمت. نباشی. اصلاً کلاً از اولش نبوده باشی. که زور بزنم فرو بروم در همان رویا. که بگردم توی پس‌کوچه‌ها و بدوم به خیال دیدنت. که پیدایت کنم و دلم دوباره از اول بلرزد. که دیگر هرگز دستانت را ول نکنم. که برقصیم و بچرخیم و بخندیم و بمانیم همان‌جا.»

ننوشتم و از خستگی ننوشتم.
ننوشتم و از تنبلی ننوشتم.
ننوشتم و چه خوب شد ننوشتم.
و یاد گرفتم گاهی حتی عامدانه باید عقب انداخت بعضی نوشتن‌ها را.
تا که مدیون خودت نشوی.

بعدش که گذشت، شاید مثل من دلت بخواهد جای آن قبلی
بیایی
بنویسی:

«کاش خوابی بودی. خوابی که بیدار می‌شدم و یادم نمی‌آمدت. بیدار می‌شدم و تهش سروکله‌ی یک گیجیِ نامأنوس پیدا می‌شد. و قهوه را که سرمی‌کشیدم و زیرسیگاری را که لب پنجره برمی‌گرداندم، همه‌چیز می‌شد مثل اول.
مثل آن دیشب
که هنوز نخوابیده بودم.
»

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۴)

@HediyeKargarnia
2💘2🔥1🥰1👏1
این بدیِ خلق با تو در جهان
گر بدانی گنجِ زر باشد نهان

خلق را با تو چنین بد خو کند
تا تو را ناچار رو آن سو کند

مولانا
4🔥1👏1🙏1