مأوا
واژههای نمور
واژههای مخوف
واژههای در هم تنیده
لولیده
واژهای که راه برگشت را بلد نیست
که یکبار دلش لرزیده
و بعد هرچه خانه صدایش زده
کوچه را ترجیح داده است
واژهای که قبل از گفتهشدن
مدتها به تاروپود سینه گره خورده
و حالا با زخمِ باز
خودش را پرت میکند روی کاغذ
بعضیشان آرام خودشان را جمع میکنند
تا درد را بیدار نکنند
بعضی اما
دندان دارند
میپرند به جان جمله
و تا تهِ معنا را میجوند
واژهها
نه پناه میگیرند
نه نجات پیدا میکنند
فقط کنار هم میمانند
تا گم نشوند.
و من
مینویسم
نه برای گفتن،
برای اینکه واژهها
کمتر بترسند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۴)
@HediyeKargarnia
واژههای نمور
واژههای مخوف
واژههای در هم تنیده
لولیده
واژهای که راه برگشت را بلد نیست
که یکبار دلش لرزیده
و بعد هرچه خانه صدایش زده
کوچه را ترجیح داده است
واژهای که قبل از گفتهشدن
مدتها به تاروپود سینه گره خورده
و حالا با زخمِ باز
خودش را پرت میکند روی کاغذ
بعضیشان آرام خودشان را جمع میکنند
تا درد را بیدار نکنند
بعضی اما
دندان دارند
میپرند به جان جمله
و تا تهِ معنا را میجوند
واژهها
نه پناه میگیرند
نه نجات پیدا میکنند
فقط کنار هم میمانند
تا گم نشوند.
و من
مینویسم
نه برای گفتن،
برای اینکه واژهها
کمتر بترسند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۴)
@HediyeKargarnia
❤4🔥2👏1
جملاتی هست که نمیگویمشان
قطرات نامرئی اضطراب سُر خورد. از فرق سر تا نوک انگشت شصت پایم. همهاش هم توی ثانیهای. حالا خوب است هنوز هیچ نگفته بودم. ده تا جمله آماده داشتم. حرفی برای زدن. گفتی بگویید اگر حرفی دارید. و من تنها از تصورِ گفتن مورمور شدم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۵)
@HediyeKargarnia
قطرات نامرئی اضطراب سُر خورد. از فرق سر تا نوک انگشت شصت پایم. همهاش هم توی ثانیهای. حالا خوب است هنوز هیچ نگفته بودم. ده تا جمله آماده داشتم. حرفی برای زدن. گفتی بگویید اگر حرفی دارید. و من تنها از تصورِ گفتن مورمور شدم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۵)
@HediyeKargarnia
❤4🔥2👍1
آن منِ دیگر
من آنقدرها حرفزن نیستم. حداقل آنجایی که حرف خاصی برای زدن ندارم نمیپرم وسط و زِرپراکنی نمیکنم. منِ توویم اما بگویی ذرهای به من رفته نرفته. نمیکُند یاد بگیرد حداقل. امروز همینطور وِر وِر وِر درِ گوشم، که هی عقل چرا توی کلت نیست، بتمرک گوشهای و لم بده و مثل الاغ بیخانمان در چهار ضلع خانه یورتمه نرو. هیچ هم برایش مهم نبود که هوس فسنجان کردهام و دلم بوی کیک هل و کدوحلوایی میخواهد. که دلم آرام میگیرد وقتی همهچیز در اطرافم برق بزند و کارهای نصفهنیمهام سامان بگیرد. که هیچ لباس چرکی نمیخواهم و خط اتوهای گوشتبُر میخواهم.
«بهتوچه» گفتم، بیمحلی کردم، دعوا کردم، چشمغره رفتم، افاقه نکرد. میشد کاش گاهی جا عوض کنیم. من بروم آن تو و آرام بگیرم، او هم بیاید و شاید حداقل موقعیتی مثل دیروز لالمونی نگیرم.
منِ توو: لالمونی چیه خنگ خدا. باید بنویسی لالمانی. وگرنه گند میزنی به بافت جمله و کل متنت باد میشود.
من هم بر و بر نگاهش میکنم جای اینکه بگویم: من تا بحال لالمانی نشنیدهام. سرت به کار خودت باشد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۸)
@HediyeKargarnia
من آنقدرها حرفزن نیستم. حداقل آنجایی که حرف خاصی برای زدن ندارم نمیپرم وسط و زِرپراکنی نمیکنم. منِ توویم اما بگویی ذرهای به من رفته نرفته. نمیکُند یاد بگیرد حداقل. امروز همینطور وِر وِر وِر درِ گوشم، که هی عقل چرا توی کلت نیست، بتمرک گوشهای و لم بده و مثل الاغ بیخانمان در چهار ضلع خانه یورتمه نرو. هیچ هم برایش مهم نبود که هوس فسنجان کردهام و دلم بوی کیک هل و کدوحلوایی میخواهد. که دلم آرام میگیرد وقتی همهچیز در اطرافم برق بزند و کارهای نصفهنیمهام سامان بگیرد. که هیچ لباس چرکی نمیخواهم و خط اتوهای گوشتبُر میخواهم.
«بهتوچه» گفتم، بیمحلی کردم، دعوا کردم، چشمغره رفتم، افاقه نکرد. میشد کاش گاهی جا عوض کنیم. من بروم آن تو و آرام بگیرم، او هم بیاید و شاید حداقل موقعیتی مثل دیروز لالمونی نگیرم.
منِ توو: لالمونی چیه خنگ خدا. باید بنویسی لالمانی. وگرنه گند میزنی به بافت جمله و کل متنت باد میشود.
من هم بر و بر نگاهش میکنم جای اینکه بگویم: من تا بحال لالمانی نشنیدهام. سرت به کار خودت باشد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۸)
@HediyeKargarnia
❤2👏2👍1🥰1
تقدیم به گروه بینام من
اگر کسانی را داری که سوقت میدهند به سمت خواستههایت، که انگیزهات را دو چندان میکنند، که برای گفتن خطایت دست دست نمیکنند، که کنارشان خودت هستی، که برای دیدنشان مشتاقی، دست از سرشان برندار. دلشان را نشکن. بهانه نگیر. دل نازک نشو.
اگر کسانی را داری که از هم قدم بودن کنارشان لذت میبری، دستشان را بگیر، ول هم نکن. با هم چه قلهها که فتح نخواهید کرد. چه دریاها که نخواهید شکافت. همهجا قشنگتر میشود و انعکاس لبخندتان دنیا را روشن میکند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۹)
@HediyeKargarnia
اگر کسانی را داری که سوقت میدهند به سمت خواستههایت، که انگیزهات را دو چندان میکنند، که برای گفتن خطایت دست دست نمیکنند، که کنارشان خودت هستی، که برای دیدنشان مشتاقی، دست از سرشان برندار. دلشان را نشکن. بهانه نگیر. دل نازک نشو.
اگر کسانی را داری که از هم قدم بودن کنارشان لذت میبری، دستشان را بگیر، ول هم نکن. با هم چه قلهها که فتح نخواهید کرد. چه دریاها که نخواهید شکافت. همهجا قشنگتر میشود و انعکاس لبخندتان دنیا را روشن میکند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۹)
@HediyeKargarnia
❤7👏2🔥1🥰1
حالِ خوب و بدت تنها به تو وابسته است
کنار تخت کسی نشسته بودم که بخشی از خودم بود. دکتر آرام گفت جواب آزمایش مشکوک است. گفت باید کِشت خون بگیرند. گفت سه روز طول میکشد.
سه. عدد کوچکیست. اما نه در بیمارستان که زمان کش میآید و هر ثانیه میتواند هزار پیچوتاب بخورد.
من آدمِ این مواقع نبودم. همیشه در چنین لحظاتی خودم را میباختم. ذهنم جلوتر از واقعیت میدوید، بدترین پایانها را میساخت، و مرا وسط فاجعهای خیالی رها میکرد. من هم رنج را پیشخور میکردم.
ناگهان، تنها در یک ثانیه، تصمیم گرفتم این سه روز را عادی زندگی کنم. نه امیدوارانه، نه بدبینانه؛ فقط عادی.
غذا خوردم. راه رفتم. حرف زدم. کتاب خواندم. شب هم خوابیدم. با خودم گفتم واقعیت هرچه باشد، هست. اما این سه روز، مالِ من است. و عجیب اینکه موفق شدم. نه چون شرایط تغییر کرد؛ چون من، برای اولینبار، واکنشم را انتخاب کردم.
سه روز بعد، جواب آمد. اما آنچه برایم ماند، نتیجه آزمایش نبود. این فهم بود که رنجِ من، پیش از این فقط مرا فرسوده بود بیآنکه کمکی به واقعیت کند.
اینجا بود که فهمیدم حالِ خوب و بد، بیش از آنکه محصول اتفاقها باشد، محصول نسبت ما با اتفاقهاست.
نیچه جایی میگوید: «انسانها نه از واقعیت، بلکه از تفسیر واقعیت رنج میکشند.»
ما درد را دو بار زندگی میکنیم. یکبار وقتی رخ میدهد، و بارها پیش از آن، در ذهنی که مدام بدترین روایت را تمرین میکند.
آن سه روز به من نشان داد که اختیار ما نه در حذف بحران، بلکه در نحوهی ایستادن درون آن است. من نمیتوانستم جواب آزمایش را تغییر دهم، اما میتوانستم نگذارم ذهنم پیشاپیش ویران شود.
از آن روز به بعد، هر وقت میگویم حالم بد است، از خودم میپرسم واقعاً اتفاق افتاده؟ یا من دارم نسخهی اغراقشدهی آینده را زندگی میکنم؟
حالِ خوب، انکار درد نیست.
حالِ خوب، شجاعتِ نساختن رنجِ اضافه است.
و حالِ بد، همیشه نتیجهی شرایط سخت نیست؛
گاهی نتیجهی واگذار کردن اختیار به ترس است.
ما همیشه قدرت تغییر واقعیت را نداریم،
اما تقریباً همیشه قدرت انتخابِ مواجهه را داریم.
و این انتخاب هرچقدر ساده، همانجاییست که حالِ خوب و بد، از بیرون قطع میشود
و به خود ما وصل.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۰)
@HediyeKargarnia
کنار تخت کسی نشسته بودم که بخشی از خودم بود. دکتر آرام گفت جواب آزمایش مشکوک است. گفت باید کِشت خون بگیرند. گفت سه روز طول میکشد.
سه. عدد کوچکیست. اما نه در بیمارستان که زمان کش میآید و هر ثانیه میتواند هزار پیچوتاب بخورد.
من آدمِ این مواقع نبودم. همیشه در چنین لحظاتی خودم را میباختم. ذهنم جلوتر از واقعیت میدوید، بدترین پایانها را میساخت، و مرا وسط فاجعهای خیالی رها میکرد. من هم رنج را پیشخور میکردم.
ناگهان، تنها در یک ثانیه، تصمیم گرفتم این سه روز را عادی زندگی کنم. نه امیدوارانه، نه بدبینانه؛ فقط عادی.
غذا خوردم. راه رفتم. حرف زدم. کتاب خواندم. شب هم خوابیدم. با خودم گفتم واقعیت هرچه باشد، هست. اما این سه روز، مالِ من است. و عجیب اینکه موفق شدم. نه چون شرایط تغییر کرد؛ چون من، برای اولینبار، واکنشم را انتخاب کردم.
سه روز بعد، جواب آمد. اما آنچه برایم ماند، نتیجه آزمایش نبود. این فهم بود که رنجِ من، پیش از این فقط مرا فرسوده بود بیآنکه کمکی به واقعیت کند.
اینجا بود که فهمیدم حالِ خوب و بد، بیش از آنکه محصول اتفاقها باشد، محصول نسبت ما با اتفاقهاست.
نیچه جایی میگوید: «انسانها نه از واقعیت، بلکه از تفسیر واقعیت رنج میکشند.»
ما درد را دو بار زندگی میکنیم. یکبار وقتی رخ میدهد، و بارها پیش از آن، در ذهنی که مدام بدترین روایت را تمرین میکند.
آن سه روز به من نشان داد که اختیار ما نه در حذف بحران، بلکه در نحوهی ایستادن درون آن است. من نمیتوانستم جواب آزمایش را تغییر دهم، اما میتوانستم نگذارم ذهنم پیشاپیش ویران شود.
از آن روز به بعد، هر وقت میگویم حالم بد است، از خودم میپرسم واقعاً اتفاق افتاده؟ یا من دارم نسخهی اغراقشدهی آینده را زندگی میکنم؟
حالِ خوب، انکار درد نیست.
حالِ خوب، شجاعتِ نساختن رنجِ اضافه است.
و حالِ بد، همیشه نتیجهی شرایط سخت نیست؛
گاهی نتیجهی واگذار کردن اختیار به ترس است.
ما همیشه قدرت تغییر واقعیت را نداریم،
اما تقریباً همیشه قدرت انتخابِ مواجهه را داریم.
و این انتخاب هرچقدر ساده، همانجاییست که حالِ خوب و بد، از بیرون قطع میشود
و به خود ما وصل.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۰)
@HediyeKargarnia
❤8👏4🔥2👍1
زمان از لای انگشتانت لیز میخورد و به خود که میآیی میبینی فردا شده و ساعتی که هر شب خواب بودی حیران سگلرز میزنی و خندههای بیدلیل و بادلیل و فحش به بیمهی اِساُاِس و انتظار و انتظار و انتظار. اولی و دومینش برای اینکه اسمت را بخواند از باجه و بروی آن لباس صورتی بدرنگ را تن کنی و سومین انتظارش هم همان همیشگی، که ناخودآگاه دست میبری قفل گوشی را باز میکنی تا که شاید پیغامی استیکری چیزی، تا بلرزاندت دوباره و یادت برود تمام آن غرها که ردیف کرده بودی.
❤3👏2👍1🔥1🥰1😢1
نای جسمم زیر بیست است
دارد انگار
در میرود افسار
حین آشپزی این چند تا کلمه الهام شد. خواستم بگذارمش در کانال. بعدتر بیخیال شدم و سعی کردم از سرزنش خودم هم بگذرم. آدم یک روزهایی هم مجبور است به ساز بدنش برقصد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۱)
@HediyeKargarnia
دارد انگار
در میرود افسار
حین آشپزی این چند تا کلمه الهام شد. خواستم بگذارمش در کانال. بعدتر بیخیال شدم و سعی کردم از سرزنش خودم هم بگذرم. آدم یک روزهایی هم مجبور است به ساز بدنش برقصد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۱)
@HediyeKargarnia
❤🔥1✍1👍1🥰1
لعنت به دقیقههای رُند
باز منتظر نشسته بود تا که نوبتش شود. تا که نامش را بخوانند و هر چه زودتر از آن خفقان بگریزد. از آن همهمهای که به نظرش هیچ مینمود.
«وقتی تو برگی، وقتی آن یکی برگ است و آن دیگری هم، وقتی شما برگها گیاهی را تشکیل میدهید که برگهایش زرد میشوند و میاُفتند، چرا باید زور زد که برگی دیرتر زرد شود و تمام شود وقتی هنوز نیفتاده برگی نو ظاهر خواهد شد؟»
چند وقت بود که دیدش به اطراف اینگونه شده بود و وقتی خودش هم به زورِ اطرافیان دنبال دوا درمان میرفت، به نظرش مضحک میآمد. میرفت و میآمد. بازی میکرد. با خودش. هی گوشی را بر میداشت ببیند چقدر گذشته. اگر عدد زوج بود لبخندی میزد و اگر فرد، مأیوس میشد. ۲۲:۲۲. داغ دلش تازه شد. نکند این بازی را گذاشته که دائم نوتیف گوشی توی تیررسش باشد و عذابوجدان نگیرد از اینکه توانایی چک نکردنش را ندارد؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۲)
@HediyeKargarnia
باز منتظر نشسته بود تا که نوبتش شود. تا که نامش را بخوانند و هر چه زودتر از آن خفقان بگریزد. از آن همهمهای که به نظرش هیچ مینمود.
«وقتی تو برگی، وقتی آن یکی برگ است و آن دیگری هم، وقتی شما برگها گیاهی را تشکیل میدهید که برگهایش زرد میشوند و میاُفتند، چرا باید زور زد که برگی دیرتر زرد شود و تمام شود وقتی هنوز نیفتاده برگی نو ظاهر خواهد شد؟»
چند وقت بود که دیدش به اطراف اینگونه شده بود و وقتی خودش هم به زورِ اطرافیان دنبال دوا درمان میرفت، به نظرش مضحک میآمد. میرفت و میآمد. بازی میکرد. با خودش. هی گوشی را بر میداشت ببیند چقدر گذشته. اگر عدد زوج بود لبخندی میزد و اگر فرد، مأیوس میشد. ۲۲:۲۲. داغ دلش تازه شد. نکند این بازی را گذاشته که دائم نوتیف گوشی توی تیررسش باشد و عذابوجدان نگیرد از اینکه توانایی چک نکردنش را ندارد؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۲)
@HediyeKargarnia
👍2❤1❤🔥1🤨1
میشود زور زد تا که منتظر نبود؟
محبوسِ قرارهای نصفه نیمه. زل میزنم به تیکتاک ساعت. زل میزنم به پشت دیوار شیری روبرو. زل میزنم به آفتاب شبشده. به چروک مانتوهای کار روی بند. به ظرفهای نشسته که توی دیدم نیست. به سریال نصفهنیمهی بیکیفیت. به ساندویچ سرد شدهی بدبو. زل میزنم به چشمان سردم. به بوی عطر کم شدهی بافت صورتی. به فریاد چراغ لوباطری. به شمارهی آقای نصیری و غرهایش. زل میزنم به آرایش ماسیدهام. به شبِهول به قهرمانِ فروتن. به پردههایی که زیر این نور، خاکستریست.
زل میزنم به نردههای نامرئی انتظار، که ناجوانمردانه محبوسم کرده.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۳)
@HediyeKargarnia
محبوسِ قرارهای نصفه نیمه. زل میزنم به تیکتاک ساعت. زل میزنم به پشت دیوار شیری روبرو. زل میزنم به آفتاب شبشده. به چروک مانتوهای کار روی بند. به ظرفهای نشسته که توی دیدم نیست. به سریال نصفهنیمهی بیکیفیت. به ساندویچ سرد شدهی بدبو. زل میزنم به چشمان سردم. به بوی عطر کم شدهی بافت صورتی. به فریاد چراغ لوباطری. به شمارهی آقای نصیری و غرهایش. زل میزنم به آرایش ماسیدهام. به شبِهول به قهرمانِ فروتن. به پردههایی که زیر این نور، خاکستریست.
زل میزنم به نردههای نامرئی انتظار، که ناجوانمردانه محبوسم کرده.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۳)
@HediyeKargarnia
👏2❤1🔥1🥰1😨1
معلق
دستم را روی دهانم میگذارم تا که لال بمیرم. آن یکی دستم اما تند و تند مینویسد.
مینویسد تا که شاید چیزی دلنشینتر ظاهر شود. دردها بپاچد بیرون و گندابها سمتی بجهد.
نه.
اطراف باید پاکیزه بماند. هیچکس نباید بویی ببرد. ظاهرم باید آراسته باشد. همیشه. گوشهی لبانم سمت بالا. همیشه. چشمانم درخشان. تنم صابونزده.
نکند بنشیند و فکر کند باختم و حذف شدم.
من با پاهای لنگان شهر را گز میکنم. کوچه به کوچه. من با خندههای کودکان جان میگیرم؛ با لبخند پیران.
آن روز که مهربانی را در گوش من زمزمه کردی دلم میخواست بلندگوی آن وانت ضایعاتخر را بگیرم و احساسم را فریاد بزنم. فریاد بزنم که ای عالَم چرا زمین من قهرآبی گرفته؟ چرا دست و دلها به کارهای بزرگ نمیرود؟ همینکه شب گرسنه نخوابی بس است؟ همینکه امروز نمردی بس است؟
من امید را در هیبت کودکی دیدم که زور زد قدش را به شیر آب توی پارک برساند. و پیرزنی که خریدهایش را روی لبهای میگذارد تا نفس تازه کند. میپرسد: «ساعت چنده؟» و آن پیرمرد که آن روز کلمهی ماسک را گم کرده بود. با خود کلنجار میرفت و رویش نمیشد از کسی بپرسد. به من رسید و گفت: «از اینا که میزارن جلوی دهن برای آلودگی.» و همزمان دستش را برد جلوی دهان. و تا گفتم ماسک، نگاهش را دزدید و قدمهایش را تند کرد. «آره ماسک، ماسک.»
اگر از اول شروع میشد چه میکردی؟ باز اجازه میدادی بر و بر نگاهت کند و اراجیف بارت؟ که عصارهی غرورت را تفمالی کند؟ و تو بچسبی به زمین و لال شوی جای اینکه بدوی و بقاپی؟
با آن لبادهی خاکی خیره شدهای به دوردستهای خشکیده که چه؟ به آسمان دودی به فرداهای کمرنگ. بیرنگ.
و زمان، آن روی سگش که بالا آمد دیگر نیازی به باطری نداشت برای ماندن و رفتن.
و ماندهای میان ماندن و رفتن.
و ماندهام.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۴)
@HediyeKargarnia
دستم را روی دهانم میگذارم تا که لال بمیرم. آن یکی دستم اما تند و تند مینویسد.
مینویسد تا که شاید چیزی دلنشینتر ظاهر شود. دردها بپاچد بیرون و گندابها سمتی بجهد.
نه.
اطراف باید پاکیزه بماند. هیچکس نباید بویی ببرد. ظاهرم باید آراسته باشد. همیشه. گوشهی لبانم سمت بالا. همیشه. چشمانم درخشان. تنم صابونزده.
نکند بنشیند و فکر کند باختم و حذف شدم.
من با پاهای لنگان شهر را گز میکنم. کوچه به کوچه. من با خندههای کودکان جان میگیرم؛ با لبخند پیران.
آن روز که مهربانی را در گوش من زمزمه کردی دلم میخواست بلندگوی آن وانت ضایعاتخر را بگیرم و احساسم را فریاد بزنم. فریاد بزنم که ای عالَم چرا زمین من قهرآبی گرفته؟ چرا دست و دلها به کارهای بزرگ نمیرود؟ همینکه شب گرسنه نخوابی بس است؟ همینکه امروز نمردی بس است؟
من امید را در هیبت کودکی دیدم که زور زد قدش را به شیر آب توی پارک برساند. و پیرزنی که خریدهایش را روی لبهای میگذارد تا نفس تازه کند. میپرسد: «ساعت چنده؟» و آن پیرمرد که آن روز کلمهی ماسک را گم کرده بود. با خود کلنجار میرفت و رویش نمیشد از کسی بپرسد. به من رسید و گفت: «از اینا که میزارن جلوی دهن برای آلودگی.» و همزمان دستش را برد جلوی دهان. و تا گفتم ماسک، نگاهش را دزدید و قدمهایش را تند کرد. «آره ماسک، ماسک.»
اگر از اول شروع میشد چه میکردی؟ باز اجازه میدادی بر و بر نگاهت کند و اراجیف بارت؟ که عصارهی غرورت را تفمالی کند؟ و تو بچسبی به زمین و لال شوی جای اینکه بدوی و بقاپی؟
با آن لبادهی خاکی خیره شدهای به دوردستهای خشکیده که چه؟ به آسمان دودی به فرداهای کمرنگ. بیرنگ.
و زمان، آن روی سگش که بالا آمد دیگر نیازی به باطری نداشت برای ماندن و رفتن.
و ماندهای میان ماندن و رفتن.
و ماندهام.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۴)
@HediyeKargarnia
❤4❤🔥2👍1🔥1👏1
سیاهسفید
دانههای برف ننشسته ذوب میشد. کنار شعلهی آبی بخاری لم داده بودم و به سقف خانهی روبرویی خیره. توی ذهنم فکرهایی شنا میکرد که حال هیچکدامشان را نداشتم. راحتتر نشستم. کتابم را دست گرفتم و نیم صفحه رفتم بیآنکه هیچ حالیام شود. چشمانم سنگین شد. تازه بیدار شده بودم اما برای چند دقیقه توی همان حال به خوابی عمیق رفتم. هیچی نبود. هیچیِ هیچی. حتی من هم نبودم. سفیدییی که چشم را میزد. انگار طلاییِ سیاه و سفید شدهای. نمیفهمیدم این سفیدی چقدر دور است یا نزدیک؟ میشود دست به آن زد؟ صدای خلأ گوشم را خراشاند. منی که ناظری نامرئی بودم. پژواکِ صدایی که خودش نبود. آواهایی نامفهوم.
سفیدی کمکم تمام میشد. تیره میشد. با دور تند رسید به مطلقترین سیاه و همزمان صدا در اوج خودش خاموش شد و چشمانم باز. سفیدی با بستن چشمانم آغاز شد و سیاهی با باز کردن چشمانم. چیزی میخواست به من بگوید؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۵)
@HediyeKargarnia
دانههای برف ننشسته ذوب میشد. کنار شعلهی آبی بخاری لم داده بودم و به سقف خانهی روبرویی خیره. توی ذهنم فکرهایی شنا میکرد که حال هیچکدامشان را نداشتم. راحتتر نشستم. کتابم را دست گرفتم و نیم صفحه رفتم بیآنکه هیچ حالیام شود. چشمانم سنگین شد. تازه بیدار شده بودم اما برای چند دقیقه توی همان حال به خوابی عمیق رفتم. هیچی نبود. هیچیِ هیچی. حتی من هم نبودم. سفیدییی که چشم را میزد. انگار طلاییِ سیاه و سفید شدهای. نمیفهمیدم این سفیدی چقدر دور است یا نزدیک؟ میشود دست به آن زد؟ صدای خلأ گوشم را خراشاند. منی که ناظری نامرئی بودم. پژواکِ صدایی که خودش نبود. آواهایی نامفهوم.
سفیدی کمکم تمام میشد. تیره میشد. با دور تند رسید به مطلقترین سیاه و همزمان صدا در اوج خودش خاموش شد و چشمانم باز. سفیدی با بستن چشمانم آغاز شد و سیاهی با باز کردن چشمانم. چیزی میخواست به من بگوید؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۵)
@HediyeKargarnia
❤2👏2⚡1🥰1
نامرئی
توقعهایی که بعضیها اصلاً لازم نیست بگویند تا اتفاق بیفتد. او اصرار میکند همینی که هست. البته نه با یک جملهی کوتاه و شجاعانه، بلکه با صدها برهان ریز و درشت؛ «شرایطم این است»، «من همینطور بزرگ شدهام»، «دوست داشتن یعنی پذیرفتن». و تو میبینی که این پذیرش بیشتر شبیه پاککردنِ خودت است تا فهمیدنِ او.
تو چه میکنی؟ پا پس میکشی یا از خواستهات میگذری؟
اولش اسمش را میگذاری صبر. بعد میشود ملاحظه. بعد یک روز میبینی دیگر حتی نمیدانی خواستهی اولیه چه بوده. کمکم یاد میگیری جملههایت را نرمتر بگویی، بعد کوتاهتر، بعد نگویی. و عجب آرامشی میآید که بوی تسلیم میدهد.
او همان است که بود. حتی راحتتر. تو اما هر بار که چیزی را فرو میخوری، یکجای کوچکی درونت بیصدا عقب مینشیند.
ماندنِ بیصداست که آدم را نامرئی میکند.
وقتی کسی «همینی که هست» را با صدها دلیل تزئین میکند، در واقع میگوید نمیخواهم تغییر کنم؛ نمیتوانم. برهان آوردن شکل مؤدبانهی مقاومت است.
عقبنشینی مداوم از خواستهی معقول، اسمش سازش نیست؛ فرسایش است.
و شاید مسئله انتخاب بین «او» و «حرفت» نباشد؛ شاید مسئله این باشد که اگر از حرفت بگذری، آخرش چه کسی قرار است کنارت بماند؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۶)
@HediyeKargarnia
توقعهایی که بعضیها اصلاً لازم نیست بگویند تا اتفاق بیفتد. او اصرار میکند همینی که هست. البته نه با یک جملهی کوتاه و شجاعانه، بلکه با صدها برهان ریز و درشت؛ «شرایطم این است»، «من همینطور بزرگ شدهام»، «دوست داشتن یعنی پذیرفتن». و تو میبینی که این پذیرش بیشتر شبیه پاککردنِ خودت است تا فهمیدنِ او.
تو چه میکنی؟ پا پس میکشی یا از خواستهات میگذری؟
اولش اسمش را میگذاری صبر. بعد میشود ملاحظه. بعد یک روز میبینی دیگر حتی نمیدانی خواستهی اولیه چه بوده. کمکم یاد میگیری جملههایت را نرمتر بگویی، بعد کوتاهتر، بعد نگویی. و عجب آرامشی میآید که بوی تسلیم میدهد.
او همان است که بود. حتی راحتتر. تو اما هر بار که چیزی را فرو میخوری، یکجای کوچکی درونت بیصدا عقب مینشیند.
ماندنِ بیصداست که آدم را نامرئی میکند.
وقتی کسی «همینی که هست» را با صدها دلیل تزئین میکند، در واقع میگوید نمیخواهم تغییر کنم؛ نمیتوانم. برهان آوردن شکل مؤدبانهی مقاومت است.
عقبنشینی مداوم از خواستهی معقول، اسمش سازش نیست؛ فرسایش است.
و شاید مسئله انتخاب بین «او» و «حرفت» نباشد؛ شاید مسئله این باشد که اگر از حرفت بگذری، آخرش چه کسی قرار است کنارت بماند؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۶)
@HediyeKargarnia
❤3🔥1🥰1👏1
آن برکهی هیچ اندود
به زمین نرسیده بال درآوردم و رفتم بالا. ابرها چه خوشخیال قند را گوشهی لُپ آب میکردند. به خیالشان به زودی به برکه میرسم. ده متر، بیست متر، نمیدانم چند متر. خسته شدم. وادادم و اولین ایستگاهی که دیدم با زور، بالها را شکستم. خون بود که میپاچید. و عجیب که درد نداشت. حالا باید یک جوری فرود میآمدم.
چشمانم را بستم.
باز که کردم دیدم ابرها دوباره دارند کولهام را پشتم مرتب میکنند و با چشمان اشکین خدا پشت و پناهت گویان هلم میدهند. هنوز کلی راه مانده بود برای رسیدن به برکه. چشمانم را بستم و بادا باد گفتم و پایین رفتم. باز که کردم ابرها لقمه را در نایلونی پیچیده در کیفم میگذاشتند. یکیشان گفت: «راه درازه، گرسنه میشی.» آنیکی بیآنکه نگاهم کند، بند کفشم را سفت کرد. پایینتر که آمدم، هوا سنگین شد. باد هوهو میداد به خاکی که سالها منتظر خیس شدن مانده. قرار نبود پرواز کنم. قرار بود حل شوم. حتی پلک هم نمیزدم مبادا چشمانم بسته شود. نزدیک زمین، ترس تنم را برداشت. از اینکه شاید برکهای در کار نباشد و من تمام این مسیر را برای هیچ آمده باشم. ولی زمین دهان باز کرد. در برکه نیفتادم. خودم برکه شدم. نه سرریز شدم، نه دنیا را گرفتم. فقط اندازهی کسی که کفشهایش را دربیاورد و بفهمد میشود وسط این همه خشکی کمی مکث کرد. قرار نبود معجزه باشم؛ همین که به زمین رسیدم و نشکستم برای امروز کافی است.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۸)
@HediyeKargarnia
به زمین نرسیده بال درآوردم و رفتم بالا. ابرها چه خوشخیال قند را گوشهی لُپ آب میکردند. به خیالشان به زودی به برکه میرسم. ده متر، بیست متر، نمیدانم چند متر. خسته شدم. وادادم و اولین ایستگاهی که دیدم با زور، بالها را شکستم. خون بود که میپاچید. و عجیب که درد نداشت. حالا باید یک جوری فرود میآمدم.
چشمانم را بستم.
باز که کردم دیدم ابرها دوباره دارند کولهام را پشتم مرتب میکنند و با چشمان اشکین خدا پشت و پناهت گویان هلم میدهند. هنوز کلی راه مانده بود برای رسیدن به برکه. چشمانم را بستم و بادا باد گفتم و پایین رفتم. باز که کردم ابرها لقمه را در نایلونی پیچیده در کیفم میگذاشتند. یکیشان گفت: «راه درازه، گرسنه میشی.» آنیکی بیآنکه نگاهم کند، بند کفشم را سفت کرد. پایینتر که آمدم، هوا سنگین شد. باد هوهو میداد به خاکی که سالها منتظر خیس شدن مانده. قرار نبود پرواز کنم. قرار بود حل شوم. حتی پلک هم نمیزدم مبادا چشمانم بسته شود. نزدیک زمین، ترس تنم را برداشت. از اینکه شاید برکهای در کار نباشد و من تمام این مسیر را برای هیچ آمده باشم. ولی زمین دهان باز کرد. در برکه نیفتادم. خودم برکه شدم. نه سرریز شدم، نه دنیا را گرفتم. فقط اندازهی کسی که کفشهایش را دربیاورد و بفهمد میشود وسط این همه خشکی کمی مکث کرد. قرار نبود معجزه باشم؛ همین که به زمین رسیدم و نشکستم برای امروز کافی است.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۸)
@HediyeKargarnia
❤3🔥1🥰1🕊1
زائد
دل بکنم از این نوشتههای بیته؟
چگونه بکنم؟
دل.
دل؟
بنویس
بنویس
بنویس
پاک کن.
پاککن؟
نه دکمهی دیلیت را با شدت بکوب و نگه داااااار.
نه آن جمله کو پس؟ که دنبالهاش میتوانستی تا آخر دنیا راه بیفتی و کلمه بپاشی دوروبرش؟ بپاشی بپاشی. بکاری. تا جوانه بزند شاید جملهای. هرز هم ممکن است. و امان از این جملههای هرز. جملههای سر دار و ته ندار که میکشاندم. میکشاندم؟ یا که زوری میدوم دنبالش؟ مثل کنه. کنه شدم؟ حشرهای نصفه. با بالهای نداشته. با پاهای چسبناک. تکثیر میشوم. ذرههایم میماند با کلمهها. دفن میشود. میروید. لابهلای هرزینگی گلی غنچه میشود. نمیدانم چه رنگیست. چشمانم را میمالم. شاید بنفشی که قرار بوده نارنجی باشد. تو میشناسی این رنگ را؟ تا میآیم نشانت دهم جنازهاش میپوسد و گردَش را باد میبرد.
گفته بودم چشمان خرماییام نارنجی میشود زیر باران؟ و مردمکم گم میشود لای نارنجیها؟
ولی امروز که باران نمیبارد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۹)
@HediyeKargarnia
دل بکنم از این نوشتههای بیته؟
چگونه بکنم؟
دل.
دل؟
بنویس
بنویس
بنویس
پاک کن.
پاککن؟
نه دکمهی دیلیت را با شدت بکوب و نگه داااااار.
نه آن جمله کو پس؟ که دنبالهاش میتوانستی تا آخر دنیا راه بیفتی و کلمه بپاشی دوروبرش؟ بپاشی بپاشی. بکاری. تا جوانه بزند شاید جملهای. هرز هم ممکن است. و امان از این جملههای هرز. جملههای سر دار و ته ندار که میکشاندم. میکشاندم؟ یا که زوری میدوم دنبالش؟ مثل کنه. کنه شدم؟ حشرهای نصفه. با بالهای نداشته. با پاهای چسبناک. تکثیر میشوم. ذرههایم میماند با کلمهها. دفن میشود. میروید. لابهلای هرزینگی گلی غنچه میشود. نمیدانم چه رنگیست. چشمانم را میمالم. شاید بنفشی که قرار بوده نارنجی باشد. تو میشناسی این رنگ را؟ تا میآیم نشانت دهم جنازهاش میپوسد و گردَش را باد میبرد.
گفته بودم چشمان خرماییام نارنجی میشود زیر باران؟ و مردمکم گم میشود لای نارنجیها؟
ولی امروز که باران نمیبارد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۹)
@HediyeKargarnia
❤4👍1🔥1👏1🍓1
این من و آن تو
تو توی خیالت با کشتی کروز گشت میزدی و من کلکی میساختم و خیره میشدم به بخار فنجان توی دستم؛ که در قرمزی غروب هَل میشد. اصرار میکردی با تو بیایم روی عرشه و من خواهش میکردم تو بمان اینجا و ببین سکوت چه غوغایی میکند. و تو گُنگ براندازم میکردی. انگار بهیکباره با زبان ناآشنایی سخن گفته باشم.
تو میگفتی دنیا را باید از دورترین نقطه دید. از جایی که همهچیز کوچکتر است و دردها قابلِ جمعوجور کردن. من اما به بخار فنجان، به همین بالا رفتنِ بیادعا ایمان آورده بودم؛ که نه میخواست برود، نه بماند.
میگفتی حرکت، و من به مکث فکر میکردم.
میگفتی افق، و من به همین میزِ کوچک که تنها دو فنجان رویش جا میشد.
سکوت را که نشان میدادم، دستت را جلو میآوردی بگیریاش؛ انگار چیزی را که نمیبینی نمیشود باور کرد.
من زبانِ ایستادن را بلد بودم، تو لهجهی رفتن را. و عجیب نبود که حرفهایم در گوش تو ترجمه نمیشد.
غروب که تیرهتر شد، قرمزیاش دیگر مالِ آسمان نبود. بین ما جایی گیر کرده بود که نمیشد نامی برایش گذاشت.
دریا برای تو وسیلهی عبور بود و برای من جایی برای تأمل.
تو بالا رفتی.
و من ماندم با بخاری که زودتر از حرفهایم تمام شد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۰)
@HediyeKargarnia
تو توی خیالت با کشتی کروز گشت میزدی و من کلکی میساختم و خیره میشدم به بخار فنجان توی دستم؛ که در قرمزی غروب هَل میشد. اصرار میکردی با تو بیایم روی عرشه و من خواهش میکردم تو بمان اینجا و ببین سکوت چه غوغایی میکند. و تو گُنگ براندازم میکردی. انگار بهیکباره با زبان ناآشنایی سخن گفته باشم.
تو میگفتی دنیا را باید از دورترین نقطه دید. از جایی که همهچیز کوچکتر است و دردها قابلِ جمعوجور کردن. من اما به بخار فنجان، به همین بالا رفتنِ بیادعا ایمان آورده بودم؛ که نه میخواست برود، نه بماند.
میگفتی حرکت، و من به مکث فکر میکردم.
میگفتی افق، و من به همین میزِ کوچک که تنها دو فنجان رویش جا میشد.
سکوت را که نشان میدادم، دستت را جلو میآوردی بگیریاش؛ انگار چیزی را که نمیبینی نمیشود باور کرد.
من زبانِ ایستادن را بلد بودم، تو لهجهی رفتن را. و عجیب نبود که حرفهایم در گوش تو ترجمه نمیشد.
غروب که تیرهتر شد، قرمزیاش دیگر مالِ آسمان نبود. بین ما جایی گیر کرده بود که نمیشد نامی برایش گذاشت.
دریا برای تو وسیلهی عبور بود و برای من جایی برای تأمل.
تو بالا رفتی.
و من ماندم با بخاری که زودتر از حرفهایم تمام شد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۰)
@HediyeKargarnia
❤2🔥2👏1🐳1
بارِ خیسِ دستهای خشک
اینهمه برنامه ریخته بودی، این همه هم بالا و پایینش کردی، که آخرش وقتی رسیدی کلید بندازی و کاپشنت را وری شوت کنی و پرتاب شوی توی جا و بغلتی مثل کتلتی که فردی ناشی دارد میپزدش؟ فکر کردی دقیقهها میمانند تا تو برسی؟ و ظرفها خود به خود در براقترین حالت ممکن توی آبچکان به صف میشوند که خانم پرنسس هر وقت عشقش کشید دانه به دانه توی کابینت بچیندشان؟ زِکی.
نمیدانم چرا اینقدر شستن ظرفها را بزرگ میکنی. ولی میدانم دلیلش این نیست که به ماشین ظرفشویی عادت کردهای در این پانزده سال و الان اسکاچ برایت فحش دو عالم است. قبلش هم همین بودی آخر. همه کار میکردی ولی امان از این که مجبور شوی چیزی را بشویی. باز لباس را میشود یک خاکی به سرش ریخت. نهایتاً میخیسانیشان توی تشت و لگدبارانشان میکنی. تمام سالهای دانشجویی همین کار را مگر نمیکردی؟
ولی با ظرفها همان موقع هم بد درگیر بودی.
شاید بخاطر ظرفهایی که آن تنها تابستانی که جنوب ماندید و نرفتید شمال. که مامان تقصیر را انداخت گردن تو که با سنجاق سرت روی ماشین همسایه حرف H نوشتی. همان موقع هم میدانستی تو را بهانه کرده و از اولش هم قصد رفتنی وجود نداشت. آن ظهرها مامان ظرفهای ناهار را میچید توی سینک و با بابا میزد بیرون و میانداختشان گردن تو. تو هم تا غروب بارها نگاهشان میکردی و آخر سر هم خواهش داداش را میکردی که به دادت برسد. او هم میرسید. و کل تابستان مامان نفهمید هیچکدام از آن ظرفها را تو نشستی. ولی نشستنش هم دردی از تو دوا نمیکرد. بارش با تو بود با این که حتی دستانت خیس هم نمیشد. بله شاید جدی جدی بخاطر آن تابستان است که ظرفِ نشسته اینقدر اساسی میرود روی اعصابت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۱)
@HediyeKargarnia
اینهمه برنامه ریخته بودی، این همه هم بالا و پایینش کردی، که آخرش وقتی رسیدی کلید بندازی و کاپشنت را وری شوت کنی و پرتاب شوی توی جا و بغلتی مثل کتلتی که فردی ناشی دارد میپزدش؟ فکر کردی دقیقهها میمانند تا تو برسی؟ و ظرفها خود به خود در براقترین حالت ممکن توی آبچکان به صف میشوند که خانم پرنسس هر وقت عشقش کشید دانه به دانه توی کابینت بچیندشان؟ زِکی.
نمیدانم چرا اینقدر شستن ظرفها را بزرگ میکنی. ولی میدانم دلیلش این نیست که به ماشین ظرفشویی عادت کردهای در این پانزده سال و الان اسکاچ برایت فحش دو عالم است. قبلش هم همین بودی آخر. همه کار میکردی ولی امان از این که مجبور شوی چیزی را بشویی. باز لباس را میشود یک خاکی به سرش ریخت. نهایتاً میخیسانیشان توی تشت و لگدبارانشان میکنی. تمام سالهای دانشجویی همین کار را مگر نمیکردی؟
ولی با ظرفها همان موقع هم بد درگیر بودی.
شاید بخاطر ظرفهایی که آن تنها تابستانی که جنوب ماندید و نرفتید شمال. که مامان تقصیر را انداخت گردن تو که با سنجاق سرت روی ماشین همسایه حرف H نوشتی. همان موقع هم میدانستی تو را بهانه کرده و از اولش هم قصد رفتنی وجود نداشت. آن ظهرها مامان ظرفهای ناهار را میچید توی سینک و با بابا میزد بیرون و میانداختشان گردن تو. تو هم تا غروب بارها نگاهشان میکردی و آخر سر هم خواهش داداش را میکردی که به دادت برسد. او هم میرسید. و کل تابستان مامان نفهمید هیچکدام از آن ظرفها را تو نشستی. ولی نشستنش هم دردی از تو دوا نمیکرد. بارش با تو بود با این که حتی دستانت خیس هم نمیشد. بله شاید جدی جدی بخاطر آن تابستان است که ظرفِ نشسته اینقدر اساسی میرود روی اعصابت.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۱)
@HediyeKargarnia
❤3🔥3❤🔥1🥰1👏1
بقا به زبان نوشتن
میگویی «کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»* مثل قرصی جوشان که تلخی را به حباب بدل میکند.
دوست دارم به این جمله که میرسم مکث کنم، اما مداد بیاختیار میان صفحات رها میشود و من پناه میبرم به کیبوردی که این چند روز، لایهای غبار رویش نشسته؛ غبارِحضوری که بوده و نوشتنی که نبوده.
هر روز آمدم، صبح همان ساعت. و رفتم عصر همان ساعت؛ تداومِ بیحاصل؛ مثل راه رفتن روی تردمیلی بیبرق. دوام آوردن شبیه شکستنِ آهسته است.
به من نگو «ننویس». بگذار نوشتن را از سر بگیرم. نه برای شاهکار، برای بقا. نوشتن مسکن نیست؛ آینه است. درد را برنمیدارد، اما شکلش را روشن میکند، و هر دردِ روشنشدهای اندکی قابلتحملتر است.
وقتی مینویسم، تنهاییام نام میگیرد و آنچه نام دارد، دیگر هیولای بیچهره نیست.
نگاههای غریبه، با آن پرسشِ بیحوصله که «تا کی میخواهی این خزعبلات را بنویسی؟»، بیشتر از آنکه مرا متهم کند، از ناتوانیِ خودش میگوید؛ ناتوانی در تابآوردنِ صدای کسی که هنوز میخواهد بفهمد چه بر او گذشته.
من ننوشتم، چون توانش نبود. چند بار امتحان کردم و هر بار بیشتر فرو رفتم. حتی افکار سطحی هم لبه داشت و میبرید. سکوت، گاهی تنها شکلِ ممکنِ بقاست.
اما امروز نیمچهابرها نگهم داشتند روی جملههای کتاب؛ دستِ کمفشاری روی شانه، که نه میکشاند و نه میراند، فقط میگفت بمان. کمی جلوتر رفتم و به جملهای رسیدم که تاب آوردنم را ممکن کرد؛ که مرا پشت کیبورد نشاند تا صدا را کلمه کنم و درد را نحو.
«کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»
صورتم را برمیگردانم؛ پشتیِ صندلی وارونه آویزان است، بالشتکی که ده ماه است نخریدهام. جای خالیِ بالشتک، یادم میاندازد که همهچیز کامل نیست و با اینهمه میشود نشست، تکیه داد و نوشت.
*راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | پرده سوم
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۲)
@HediyeKargarnia
میگویی «کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»* مثل قرصی جوشان که تلخی را به حباب بدل میکند.
دوست دارم به این جمله که میرسم مکث کنم، اما مداد بیاختیار میان صفحات رها میشود و من پناه میبرم به کیبوردی که این چند روز، لایهای غبار رویش نشسته؛ غبارِحضوری که بوده و نوشتنی که نبوده.
هر روز آمدم، صبح همان ساعت. و رفتم عصر همان ساعت؛ تداومِ بیحاصل؛ مثل راه رفتن روی تردمیلی بیبرق. دوام آوردن شبیه شکستنِ آهسته است.
به من نگو «ننویس». بگذار نوشتن را از سر بگیرم. نه برای شاهکار، برای بقا. نوشتن مسکن نیست؛ آینه است. درد را برنمیدارد، اما شکلش را روشن میکند، و هر دردِ روشنشدهای اندکی قابلتحملتر است.
وقتی مینویسم، تنهاییام نام میگیرد و آنچه نام دارد، دیگر هیولای بیچهره نیست.
نگاههای غریبه، با آن پرسشِ بیحوصله که «تا کی میخواهی این خزعبلات را بنویسی؟»، بیشتر از آنکه مرا متهم کند، از ناتوانیِ خودش میگوید؛ ناتوانی در تابآوردنِ صدای کسی که هنوز میخواهد بفهمد چه بر او گذشته.
من ننوشتم، چون توانش نبود. چند بار امتحان کردم و هر بار بیشتر فرو رفتم. حتی افکار سطحی هم لبه داشت و میبرید. سکوت، گاهی تنها شکلِ ممکنِ بقاست.
اما امروز نیمچهابرها نگهم داشتند روی جملههای کتاب؛ دستِ کمفشاری روی شانه، که نه میکشاند و نه میراند، فقط میگفت بمان. کمی جلوتر رفتم و به جملهای رسیدم که تاب آوردنم را ممکن کرد؛ که مرا پشت کیبورد نشاند تا صدا را کلمه کنم و درد را نحو.
«کلمات نجاتدهندهاند؛ زهر اتفاقات را میگیرند و در خود حلشان میکنند.»
صورتم را برمیگردانم؛ پشتیِ صندلی وارونه آویزان است، بالشتکی که ده ماه است نخریدهام. جای خالیِ بالشتک، یادم میاندازد که همهچیز کامل نیست و با اینهمه میشود نشست، تکیه داد و نوشت.
*راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | پرده سوم
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۲)
@HediyeKargarnia
❤2👏2👍1🔥1🐳1
گیسوان محال
بنشینم روی پاهایت. چه مرمر تراشیدهای. خودم بیایم. تو مجبورم نکنی. شانه را بدهم دستت. خودم. به چشمانت زل بزنم. «میشه موهامو ببافی؟» و تو زیر لب ترانهای زمزمه کنی و جوری شانه را سُر بدهی انگار تا آخر عمر کار دیگری نداری. که دلم نخواهد تمام شود. که گم شوم لای طلاییها. دو تا چشم هم پشت سرم دربیاورم. لای موها. بپایمت. چشمانت را که مسیر شانه را دنبال میکند. که توی راه گرهای میبینی و لب میگزی. شانه را کنار میگذاری. موهایم را سه دسته میکنی و با انگشتانت مینوازی و مینوازی. کشِ یاسی را تهش محکم میکنی تا تارها نگریزند. بعد بیاندازی روی شانهی چپم. و من بگویم «دوتایی میخواستم، دوتایی.» تو میدانی دروغ میگویم. با خندهی چشمانت غر بزنی و دانه به دانه بازشان کنی و دوباره شانهشان کنی.
کاش حافظهام پَسَت میزد. نترسم از صدای نفست. سرم را ندزدم. خداخدا نکنم تمام شود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۳)
@HediyeKargarnia
بنشینم روی پاهایت. چه مرمر تراشیدهای. خودم بیایم. تو مجبورم نکنی. شانه را بدهم دستت. خودم. به چشمانت زل بزنم. «میشه موهامو ببافی؟» و تو زیر لب ترانهای زمزمه کنی و جوری شانه را سُر بدهی انگار تا آخر عمر کار دیگری نداری. که دلم نخواهد تمام شود. که گم شوم لای طلاییها. دو تا چشم هم پشت سرم دربیاورم. لای موها. بپایمت. چشمانت را که مسیر شانه را دنبال میکند. که توی راه گرهای میبینی و لب میگزی. شانه را کنار میگذاری. موهایم را سه دسته میکنی و با انگشتانت مینوازی و مینوازی. کشِ یاسی را تهش محکم میکنی تا تارها نگریزند. بعد بیاندازی روی شانهی چپم. و من بگویم «دوتایی میخواستم، دوتایی.» تو میدانی دروغ میگویم. با خندهی چشمانت غر بزنی و دانه به دانه بازشان کنی و دوباره شانهشان کنی.
کاش حافظهام پَسَت میزد. نترسم از صدای نفست. سرم را ندزدم. خداخدا نکنم تمام شود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۳)
@HediyeKargarnia
🔥2❤🔥1❤1
به من فضای زیستن بده
حالا که آدمِ هرروزهی این روزهای منی، به من فضای زیستن بده. تا جملاتم نماند توی گلو. تا حرفهایم، هدفهایم، برنامههایم نگندد.
به من فضای زیستن بده تا یک روزهایی حالم خوب نباشد. تا احساساتم را پشت لبخندهای الکی پنهان نکنم. تا مجبور نباشم قبل از هر کلمه فکر کنم: «این را بگویم ناراحت میشود؟ آن را نگویم دلخور میشود؟»
خستگی از همینجا شروع میشود؛ از مراقب بودنِ دائمی. از قدمزدن روی زمینی که هر لحظه ممکن است ترک بخورد.
میگویی: «من که چیزی نگفتم.» نگفتی. همیشه لازم نیست چیزی گفته شود تا فضا تنگ شود. با توقعهای ناگفته هم میشود نفسِ دیگری را کوتاه کرد.
نمیخواهم بیملاحظه باشم. نمیخواهم بیرحم باشم. میخواهم خودم باشم، بدون اینکه هر لحظه در حال تنظیمِ خودم باشم. بدون اینکه شادیام را کم کنم، حرفم را نرم کنم، یا سکوت را فقط برای برقراری تعادل، انتخاب کنم.
جایی که یکی همیشه مراقبِ حالِ دیگری است، دیر یا زود تبدیل میشود به جایی که یکی هست و یکی فقط ملاحظه است.
من نمیخواهم ملاحظه باشم.
بگذار هر دو جا داشته باشیم. جا برای بدخلقی. جا برای سکوت. جا برای صداقتِ بیتزئین.
به من فضای زیستن بده.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۴)
@HediyeKargarnia
حالا که آدمِ هرروزهی این روزهای منی، به من فضای زیستن بده. تا جملاتم نماند توی گلو. تا حرفهایم، هدفهایم، برنامههایم نگندد.
به من فضای زیستن بده تا یک روزهایی حالم خوب نباشد. تا احساساتم را پشت لبخندهای الکی پنهان نکنم. تا مجبور نباشم قبل از هر کلمه فکر کنم: «این را بگویم ناراحت میشود؟ آن را نگویم دلخور میشود؟»
خستگی از همینجا شروع میشود؛ از مراقب بودنِ دائمی. از قدمزدن روی زمینی که هر لحظه ممکن است ترک بخورد.
میگویی: «من که چیزی نگفتم.» نگفتی. همیشه لازم نیست چیزی گفته شود تا فضا تنگ شود. با توقعهای ناگفته هم میشود نفسِ دیگری را کوتاه کرد.
نمیخواهم بیملاحظه باشم. نمیخواهم بیرحم باشم. میخواهم خودم باشم، بدون اینکه هر لحظه در حال تنظیمِ خودم باشم. بدون اینکه شادیام را کم کنم، حرفم را نرم کنم، یا سکوت را فقط برای برقراری تعادل، انتخاب کنم.
جایی که یکی همیشه مراقبِ حالِ دیگری است، دیر یا زود تبدیل میشود به جایی که یکی هست و یکی فقط ملاحظه است.
من نمیخواهم ملاحظه باشم.
بگذار هر دو جا داشته باشیم. جا برای بدخلقی. جا برای سکوت. جا برای صداقتِ بیتزئین.
به من فضای زیستن بده.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۴)
@HediyeKargarnia
❤5❤🔥1👍1🔥1👏1👌1🐳1
آرامتر از آنچه میاندیشیدم
فکر میکردم ۱۸ سالگی ته دنیاست. دیپلم را میگیری، گواهینامه را هم. دیگر کسی نمیتواند انگ کوچک بودن به تو بزند. کلی چیز بلدی و کمتر گند میزنی.
فکر میکردم از آن به بعد، زندگی صاف میشود. تصمیمها حساب شدهتر میشود. آدمها جدیترت میگیرند. خیال میکردم بزرگ شدن یک خط پایان دارد؛ یک لحظهی رسمی که اشتباهاتت کم میشود و تردیدها میرود پی کارش.
اما ۱۸ سالگی فقط یک در بود. و پشتش راهروهایی طولانی. فهمیدم بلد بودن با فهمیدن فرق دارد. فهمیدم بعضی اشتباهها نه از ندانستن، که از عجله کردن میآید. فهمیدم گاهی گند نزدن هم یک هنر است.
بزرگ شدن آنقدرها هم پر سر و صدا نبود. کسی برایش جشن نگرفت. یک روز دیدم میتوانم سکوت کنم وقتی قبلاً بحث میکردم. یک روز دیدم به جای قهر، توضیح میدهم. یک روز دیدم از بعضی آدمها میگذرم.
فهمیدم بزرگ شدن یعنی قبول کنی همیشه قرار نیست درست باشی. یعنی مسئولیت اشتباهت را بپذیری، حتی وقتی راه دارد تقصیر را گردن دیگری بیندازی. یعنی بدانی بعضی چیزها درست شدنی نیست که نیست. بیخودی زور نزنی و انرژیات را هرز ندهی.
۱۸ سالگی ته دنیا نبود. فهمیدم که دنیا ته ندارد. هر بار که فکر میکنم رسیدم، میفهمم هنوز راهی هست. هنوز جایی هست که باید صبورتر شوم، مهربانتر شوم، محکمتر شوم.
بزرگ شدن آرام است. بیادعاست. در دل روزهای معمولی میآید.
من هر روز کَمَکی بزرگ میشوم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۵)
@HediyeKargarnia
فکر میکردم ۱۸ سالگی ته دنیاست. دیپلم را میگیری، گواهینامه را هم. دیگر کسی نمیتواند انگ کوچک بودن به تو بزند. کلی چیز بلدی و کمتر گند میزنی.
فکر میکردم از آن به بعد، زندگی صاف میشود. تصمیمها حساب شدهتر میشود. آدمها جدیترت میگیرند. خیال میکردم بزرگ شدن یک خط پایان دارد؛ یک لحظهی رسمی که اشتباهاتت کم میشود و تردیدها میرود پی کارش.
اما ۱۸ سالگی فقط یک در بود. و پشتش راهروهایی طولانی. فهمیدم بلد بودن با فهمیدن فرق دارد. فهمیدم بعضی اشتباهها نه از ندانستن، که از عجله کردن میآید. فهمیدم گاهی گند نزدن هم یک هنر است.
بزرگ شدن آنقدرها هم پر سر و صدا نبود. کسی برایش جشن نگرفت. یک روز دیدم میتوانم سکوت کنم وقتی قبلاً بحث میکردم. یک روز دیدم به جای قهر، توضیح میدهم. یک روز دیدم از بعضی آدمها میگذرم.
فهمیدم بزرگ شدن یعنی قبول کنی همیشه قرار نیست درست باشی. یعنی مسئولیت اشتباهت را بپذیری، حتی وقتی راه دارد تقصیر را گردن دیگری بیندازی. یعنی بدانی بعضی چیزها درست شدنی نیست که نیست. بیخودی زور نزنی و انرژیات را هرز ندهی.
۱۸ سالگی ته دنیا نبود. فهمیدم که دنیا ته ندارد. هر بار که فکر میکنم رسیدم، میفهمم هنوز راهی هست. هنوز جایی هست که باید صبورتر شوم، مهربانتر شوم، محکمتر شوم.
بزرگ شدن آرام است. بیادعاست. در دل روزهای معمولی میآید.
من هر روز کَمَکی بزرگ میشوم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۵)
@HediyeKargarnia
❤6👍1🥰1👏1
خطوط نمور
از قبلاً که مینویسم خیس آبم. از حالا که مینویسم نمناک میشوم. از آنچه نیست مینویسم باید منتظر قطرهها بمانم. و پای تخیل که میآید وسط، توی یک روز آفتابی معجزهی باران را منتظرم.
باران نمیبارد و مینویسم. نوشتن را بعد از باران دوست دارم. نوشتن هم خیسم میکند.
شاید نوشتن همین باشد؛
ایستادن زیر آسمانی که همیشه نمیبارد،
اما تو هر روز چترت را باز میکنی.
و من زیر همین آسمان میمانم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۶)
@HediyeKargarnia
از قبلاً که مینویسم خیس آبم. از حالا که مینویسم نمناک میشوم. از آنچه نیست مینویسم باید منتظر قطرهها بمانم. و پای تخیل که میآید وسط، توی یک روز آفتابی معجزهی باران را منتظرم.
باران نمیبارد و مینویسم. نوشتن را بعد از باران دوست دارم. نوشتن هم خیسم میکند.
شاید نوشتن همین باشد؛
ایستادن زیر آسمانی که همیشه نمیبارد،
اما تو هر روز چترت را باز میکنی.
و من زیر همین آسمان میمانم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۹۶)
@HediyeKargarnia
❤1❤🔥1🔥1💯1