جاده‌ | هدیه کارگرنیا
157 subscribers
92 photos
13 links
شده‌ام اندیشه‌ی هیچِ مداومی، که چیزِ ارزشمندی خلق نمی‌کند.

چشم‌به‌راهِ صبحی‌ام
غوغای درونم
شبانه اثاث‌کشی کرده باشد.🦋
Download Telegram
معلق

دستم را روی دهانم می‌گذارم تا که لال بمیرم. آن یکی دستم اما تند و تند می‌نویسد.
می‌نویسد تا که شاید چیزی دلنشین‌تر ظاهر شود. دردها بپاچد بیرون و گنداب‌ها سمتی بجهد.
نه.
اطراف باید پاکیزه بماند. هیچ‌کس نباید بویی ببرد. ظاهرم باید آراسته باشد. همیشه. گوشه‌ی لبانم سمت بالا. همیشه. چشمانم درخشان. تنم صابون‌زده.
نکند بنشیند و فکر کند باختم و حذف شدم.
من با پاهای لنگان شهر را گز می‌کنم. کوچه به کوچه. من با خنده‌های کودکان جان می‌گیرم؛ با لبخند پیران.
آن روز که مهربانی را در گوش من زمزمه کردی دلم می‌خواست بلندگوی آن وانت ضایعات‌خر را بگیرم و احساسم را فریاد بزنم. فریاد بزنم که ای عالَم چرا زمین من قهرآبی گرفته؟ چرا دست و دل‌ها به کارهای بزرگ نمی‌رود؟ همین‌که شب گرسنه نخوابی بس است؟ همین‌که امروز نمردی بس است؟
من امید را در هیبت کودکی دیدم که زور زد قدش را به شیر آب توی پارک برساند. و پیرزنی که خریدهایش را روی لبه‌ای می‌گذارد تا نفس تازه کند. می‌پرسد: «ساعت چنده؟» و آن پیرمرد که آن روز کلمه‌ی ماسک را گم کرده بود. با خود کلنجار می‌رفت و رویش نمی‌شد از کسی بپرسد. به من رسید و گفت: «از اینا که می‌زارن جلوی دهن برای آلودگی.» و همزمان دستش را برد جلوی دهان. و تا گفتم ماسک، نگاهش را دزدید و قدم‌هایش را تند کرد. «آره ماسک، ماسک.»
اگر از اول شروع می‌شد چه می‌کردی؟ باز اجازه می‌دادی بر و بر نگاهت کند و اراجیف بارت؟ که عصاره‌ی غرورت را تف‌مالی کند؟ و تو بچسبی به زمین و لال شوی جای این‌که بدوی و بقاپی؟
با آن لباده‌ی خاکی خیره شده‌ای به دوردست‌های خشکیده که چه؟ به آسمان دودی به فردا‌های کمرنگ. بی‌رنگ.
و زمان، آن روی سگش که بالا آمد دیگر نیازی به باطری نداشت برای ماندن و رفتن.
و مانده‌ای میان ماندن و رفتن.
و مانده‌ام.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۴)

@HediyeKargarnia
4❤‍🔥2👍1🔥1👏1
سیاه‌سفید

دانه‌های برف ننشسته ذوب می‌شد. کنار شعله‌ی آبی بخاری لم داده بودم و به سقف خانه‌ی روبرویی خیره. توی ذهنم فکرهایی شنا می‌کرد که حال هیچ‌کدامشان را نداشتم. راحت‌تر نشستم. کتابم را دست گرفتم و نیم صفحه رفتم بی‌آنکه هیچ حالی‌ام شود. چشمانم سنگین شد. تازه بیدار شده بودم اما برای چند دقیقه توی همان حال به خوابی عمیق رفتم. هیچی نبود. هیچیِ هیچی. حتی من هم نبودم. سفیدی‌یی که چشم را می‌زد. انگار طلاییِ سیاه و سفید شده‌ای. نمی‌فهمیدم این سفیدی چقدر دور است یا نزدیک؟ می‌شود دست به آن زد؟ صدای خلأ گوشم را خراشاند. منی که ناظری نامرئی بودم. پژواکِ صدایی که خودش نبود. آواهایی نامفهوم.
سفیدی کم‌کم تمام می‌شد. تیره می‌شد. با دور تند رسید به مطلق‌ترین سیاه و همزمان صدا در اوج خودش خاموش شد و چشمانم باز. سفیدی با بستن چشمانم آغاز شد و سیاهی با باز کردن چشمانم. چیزی می‌خواست به من بگوید؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۵)

@HediyeKargarnia
2👏21🥰1
نامرئی

توقع‌هایی که بعضی‌ها اصلاً لازم نیست بگویند تا اتفاق بیفتد. او اصرار می‌کند همینی که هست. البته نه با یک جمله‌ی کوتاه و شجاعانه، بلکه با صدها برهان ریز و درشت؛ «شرایطم این است»، «من همین‌طور بزرگ شده‌ام»، «دوست داشتن یعنی پذیرفتن». و تو می‌بینی که این پذیرش بیشتر شبیه پاک‌کردنِ خودت است تا فهمیدنِ او.
تو چه می‌کنی؟ پا پس می‌کشی یا از خواسته‌ات می‌گذری؟
اولش اسمش را می‌گذاری صبر. بعد می‌شود ملاحظه. بعد یک روز می‌بینی دیگر حتی نمی‌دانی خواسته‌ی اولیه چه بوده. کم‌کم یاد می‌گیری جمله‌هایت را نرم‌تر بگویی، بعد کوتاه‌تر، بعد نگویی. و عجب آرامشی می‌آید که بوی تسلیم می‌دهد.
او همان است که بود. حتی راحت‌تر. تو اما هر بار که چیزی را فرو می‌خوری، یک‌جای کوچکی درونت بی‌صدا عقب می‌نشیند.
ماندنِ بی‌صداست که آدم را نامرئی می‌کند.
وقتی کسی «همینی که هست» را با صدها دلیل تزئین می‌کند، در واقع می‌گوید نمی‌خواهم تغییر کنم؛ نمی‌توانم. برهان آوردن شکل مؤدبانه‌ی مقاومت است.
عقب‌نشینی مداوم از خواسته‌‌ی معقول، اسمش سازش نیست؛ فرسایش است.
و شاید مسئله انتخاب بین «او» و «حرفت» نباشد؛ شاید مسئله این باشد که اگر از حرفت بگذری، آخرش چه کسی قرار است کنارت بماند؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۶)

@HediyeKargarnia
3🔥1🥰1👏1
آن برکه‌ی هیچ اندود

به زمین نرسیده بال درآوردم و رفتم بالا. ابرها چه خوش‌خیال قند را گوشه‌ی‌ لُپ آب می‌کردند. به خیالشان به زودی به برکه می‌رسم. ده متر، بیست متر، نمی‌دانم چند متر. خسته شدم. وادادم و اولین ایستگاهی که دیدم با زور، بال‌ها را شکستم. خون بود که می‌پاچید. و عجیب که درد نداشت. حالا باید یک جوری فرود می‌آمدم.
چشمانم را بستم.
باز که کردم دیدم ابرها دوباره دارند کوله‌ام را پشتم مرتب می‌کنند و با چشمان اشکین خدا پشت و پناهت گویان هلم می‌دهند. هنوز کلی راه مانده بود برای رسیدن به برکه. چشمانم را بستم و بادا باد گفتم و پایین رفتم. باز که کردم ابرها لقمه را در نایلونی پیچیده در کیفم می‌گذاشتند. یکی‌شان گفت: «راه درازه، گرسنه می‌شی.» آن‌یکی بی‌آن‌که نگاهم کند، بند کفشم را سفت کرد. پایین‌تر که آمدم، هوا سنگین‌ شد. باد هوهو می‌داد به خاکی که سال‌ها منتظر خیس شدن مانده. قرار نبود پرواز کنم. قرار بود حل شوم. حتی پلک هم نمی‌زدم مبادا چشمانم بسته شود. نزدیک زمین، ترس تنم را برداشت. از این‌که شاید برکه‌ای در کار نباشد و من تمام این مسیر را برای هیچ آمده باشم. ولی زمین دهان باز کرد. در برکه نیفتادم. خودم برکه شدم. نه سرریز شدم، نه دنیا را گرفتم. فقط اندازه‌ی کسی که کفش‌هایش را دربیاورد و بفهمد می‌شود وسط این همه خشکی کمی مکث کرد. قرار نبود معجزه باشم؛ همین که به زمین رسیدم و نشکستم برای امروز کافی است.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۸)

@HediyeKargarnia
3🔥1🥰1🕊1
زائد

دل بکنم از این نوشته‌های بی‌ته؟
چگونه بکنم؟
دل.
دل؟
بنویس
بنویس
بنویس
پاک کن.
پاککن؟
نه دکمه‌ی دیلیت را با شدت بکوب و نگه داااااار.
نه آن جمله کو پس؟ که دنباله‌اش می‌توانستی تا آخر دنیا راه بیفتی و کلمه بپاشی دوروبرش؟ بپاشی بپاشی. بکاری. تا جوانه بزند شاید جمله‌ای. هرز هم ممکن است. و امان از این جمله‌های هرز. جمله‌های سر دار و ته ندار که می‌کشاندم. می‌کشاندم؟ یا که زوری می‌دوم دنبالش؟ مثل کنه. کنه شدم؟ حشره‌ای نصفه. با بال‌های نداشته. با پاهای چسبناک. تکثیر می‌شوم. ذره‌هایم می‌ماند با کلمه‌ها. دفن می‌شود. می‌روید. لابه‌لای هرزینگی گلی غنچه می‌شود. نمی‌دانم چه رنگی‌ست. چشمانم را می‌مالم. شاید بنفشی که قرار بوده نارنجی باشد. تو می‌شناسی این رنگ را؟ تا می‌آیم نشانت دهم جنازه‌اش می‌پوسد و گردَش را باد می‌برد.
گفته بودم چشمان خرمایی‌ام نارنجی می‌شود زیر باران؟ و مردمکم گم می‌شود لای نارنجی‌ها؟
ولی امروز که باران نمی‌بارد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۹)

@HediyeKargarnia
4👍1🔥1👏1🍓1
این من و آن تو

تو توی خیالت با کشتی کروز گشت می‌زدی و من کلکی می‌ساختم و خیره می‌شدم به بخار فنجان توی دستم؛ که در قرمزی غروب هَل می‌شد. اصرار می‌کردی با تو بیایم روی عرشه و من خواهش می‌کردم تو بمان این‌جا و ببین سکوت چه غوغایی می‌کند. و تو گُنگ براندازم می‌کردی. انگار به‌یک‌باره با زبان ناآشنایی سخن گفته باشم.
تو می‌گفتی دنیا را باید از دورترین نقطه دید. از جایی که همه‌چیز کوچک‌تر است و دردها قابلِ جمع‌وجور کردن. من اما به بخار فنجان، به همین بالا رفتنِ بی‌ادعا ایمان آورده بودم؛ که نه می‌خواست برود، نه بماند.
می‌گفتی حرکت، و من به مکث فکر می‌کردم.
می‌گفتی افق، و من به همین میزِ کوچک که تنها دو فنجان رویش جا می‌شد.
سکوت را که نشان می‌دادم، دستت را جلو می‌آوردی بگیری‌اش؛ انگار چیزی را که نمی‌بینی نمی‌شود باور کرد.
من زبانِ ایستادن را بلد بودم، تو لهجه‌ی رفتن را. و عجیب نبود که حرف‌هایم در گوش تو ترجمه نمی‌شد.
غروب که تیره‌تر شد، قرمزی‌اش دیگر مالِ آسمان نبود. بین ما جایی گیر کرده بود که نمی‌شد نامی برایش گذاشت.
دریا برای تو وسیله‌ی عبور بود و برای من جایی برای تأمل.
تو بالا رفتی.
و من ماندم با بخاری که زودتر از حرف‌هایم تمام شد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۰)

@HediyeKargarnia
2🔥2👏1🐳1
بارِ خیسِ دست‌های خشک

این‌همه برنامه ریخته بودی، این همه هم بالا و پایینش کردی، که آخرش وقتی رسیدی کلید بندازی و کاپشنت را وری شوت کنی و پرتاب شوی توی جا و بغلتی مثل کتلتی که فردی ناشی دارد می‌پزدش؟ فکر کردی دقیقه‌ها می‌مانند تا تو برسی؟ و ظرف‌ها خود به خود در براق‌ترین حالت ممکن توی آب‌چکان به صف می‌شوند که خانم پرنسس هر وقت عشقش کشید دانه به دانه توی کابینت بچیندشان؟ زِکی.
نمی‌دانم چرا این‌قدر شستن ظرف‌ها را بزرگ می‌کنی. ولی می‌دانم دلیلش این نیست که به ماشین ظرفشویی عادت کرده‌ای در این پانزده سال و الان اسکاچ برایت فحش دو عالم است. قبلش هم همین بودی آخر. همه کار می‌کردی ولی امان از این که مجبور شوی چیزی را بشویی. باز لباس را می‌شود یک خاکی به سرش ریخت. نهایتاً می‌خیسانی‌شان توی تشت و لگدبارانشان می‌کنی. تمام سال‌های دانشجویی همین کار را مگر نمی‌کردی؟
ولی با ظرف‌ها همان موقع هم بد درگیر بودی.
شاید بخاطر ظرف‌هایی که آن تنها تابستانی که جنوب ماندید و نرفتید شمال. که مامان تقصیر را انداخت گردن تو که با سنجاق سرت روی ماشین همسایه حرف H نوشتی. همان موقع هم می‌دانستی تو را بهانه کرده و از اولش هم قصد رفتنی وجود نداشت. آن ظهرها مامان ظرف‌های ناهار را می‌چید توی سینک و با بابا می‌زد بیرون و می‌انداختشان گردن تو. تو هم تا غروب بارها نگاهشان می‌کردی و آخر سر هم خواهش داداش را می‌کردی که به دادت برسد. او هم می‌رسید. و کل تابستان مامان نفهمید هیچ‌کدام از آن ظرف‌ها را تو نشستی. ولی نشستنش هم دردی از تو دوا نمی‌کرد. بارش با تو بود با این که حتی دستانت خیس هم نمی‌شد. بله شاید جدی جدی بخاطر آن تابستان است که ظرفِ نشسته این‌قدر اساسی می‌رود روی اعصابت.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۱)

@HediyeKargarnia
3🔥3❤‍🔥1🥰1👏1
بقا به زبان نوشتن

می‌گویی «کلمات نجات‌دهنده‌اند؛ زهر اتفاقات را می‌گیرند و در خود حل‌شان می‌کنند.»* مثل قرصی جوشان که تلخی را به حباب بدل می‌کند.
دوست دارم به این جمله که می‌رسم مکث کنم، اما مداد بی‌اختیار میان صفحات رها می‌شود و من پناه می‌برم به کیبوردی که این چند روز، لایه‌ای غبار رویش نشسته؛ غبارِحضوری که بوده و نوشتنی که نبوده.
هر روز آمدم، صبح همان ساعت. و رفتم عصر همان ساعت؛ تداومِ بی‌حاصل؛ مثل راه رفتن روی تردمیلی بی‌برق. دوام آوردن شبیه شکستنِ آهسته است.
به من نگو «ننویس». بگذار نوشتن را از سر بگیرم. نه برای شاهکار، برای بقا. نوشتن مسکن نیست؛ آینه است. درد را برنمی‌دارد، اما شکلش را روشن می‌کند، و هر دردِ روشن‌شده‌ای اندکی قابل‌تحمل‌تر است.
وقتی می‌نویسم، تنهایی‌ام نام می‌گیرد و آن‌چه نام دارد، دیگر هیولای بی‌چهره نیست.
نگاه‌های غریبه، با آن پرسشِ بی‌حوصله که «تا کی می‌خواهی این خزعبلات را بنویسی؟»، بیشتر از آن‌که مرا متهم کند، از ناتوانیِ خودش می‌گوید؛ ناتوانی در تاب‌آوردنِ صدای کسی که هنوز می‌خواهد بفهمد چه بر او گذشته.
من ننوشتم، چون توانش نبود. چند بار امتحان کردم و هر بار بیشتر فرو رفتم. حتی افکار سطحی هم لبه داشت و می‌برید. سکوت، گاهی تنها شکلِ ممکنِ بقاست.
اما امروز نیمچه‌ابرها نگهم داشتند روی جمله‌های کتاب؛ دستِ کم‌فشاری روی شانه، که نه می‌کشاند و نه می‌راند، فقط می‌گفت بمان. کمی جلوتر رفتم و به جمله‌ای رسیدم که تاب آوردنم را ممکن کرد؛ که مرا پشت کیبورد نشاند تا صدا را کلمه کنم و درد را نحو.
«کلمات نجات‌دهنده‌اند؛ زهر اتفاقات را می‌گیرند و در خود حل‌شان می‌کنند.»

صورتم را برمی‌گردانم؛ پشتیِ صندلی وارونه آویزان است، بالشتکی که ده ماه است نخریده‌ام. جای خالیِ بالشتک، یادم می‌اندازد که همه‌چیز کامل نیست و با این‌همه می‌شود نشست، تکیه داد و نوشت.

*راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | پرده سوم

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۲)

@HediyeKargarnia
2👏2👍1🔥1🐳1
گیسوان محال

بنشینم روی پاهایت. چه مرمر تراشیده‌ای. خودم بیایم. تو مجبورم نکنی. شانه را بدهم دستت. خودم. به چشمانت زل بزنم. «می‌شه موهامو ببافی؟» و تو زیر لب ترانه‌ای زمزمه کنی و جوری شانه را سُر بدهی انگار تا آخر عمر کار دیگری نداری. که دلم نخواهد تمام شود. که گم شوم لای طلایی‌ها. دو تا چشم هم پشت سرم دربیاورم. لای موها. بپایمت. چشمانت را که مسیر شانه را دنبال می‌کند. که توی راه گره‌ای می‌بینی و لب می‌گزی. شانه را کنار می‌گذاری. موهایم را سه دسته می‌کنی و با انگشتانت می‌نوازی و می‌نوازی. کشِ یاسی را تهش محکم می‌کنی تا تارها نگریزند. بعد بیاندازی روی شانه‌ی چپم. و من بگویم «دوتایی می‌خواستم، دوتایی.» تو می‌دانی دروغ می‌گویم. با خنده‌ی چشمانت غر بزنی و دانه به دانه بازشان کنی و دوباره شانه‌شان کنی.

کاش حافظه‌ام پَسَت می‌زد. نترسم از صدای نفست. سرم را ندزدم. خداخدا نکنم تمام شود.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۳)

@HediyeKargarnia
🔥2❤‍🔥11
به من فضای زیستن بده

حالا که آدمِ هرروزه‌ی این روزهای منی، به من فضای زیستن بده. تا جملاتم نماند توی گلو. تا حرف‌هایم، هدف‌هایم، برنامه‌هایم نگندد.
به من فضای زیستن بده تا یک روزهایی حالم خوب نباشد. تا احساساتم را پشت لبخندهای الکی پنهان نکنم. تا مجبور نباشم قبل از هر کلمه فکر کنم: «این را بگویم ناراحت می‌شود؟ آن را نگویم دلخور می‌شود؟»

خستگی از همین‌جا شروع می‌شود؛ از مراقب بودنِ دائمی. از قدم‌زدن روی زمینی که هر لحظه ممکن است ترک بخورد.

می‌گویی: «من که چیزی نگفتم.» نگفتی. همیشه لازم نیست چیزی گفته شود تا فضا تنگ شود. با توقع‌های ناگفته هم می‌شود نفسِ دیگری را کوتاه کرد.
نمی‌خواهم بی‌ملاحظه باشم. نمی‌خواهم بی‌رحم باشم. می‌خواهم خودم باشم، بدون این‌که هر لحظه در حال تنظیمِ خودم باشم. بدون این‌که شادی‌ام را کم کنم، حرفم را نرم کنم، یا سکوت را فقط برای برقراری تعادل، انتخاب کنم.
جایی که یکی همیشه مراقبِ حالِ دیگری است، دیر یا زود تبدیل می‌شود به جایی که یکی هست و یکی فقط ملاحظه است.
من نمی‌خواهم ملاحظه باشم.

بگذار هر دو جا داشته باشیم. جا برای بدخلقی. جا برای سکوت. جا برای صداقتِ بی‌تزئین.

به من فضای زیستن بده.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۴)

@HediyeKargarnia
5❤‍🔥1👍1🔥1👏1👌1🐳1
آرام‌تر از آن‌چه می‌اندیشیدم

فکر می‌کردم ۱۸ سالگی ته دنیاست. دیپلم را می‌گیری، گواهینامه را هم. دیگر کسی نمی‌تواند انگ کوچک بودن به تو بزند. کلی چیز بلدی و کمتر گند می‌زنی.
فکر می‌کردم از آن به بعد، زندگی صاف می‌شود. تصمیم‌ها حساب‌ شده‌تر می‌شود. آدم‌ها جدی‌ترت می‌گیرند. خیال می‌کردم بزرگ شدن یک خط پایان دارد؛ یک لحظه‌ی رسمی که اشتباهاتت کم می‌شود و تردیدها می‌رود پی کارش.
اما ۱۸ سالگی فقط یک در بود. و پشتش راهروهایی طولانی. فهمیدم بلد بودن با فهمیدن فرق دارد. فهمیدم بعضی اشتباه‌ها نه از ندانستن، که از عجله کردن می‌آید. فهمیدم گاهی گند نزدن هم یک هنر است.
بزرگ شدن آن‌قدرها هم پر سر و صدا نبود. کسی برایش جشن نگرفت. یک روز دیدم می‌توانم سکوت کنم وقتی قبلاً بحث می‌کردم. یک روز دیدم به جای قهر، توضیح می‌دهم. یک روز دیدم از بعضی آدم‌ها می‌گذرم.
فهمیدم بزرگ شدن یعنی قبول کنی همیشه قرار نیست درست باشی. یعنی مسئولیت اشتباهت را بپذیری، حتی وقتی راه دارد تقصیر را گردن دیگری بیندازی. یعنی بدانی بعضی چیزها درست شدنی نیست که نیست. بی‌خودی زور نزنی و انرژی‌ات را هرز ندهی.
۱۸ سالگی ته دنیا نبود. فهمیدم که دنیا ته ندارد. هر بار که فکر می‌کنم رسیدم، می‌فهمم هنوز راهی هست. هنوز جایی هست که باید صبورتر شوم، مهربان‌تر شوم، محکم‌تر شوم.
بزرگ شدن آرام است. بی‌ادعاست. در دل روزهای معمولی می‌آید.
من هر روز کَمَکی بزرگ می‌شوم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۵)

@HediyeKargarnia
6👍1🥰1👏1
خطوط نمور

از قبلاً که می‌نویسم خیس آبم. از حالا که می‌نویسم نمناک می‌شوم. از آن‌چه نیست می‌نویسم باید منتظر قطره‌ها بمانم. و پای تخیل که می‌آید وسط، توی یک روز آفتابی معجزه‌ی باران را منتظرم.
باران نمی‌بارد و می‌نویسم. نوشتن را بعد از باران دوست دارم. نوشتن هم خیسم می‌کند.

شاید نوشتن همین باشد؛
ایستادن زیر آسمانی که همیشه نمی‌بارد،
اما تو هر روز چترت را باز می‌کنی.

و من زیر همین آسمان می‌مانم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۶)

@HediyeKargarnia
1❤‍🔥1🔥1💯1
صاعقه‌ی افکار

«گاهی می‌گویم بگذار اول صبحی بنویسم و عین‌هو مشق اجباری می‌شود و سخت‌تر می‌شود و این نوشته‌ها آخر میکشندم و من هیچوقت آدم کارهای جدی نبودم‌ و ...»
این‌ها غر نیست و واقعیت وجود من است. تند و تند می‌آید. همان کلمات که آخر هیچ می‌آفریند. هیچی که برای من لذت‌بخش است. آن‌قدری که دو سال است بی‌وقفه دارم می‌نویسم. هزاران کاغذ دور ریخته شده و هزاران صفحه‌ی ورد دیلیت شده.

گاهی صبح‌ها کلمات دیرتر از من بیدار می‌شوند. می‌نشینم مثل شاگردی که دفترش باز است و معلم هنوز نیامده. دست‌هایم می‌داند چه کند اما ذهنم لجباز می‌شود. و من یاد گرفتم با همین نیامدن‌ها بنویسم. من به نتیجه فکر نکرده‌ام. به ماندن هم نه. فقط هر روز آمده‌ام و نشسته‌ام. حتی وقتی چیزی جز چند خط بی‌جان سهمم نشده.

نوشتن بیش از آن‌که خلق کردن باشد تحمل کردن است. تحمل آن لحظه‌ای که هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
و تو باز هم صفحه را می‌بخشی.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۷)

@HediyeKargarnia
2👍2🔥1👌1💯1
باید حالت خوب شود

روی راه‌پله‌ها مورچه‌بازی می‌کردم. مسیرشان را عوض می‌کردم یا چیزی می‌انداختم ببرند خانه. بعد از ظهرهای گرم جنوب. هر روز که از مدرسه می‌آمدم.
انواع و اقسام بودند. اندازه‌ها و رنگ‌های مختلف.
توی یکی از همین روزها دیدم یک چیزی روی زمین وول می‌خورد. یک پروانه‌ی رنگی رنگی خوشگل. یک بالش جمع شده بود. انگاری سوخته بود. برش داشتم گذاشتم روی قوطی کبریت توی دستم. بردمش خانه. گذاشتم توی جعبه‌ی کفش. یک گل شیپوری هم چیدم گذاشتم توی جعبه.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم زیاد جُم نمی‌خورد. گفتم حتماً گشنه‌اش شده. قوطی کبریت را برداشتم رفتم پایین پله‌ها چند تا مورچه چاق‌وچله را با انگشت کشتم و انداختم توی قوطی و بردم کنار پروانه و گفتم: «بفرما.»
محل نگذاشت. گفتم حتماً دارد تعارف می‌کند. تنهایش گذاشتم.
فردا که از مدرسه آمدم دیدم پروانه دارد کنار دیوار تند و تند می‌دود. مورچه‌ها بغلش کرده بودند. فکر کنم داشتند می‌بردند خانه‌شان از او پذیرایی کنند.


هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۸)
#داستانک

@HediyeKargarnia
1🥰1👏1💯1🍓1
طلبکاران ابدی

می‌چینم و دوباره می‌روید. بر و بر می‌پایدم. مرا که سبد به دست توی باغ می‌چرخم.
هر واژه‌ای که می‌چینم، بوی تعهد می‌دهد. می‌گوید اگر مرا بردی، باید معنایم را هم حمل کنی. اگر نامم را نوشتی، باید پایش بمانی.
گاهی می‌خواهم دست خالی برگردم. بگویم امروز هیچ نچیدم. اما سکوت هم سهمش را می‌خواهد. می‌آید کنارم می‌ایستد و می‌گوید: «حتی نگفتن هم گفتن است.»
من طراحم. عادت دارم کادر بسازم، فاصله بدهم، رنگ را بالا پایین کنم. باید هر چیز سر جای خودش باشد. اما این‌جا، در باغِ کلمات، هیچ گریدی فرمان نمی‌دهد. واژه‌ها خودشان ترکیب می‌شوند، مثل طرح آبرنگی که مدیرعامل دوست دارد: رها، اما دقیق. می‌فهمم نظم، همیشه از بیرون نمی‌آید؛ گاهی از مسئولیتِ درون می‌جوشد.
کم‌کم یاد می‌گیرم درست‌تر بچینم. فقط آن‌هایی را بردارم که توانِ نگه‌داشتن‌شان را دارم. واژه‌ای که به‌جا نباشد، دیر یا زود از سبد می‌افتد. جمله‌ای که از اعماقت نیاید، روی کاغذ می‌پوسد.
کلمات طلبکارند چون حقیقت را می‌خواهند.
و ما وقتی از زیر دین‌شان در می‌رویم که بیشتر بگوییم اما درست‌تر.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۹)

@HediyeKargarnia
1👍1🔥1👏1💯1
جدایی

پدر گفت چراغ اتاق را خاموش نکنم. گفت برمی‌گردد.
سه شب گذشت. لامپ داغ شد و بوی سیم پیچید.
مادر آمد توی اتاق، صندلی را کشید زیر پا. لامپ را باز کرد. گذاشت توی جیب پیش‌بندش.
گفتم: «اگر آمد چی؟»
گفت: «راه را بلد است.»
در را بست.
اتاق تاریکِ تاریک شد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۰)
#داستانک

@HediyeKargarnia
4👍1🔥1👏1
دکمه خیالی

پیرمرد کنار ایستگاه اتوبوس، دکمه‌های کت کهنه‌اش را می‌شمرد. یکی کم بود.
گفتم: «گم شده؟»
گفت: «نه، جایش خالی مانده.»
اتوبوس آمد.
هیچ‌کس پیاده نشد.
پیرمرد کت را مرتب کرد، یک دکمه‌ی خیالی را بست و سوار شد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۱)
#داستانک

@HediyeKargarnia
2👍1🔥1🍓1
نه او نه آن دیگری

این‌بار تنش آن‌قدرها درد نمی‌کرد. دندانه‌های انتظار دیگر توی گوشتش گیر نکرده بود.
دقیقاً همان ماجرا. عین عین همان قبلی. که کارش تمام شد و نیامد. با این‌که گفته بود حتماً می‌آید. می‌آید و با هم می‌روند. دو بار دیگر هم همین شده بود. که کل روز منتظر بود خبرش را بگیرد که: «ساعت چند می‌بینمت؟»
نیامد. بی‌توضیح نیامد و دختر توی ذهنش دنبال دلیل می‌گشت. «یعنی این‌بار هم می‌خواهد بعدش بیاید بگوید اگه مایل بودی یه پیغام می‌دادی؟»
که دختر دو دل شود که شاید هم نمی‌خواسته. شاید هم تمام تدارکی که دیده، مزخرف بوده. که اگر غیرِ این بود حتماً پیغامی می‌داد خودش هم. یک بار حداقل. از سه باری که قرارشان بدون خبر روی هوا مانده بود.
هر دو منتظر بودند دیگری مهربان‌تر باشد. و هیچ‌کس مهربان‌تر نشد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۲)

@HediyeKargarnia
4❤‍🔥1🔥1🥰1👏1
گذران

رد می‌کنم چندتا روستا را. می‌رسم به دهی کوچک. جاده‌ای سنگلاخی. درخت‌ها خسته، پیر، سرما زده. ولی حالا که گرم است. لباس‌هایم همه پشمی. مُردم از گرما. روز است یا شب؟ ساعت چند است مهم نیست. دلم تنگ شده بود انگار. خیلی.
و آن شب. به‌خاطر ماندنی شد ها. چه خوب تو هم آمدی.
دستانش را که بالا می‌برد، که لبخندها را می‌کشید روی بغض، می‌فهمیدم. می‌شناسمش. آن نگاه‌ها که زور می‌زند غریبه باشد. یک جای کار اساسی می‌لنگد. خدا شاهد است. ببین کِی گفتم.
می‌فشارمش. می‌فشارمشان. چیزی آن‌قدرها مهم نیست. دغدغه‌هایم را نیاورده‌ام؟
نوشتن را روز اول یادم رفت. روز دوم هم. روز سوم دلم می‌خواست، تنم نا نداشت. چه بی‌جانم. خوش‌گذشت؟ خوش گذشت.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۳)

@HediyeKargarnia
2❤‍🔥1👍1🔥1
روزهای عزیزمی

امروز از آن روزهاست که خوشحال است. صدایم می‌کند: «عزیزم… قربانت بروم…» تا من کیفم را بردارم و بروم مدرسه.
من دیگر قبل از حرف‌زدنش می‌فهمم. از خط‌های توی صورتش. از مدلِ ابروهایش. از این‌که چطور راه می‌رود.

روزهایی که «عزیزمی» شروع می‌شود، تا شبِ شبش همین‌طوری ادامه دارد. حتی وقتی خسته است، حتی وقتی ظرف‌ها هنوز توی سینک‌اند.
روزهایی هم هست که ناراحت است و طوری رفتار می‌کند که من نفهمم. آن روزها را دوست ندارم.
یک بار گفتم: «باز چی شده؟» سه روز طول کشید تا دوباره همان آدم قبلی بشود. کاش نمی‌گفتم «باز چی شده». فقط می‌گفتم «چی شده». یا اصلاً چیزی نمی‌گفتم.
وانمود می‌کردم نفهمیده‌ام.

گاهی فکر می‌کنم مهربان‌ترین آدم دنیاست. گاهی هم فکر می‌کنم از این سخت‌تر نمی‌شود. بد نه‌ها… سخت. سخت یعنی نمی‌دانی باید چه‌اش کنی. آن وقت من گیر می‌دهم: «چرا پوکرفیسی؟ خوشحال باش دیگه.»
او می‌گوید: «خسته‌ام.»
یا می‌گوید: «معمولی‌ام.»
اما من فکر می‌کنم معمولی نداریم.
آدم یا خوشحال است یا ناراحت.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۴)

@HediyeKargarnia
3🔥1👏1🤔1
آخرین فروردین عمرم

می‌گویند عجیبم. یک جوری‌ام. خودم هم می‌دانم.‌ شاید برای این است که هشت سال است مُرده‌ام.
یک روز آفتابیِ معمولی بود. فروردین. از آن صبح‌هایی که هوا قول می‌دهد همه‌چیز رو به راه باشد. باران گرفت. تند. جای پارک هم نبود، طبق معمول. گفتم خودم می‌روم جواب را می‌گیرم. زود برمی‌گردم.
همان‌جا مُردم.
توی همان آزمایشگاه.
توی همان فروردینِ بارانی.
مرگم صدا نداشت. نه جیغی، نه افتادنی، نه سیاهی‌ای که روی چشمم بکشد. فقط یک جمله بود. یک نگاه کوتاه. یک مکثِ کش‌دار. چیزی در من همان‌جا ایستاد.
همه‌چیز خوب پیش رفت، بماند. کم‌کم عادی شد همه‌چیز، بماند.
من جنازه‌ام را خودم بیرون کشیدم. صافش کردم. ایستادم. راه افتادم. به خانه برگشتم. لباس‌ها را عوض کردم. غذا خوردم. حتی خندیدم. تلفن جواب دادم. مهمانی رفتم. گذشت و گذشت. آدم‌ها گفتند: «خوبه که زود جمع و جور شدی.» بی‌آنکه بدانند چه چیزی جمع شد. چه چیزی هرگز باز نشد.
راه می‌روم.
کار می‌کنم.
خواب می‌بینم.
اما بعضی روزها، درست وسطِ یک خنده، حس می‌کنم صدایم از ته چاهی می‌آید. انگار یکی دیگر دارد از صورتم استفاده می‌کند. من فقط تماشا می‌کنم. من فقط نسخه‌ای‌ام که ادامه داده تا کسی نپرسد چه شد.
عجیبم چون از آن روز به بعد، هیچ‌چیز را کامل باور نکردم. نه خوشی را. نه قول‌ها را. نه «نگران نباش»ها را.
آدمی که یک‌بار بی‌صدا مُرده باشد، یاد می‌گیرد همیشه یک قدم عقب‌تر بایستد. دلش را کامل جلو نفرستد. سهمش را نصفه بردارد. آماده باشد برای جمله‌ای که ممکن است دوباره عقربه‌اش را متوقف کند.
هشت سال گذشته. فروردین‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. باران باریده. جای پارک باز هم نبوده. زندگی، کار خودش را کرده.
فقط من همان‌جا مانده‌ام.
می‌گویند عجیبم؟
حق دارند.
کمی فرق دارم با بقیه.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۵)

@HediyeKargarnia
❤‍🔥42🥰1👏1