بارِ خیسِ دستهای خشک
اینهمه برنامه ریخته بودی، این همه هم بالا و پایینش کردی، که آخرش وقتی رسیدی کلید بندازی و کاپشنت را وری شوت کنی و پرتاب شوی توی جا و بغلتی مثل کتلتی که فردی ناشی دارد میپزدش؟ فکر کردی دقیقهها میمانند تا تو برسی؟ و ظرفها خود به خود در براقترین حالت ممکن توی آبچکان به صف میشوند که خانم پرنسس هر وقت عشقش کشید دانه به دانه توی کابینت بچیندشان؟ زِکی.
نمیدانم چرا اینقدر شستن ظرفها را بزرگ میکنی. ولی میدانم دلیلش این نیست که به ماشین ظرفشویی عادت کردهای در این پانزده سال و الان اسکاچ برایت فحش دو عالم است. قبلش هم همین بودی آخر. همه کار میکردی ولی امان از این که مجبور شوی چیزی را بشویی. باز لباس را میشود یک خاکی به سرش ریخت. نهایتاً میخیسانیشان توی تشت و لگدبارانشان میکنی. تمام سالهای دانشجویی همین کار را مگر نمیکردی؟
ولی با ظرفها همان موقع هم بد درگیر بودی.
شاید بخاطر ظرفهایی که آن تنها تابستانی که جنوب ماندید و نرفتید شمال. که مامان تقصیر را انداخت گردن تو که با سنجاق سرت روی ماشین همسایه حرف H نوشتی. همان موقع هم میدانستی تو را بهانه کرده و از اولش هم قصد رفتنی وجود نداشت. آن ظهرها مامان ظرفهای ناهار را میچید توی سینک و با بابا میزد بیرون و میانداختشان گردن تو. تو هم تا غروب بارها نگاهشان میکردی و آخر سر هم خواهش داداش را میکردی که به دادت برسد. او هم میرسید. و کل تابستان مامان نفهمید هیچکدام از آن ظرفها را تو نشستی. ولی نشستنش هم دردی از تو دوا نمیکرد. بارش با تو بود با این که حتی دستانت خیس هم نمیشد. بله شاید جدی جدی بخاطر آن تابستان است که ظرفِ نشسته اینقدر اساسی میرود روی اعصابت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۱)
@HediyeKargarnia
اینهمه برنامه ریخته بودی، این همه هم بالا و پایینش کردی، که آخرش وقتی رسیدی کلید بندازی و کاپشنت را وری شوت کنی و پرتاب شوی توی جا و بغلتی مثل کتلتی که فردی ناشی دارد میپزدش؟ فکر کردی دقیقهها میمانند تا تو برسی؟ و ظرفها خود به خود در براقترین حالت ممکن توی آبچکان به صف میشوند که خانم پرنسس هر وقت عشقش کشید دانه به دانه توی کابینت بچیندشان؟ زِکی.
نمیدانم چرا اینقدر شستن ظرفها را بزرگ میکنی. ولی میدانم دلیلش این نیست که به ماشین ظرفشویی عادت کردهای در این پانزده سال و الان اسکاچ برایت فحش دو عالم است. قبلش هم همین بودی آخر. همه کار میکردی ولی امان از این که مجبور شوی چیزی را بشویی. باز لباس را میشود یک خاکی به سرش ریخت. نهایتاً میخیسانیشان توی تشت و لگدبارانشان میکنی. تمام سالهای دانشجویی همین کار را مگر نمیکردی؟
ولی با ظرفها همان موقع هم بد درگیر بودی.
شاید بخاطر ظرفهایی که آن تنها تابستانی که جنوب ماندید و نرفتید شمال. که مامان تقصیر را انداخت گردن تو که با سنجاق سرت روی ماشین همسایه حرف H نوشتی. همان موقع هم میدانستی تو را بهانه کرده و از اولش هم قصد رفتنی وجود نداشت. آن ظهرها مامان ظرفهای ناهار را میچید توی سینک و با بابا میزد بیرون و میانداختشان گردن تو. تو هم تا غروب بارها نگاهشان میکردی و آخر سر هم خواهش داداش را میکردی که به دادت برسد. او هم میرسید. و کل تابستان مامان نفهمید هیچکدام از آن ظرفها را تو نشستی. ولی نشستنش هم دردی از تو دوا نمیکرد. بارش با تو بود با این که حتی دستانت خیس هم نمیشد. بله شاید جدی جدی بخاطر آن تابستان است که ظرفِ نشسته اینقدر اساسی میرود روی اعصابت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۱)
@HediyeKargarnia
❤3🔥3❤🔥1🥰1👏1
بقا به زبان نوشتن
میگویی «کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»* مثل قرصی جوشان که تلخی را به حباب بدل میکند.
دوست دارم به این جمله که میرسم مکث کنم، اما مداد بیاختیار میان صفحات رها میشود و من پناه میبرم به کیبوردی که این چند روز، لایهای غبار رویش نشسته؛ غبارِحضوری که بوده و نوشتنی که نبوده.
هر روز آمدم، صبح همان ساعت. و رفتم عصر همان ساعت؛ تداومِ بیحاصل؛ مثل راه رفتن روی تردمیلی بیبرق. دوام آوردن شبیه شکستنِ آهسته است.
به من نگو «ننویس». بگذار نوشتن را از سر بگیرم. نه برای شاهکار، برای بقا. نوشتن مسکن نیست؛ آینه است. درد را برنمیدارد، اما شکلش را روشن میکند، و هر دردِ روشنشدهای اندکی قابلتحملتر است.
وقتی مینویسم، تنهاییام نام میگیرد و آنچه نام دارد، دیگر هیولای بیچهره نیست.
نگاههای غریبه، با آن پرسشِ بیحوصله که «تا کی میخواهی این خزعبلات را بنویسی؟»، بیشتر از آنکه مرا متهم کند، از ناتوانیِ خودش میگوید؛ ناتوانی در تابآوردنِ صدای کسی که هنوز میخواهد بفهمد چه بر او گذشته.
من ننوشتم، چون توانش نبود. چند بار امتحان کردم و هر بار بیشتر فرو رفتم. حتی افکار سطحی هم لبه داشت و میبرید. سکوت، گاهی تنها شکلِ ممکنِ بقاست.
اما امروز نیمچهابرها نگهم داشتند روی جملههای کتاب؛ دستِ کمفشاری روی شانه، که نه میکشاند و نه میراند، فقط میگفت بمان. کمی جلوتر رفتم و به جملهای رسیدم که تاب آوردنم را ممکن کرد؛ که مرا پشت کیبورد نشاند تا صدا را کلمه کنم و درد را نحو.
«کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»
صورتم را برمیگردانم؛ پشتیِ صندلی وارونه آویزان است، بالشتکی که ده ماه است نخریدهام. جای خالیِ بالشتک، یادم میاندازد که همهچیز کامل نیست و با اینهمه میشود نشست، تکیه داد و نوشت.
*راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | پرده سوم
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۲)
@HediyeKargarnia
میگویی «کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»* مثل قرصی جوشان که تلخی را به حباب بدل میکند.
دوست دارم به این جمله که میرسم مکث کنم، اما مداد بیاختیار میان صفحات رها میشود و من پناه میبرم به کیبوردی که این چند روز، لایهای غبار رویش نشسته؛ غبارِحضوری که بوده و نوشتنی که نبوده.
هر روز آمدم، صبح همان ساعت. و رفتم عصر همان ساعت؛ تداومِ بیحاصل؛ مثل راه رفتن روی تردمیلی بیبرق. دوام آوردن شبیه شکستنِ آهسته است.
به من نگو «ننویس». بگذار نوشتن را از سر بگیرم. نه برای شاهکار، برای بقا. نوشتن مسکن نیست؛ آینه است. درد را برنمیدارد، اما شکلش را روشن میکند، و هر دردِ روشنشدهای اندکی قابلتحملتر است.
وقتی مینویسم، تنهاییام نام میگیرد و آنچه نام دارد، دیگر هیولای بیچهره نیست.
نگاههای غریبه، با آن پرسشِ بیحوصله که «تا کی میخواهی این خزعبلات را بنویسی؟»، بیشتر از آنکه مرا متهم کند، از ناتوانیِ خودش میگوید؛ ناتوانی در تابآوردنِ صدای کسی که هنوز میخواهد بفهمد چه بر او گذشته.
من ننوشتم، چون توانش نبود. چند بار امتحان کردم و هر بار بیشتر فرو رفتم. حتی افکار سطحی هم لبه داشت و میبرید. سکوت، گاهی تنها شکلِ ممکنِ بقاست.
اما امروز نیمچهابرها نگهم داشتند روی جملههای کتاب؛ دستِ کمفشاری روی شانه، که نه میکشاند و نه میراند، فقط میگفت بمان. کمی جلوتر رفتم و به جملهای رسیدم که تاب آوردنم را ممکن کرد؛ که مرا پشت کیبورد نشاند تا صدا را کلمه کنم و درد را نحو.
«کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»
صورتم را برمیگردانم؛ پشتیِ صندلی وارونه آویزان است، بالشتکی که ده ماه است نخریدهام. جای خالیِ بالشتک، یادم میاندازد که همهچیز کامل نیست و با اینهمه میشود نشست، تکیه داد و نوشت.
*راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | پرده سوم
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۲)
@HediyeKargarnia
❤2👏2👍1🔥1🐳1
گیسوان محال
بنشینم روی پاهایت. چه مرمر تراشیدهای. خودم بیایم. تو مجبورم نکنی. شانه را بدهم دستت. خودم. به چشمانت زل بزنم. «میشه موهامو ببافی؟» و تو زیر لب ترانهای زمزمه کنی و جوری شانه را سُر بدهی انگار تا آخر عمر کار دیگری نداری. که دلم نخواهد تمام شود. که گم شوم لای طلاییها. دو تا چشم هم پشت سرم دربیاورم. لای موها. بپایمت. چشمانت را که مسیر شانه را دنبال میکند. که توی راه گرهای میبینی و لب میگزی. شانه را کنار میگذاری. موهایم را سه دسته میکنی و با انگشتانت مینوازی و مینوازی. کشِ یاسی را تهش محکم میکنی تا تارها نگریزند. بعد بیاندازی روی شانهی چپم. و من بگویم «دوتایی میخواستم، دوتایی.» تو میدانی دروغ میگویم. با خندهی چشمانت غر بزنی و دانه به دانه بازشان کنی و دوباره شانهشان کنی.
کاش حافظهام پَسَت میزد. نترسم از صدای نفست. سرم را ندزدم. خداخدا نکنم تمام شود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۳)
@HediyeKargarnia
بنشینم روی پاهایت. چه مرمر تراشیدهای. خودم بیایم. تو مجبورم نکنی. شانه را بدهم دستت. خودم. به چشمانت زل بزنم. «میشه موهامو ببافی؟» و تو زیر لب ترانهای زمزمه کنی و جوری شانه را سُر بدهی انگار تا آخر عمر کار دیگری نداری. که دلم نخواهد تمام شود. که گم شوم لای طلاییها. دو تا چشم هم پشت سرم دربیاورم. لای موها. بپایمت. چشمانت را که مسیر شانه را دنبال میکند. که توی راه گرهای میبینی و لب میگزی. شانه را کنار میگذاری. موهایم را سه دسته میکنی و با انگشتانت مینوازی و مینوازی. کشِ یاسی را تهش محکم میکنی تا تارها نگریزند. بعد بیاندازی روی شانهی چپم. و من بگویم «دوتایی میخواستم، دوتایی.» تو میدانی دروغ میگویم. با خندهی چشمانت غر بزنی و دانه به دانه بازشان کنی و دوباره شانهشان کنی.
کاش حافظهام پَسَت میزد. نترسم از صدای نفست. سرم را ندزدم. خداخدا نکنم تمام شود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۳)
@HediyeKargarnia
🔥2❤🔥1❤1
به من فضای زیستن بده
حالا که آدمِ هرروزهی این روزهای منی، به من فضای زیستن بده. تا جملاتم نماند توی گلو. تا حرفهایم، هدفهایم، برنامههایم نگندد.
به من فضای زیستن بده تا یک روزهایی حالم خوب نباشد. تا احساساتم را پشت لبخندهای الکی پنهان نکنم. تا مجبور نباشم قبل از هر کلمه فکر کنم: «این را بگویم ناراحت میشود؟ آن را نگویم دلخور میشود؟»
خستگی از همینجا شروع میشود؛ از مراقب بودنِ دائمی. از قدمزدن روی زمینی که هر لحظه ممکن است ترک بخورد.
میگویی: «من که چیزی نگفتم.» نگفتی. همیشه لازم نیست چیزی گفته شود تا فضا تنگ شود. با توقعهای ناگفته هم میشود نفسِ دیگری را کوتاه کرد.
نمیخواهم بیملاحظه باشم. نمیخواهم بیرحم باشم. میخواهم خودم باشم، بدون اینکه هر لحظه در حال تنظیمِ خودم باشم. بدون اینکه شادیام را کم کنم، حرفم را نرم کنم، یا سکوت را فقط برای برقراری تعادل، انتخاب کنم.
جایی که یکی همیشه مراقبِ حالِ دیگری است، دیر یا زود تبدیل میشود به جایی که یکی هست و یکی فقط ملاحظه است.
من نمیخواهم ملاحظه باشم.
بگذار هر دو جا داشته باشیم. جا برای بدخلقی. جا برای سکوت. جا برای صداقتِ بیتزئین.
به من فضای زیستن بده.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۴)
@HediyeKargarnia
حالا که آدمِ هرروزهی این روزهای منی، به من فضای زیستن بده. تا جملاتم نماند توی گلو. تا حرفهایم، هدفهایم، برنامههایم نگندد.
به من فضای زیستن بده تا یک روزهایی حالم خوب نباشد. تا احساساتم را پشت لبخندهای الکی پنهان نکنم. تا مجبور نباشم قبل از هر کلمه فکر کنم: «این را بگویم ناراحت میشود؟ آن را نگویم دلخور میشود؟»
خستگی از همینجا شروع میشود؛ از مراقب بودنِ دائمی. از قدمزدن روی زمینی که هر لحظه ممکن است ترک بخورد.
میگویی: «من که چیزی نگفتم.» نگفتی. همیشه لازم نیست چیزی گفته شود تا فضا تنگ شود. با توقعهای ناگفته هم میشود نفسِ دیگری را کوتاه کرد.
نمیخواهم بیملاحظه باشم. نمیخواهم بیرحم باشم. میخواهم خودم باشم، بدون اینکه هر لحظه در حال تنظیمِ خودم باشم. بدون اینکه شادیام را کم کنم، حرفم را نرم کنم، یا سکوت را فقط برای برقراری تعادل، انتخاب کنم.
جایی که یکی همیشه مراقبِ حالِ دیگری است، دیر یا زود تبدیل میشود به جایی که یکی هست و یکی فقط ملاحظه است.
من نمیخواهم ملاحظه باشم.
بگذار هر دو جا داشته باشیم. جا برای بدخلقی. جا برای سکوت. جا برای صداقتِ بیتزئین.
به من فضای زیستن بده.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۴)
@HediyeKargarnia
❤5❤🔥1👍1🔥1👏1👌1🐳1
آرامتر از آنچه میاندیشیدم
فکر میکردم ۱۸ سالگی ته دنیاست. دیپلم را میگیری، گواهینامه را هم. دیگر کسی نمیتواند انگ کوچک بودن به تو بزند. کلی چیز بلدی و کمتر گند میزنی.
فکر میکردم از آن به بعد، زندگی صاف میشود. تصمیمها حساب شدهتر میشود. آدمها جدیترت میگیرند. خیال میکردم بزرگ شدن یک خط پایان دارد؛ یک لحظهی رسمی که اشتباهاتت کم میشود و تردیدها میرود پی کارش.
اما ۱۸ سالگی فقط یک در بود. و پشتش راهروهایی طولانی. فهمیدم بلد بودن با فهمیدن فرق دارد. فهمیدم بعضی اشتباهها نه از ندانستن، که از عجله کردن میآید. فهمیدم گاهی گند نزدن هم یک هنر است.
بزرگ شدن آنقدرها هم پر سر و صدا نبود. کسی برایش جشن نگرفت. یک روز دیدم میتوانم سکوت کنم وقتی قبلاً بحث میکردم. یک روز دیدم به جای قهر، توضیح میدهم. یک روز دیدم از بعضی آدمها میگذرم.
فهمیدم بزرگ شدن یعنی قبول کنی همیشه قرار نیست درست باشی. یعنی مسئولیت اشتباهت را بپذیری، حتی وقتی راه دارد تقصیر را گردن دیگری بیندازی. یعنی بدانی بعضی چیزها درست شدنی نیست که نیست. بیخودی زور نزنی و انرژیات را هرز ندهی.
۱۸ سالگی ته دنیا نبود. فهمیدم که دنیا ته ندارد. هر بار که فکر میکنم رسیدم، میفهمم هنوز راهی هست. هنوز جایی هست که باید صبورتر شوم، مهربانتر شوم، محکمتر شوم.
بزرگ شدن آرام است. بیادعاست. در دل روزهای معمولی میآید.
من هر روز کَمَکی بزرگ میشوم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۵)
@HediyeKargarnia
فکر میکردم ۱۸ سالگی ته دنیاست. دیپلم را میگیری، گواهینامه را هم. دیگر کسی نمیتواند انگ کوچک بودن به تو بزند. کلی چیز بلدی و کمتر گند میزنی.
فکر میکردم از آن به بعد، زندگی صاف میشود. تصمیمها حساب شدهتر میشود. آدمها جدیترت میگیرند. خیال میکردم بزرگ شدن یک خط پایان دارد؛ یک لحظهی رسمی که اشتباهاتت کم میشود و تردیدها میرود پی کارش.
اما ۱۸ سالگی فقط یک در بود. و پشتش راهروهایی طولانی. فهمیدم بلد بودن با فهمیدن فرق دارد. فهمیدم بعضی اشتباهها نه از ندانستن، که از عجله کردن میآید. فهمیدم گاهی گند نزدن هم یک هنر است.
بزرگ شدن آنقدرها هم پر سر و صدا نبود. کسی برایش جشن نگرفت. یک روز دیدم میتوانم سکوت کنم وقتی قبلاً بحث میکردم. یک روز دیدم به جای قهر، توضیح میدهم. یک روز دیدم از بعضی آدمها میگذرم.
فهمیدم بزرگ شدن یعنی قبول کنی همیشه قرار نیست درست باشی. یعنی مسئولیت اشتباهت را بپذیری، حتی وقتی راه دارد تقصیر را گردن دیگری بیندازی. یعنی بدانی بعضی چیزها درست شدنی نیست که نیست. بیخودی زور نزنی و انرژیات را هرز ندهی.
۱۸ سالگی ته دنیا نبود. فهمیدم که دنیا ته ندارد. هر بار که فکر میکنم رسیدم، میفهمم هنوز راهی هست. هنوز جایی هست که باید صبورتر شوم، مهربانتر شوم، محکمتر شوم.
بزرگ شدن آرام است. بیادعاست. در دل روزهای معمولی میآید.
من هر روز کَمَکی بزرگ میشوم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۵)
@HediyeKargarnia
❤6👍1🥰1👏1
خطوط نمور
از قبلاً که مینویسم خیس آبم. از حالا که مینویسم نمناک میشوم. از آنچه نیست مینویسم باید منتظر قطرهها بمانم. و پای تخیل که میآید وسط، توی یک روز آفتابی معجزهی باران را منتظرم.
باران نمیبارد و مینویسم. نوشتن را بعد از باران دوست دارم. نوشتن هم خیسم میکند.
شاید نوشتن همین باشد؛
ایستادن زیر آسمانی که همیشه نمیبارد،
اما تو هر روز چترت را باز میکنی.
و من زیر همین آسمان میمانم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۶)
@HediyeKargarnia
از قبلاً که مینویسم خیس آبم. از حالا که مینویسم نمناک میشوم. از آنچه نیست مینویسم باید منتظر قطرهها بمانم. و پای تخیل که میآید وسط، توی یک روز آفتابی معجزهی باران را منتظرم.
باران نمیبارد و مینویسم. نوشتن را بعد از باران دوست دارم. نوشتن هم خیسم میکند.
شاید نوشتن همین باشد؛
ایستادن زیر آسمانی که همیشه نمیبارد،
اما تو هر روز چترت را باز میکنی.
و من زیر همین آسمان میمانم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۶)
@HediyeKargarnia
❤1❤🔥1🔥1💯1
صاعقهی افکار
«گاهی میگویم بگذار اول صبحی بنویسم و عینهو مشق اجباری میشود و سختتر میشود و این نوشتهها آخر میکشندم و من هیچوقت آدم کارهای جدی نبودم و ...»
اینها غر نیست و واقعیت وجود من است. تند و تند میآید. همان کلمات که آخر هیچ میآفریند. هیچی که برای من لذتبخش است. آنقدری که دو سال است بیوقفه دارم مینویسم. هزاران کاغذ دور ریخته شده و هزاران صفحهی ورد دیلیت شده.
گاهی صبحها کلمات دیرتر از من بیدار میشوند. مینشینم مثل شاگردی که دفترش باز است و معلم هنوز نیامده. دستهایم میداند چه کند اما ذهنم لجباز میشود. و من یاد گرفتم با همین نیامدنها بنویسم. من به نتیجه فکر نکردهام. به ماندن هم نه. فقط هر روز آمدهام و نشستهام. حتی وقتی چیزی جز چند خط بیجان سهمم نشده.
نوشتن بیش از آنکه خلق کردن باشد تحمل کردن است. تحمل آن لحظهای که هیچ اتفاقی نمیافتد.
و تو باز هم صفحه را میبخشی.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۷)
@HediyeKargarnia
«گاهی میگویم بگذار اول صبحی بنویسم و عینهو مشق اجباری میشود و سختتر میشود و این نوشتهها آخر میکشندم و من هیچوقت آدم کارهای جدی نبودم و ...»
اینها غر نیست و واقعیت وجود من است. تند و تند میآید. همان کلمات که آخر هیچ میآفریند. هیچی که برای من لذتبخش است. آنقدری که دو سال است بیوقفه دارم مینویسم. هزاران کاغذ دور ریخته شده و هزاران صفحهی ورد دیلیت شده.
گاهی صبحها کلمات دیرتر از من بیدار میشوند. مینشینم مثل شاگردی که دفترش باز است و معلم هنوز نیامده. دستهایم میداند چه کند اما ذهنم لجباز میشود. و من یاد گرفتم با همین نیامدنها بنویسم. من به نتیجه فکر نکردهام. به ماندن هم نه. فقط هر روز آمدهام و نشستهام. حتی وقتی چیزی جز چند خط بیجان سهمم نشده.
نوشتن بیش از آنکه خلق کردن باشد تحمل کردن است. تحمل آن لحظهای که هیچ اتفاقی نمیافتد.
و تو باز هم صفحه را میبخشی.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۷)
@HediyeKargarnia
❤2👍2🔥1👌1💯1
باید حالت خوب شود
روی راهپلهها مورچهبازی میکردم. مسیرشان را عوض میکردم یا چیزی میانداختم ببرند خانه. بعد از ظهرهای گرم جنوب. هر روز که از مدرسه میآمدم.
انواع و اقسام بودند. اندازهها و رنگهای مختلف.
توی یکی از همین روزها دیدم یک چیزی روی زمین وول میخورد. یک پروانهی رنگی رنگی خوشگل. یک بالش جمع شده بود. انگاری سوخته بود. برش داشتم گذاشتم روی قوطی کبریت توی دستم. بردمش خانه. گذاشتم توی جعبهی کفش. یک گل شیپوری هم چیدم گذاشتم توی جعبه.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم زیاد جُم نمیخورد. گفتم حتماً گشنهاش شده. قوطی کبریت را برداشتم رفتم پایین پلهها چند تا مورچه چاقوچله را با انگشت کشتم و انداختم توی قوطی و بردم کنار پروانه و گفتم: «بفرما.»
محل نگذاشت. گفتم حتماً دارد تعارف میکند. تنهایش گذاشتم.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم پروانه دارد کنار دیوار تند و تند میدود. مورچهها بغلش کرده بودند. فکر کنم داشتند میبردند خانهشان از او پذیرایی کنند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۸)
#داستانک
@HediyeKargarnia
روی راهپلهها مورچهبازی میکردم. مسیرشان را عوض میکردم یا چیزی میانداختم ببرند خانه. بعد از ظهرهای گرم جنوب. هر روز که از مدرسه میآمدم.
انواع و اقسام بودند. اندازهها و رنگهای مختلف.
توی یکی از همین روزها دیدم یک چیزی روی زمین وول میخورد. یک پروانهی رنگی رنگی خوشگل. یک بالش جمع شده بود. انگاری سوخته بود. برش داشتم گذاشتم روی قوطی کبریت توی دستم. بردمش خانه. گذاشتم توی جعبهی کفش. یک گل شیپوری هم چیدم گذاشتم توی جعبه.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم زیاد جُم نمیخورد. گفتم حتماً گشنهاش شده. قوطی کبریت را برداشتم رفتم پایین پلهها چند تا مورچه چاقوچله را با انگشت کشتم و انداختم توی قوطی و بردم کنار پروانه و گفتم: «بفرما.»
محل نگذاشت. گفتم حتماً دارد تعارف میکند. تنهایش گذاشتم.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم پروانه دارد کنار دیوار تند و تند میدود. مورچهها بغلش کرده بودند. فکر کنم داشتند میبردند خانهشان از او پذیرایی کنند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۸)
#داستانک
@HediyeKargarnia
❤1🥰1👏1💯1🍓1
طلبکاران ابدی
میچینم و دوباره میروید. بر و بر میپایدم. مرا که سبد به دست توی باغ میچرخم.
هر واژهای که میچینم، بوی تعهد میدهد. میگوید اگر مرا بردی، باید معنایم را هم حمل کنی. اگر نامم را نوشتی، باید پایش بمانی.
گاهی میخواهم دست خالی برگردم. بگویم امروز هیچ نچیدم. اما سکوت هم سهمش را میخواهد. میآید کنارم میایستد و میگوید: «حتی نگفتن هم گفتن است.»
من طراحم. عادت دارم کادر بسازم، فاصله بدهم، رنگ را بالا پایین کنم. باید هر چیز سر جای خودش باشد. اما اینجا، در باغِ کلمات، هیچ گریدی فرمان نمیدهد. واژهها خودشان ترکیب میشوند، مثل طرح آبرنگی که مدیرعامل دوست دارد: رها، اما دقیق. میفهمم نظم، همیشه از بیرون نمیآید؛ گاهی از مسئولیتِ درون میجوشد.
کمکم یاد میگیرم درستتر بچینم. فقط آنهایی را بردارم که توانِ نگهداشتنشان را دارم. واژهای که بهجا نباشد، دیر یا زود از سبد میافتد. جملهای که از اعماقت نیاید، روی کاغذ میپوسد.
کلمات طلبکارند چون حقیقت را میخواهند.
و ما وقتی از زیر دینشان در میرویم که بیشتر بگوییم اما درستتر.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۹)
@HediyeKargarnia
میچینم و دوباره میروید. بر و بر میپایدم. مرا که سبد به دست توی باغ میچرخم.
هر واژهای که میچینم، بوی تعهد میدهد. میگوید اگر مرا بردی، باید معنایم را هم حمل کنی. اگر نامم را نوشتی، باید پایش بمانی.
گاهی میخواهم دست خالی برگردم. بگویم امروز هیچ نچیدم. اما سکوت هم سهمش را میخواهد. میآید کنارم میایستد و میگوید: «حتی نگفتن هم گفتن است.»
من طراحم. عادت دارم کادر بسازم، فاصله بدهم، رنگ را بالا پایین کنم. باید هر چیز سر جای خودش باشد. اما اینجا، در باغِ کلمات، هیچ گریدی فرمان نمیدهد. واژهها خودشان ترکیب میشوند، مثل طرح آبرنگی که مدیرعامل دوست دارد: رها، اما دقیق. میفهمم نظم، همیشه از بیرون نمیآید؛ گاهی از مسئولیتِ درون میجوشد.
کمکم یاد میگیرم درستتر بچینم. فقط آنهایی را بردارم که توانِ نگهداشتنشان را دارم. واژهای که بهجا نباشد، دیر یا زود از سبد میافتد. جملهای که از اعماقت نیاید، روی کاغذ میپوسد.
کلمات طلبکارند چون حقیقت را میخواهند.
و ما وقتی از زیر دینشان در میرویم که بیشتر بگوییم اما درستتر.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۹)
@HediyeKargarnia
❤1👍1🔥1👏1💯1
جدایی
پدر گفت چراغ اتاق را خاموش نکنم. گفت برمیگردد.
سه شب گذشت. لامپ داغ شد و بوی سیم پیچید.
مادر آمد توی اتاق، صندلی را کشید زیر پا. لامپ را باز کرد. گذاشت توی جیب پیشبندش.
گفتم: «اگر آمد چی؟»
گفت: «راه را بلد است.»
در را بست.
اتاق تاریکِ تاریک شد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۰)
#داستانک
@HediyeKargarnia
پدر گفت چراغ اتاق را خاموش نکنم. گفت برمیگردد.
سه شب گذشت. لامپ داغ شد و بوی سیم پیچید.
مادر آمد توی اتاق، صندلی را کشید زیر پا. لامپ را باز کرد. گذاشت توی جیب پیشبندش.
گفتم: «اگر آمد چی؟»
گفت: «راه را بلد است.»
در را بست.
اتاق تاریکِ تاریک شد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۰)
#داستانک
@HediyeKargarnia
❤4👍1🔥1👏1
دکمه خیالی
پیرمرد کنار ایستگاه اتوبوس، دکمههای کت کهنهاش را میشمرد. یکی کم بود.
گفتم: «گم شده؟»
گفت: «نه، جایش خالی مانده.»
اتوبوس آمد.
هیچکس پیاده نشد.
پیرمرد کت را مرتب کرد، یک دکمهی خیالی را بست و سوار شد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۱)
#داستانک
@HediyeKargarnia
پیرمرد کنار ایستگاه اتوبوس، دکمههای کت کهنهاش را میشمرد. یکی کم بود.
گفتم: «گم شده؟»
گفت: «نه، جایش خالی مانده.»
اتوبوس آمد.
هیچکس پیاده نشد.
پیرمرد کت را مرتب کرد، یک دکمهی خیالی را بست و سوار شد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۱)
#داستانک
@HediyeKargarnia
❤2👍1🔥1🍓1
نه او نه آن دیگری
اینبار تنش آنقدرها درد نمیکرد. دندانههای انتظار دیگر توی گوشتش گیر نکرده بود.
دقیقاً همان ماجرا. عین عین همان قبلی. که کارش تمام شد و نیامد. با اینکه گفته بود حتماً میآید. میآید و با هم میروند. دو بار دیگر هم همین شده بود. که کل روز منتظر بود خبرش را بگیرد که: «ساعت چند میبینمت؟»
نیامد. بیتوضیح نیامد و دختر توی ذهنش دنبال دلیل میگشت. «یعنی اینبار هم میخواهد بعدش بیاید بگوید اگه مایل بودی یه پیغام میدادی؟»
که دختر دو دل شود که شاید هم نمیخواسته. شاید هم تمام تدارکی که دیده، مزخرف بوده. که اگر غیرِ این بود حتماً پیغامی میداد خودش هم. یک بار حداقل. از سه باری که قرارشان بدون خبر روی هوا مانده بود.
هر دو منتظر بودند دیگری مهربانتر باشد. و هیچکس مهربانتر نشد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۲)
@HediyeKargarnia
اینبار تنش آنقدرها درد نمیکرد. دندانههای انتظار دیگر توی گوشتش گیر نکرده بود.
دقیقاً همان ماجرا. عین عین همان قبلی. که کارش تمام شد و نیامد. با اینکه گفته بود حتماً میآید. میآید و با هم میروند. دو بار دیگر هم همین شده بود. که کل روز منتظر بود خبرش را بگیرد که: «ساعت چند میبینمت؟»
نیامد. بیتوضیح نیامد و دختر توی ذهنش دنبال دلیل میگشت. «یعنی اینبار هم میخواهد بعدش بیاید بگوید اگه مایل بودی یه پیغام میدادی؟»
که دختر دو دل شود که شاید هم نمیخواسته. شاید هم تمام تدارکی که دیده، مزخرف بوده. که اگر غیرِ این بود حتماً پیغامی میداد خودش هم. یک بار حداقل. از سه باری که قرارشان بدون خبر روی هوا مانده بود.
هر دو منتظر بودند دیگری مهربانتر باشد. و هیچکس مهربانتر نشد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۲)
@HediyeKargarnia
❤4❤🔥1🔥1🥰1👏1
گذران
رد میکنم چندتا روستا را. میرسم به دهی کوچک. جادهای سنگلاخی. درختها خسته، پیر، سرما زده. ولی حالا که گرم است. لباسهایم همه پشمی. مُردم از گرما. روز است یا شب؟ ساعت چند است مهم نیست. دلم تنگ شده بود انگار. خیلی.
و آن شب. بهخاطر ماندنی شد ها. چه خوب تو هم آمدی.
دستانش را که بالا میبرد، که لبخندها را میکشید روی بغض، میفهمیدم. میشناسمش. آن نگاهها که زور میزند غریبه باشد. یک جای کار اساسی میلنگد. خدا شاهد است. ببین کِی گفتم.
میفشارمش. میفشارمشان. چیزی آنقدرها مهم نیست. دغدغههایم را نیاوردهام؟
نوشتن را روز اول یادم رفت. روز دوم هم. روز سوم دلم میخواست، تنم نا نداشت. چه بیجانم. خوشگذشت؟ خوش گذشت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۳)
@HediyeKargarnia
رد میکنم چندتا روستا را. میرسم به دهی کوچک. جادهای سنگلاخی. درختها خسته، پیر، سرما زده. ولی حالا که گرم است. لباسهایم همه پشمی. مُردم از گرما. روز است یا شب؟ ساعت چند است مهم نیست. دلم تنگ شده بود انگار. خیلی.
و آن شب. بهخاطر ماندنی شد ها. چه خوب تو هم آمدی.
دستانش را که بالا میبرد، که لبخندها را میکشید روی بغض، میفهمیدم. میشناسمش. آن نگاهها که زور میزند غریبه باشد. یک جای کار اساسی میلنگد. خدا شاهد است. ببین کِی گفتم.
میفشارمش. میفشارمشان. چیزی آنقدرها مهم نیست. دغدغههایم را نیاوردهام؟
نوشتن را روز اول یادم رفت. روز دوم هم. روز سوم دلم میخواست، تنم نا نداشت. چه بیجانم. خوشگذشت؟ خوش گذشت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۳)
@HediyeKargarnia
❤2❤🔥1👍1🔥1
روزهای عزیزمی
امروز از آن روزهاست که خوشحال است. صدایم میکند: «عزیزم… قربانت بروم…» تا من کیفم را بردارم و بروم مدرسه.
من دیگر قبل از حرفزدنش میفهمم. از خطهای توی صورتش. از مدلِ ابروهایش. از اینکه چطور راه میرود.
روزهایی که «عزیزمی» شروع میشود، تا شبِ شبش همینطوری ادامه دارد. حتی وقتی خسته است، حتی وقتی ظرفها هنوز توی سینکاند.
روزهایی هم هست که ناراحت است و طوری رفتار میکند که من نفهمم. آن روزها را دوست ندارم.
یک بار گفتم: «باز چی شده؟» سه روز طول کشید تا دوباره همان آدم قبلی بشود. کاش نمیگفتم «باز چی شده». فقط میگفتم «چی شده». یا اصلاً چیزی نمیگفتم.
وانمود میکردم نفهمیدهام.
گاهی فکر میکنم مهربانترین آدم دنیاست. گاهی هم فکر میکنم از این سختتر نمیشود. بد نهها… سخت. سخت یعنی نمیدانی باید چهاش کنی. آن وقت من گیر میدهم: «چرا پوکرفیسی؟ خوشحال باش دیگه.»
او میگوید: «خستهام.»
یا میگوید: «معمولیام.»
اما من فکر میکنم معمولی نداریم.
آدم یا خوشحال است یا ناراحت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۴)
@HediyeKargarnia
امروز از آن روزهاست که خوشحال است. صدایم میکند: «عزیزم… قربانت بروم…» تا من کیفم را بردارم و بروم مدرسه.
من دیگر قبل از حرفزدنش میفهمم. از خطهای توی صورتش. از مدلِ ابروهایش. از اینکه چطور راه میرود.
روزهایی که «عزیزمی» شروع میشود، تا شبِ شبش همینطوری ادامه دارد. حتی وقتی خسته است، حتی وقتی ظرفها هنوز توی سینکاند.
روزهایی هم هست که ناراحت است و طوری رفتار میکند که من نفهمم. آن روزها را دوست ندارم.
یک بار گفتم: «باز چی شده؟» سه روز طول کشید تا دوباره همان آدم قبلی بشود. کاش نمیگفتم «باز چی شده». فقط میگفتم «چی شده». یا اصلاً چیزی نمیگفتم.
وانمود میکردم نفهمیدهام.
گاهی فکر میکنم مهربانترین آدم دنیاست. گاهی هم فکر میکنم از این سختتر نمیشود. بد نهها… سخت. سخت یعنی نمیدانی باید چهاش کنی. آن وقت من گیر میدهم: «چرا پوکرفیسی؟ خوشحال باش دیگه.»
او میگوید: «خستهام.»
یا میگوید: «معمولیام.»
اما من فکر میکنم معمولی نداریم.
آدم یا خوشحال است یا ناراحت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۴)
@HediyeKargarnia
❤3🔥1👏1🤔1
آخرین فروردین عمرم
میگویند عجیبم. یک جوریام. خودم هم میدانم. شاید برای این است که هشت سال است مُردهام.
یک روز آفتابیِ معمولی بود. فروردین. از آن صبحهایی که هوا قول میدهد همهچیز رو به راه باشد. باران گرفت. تند. جای پارک هم نبود، طبق معمول. گفتم خودم میروم جواب را میگیرم. زود برمیگردم.
همانجا مُردم.
توی همان آزمایشگاه.
توی همان فروردینِ بارانی.
مرگم صدا نداشت. نه جیغی، نه افتادنی، نه سیاهیای که روی چشمم بکشد. فقط یک جمله بود. یک نگاه کوتاه. یک مکثِ کشدار. چیزی در من همانجا ایستاد.
همهچیز خوب پیش رفت، بماند. کمکم عادی شد همهچیز، بماند.
من جنازهام را خودم بیرون کشیدم. صافش کردم. ایستادم. راه افتادم. به خانه برگشتم. لباسها را عوض کردم. غذا خوردم. حتی خندیدم. تلفن جواب دادم. مهمانی رفتم. گذشت و گذشت. آدمها گفتند: «خوبه که زود جمع و جور شدی.» بیآنکه بدانند چه چیزی جمع شد. چه چیزی هرگز باز نشد.
راه میروم.
کار میکنم.
خواب میبینم.
اما بعضی روزها، درست وسطِ یک خنده، حس میکنم صدایم از ته چاهی میآید. انگار یکی دیگر دارد از صورتم استفاده میکند. من فقط تماشا میکنم. من فقط نسخهایام که ادامه داده تا کسی نپرسد چه شد.
عجیبم چون از آن روز به بعد، هیچچیز را کامل باور نکردم. نه خوشی را. نه قولها را. نه «نگران نباش»ها را.
آدمی که یکبار بیصدا مُرده باشد، یاد میگیرد همیشه یک قدم عقبتر بایستد. دلش را کامل جلو نفرستد. سهمش را نصفه بردارد. آماده باشد برای جملهای که ممکن است دوباره عقربهاش را متوقف کند.
هشت سال گذشته. فروردینها آمدهاند و رفتهاند. باران باریده. جای پارک باز هم نبوده. زندگی، کار خودش را کرده.
فقط من همانجا ماندهام.
میگویند عجیبم؟
حق دارند.
کمی فرق دارم با بقیه.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۵)
@HediyeKargarnia
میگویند عجیبم. یک جوریام. خودم هم میدانم. شاید برای این است که هشت سال است مُردهام.
یک روز آفتابیِ معمولی بود. فروردین. از آن صبحهایی که هوا قول میدهد همهچیز رو به راه باشد. باران گرفت. تند. جای پارک هم نبود، طبق معمول. گفتم خودم میروم جواب را میگیرم. زود برمیگردم.
همانجا مُردم.
توی همان آزمایشگاه.
توی همان فروردینِ بارانی.
مرگم صدا نداشت. نه جیغی، نه افتادنی، نه سیاهیای که روی چشمم بکشد. فقط یک جمله بود. یک نگاه کوتاه. یک مکثِ کشدار. چیزی در من همانجا ایستاد.
همهچیز خوب پیش رفت، بماند. کمکم عادی شد همهچیز، بماند.
من جنازهام را خودم بیرون کشیدم. صافش کردم. ایستادم. راه افتادم. به خانه برگشتم. لباسها را عوض کردم. غذا خوردم. حتی خندیدم. تلفن جواب دادم. مهمانی رفتم. گذشت و گذشت. آدمها گفتند: «خوبه که زود جمع و جور شدی.» بیآنکه بدانند چه چیزی جمع شد. چه چیزی هرگز باز نشد.
راه میروم.
کار میکنم.
خواب میبینم.
اما بعضی روزها، درست وسطِ یک خنده، حس میکنم صدایم از ته چاهی میآید. انگار یکی دیگر دارد از صورتم استفاده میکند. من فقط تماشا میکنم. من فقط نسخهایام که ادامه داده تا کسی نپرسد چه شد.
عجیبم چون از آن روز به بعد، هیچچیز را کامل باور نکردم. نه خوشی را. نه قولها را. نه «نگران نباش»ها را.
آدمی که یکبار بیصدا مُرده باشد، یاد میگیرد همیشه یک قدم عقبتر بایستد. دلش را کامل جلو نفرستد. سهمش را نصفه بردارد. آماده باشد برای جملهای که ممکن است دوباره عقربهاش را متوقف کند.
هشت سال گذشته. فروردینها آمدهاند و رفتهاند. باران باریده. جای پارک باز هم نبوده. زندگی، کار خودش را کرده.
فقط من همانجا ماندهام.
میگویند عجیبم؟
حق دارند.
کمی فرق دارم با بقیه.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۵)
@HediyeKargarnia
❤🔥4❤2🥰1👏1
بیصدا
میترسی سکوتت آزاردهنده باشد؛ اینکه یکی آن وسط، در خیال خودش، دارد دستکاریات میکند تا چیزی از دهانت بپراند.
میگویند: «چرا چیزی نمیگویی؟»
و تو سرت را میچرخانی و دمدستیترین جمله را برمیداری: «چی بگم؟»
چی بگویی؟
واقعاً چیزی برای گفتن نداری؟ نمیخواهی یا نمیتوانی؟
مرا باش که اینها را دارم به تو میگویم، انگار حواست به من هست. به منِ واماندهای که جلویت بالبال میزنم.
از درِ دفتر که آمدم بیرون، ساعت یک ربع به پنج بود. فقط برای مشاوره میرفتم. یا دستکم خودم اینطور فکر میکردم. یا شاید هم این را گفتم که تو خیال کنی کار چندانی ندارم. میرفتم تا مطمئن شوم راهی نیست.
میرفتم تا یکی بگوید سکوت همیشه نشانهی نداشتن حرف نیست؛ گاهی نشانهی خستگی از گفتن است. خسته از توضیح دادن، از قانع کردن، از اینکه هر بار باید ثابت کنی حرف نزدن بیتفاوتی نیست.
سکوتها آرام میایستند و نگاهت میکنند.
اگر دیدیشان، میفهمی.
اگر نه… هرچه بگویم هم فایدهای ندارد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۶)
@HediyeKargarnia
میترسی سکوتت آزاردهنده باشد؛ اینکه یکی آن وسط، در خیال خودش، دارد دستکاریات میکند تا چیزی از دهانت بپراند.
میگویند: «چرا چیزی نمیگویی؟»
و تو سرت را میچرخانی و دمدستیترین جمله را برمیداری: «چی بگم؟»
چی بگویی؟
واقعاً چیزی برای گفتن نداری؟ نمیخواهی یا نمیتوانی؟
مرا باش که اینها را دارم به تو میگویم، انگار حواست به من هست. به منِ واماندهای که جلویت بالبال میزنم.
از درِ دفتر که آمدم بیرون، ساعت یک ربع به پنج بود. فقط برای مشاوره میرفتم. یا دستکم خودم اینطور فکر میکردم. یا شاید هم این را گفتم که تو خیال کنی کار چندانی ندارم. میرفتم تا مطمئن شوم راهی نیست.
میرفتم تا یکی بگوید سکوت همیشه نشانهی نداشتن حرف نیست؛ گاهی نشانهی خستگی از گفتن است. خسته از توضیح دادن، از قانع کردن، از اینکه هر بار باید ثابت کنی حرف نزدن بیتفاوتی نیست.
سکوتها آرام میایستند و نگاهت میکنند.
اگر دیدیشان، میفهمی.
اگر نه… هرچه بگویم هم فایدهای ندارد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۶)
@HediyeKargarnia
❤6🔥1👏1🍓1
امان
نورشان میزند توی چشمم. این دو تا بیملاحظه. میخواستم روی کاناپه لم بدهم تا برسی. خاکیتر از این حرفها بود. منم بودم روز و شب توی هوای آزاد، همین بلا سرم میآمد. مدارایم گرفته با لامپها. دیگر غرها توی مخم رژه نمیروند. غرهای دیگری اما در صف بودند. اگر نیاید چه؟ اگر هوا سردتر شود؟ کاپشن لعنتیام را آورده بودم کاش. یک چشمم به ساعت است و آنیکی به راه. یک گوشم به راه است و آنیکی صدای جیرجیرک را میپاید. اگر نیایی؟ چرا باید بیایی؟ میدانی میآیم اینجا و دادم را میکشم سرم. ای هوار، ببینید چهطور هرروز دست و دلم را میلرزاند. سر پیری عصا که سهل است، دستش شدم، پایش شدم. واقعاً ندیدی چه حنجرهها که برایت پاره نکردم؟ چه اشکها که گولهگوله نریخت؟ درست موقعی که باید استراحت میکردم. خسته میرسیدم و بندبند وجودم التماس میکرد آرام بتمرکم وری. آنوقت باید شال و کلاه میکردم و میآمدم دنبال آقا. که چه؟ آقا دوباره ناپرهیزی کرده. کاش نیایی. نیا. میروم قبل آمدنت. کاش پریز این لامپهای لعنتی را بلد بودم کجاست. اینجا دیگر کجاست؟ چه بوی تعفنی میآید؟ سر تا پایم خاکی شده. نیامدی؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۷)
@HediyeKargarnia
نورشان میزند توی چشمم. این دو تا بیملاحظه. میخواستم روی کاناپه لم بدهم تا برسی. خاکیتر از این حرفها بود. منم بودم روز و شب توی هوای آزاد، همین بلا سرم میآمد. مدارایم گرفته با لامپها. دیگر غرها توی مخم رژه نمیروند. غرهای دیگری اما در صف بودند. اگر نیاید چه؟ اگر هوا سردتر شود؟ کاپشن لعنتیام را آورده بودم کاش. یک چشمم به ساعت است و آنیکی به راه. یک گوشم به راه است و آنیکی صدای جیرجیرک را میپاید. اگر نیایی؟ چرا باید بیایی؟ میدانی میآیم اینجا و دادم را میکشم سرم. ای هوار، ببینید چهطور هرروز دست و دلم را میلرزاند. سر پیری عصا که سهل است، دستش شدم، پایش شدم. واقعاً ندیدی چه حنجرهها که برایت پاره نکردم؟ چه اشکها که گولهگوله نریخت؟ درست موقعی که باید استراحت میکردم. خسته میرسیدم و بندبند وجودم التماس میکرد آرام بتمرکم وری. آنوقت باید شال و کلاه میکردم و میآمدم دنبال آقا. که چه؟ آقا دوباره ناپرهیزی کرده. کاش نیایی. نیا. میروم قبل آمدنت. کاش پریز این لامپهای لعنتی را بلد بودم کجاست. اینجا دیگر کجاست؟ چه بوی تعفنی میآید؟ سر تا پایم خاکی شده. نیامدی؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۷)
@HediyeKargarnia
❤3🔥2😢1
سوار بر بالهای شب سرمهای
و توی خیالم تو داری با همان روسری صورتی موهای عروسکت را میبافی
چه زود تابستان تمام شد
دیگر نیستی که زیرچشمی پلیسههای دامنت را بشمارم
دیگر نیستم تا تورهای جورابت را تماشا کنم
بزرگ نشیها
قول بده سال دیگر هم توی بغلم همینقدری باشی
و توی خیالم تو داری با همان روسری صورتی موهای عروسکت را میبافی
چه زود تابستان تمام شد
دیگر نیستی که زیرچشمی پلیسههای دامنت را بشمارم
دیگر نیستم تا تورهای جورابت را تماشا کنم
بزرگ نشیها
قول بده سال دیگر هم توی بغلم همینقدری باشی
❤2🥰1👏1
ترس، تلخ
تازه رسیده بودیم. شیرین کلی زحمت کشیده بود. زبانِ روزه. بوی آشرشته جوری بینیام را قلقلک میداد که یادم رفت گرسنه نیستم. به ساعت خیره بودم انگاری من روزهام.
زنگ موبایل رنگم را پراند. چه بر تو گذشته که آنطور داد و هوار میکردی؟ از دور همهچیز بزرگتر بهنظر میرسد.
سفرهی نچیده را رها کردم. دنبال آبمعدنی و دستمال و کنسرو و سفارشاتت. آرام بگیر آدم گنده. منم حواسم هست.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۸)
@HediyeKargarnia
تازه رسیده بودیم. شیرین کلی زحمت کشیده بود. زبانِ روزه. بوی آشرشته جوری بینیام را قلقلک میداد که یادم رفت گرسنه نیستم. به ساعت خیره بودم انگاری من روزهام.
زنگ موبایل رنگم را پراند. چه بر تو گذشته که آنطور داد و هوار میکردی؟ از دور همهچیز بزرگتر بهنظر میرسد.
سفرهی نچیده را رها کردم. دنبال آبمعدنی و دستمال و کنسرو و سفارشاتت. آرام بگیر آدم گنده. منم حواسم هست.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۸)
@HediyeKargarnia
😢2❤1👍1🔥1🥰1
دیگر یادم نمیآید
دلتنگِ واژههای ننوشیده
دلتنگِ جملههای بیسرانجام
دلتنگِ لمدادن بر سفیدی کاغذ
جا شدن لای باریکیِ دو تا خط
دلتنگِ نقطههای بیقرار
اما
اما فشار بازوانش چه بیرحمانه یادم برد
که یادم برد دلتنگی چه نامردانه بدطعم است
هدیه🦋
دلتنگِ واژههای ننوشیده
دلتنگِ جملههای بیسرانجام
دلتنگِ لمدادن بر سفیدی کاغذ
جا شدن لای باریکیِ دو تا خط
دلتنگِ نقطههای بیقرار
اما
اما فشار بازوانش چه بیرحمانه یادم برد
که یادم برد دلتنگی چه نامردانه بدطعم است
هدیه🦋
❤8🥰2🔥1👏1
آن یکی دنیا
یکشنبه، ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. که البته هیچ به یادم نمانده بود تاریخش. میشود به عبارتی دو سال و یازده روز قبل. یادم بود بهار بودنش را. یادم بود حتی خرداد بودنش را. اما نه روزش. روزی که از سردرگمی دست به دامان گوگل شدم.
هرکاری.
هر کاری که ثانیهای زورش به آنها برسد. به آن فکرهای خورهای. که تمامم را میجوید و من به جز ایستادن و تماشا هیچ نمیکردم. زورم تمام بود. چقدر بیهوده بجنگی؟ در خواب بجنگی. و در بیداریهای اجباری. بجنگی و بازنده شدنت را به سخره بگیرد. بارها. آن کریحچهرهی توی آینه.
به یادم نمانده بود تاریخش و در کانال تلگرام به دنبالش گشتم. و اسکرولهای تمامنشدنی برای رسیدن به اولین یادداشت. انگشتم به زوقزوق افتاد. شاید به ذوقذوق. و گاه ماندم روی یادداشتی؛ و لبخند و اشک توأمان شد. باید یادم میآمد تمام روزهایی که با اشتیاق یادداشتم را رها میکردم توی کانال. که بعدش هم باز ولش نمیکردم و عشقبازیام بارها همهچیز را عوض میکرد. واژهها را. جمله را. و گاه حتی مفاهیم را.
دست به دامان گوگل شدم تا یک کار جدید بیاید. سامان دهد. آرام کند. پیروز شود. ناامیدانه سرچ کردم و اولین پیشنهاد را پذیرفتم. و سر از دنیای نوشتن درآوردم. که دیگر خودش دست گرفت کل ماجراها را.
حالا که روزهاست پارو نزدهام و به راکدیِ آب خیره ماندهام، باید برمیگشتم. نه برای خواندن چند یادداشت قدیمی. نه برای مرور جملههایی که روزی دوستشان داشتم. باید برمیگشتم تا یادم بیاید از کجا نجات پیدا کردم.
باید برمیگشتم به آن یکشنبه. به ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. به روزی که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد؛ نه معجزهای، نه کشفی، نه نوری که از آسمان بتابد. فقط آدمی بود خسته از جنگیدن. آدمی که آخرین زورش را جمع کرد و دستش را دراز کرد سمت یک جستوجوی ساده در گوگل.
نمیدانستم دارم راهی پیدا میکنم برای زنده ماندن.
برای همین
باید برمیگشتم. چون بعضی تاریخها را نباید فراموش کرد. تاریخ تولد نیستند؛ تاریخِ ادامه دادناند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۹)
@HediyeKargarnia
یکشنبه، ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. که البته هیچ به یادم نمانده بود تاریخش. میشود به عبارتی دو سال و یازده روز قبل. یادم بود بهار بودنش را. یادم بود حتی خرداد بودنش را. اما نه روزش. روزی که از سردرگمی دست به دامان گوگل شدم.
هرکاری.
هر کاری که ثانیهای زورش به آنها برسد. به آن فکرهای خورهای. که تمامم را میجوید و من به جز ایستادن و تماشا هیچ نمیکردم. زورم تمام بود. چقدر بیهوده بجنگی؟ در خواب بجنگی. و در بیداریهای اجباری. بجنگی و بازنده شدنت را به سخره بگیرد. بارها. آن کریحچهرهی توی آینه.
به یادم نمانده بود تاریخش و در کانال تلگرام به دنبالش گشتم. و اسکرولهای تمامنشدنی برای رسیدن به اولین یادداشت. انگشتم به زوقزوق افتاد. شاید به ذوقذوق. و گاه ماندم روی یادداشتی؛ و لبخند و اشک توأمان شد. باید یادم میآمد تمام روزهایی که با اشتیاق یادداشتم را رها میکردم توی کانال. که بعدش هم باز ولش نمیکردم و عشقبازیام بارها همهچیز را عوض میکرد. واژهها را. جمله را. و گاه حتی مفاهیم را.
دست به دامان گوگل شدم تا یک کار جدید بیاید. سامان دهد. آرام کند. پیروز شود. ناامیدانه سرچ کردم و اولین پیشنهاد را پذیرفتم. و سر از دنیای نوشتن درآوردم. که دیگر خودش دست گرفت کل ماجراها را.
حالا که روزهاست پارو نزدهام و به راکدیِ آب خیره ماندهام، باید برمیگشتم. نه برای خواندن چند یادداشت قدیمی. نه برای مرور جملههایی که روزی دوستشان داشتم. باید برمیگشتم تا یادم بیاید از کجا نجات پیدا کردم.
باید برمیگشتم به آن یکشنبه. به ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. به روزی که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد؛ نه معجزهای، نه کشفی، نه نوری که از آسمان بتابد. فقط آدمی بود خسته از جنگیدن. آدمی که آخرین زورش را جمع کرد و دستش را دراز کرد سمت یک جستوجوی ساده در گوگل.
نمیدانستم دارم راهی پیدا میکنم برای زنده ماندن.
برای همین
باید برمیگشتم. چون بعضی تاریخها را نباید فراموش کرد. تاریخ تولد نیستند؛ تاریخِ ادامه دادناند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۹)
@HediyeKargarnia
❤6🔥1🥰1👌1