نصفهنیمه
دل توی دلم نبود زودتر برسد. چند روزی طول کشید. هر روز رأس ساعت نه صبح نور میخورد توی سرم؛ و تخم چشمانم. تا ساعت دو. آن دودیکنها را سفارش داده بودیم که نجاتمان ببخشد. چه میدانستیم کار ما نیست نصبش. کج و کوله و حبابدار و نصفهنیمه، یکی از چهار قسمت پنجره را پوشاندیم. تأثیر چندانی نداشت.
حولوحوش ساعت چهار و نیم عصر است. این ساعتها آخرین قطرههای انرژی کار کردنم هم استفاده شده. حالت راحتی به خودم میگیرم و کتاب حق نوشتن* را ورق میزنم. کارگرها دارند اتاقک شیشهای توی راهرو را ماتکُن میزنند. همان که دقیقاً روبروی در ورودیست و چون درِ اتاق ما همیشه باز است، با هر آنکس که در حال عبور است، به ناچار چشم در چشم میشوم.
«وصل شدن آگاهانه و مشخص با محیطمان ما را قادر میسازد تا با صراحت بیشتر و همسازی عاطفی بیشتر به زندگی درونی خودمان وصل شویم. این امر طنین قوی و قدرتمندی به نوشتهمان میبخشد.»*
کارشان تمام شد. ماتکُن تنها نصف طول شیشهها را پوشانده. من از این به بعد قرار است با کفشها چشم در چشم شوم.
*جولیا کامرون
*بخش صراحت از کتاب حق نوشتن
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۰)
@HediyeKargarnia
دل توی دلم نبود زودتر برسد. چند روزی طول کشید. هر روز رأس ساعت نه صبح نور میخورد توی سرم؛ و تخم چشمانم. تا ساعت دو. آن دودیکنها را سفارش داده بودیم که نجاتمان ببخشد. چه میدانستیم کار ما نیست نصبش. کج و کوله و حبابدار و نصفهنیمه، یکی از چهار قسمت پنجره را پوشاندیم. تأثیر چندانی نداشت.
حولوحوش ساعت چهار و نیم عصر است. این ساعتها آخرین قطرههای انرژی کار کردنم هم استفاده شده. حالت راحتی به خودم میگیرم و کتاب حق نوشتن* را ورق میزنم. کارگرها دارند اتاقک شیشهای توی راهرو را ماتکُن میزنند. همان که دقیقاً روبروی در ورودیست و چون درِ اتاق ما همیشه باز است، با هر آنکس که در حال عبور است، به ناچار چشم در چشم میشوم.
«وصل شدن آگاهانه و مشخص با محیطمان ما را قادر میسازد تا با صراحت بیشتر و همسازی عاطفی بیشتر به زندگی درونی خودمان وصل شویم. این امر طنین قوی و قدرتمندی به نوشتهمان میبخشد.»*
کارشان تمام شد. ماتکُن تنها نصف طول شیشهها را پوشانده. من از این به بعد قرار است با کفشها چشم در چشم شوم.
*جولیا کامرون
*بخش صراحت از کتاب حق نوشتن
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۰)
@HediyeKargarnia
❤3👍1🥰1🤨1
پیاده
«نوشتن همان قدر کاری فیزیکی است که روانشناسانه. بسیاری از عالیترین نویسندگان ما راهروندگانی بزرگ بودهاند. چیزی در آهنگ گامهاست. وجهی موسیقیایی در حرکت هست که روی کاغذ میریزد.
میتوانید پرسش، مسئله، یا موضوع خاصی را با خودتان به پیادهروی ببرید یا میتوانید به جایش بپرسید امروز چه چیزی را باید بدانم؟
به محیط اطرافتان توجه کنید. به خلق و خوتان و به هر تغییر آن توجه کنید. بالاتر از همه ببینید هیچ پاسخ، بینش، تدبیر، یا الهامی به سراغتان میآید یا نه. به خانه برگردید و مستقیم به سراغ صفحه بروید و تجربه و یافتههاتان را بنویسید.»*
اتفاقی به این صفحه رسیدم. یک ربع آخر کار، کتابی دم دستم باشد ورق میزنم. تنها زمانی از روز است که میشود. بقیه خواندنهایم مال شب است. به اینها رسیدم در حالی که خودم قبل از خواندن داشتم به آن فکر میکردم. این که نرمافزار پیادهروی که تازه نصب کردهام چهقدر میتواند مشوقم باشد در تحمل مسیر هر روزه. همان که نهایت تنوع دادنم این است که از آن دستش بروم. چهل و پنج دقیقههایی که قبلاً شیرینتر بود. هوا آلوده است یا نا ندارم. چه خوب این صفحات را امروز خواندم.
خودش جدا انگیزه شد.
*جولیا کامرون | حق نوشتن
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۱)
@HediyeKargarnia
«نوشتن همان قدر کاری فیزیکی است که روانشناسانه. بسیاری از عالیترین نویسندگان ما راهروندگانی بزرگ بودهاند. چیزی در آهنگ گامهاست. وجهی موسیقیایی در حرکت هست که روی کاغذ میریزد.
میتوانید پرسش، مسئله، یا موضوع خاصی را با خودتان به پیادهروی ببرید یا میتوانید به جایش بپرسید امروز چه چیزی را باید بدانم؟
به محیط اطرافتان توجه کنید. به خلق و خوتان و به هر تغییر آن توجه کنید. بالاتر از همه ببینید هیچ پاسخ، بینش، تدبیر، یا الهامی به سراغتان میآید یا نه. به خانه برگردید و مستقیم به سراغ صفحه بروید و تجربه و یافتههاتان را بنویسید.»*
اتفاقی به این صفحه رسیدم. یک ربع آخر کار، کتابی دم دستم باشد ورق میزنم. تنها زمانی از روز است که میشود. بقیه خواندنهایم مال شب است. به اینها رسیدم در حالی که خودم قبل از خواندن داشتم به آن فکر میکردم. این که نرمافزار پیادهروی که تازه نصب کردهام چهقدر میتواند مشوقم باشد در تحمل مسیر هر روزه. همان که نهایت تنوع دادنم این است که از آن دستش بروم. چهل و پنج دقیقههایی که قبلاً شیرینتر بود. هوا آلوده است یا نا ندارم. چه خوب این صفحات را امروز خواندم.
خودش جدا انگیزه شد.
*جولیا کامرون | حق نوشتن
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۱)
@HediyeKargarnia
👏3👍2❤1🥰1
سرِ پیچ
اتوبوس در جایی ناآشنا میایستد. گرگ و میش سپیده است. دنبال جایی میگردد که چشمان غریبه نپایدش. میخواهد پکهای پیدرپیاش را در آرامش بزند. بهنظر ساختمانی نیمهکاره میآید. از دالانی کوتاه عبور میکند. حسی ناآشنا میکشاندش. نگران نیست کسی برسد و بپرسد به چه حقی وارد آنجا شده. اما همهجا تمیز و مرتب است. یک قالیچه قرمز براق. کتری روی علاالدین در حال جوشیدن است. بالای تخت یکنفره، پنجرهی کوچکیست که لایش کمی باز است و حریر نازک پرده در حال رقصیدن. سکوت مطلق. ناخودآگاه نگاهش به بیرون پنجره میافتد. هواپیمای رنگی را میبیند که در قسمت خالی لای علفها آرام به زمین مینشیند. این رنگیترین چیزیست که تا به آن روز دیده. و بزرگترین چیز. فرودش تغییری در آن سکوت مطلق ایجاد نمیکند. پسر از هواپیما پیاده میشود. از در پشتی میآید تو. دستانش را میشوید. با حوله خشک میکند. پسر دو تا فنجان چای میریزد. لبهی پنجره میگذارد.
سالهاست که هر دو، به نامرئیِ باد که به بلور فنجانها میلغزد خیره شدهاند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۲)
@HediyeKargarnia
اتوبوس در جایی ناآشنا میایستد. گرگ و میش سپیده است. دنبال جایی میگردد که چشمان غریبه نپایدش. میخواهد پکهای پیدرپیاش را در آرامش بزند. بهنظر ساختمانی نیمهکاره میآید. از دالانی کوتاه عبور میکند. حسی ناآشنا میکشاندش. نگران نیست کسی برسد و بپرسد به چه حقی وارد آنجا شده. اما همهجا تمیز و مرتب است. یک قالیچه قرمز براق. کتری روی علاالدین در حال جوشیدن است. بالای تخت یکنفره، پنجرهی کوچکیست که لایش کمی باز است و حریر نازک پرده در حال رقصیدن. سکوت مطلق. ناخودآگاه نگاهش به بیرون پنجره میافتد. هواپیمای رنگی را میبیند که در قسمت خالی لای علفها آرام به زمین مینشیند. این رنگیترین چیزیست که تا به آن روز دیده. و بزرگترین چیز. فرودش تغییری در آن سکوت مطلق ایجاد نمیکند. پسر از هواپیما پیاده میشود. از در پشتی میآید تو. دستانش را میشوید. با حوله خشک میکند. پسر دو تا فنجان چای میریزد. لبهی پنجره میگذارد.
سالهاست که هر دو، به نامرئیِ باد که به بلور فنجانها میلغزد خیره شدهاند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۲)
@HediyeKargarnia
👍3🔥1🥰1🍓1
ماهی
شالم را برنداشتم. یادم میآید اینجا ایران است و باید شالم را بردارم. برمیگردم. از بیست تا پلهی قناس آپارتمان بالا میروم. برش میدارم. کلیدم جا میماند توی خانه. به اندازهی کافی دیرم شده. شب که برسم احتمالاً پیدا کردن کلیدساز و جمع کردن این مصیبت دردسر خواهد شد. یادم نمیماند اینجا ایران است. یادم نمیماند و بارها کلیدم را جا گذاشتهام. جا گذاشتهام و چون اینجا درها از بیرون باز نمیشوند اسیر شدهام. یادم نمیماند و جلوی عابربانک دربهدر دنبال کیفپولم میگردم. چون هنوز اینجا لازم است کارت به همراه داشته باشی. توی مغازهها هم رمزم یادم نمیآید. حتی شمارهام هم یادم نمیآید. کلاً هروقت باید چیزی را سریع بگویم، یادم نمیآید. حتی یک بار که خواستم اسم و فامیلم را سریع بگویم تپق زدم و مسئول احتمالاً توی دلش فکر کرده من گوشبُری چیزی هستم. البته این معضل جدیدی نیست. چندین بار درخواست کارت دانشجویی جدید دادهام. بارها گواهینامهام دست و پا درآورده و شبانه فرار کرده. کیفی که شک نداشتم کجا گذاشتهام مفقود شده آن هم برای همیشه. ربطی ندارد که اینجا ایران است. خیلی وقتها خیلی چیزها یادم نمیآید.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۳)
@HediyeKargarnia
شالم را برنداشتم. یادم میآید اینجا ایران است و باید شالم را بردارم. برمیگردم. از بیست تا پلهی قناس آپارتمان بالا میروم. برش میدارم. کلیدم جا میماند توی خانه. به اندازهی کافی دیرم شده. شب که برسم احتمالاً پیدا کردن کلیدساز و جمع کردن این مصیبت دردسر خواهد شد. یادم نمیماند اینجا ایران است. یادم نمیماند و بارها کلیدم را جا گذاشتهام. جا گذاشتهام و چون اینجا درها از بیرون باز نمیشوند اسیر شدهام. یادم نمیماند و جلوی عابربانک دربهدر دنبال کیفپولم میگردم. چون هنوز اینجا لازم است کارت به همراه داشته باشی. توی مغازهها هم رمزم یادم نمیآید. حتی شمارهام هم یادم نمیآید. کلاً هروقت باید چیزی را سریع بگویم، یادم نمیآید. حتی یک بار که خواستم اسم و فامیلم را سریع بگویم تپق زدم و مسئول احتمالاً توی دلش فکر کرده من گوشبُری چیزی هستم. البته این معضل جدیدی نیست. چندین بار درخواست کارت دانشجویی جدید دادهام. بارها گواهینامهام دست و پا درآورده و شبانه فرار کرده. کیفی که شک نداشتم کجا گذاشتهام مفقود شده آن هم برای همیشه. ربطی ندارد که اینجا ایران است. خیلی وقتها خیلی چیزها یادم نمیآید.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۳)
@HediyeKargarnia
❤3🔥1👏1😁1😇1
دکتر جکیل و مسترهاید*
اول رفع تکلیفی دست گرفتمش. یعنی آن لحظه حالش را نداشتم اما چون میدانستم توی هفته وقت خالیام کم است شروعش کردم تا حداقل کمی پیش برود. اما کمی جلوتر جوری محو فضا شدم که یکدفعه دیدم تمام شد.
وسطهایش بود که پشت جلد را خواندم و فهمیدم داستان، ماجرای رویاییست که نویسنده تبدیلش کرده به کتاب.
شاید یکی از دلایل جذب شدنم همین بود. من که شیدای خواب دیدنم و آنقدر توی خوابهایم غرقم که گاهی مرزها را گم میکنم.
یادم آمد چند شب پیش خودم سعی کردم ماجرای آن پسر که شب قبلش توی رویایم از هواپیما پیاده شد و آمد پیشم را بنویسم. زور زدم و نهایت یادداشتی چند خطی از آب درآمد. آن همه فضا داشتم و آن همه ماجرای دیگری که توی خوابم پیش آمده بود. چه میشود که گاهی با این که موضوع با هزار تا شاخه روی میزم حاضر و آماده است وا میدهم و به چند پاراگراف بسنده میکنم؟ حوصلهاش را ندارم یا لذتش برایم کمرنگ میشود؟
خلاصه که غبطه خوردم به نویسنده و جوری حض کردم انگار خوابی بوده که خودم دیدمش.
*رابرت لوییس استیونسُن
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۴)
@HediyeKargarnia
اول رفع تکلیفی دست گرفتمش. یعنی آن لحظه حالش را نداشتم اما چون میدانستم توی هفته وقت خالیام کم است شروعش کردم تا حداقل کمی پیش برود. اما کمی جلوتر جوری محو فضا شدم که یکدفعه دیدم تمام شد.
وسطهایش بود که پشت جلد را خواندم و فهمیدم داستان، ماجرای رویاییست که نویسنده تبدیلش کرده به کتاب.
شاید یکی از دلایل جذب شدنم همین بود. من که شیدای خواب دیدنم و آنقدر توی خوابهایم غرقم که گاهی مرزها را گم میکنم.
یادم آمد چند شب پیش خودم سعی کردم ماجرای آن پسر که شب قبلش توی رویایم از هواپیما پیاده شد و آمد پیشم را بنویسم. زور زدم و نهایت یادداشتی چند خطی از آب درآمد. آن همه فضا داشتم و آن همه ماجرای دیگری که توی خوابم پیش آمده بود. چه میشود که گاهی با این که موضوع با هزار تا شاخه روی میزم حاضر و آماده است وا میدهم و به چند پاراگراف بسنده میکنم؟ حوصلهاش را ندارم یا لذتش برایم کمرنگ میشود؟
خلاصه که غبطه خوردم به نویسنده و جوری حض کردم انگار خوابی بوده که خودم دیدمش.
*رابرت لوییس استیونسُن
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۴)
@HediyeKargarnia
❤4👍1🔥1👏1💋1
کاش میشد توی گوش خود زمزمه کرد
لپهای خود را بوسید
جانانهترین بغل دنیا را از خود گرفت
و تشکر کرد از این تن
که چه بیمعرفتیهایی را تاب میآورد.
لپهای خود را بوسید
جانانهترین بغل دنیا را از خود گرفت
و تشکر کرد از این تن
که چه بیمعرفتیهایی را تاب میآورد.
❤5👏1🕊1💋1
هر شب دوباره زنده میشوم
دانههای شلاقیِ مهربان. گاهی کمی ولرم میشوند و باز خودشان را جمعوجور میکنند. من خودم را پیدا میکنم دوباره لابهلایشان. هرچقدر هیچچیزی سر جایش نباشد، هرچقدر نا نمانده باشد، ضربههاشان دوباره بیدارم میکند. نه کفها و بوهای افسانهای، نه روغن و اسفنجهای ژاپنی، هیچ کدامشان هیجانآور نیست. تنها همان دانههای داغ اغواگر که میرقصند بر انحنای اندامم.
نیایش برانگیزترین حس دنیا را هر شب لابلای همین قطرهها پیدا میکنم. متولد میشوم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۵)
@HediyeKargarnia
دانههای شلاقیِ مهربان. گاهی کمی ولرم میشوند و باز خودشان را جمعوجور میکنند. من خودم را پیدا میکنم دوباره لابهلایشان. هرچقدر هیچچیزی سر جایش نباشد، هرچقدر نا نمانده باشد، ضربههاشان دوباره بیدارم میکند. نه کفها و بوهای افسانهای، نه روغن و اسفنجهای ژاپنی، هیچ کدامشان هیجانآور نیست. تنها همان دانههای داغ اغواگر که میرقصند بر انحنای اندامم.
نیایش برانگیزترین حس دنیا را هر شب لابلای همین قطرهها پیدا میکنم. متولد میشوم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۵)
@HediyeKargarnia
❤3👏2👍1🥰1
من زمین را بهاری کردم
تنهای تنها. نمیدانم کِی بود. چه فصلی؟ چه ساعتی؟ هوا دما نداشت. همه چیز شلوغ و در هم. به همهی رنگها حجم زیادی سیاه اضافه شده بود. انگار همیشه اینگونه بوده. من توی خودم نبودم. چشمانم فرسنگها دورتر، گویی در سیارهای دیگر، دوربینی شده بود که خودم را میپایید. خودم را که وسطِ وسط کره بود. میان آن همه شلوغی. تنهای تنها. هیچچیزِ جنبان دیگری نبود. حتی دود. یک سکون تهوعآور بدرنگ. احساسات وجود نداشت. از ازل. دلتنگی، ترس، خشم، نگرانی، درماندگی، اضطراب، امیدواری، خوشحالی، امنیت، آرامش، خستگی و هیچ حس دیگری.
من سیاهترین نایلونزبالهی دنیا را به دست داشتم. به این میاندیشیدم که قرار است کل زمین بوی تعفن بگیرد. با همینها. همین زبالهها که توی نایلون در دست من بود. برای اولین بار حسی را تجربه کردم. این نگرانی بود که در سلولهایم میجوشید. در چشمانم. و آن موقع نامش را نمیدانستم.
و من تنها و نگرانترین آدم این کره، فریادی شدم که صدایش مانند سطلی رنگ پاچید روی جهان. ناگهان همهچیز ذرهذره جان گرفت. نایلون جوری در دستم نبود گویی هرگز نبوده. سردم بود. مضطرب. امیدوار. بهار بود؛ بهار.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۶)
@HediyeKargarnia
تنهای تنها. نمیدانم کِی بود. چه فصلی؟ چه ساعتی؟ هوا دما نداشت. همه چیز شلوغ و در هم. به همهی رنگها حجم زیادی سیاه اضافه شده بود. انگار همیشه اینگونه بوده. من توی خودم نبودم. چشمانم فرسنگها دورتر، گویی در سیارهای دیگر، دوربینی شده بود که خودم را میپایید. خودم را که وسطِ وسط کره بود. میان آن همه شلوغی. تنهای تنها. هیچچیزِ جنبان دیگری نبود. حتی دود. یک سکون تهوعآور بدرنگ. احساسات وجود نداشت. از ازل. دلتنگی، ترس، خشم، نگرانی، درماندگی، اضطراب، امیدواری، خوشحالی، امنیت، آرامش، خستگی و هیچ حس دیگری.
من سیاهترین نایلونزبالهی دنیا را به دست داشتم. به این میاندیشیدم که قرار است کل زمین بوی تعفن بگیرد. با همینها. همین زبالهها که توی نایلون در دست من بود. برای اولین بار حسی را تجربه کردم. این نگرانی بود که در سلولهایم میجوشید. در چشمانم. و آن موقع نامش را نمیدانستم.
و من تنها و نگرانترین آدم این کره، فریادی شدم که صدایش مانند سطلی رنگ پاچید روی جهان. ناگهان همهچیز ذرهذره جان گرفت. نایلون جوری در دستم نبود گویی هرگز نبوده. سردم بود. مضطرب. امیدوار. بهار بود؛ بهار.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۶)
@HediyeKargarnia
❤4🥰1🕊1💔1
برگهای نارنجی لمیده روی کاپوت
این ساعتها کسی زنگ خانه را نمیزند. با صدای زنگ جهیدم. روی پله نوک پا شدم و کمی خودم را کج کردم و انداختم روی لبه خاکی پنجره تا به سختی پایین را نگاه کنم. آنقدر زاویهی ناراحتی بود و توی دل به جد و آبادم فحش دادم که «دخترهی بیهمهچیز، اینقد سخته درست کردن آیفن بعده یه سال؟ اونم واسه تویی که ترس تو همهی وجودت میپیچه صداش که در میاد.» بارها سعی کرده بودم حداقل یک کاری کنم صدا ازش در نیاید؛ نشد لامصب.
-بفرمایید؟
توی تاریکی سعی کردم چهرهاش را تشخیص دهم. سوز بدی میآمد. نگران تابهی روغن روی گاز بودم.
-اینجا. بالا.
تصویرش را که نه، اما صدایش را شناختم. چند باری توی کوچه اتفاقی سلامعلیک کرده بودیم.
ـ ببخشید با واحد پایینی کار دارین زنگ پایینو باید بزنید.
- نه با شما کار دارم.
نمیدانم چه زوری بود توی آن زاویهای چپلچلاغ بایستم و در حالی که دارد به تمام عضلاتم فشار میآید بحث را ادامه دهم.
- بفرمایید؟
ـ این چارصدوپنج نقرهایه مال شماست؟
ـ نه.
- یه هفتهست اینجاس. میخواستم ببینم اگه مال شما نیست زنگ بزنم پلیس بیاد چون مال هیچکدوم از همسایهها نیست.
- نه مال ما نیست.
- آخه میدونین ازین کارا میکنن. ماشین دزدی رو میبرن ته کوچه بنبستا میزارن. همین پسرعمهی من...
- ببخشید نه من غذام رو گازه.
چرا توی این یک هفته، آن ماشین غریبهی جلوی در، توجهم را جلب نکرده بود؟ اگر هم میکرد و تا آخر عمر هر روز میدیدمش که دارد قدیمیتر و فرسودهتر میشود هرگز حتی از خاطرم نمیگذشت باید کاری کنم. همسایه زیادی فضول است یا من زیادی بیخیال؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۷)
@HediyeKargarnia
این ساعتها کسی زنگ خانه را نمیزند. با صدای زنگ جهیدم. روی پله نوک پا شدم و کمی خودم را کج کردم و انداختم روی لبه خاکی پنجره تا به سختی پایین را نگاه کنم. آنقدر زاویهی ناراحتی بود و توی دل به جد و آبادم فحش دادم که «دخترهی بیهمهچیز، اینقد سخته درست کردن آیفن بعده یه سال؟ اونم واسه تویی که ترس تو همهی وجودت میپیچه صداش که در میاد.» بارها سعی کرده بودم حداقل یک کاری کنم صدا ازش در نیاید؛ نشد لامصب.
-بفرمایید؟
توی تاریکی سعی کردم چهرهاش را تشخیص دهم. سوز بدی میآمد. نگران تابهی روغن روی گاز بودم.
-اینجا. بالا.
تصویرش را که نه، اما صدایش را شناختم. چند باری توی کوچه اتفاقی سلامعلیک کرده بودیم.
ـ ببخشید با واحد پایینی کار دارین زنگ پایینو باید بزنید.
- نه با شما کار دارم.
نمیدانم چه زوری بود توی آن زاویهای چپلچلاغ بایستم و در حالی که دارد به تمام عضلاتم فشار میآید بحث را ادامه دهم.
- بفرمایید؟
ـ این چارصدوپنج نقرهایه مال شماست؟
ـ نه.
- یه هفتهست اینجاس. میخواستم ببینم اگه مال شما نیست زنگ بزنم پلیس بیاد چون مال هیچکدوم از همسایهها نیست.
- نه مال ما نیست.
- آخه میدونین ازین کارا میکنن. ماشین دزدی رو میبرن ته کوچه بنبستا میزارن. همین پسرعمهی من...
- ببخشید نه من غذام رو گازه.
چرا توی این یک هفته، آن ماشین غریبهی جلوی در، توجهم را جلب نکرده بود؟ اگر هم میکرد و تا آخر عمر هر روز میدیدمش که دارد قدیمیتر و فرسودهتر میشود هرگز حتی از خاطرم نمیگذشت باید کاری کنم. همسایه زیادی فضول است یا من زیادی بیخیال؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۷)
@HediyeKargarnia
🔥4❤1✍1👍1🥰1
کاری ندارم
به کار کسی، روح و روانِ کسی
شوخی شوخی میپرسید و جدی جدی جواب میدادند. من جوابی نداشتم. تمام بارهایی که میپرسید: این هفته چند نفر رو بلاک کردید؟ من جوابی نداشتم. کسان دورم بلاک کردنی نبودند و آدمهای متفرقهی کمی هم اطرافم دارم. جوری نیست که آدمی چنان برود روی مغزم که ترجیحم بلاک باشد. آدمهای کمی میروند روی مغزم. ولی امان از روزی که بروند. عین پا گذاشتن روی دم شیریست که تا درد لگد را حس نکرد نمیدانست شیر است.
ولی امروز، آنی، چنان خون به مغزم نرسید که حالا که نمیشد بلاک کرد حداقل بگذار توی آرشیو بماند. بیصدا هم بماند، مبادا شنیدن مزخرف جدیدی روانت را بپاچد. چه مقصر بود او؟ تو اجازه میدهی شبت را فکرت را روانت را دست بگیرد. بیجهت؛ بیخودی.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۸)
@HediyeKargarnia
به کار کسی، روح و روانِ کسی
شوخی شوخی میپرسید و جدی جدی جواب میدادند. من جوابی نداشتم. تمام بارهایی که میپرسید: این هفته چند نفر رو بلاک کردید؟ من جوابی نداشتم. کسان دورم بلاک کردنی نبودند و آدمهای متفرقهی کمی هم اطرافم دارم. جوری نیست که آدمی چنان برود روی مغزم که ترجیحم بلاک باشد. آدمهای کمی میروند روی مغزم. ولی امان از روزی که بروند. عین پا گذاشتن روی دم شیریست که تا درد لگد را حس نکرد نمیدانست شیر است.
ولی امروز، آنی، چنان خون به مغزم نرسید که حالا که نمیشد بلاک کرد حداقل بگذار توی آرشیو بماند. بیصدا هم بماند، مبادا شنیدن مزخرف جدیدی روانت را بپاچد. چه مقصر بود او؟ تو اجازه میدهی شبت را فکرت را روانت را دست بگیرد. بیجهت؛ بیخودی.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۸)
@HediyeKargarnia
❤4❤🔥1🔥1
قدمزنان،
زیر باران.
سنگفرشهای بیجان.
ظهر.
تنها.
چرا دیگر تنهایی برایم یک واژهی تاریک نیست؟
خوشحالتر از همهی زمانهای دیگر.
ماندگارترین خوشحالی دنیا.
زیر باران.
سنگفرشهای بیجان.
ظهر.
تنها.
چرا دیگر تنهایی برایم یک واژهی تاریک نیست؟
خوشحالتر از همهی زمانهای دیگر.
ماندگارترین خوشحالی دنیا.
❤5🔥1🥰1👏1
پرواز واژهها
من میخوانم و تو نگاهم میکنی. بین خردکردنها و همزدنها.
-به به عجب بویی.
و سرم همچنان پایین است و این را میگویم که یعنی فکر نکنی پیش تو نیستم. میخوانم آرام و تظاهر میکنم سرک کشیدنهای هر از گاهیات را نمیبینم. به گرسنگی هم تظاهر میکنم. حس خوبی است ورق زدن با این نور که فقط توی آشپزخانه شما پیدا میشود.
-چهار پنج دقیقه دیگه حاضره.
این را میگویی و صندلی را از ضلع دیگر میزِ دایرهای بیرون میکشی و روبروترین زاویه نسبت به من تنظیمش میکنی.
دستم را گرفتهای و سرم هنوز پایین است. کمی میفشارمش و سرم پایین است. با آن یکی دستت میزنی زیر جلد مشکی کتابم. تکان میخورد و کلمات را گم میکنم. سرم هنوز پایین است. دوباره تکانش میدهی و با لحن کمیابی میگویی:
- دارم کلمههاتو میریزونم.
میخندم.
میخندی.
و کلمات بینوا حتی بعد از بستن کتاب، هنوز هم توی هوا ویلانند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۹)
@HediyeKargarnia
من میخوانم و تو نگاهم میکنی. بین خردکردنها و همزدنها.
-به به عجب بویی.
و سرم همچنان پایین است و این را میگویم که یعنی فکر نکنی پیش تو نیستم. میخوانم آرام و تظاهر میکنم سرک کشیدنهای هر از گاهیات را نمیبینم. به گرسنگی هم تظاهر میکنم. حس خوبی است ورق زدن با این نور که فقط توی آشپزخانه شما پیدا میشود.
-چهار پنج دقیقه دیگه حاضره.
این را میگویی و صندلی را از ضلع دیگر میزِ دایرهای بیرون میکشی و روبروترین زاویه نسبت به من تنظیمش میکنی.
دستم را گرفتهای و سرم هنوز پایین است. کمی میفشارمش و سرم پایین است. با آن یکی دستت میزنی زیر جلد مشکی کتابم. تکان میخورد و کلمات را گم میکنم. سرم هنوز پایین است. دوباره تکانش میدهی و با لحن کمیابی میگویی:
- دارم کلمههاتو میریزونم.
میخندم.
میخندی.
و کلمات بینوا حتی بعد از بستن کتاب، هنوز هم توی هوا ویلانند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۹)
@HediyeKargarnia
❤3🔥2🥰1
نمیدانی
نمیدانی چه میشود. قبلاً مگر میدانستی؟ ولی انگار این نمیدانم فرق دارد. نمیدانی فردا چه میشود. قبلاً مگر میدانستی؟ نمیدانی صبح خواب میمانی یا نه؟ که آیا لباست بس است یا کل راه قرار است سگلرز بزنی؟ که به اتوبوس میرسی؟ به موقع؟ نفسزنان یا معمولی؟ که دیرت میشود مثل هر روز؟ و هوس میکنی چیزی بخری از سوپرمارکت جلوی در؟ که مودِ همکارت چگونه است؟ که میرسی تمام کنی برنامههایت را؟ که بیرون میزنی به موقع؟ که حال داری غذای آدمیزادگونه بپزی؟ که قرار است به سینک زیرچشمی نگاه کنی یا میشوری ظرفها را؟ که وقت میکنی تمام کنی کتابت را؟ که به موقع بنویسی یادداشتت را؟ که بخوابی بیدغدغه؟ هیچ حال مسواک داری؟ چند تا کار فراموش شده داری؟ هیچ نمیدانی.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۰)
@HediyeKargarnia
نمیدانی چه میشود. قبلاً مگر میدانستی؟ ولی انگار این نمیدانم فرق دارد. نمیدانی فردا چه میشود. قبلاً مگر میدانستی؟ نمیدانی صبح خواب میمانی یا نه؟ که آیا لباست بس است یا کل راه قرار است سگلرز بزنی؟ که به اتوبوس میرسی؟ به موقع؟ نفسزنان یا معمولی؟ که دیرت میشود مثل هر روز؟ و هوس میکنی چیزی بخری از سوپرمارکت جلوی در؟ که مودِ همکارت چگونه است؟ که میرسی تمام کنی برنامههایت را؟ که بیرون میزنی به موقع؟ که حال داری غذای آدمیزادگونه بپزی؟ که قرار است به سینک زیرچشمی نگاه کنی یا میشوری ظرفها را؟ که وقت میکنی تمام کنی کتابت را؟ که به موقع بنویسی یادداشتت را؟ که بخوابی بیدغدغه؟ هیچ حال مسواک داری؟ چند تا کار فراموش شده داری؟ هیچ نمیدانی.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۰)
@HediyeKargarnia
❤5👍1🔥1🤔1
شبهای طولانی
خالهام دو تا دوست داشت. دو تا دوستی که بچهتر بودم فکر میکردم خالههای دیگرم هستند. فقط نمیدانستم چرا خالهام خواهرانی دارد که فقط برای او خواهرند و نه برای مادر من. فکر کنم بیست ساله بودم. اول رفتیم خانهی خاله خدیج و آنجا آماده شدیم برای رفتن به خانهی گلی. من تازه از تهران رسیده بودم. هشت نهتایی بچه بودیم. کلی بازی کردیم و آتش سوزاندیم. مزهی آن شب شیرین را پیشنهاد پسر گلی زهرمارم کرد. چند ماه بعد که خبر تصادف و فوت گلی و آقای دلاور را شنیدم، دیگر رشت نبودم. رشت نبودم و خاطرهی آن یلدا همیشه با من ماند.
ده دوازده سال بعدش خانهی دایی و جمع خالههای واقعی. آن سفرهی سرتاسری روی زمین که تا ساعتها پهن بود. و لبخندهای دایی و پسردایی که توی خاطراتم جاودان خواهد ماند.
بعد و قبل از این دو یلدا، هیچ یلدای دیگری برایم خاطره نساخته.
من حتی یلدای سال قبل را یادم نمیآید.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۱)
@HediyeKargarnia
خالهام دو تا دوست داشت. دو تا دوستی که بچهتر بودم فکر میکردم خالههای دیگرم هستند. فقط نمیدانستم چرا خالهام خواهرانی دارد که فقط برای او خواهرند و نه برای مادر من. فکر کنم بیست ساله بودم. اول رفتیم خانهی خاله خدیج و آنجا آماده شدیم برای رفتن به خانهی گلی. من تازه از تهران رسیده بودم. هشت نهتایی بچه بودیم. کلی بازی کردیم و آتش سوزاندیم. مزهی آن شب شیرین را پیشنهاد پسر گلی زهرمارم کرد. چند ماه بعد که خبر تصادف و فوت گلی و آقای دلاور را شنیدم، دیگر رشت نبودم. رشت نبودم و خاطرهی آن یلدا همیشه با من ماند.
ده دوازده سال بعدش خانهی دایی و جمع خالههای واقعی. آن سفرهی سرتاسری روی زمین که تا ساعتها پهن بود. و لبخندهای دایی و پسردایی که توی خاطراتم جاودان خواهد ماند.
بعد و قبل از این دو یلدا، هیچ یلدای دیگری برایم خاطره نساخته.
من حتی یلدای سال قبل را یادم نمیآید.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۱)
@HediyeKargarnia
🔥2❤1🥰1👏1🍾1
ب ا ز ی
-گل. نه نه ببخشید پوچه.
و تو لبخندی شیطنتوار میزنی و جوری که شک به دلم بیاندازی نگاهت را میدزدی. مشتت را لای دو دستم میگیرم. کلش جا نمیشود. تکانش میدهم. جرأت نمیکنم بگویم بازش کنی.
چرا همیشه نهایتاً برنده تویی؟ توی همهی بازیها هرچقدر جلو باشم، هرچقدر خوب بازی کنم، فرقی در نتیجه ندارد. نکند گول را ریختهای توی سطل و با قلمو میمالیاش روی سرم؟ ای ناقلا دستت را خواندم. همهی این سالها کلکبارانم کرده بودی؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۲)
@HediyeKargarnia
-گل. نه نه ببخشید پوچه.
و تو لبخندی شیطنتوار میزنی و جوری که شک به دلم بیاندازی نگاهت را میدزدی. مشتت را لای دو دستم میگیرم. کلش جا نمیشود. تکانش میدهم. جرأت نمیکنم بگویم بازش کنی.
چرا همیشه نهایتاً برنده تویی؟ توی همهی بازیها هرچقدر جلو باشم، هرچقدر خوب بازی کنم، فرقی در نتیجه ندارد. نکند گول را ریختهای توی سطل و با قلمو میمالیاش روی سرم؟ ای ناقلا دستت را خواندم. همهی این سالها کلکبارانم کرده بودی؟
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۲)
@HediyeKargarnia
❤5🥰1👏1😁1
بغلترین حالت دنیا
پشتت نشستهام. کمی بالاتر. بغلت کردهام. دستم را از شانههایت برداشتهام. داستان بافتی که گفتی تعادلت به هم میخورد؟ که دستانم را دورت حلقه کنم؟
میزنی بغل توی ولیعصر. عه اینجا که جاده چالوس است. درختها بلندتر هوا خنکتر، و صدای شهر جایش را میدهد به سایش چرخهای پرشتاب.
که سیگارت را روشن میکنی و پیرمرد لپقرمزی با ملاقه، توی کاسه آش میریزد. بخار میزند.
عه، کی زمستان شد؟
نزدیک میمانم
که اگر خیالت خواست بپیچد سمت کوه،
زمین نخوریم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۳)
@HediyeKargarnia
پشتت نشستهام. کمی بالاتر. بغلت کردهام. دستم را از شانههایت برداشتهام. داستان بافتی که گفتی تعادلت به هم میخورد؟ که دستانم را دورت حلقه کنم؟
میزنی بغل توی ولیعصر. عه اینجا که جاده چالوس است. درختها بلندتر هوا خنکتر، و صدای شهر جایش را میدهد به سایش چرخهای پرشتاب.
که سیگارت را روشن میکنی و پیرمرد لپقرمزی با ملاقه، توی کاسه آش میریزد. بخار میزند.
عه، کی زمستان شد؟
نزدیک میمانم
که اگر خیالت خواست بپیچد سمت کوه،
زمین نخوریم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۳)
@HediyeKargarnia
❤6👏1
مأوا
واژههای نمور
واژههای مخوف
واژههای در هم تنیده
لولیده
واژهای که راه برگشت را بلد نیست
که یکبار دلش لرزیده
و بعد هرچه خانه صدایش زده
کوچه را ترجیح داده است
واژهای که قبل از گفتهشدن
مدتها به تاروپود سینه گره خورده
و حالا با زخمِ باز
خودش را پرت میکند روی کاغذ
بعضیشان آرام خودشان را جمع میکنند
تا درد را بیدار نکنند
بعضی اما
دندان دارند
میپرند به جان جمله
و تا تهِ معنا را میجوند
واژهها
نه پناه میگیرند
نه نجات پیدا میکنند
فقط کنار هم میمانند
تا گم نشوند.
و من
مینویسم
نه برای گفتن،
برای اینکه واژهها
کمتر بترسند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۴)
@HediyeKargarnia
واژههای نمور
واژههای مخوف
واژههای در هم تنیده
لولیده
واژهای که راه برگشت را بلد نیست
که یکبار دلش لرزیده
و بعد هرچه خانه صدایش زده
کوچه را ترجیح داده است
واژهای که قبل از گفتهشدن
مدتها به تاروپود سینه گره خورده
و حالا با زخمِ باز
خودش را پرت میکند روی کاغذ
بعضیشان آرام خودشان را جمع میکنند
تا درد را بیدار نکنند
بعضی اما
دندان دارند
میپرند به جان جمله
و تا تهِ معنا را میجوند
واژهها
نه پناه میگیرند
نه نجات پیدا میکنند
فقط کنار هم میمانند
تا گم نشوند.
و من
مینویسم
نه برای گفتن،
برای اینکه واژهها
کمتر بترسند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۴)
@HediyeKargarnia
❤4🔥2👏1
جملاتی هست که نمیگویمشان
قطرات نامرئی اضطراب سُر خورد. از فرق سر تا نوک انگشت شصت پایم. همهاش هم توی ثانیهای. حالا خوب است هنوز هیچ نگفته بودم. ده تا جمله آماده داشتم. حرفی برای زدن. گفتی بگویید اگر حرفی دارید. و من تنها از تصورِ گفتن مورمور شدم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۵)
@HediyeKargarnia
قطرات نامرئی اضطراب سُر خورد. از فرق سر تا نوک انگشت شصت پایم. همهاش هم توی ثانیهای. حالا خوب است هنوز هیچ نگفته بودم. ده تا جمله آماده داشتم. حرفی برای زدن. گفتی بگویید اگر حرفی دارید. و من تنها از تصورِ گفتن مورمور شدم.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۵)
@HediyeKargarnia
❤4🔥2👍1
آن منِ دیگر
من آنقدرها حرفزن نیستم. حداقل آنجایی که حرف خاصی برای زدن ندارم نمیپرم وسط و زِرپراکنی نمیکنم. منِ توویم اما بگویی ذرهای به من رفته نرفته. نمیکُند یاد بگیرد حداقل. امروز همینطور وِر وِر وِر درِ گوشم، که هی عقل چرا توی کلت نیست، بتمرک گوشهای و لم بده و مثل الاغ بیخانمان در چهار ضلع خانه یورتمه نرو. هیچ هم برایش مهم نبود که هوس فسنجان کردهام و دلم بوی کیک هل و کدوحلوایی میخواهد. که دلم آرام میگیرد وقتی همهچیز در اطرافم برق بزند و کارهای نصفهنیمهام سامان بگیرد. که هیچ لباس چرکی نمیخواهم و خط اتوهای گوشتبُر میخواهم.
«بهتوچه» گفتم، بیمحلی کردم، دعوا کردم، چشمغره رفتم، افاقه نکرد. میشد کاش گاهی جا عوض کنیم. من بروم آن تو و آرام بگیرم، او هم بیاید و شاید حداقل موقعیتی مثل دیروز لالمونی نگیرم.
منِ توو: لالمونی چیه خنگ خدا. باید بنویسی لالمانی. وگرنه گند میزنی به بافت جمله و کل متنت باد میشود.
من هم بر و بر نگاهش میکنم جای اینکه بگویم: من تا بحال لالمانی نشنیدهام. سرت به کار خودت باشد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۸)
@HediyeKargarnia
من آنقدرها حرفزن نیستم. حداقل آنجایی که حرف خاصی برای زدن ندارم نمیپرم وسط و زِرپراکنی نمیکنم. منِ توویم اما بگویی ذرهای به من رفته نرفته. نمیکُند یاد بگیرد حداقل. امروز همینطور وِر وِر وِر درِ گوشم، که هی عقل چرا توی کلت نیست، بتمرک گوشهای و لم بده و مثل الاغ بیخانمان در چهار ضلع خانه یورتمه نرو. هیچ هم برایش مهم نبود که هوس فسنجان کردهام و دلم بوی کیک هل و کدوحلوایی میخواهد. که دلم آرام میگیرد وقتی همهچیز در اطرافم برق بزند و کارهای نصفهنیمهام سامان بگیرد. که هیچ لباس چرکی نمیخواهم و خط اتوهای گوشتبُر میخواهم.
«بهتوچه» گفتم، بیمحلی کردم، دعوا کردم، چشمغره رفتم، افاقه نکرد. میشد کاش گاهی جا عوض کنیم. من بروم آن تو و آرام بگیرم، او هم بیاید و شاید حداقل موقعیتی مثل دیروز لالمونی نگیرم.
منِ توو: لالمونی چیه خنگ خدا. باید بنویسی لالمانی. وگرنه گند میزنی به بافت جمله و کل متنت باد میشود.
من هم بر و بر نگاهش میکنم جای اینکه بگویم: من تا بحال لالمانی نشنیدهام. سرت به کار خودت باشد.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۸)
@HediyeKargarnia
❤2👏2👍1🥰1
تقدیم به گروه بینام من
اگر کسانی را داری که سوقت میدهند به سمت خواستههایت، که انگیزهات را دو چندان میکنند، که برای گفتن خطایت دست دست نمیکنند، که کنارشان خودت هستی، که برای دیدنشان مشتاقی، دست از سرشان برندار. دلشان را نشکن. بهانه نگیر. دل نازک نشو.
اگر کسانی را داری که از هم قدم بودن کنارشان لذت میبری، دستشان را بگیر، ول هم نکن. با هم چه قلهها که فتح نخواهید کرد. چه دریاها که نخواهید شکافت. همهجا قشنگتر میشود و انعکاس لبخندتان دنیا را روشن میکند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۹)
@HediyeKargarnia
اگر کسانی را داری که سوقت میدهند به سمت خواستههایت، که انگیزهات را دو چندان میکنند، که برای گفتن خطایت دست دست نمیکنند، که کنارشان خودت هستی، که برای دیدنشان مشتاقی، دست از سرشان برندار. دلشان را نشکن. بهانه نگیر. دل نازک نشو.
اگر کسانی را داری که از هم قدم بودن کنارشان لذت میبری، دستشان را بگیر، ول هم نکن. با هم چه قلهها که فتح نخواهید کرد. چه دریاها که نخواهید شکافت. همهجا قشنگتر میشود و انعکاس لبخندتان دنیا را روشن میکند.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۷۹)
@HediyeKargarnia
❤7👏2🔥1🥰1
حالِ خوب و بدت تنها به تو وابسته است
کنار تخت کسی نشسته بودم که بخشی از خودم بود. دکتر آرام گفت جواب آزمایش مشکوک است. گفت باید کِشت خون بگیرند. گفت سه روز طول میکشد.
سه. عدد کوچکیست. اما نه در بیمارستان که زمان کش میآید و هر ثانیه میتواند هزار پیچوتاب بخورد.
من آدمِ این مواقع نبودم. همیشه در چنین لحظاتی خودم را میباختم. ذهنم جلوتر از واقعیت میدوید، بدترین پایانها را میساخت، و مرا وسط فاجعهای خیالی رها میکرد. من هم رنج را پیشخور میکردم.
ناگهان، تنها در یک ثانیه، تصمیم گرفتم این سه روز را عادی زندگی کنم. نه امیدوارانه، نه بدبینانه؛ فقط عادی.
غذا خوردم. راه رفتم. حرف زدم. کتاب خواندم. شب هم خوابیدم. با خودم گفتم واقعیت هرچه باشد، هست. اما این سه روز، مالِ من است. و عجیب اینکه موفق شدم. نه چون شرایط تغییر کرد؛ چون من، برای اولینبار، واکنشم را انتخاب کردم.
سه روز بعد، جواب آمد. اما آنچه برایم ماند، نتیجه آزمایش نبود. این فهم بود که رنجِ من، پیش از این فقط مرا فرسوده بود بیآنکه کمکی به واقعیت کند.
اینجا بود که فهمیدم حالِ خوب و بد، بیش از آنکه محصول اتفاقها باشد، محصول نسبت ما با اتفاقهاست.
نیچه جایی میگوید: «انسانها نه از واقعیت، بلکه از تفسیر واقعیت رنج میکشند.»
ما درد را دو بار زندگی میکنیم. یکبار وقتی رخ میدهد، و بارها پیش از آن، در ذهنی که مدام بدترین روایت را تمرین میکند.
آن سه روز به من نشان داد که اختیار ما نه در حذف بحران، بلکه در نحوهی ایستادن درون آن است. من نمیتوانستم جواب آزمایش را تغییر دهم، اما میتوانستم نگذارم ذهنم پیشاپیش ویران شود.
از آن روز به بعد، هر وقت میگویم حالم بد است، از خودم میپرسم واقعاً اتفاق افتاده؟ یا من دارم نسخهی اغراقشدهی آینده را زندگی میکنم؟
حالِ خوب، انکار درد نیست.
حالِ خوب، شجاعتِ نساختن رنجِ اضافه است.
و حالِ بد، همیشه نتیجهی شرایط سخت نیست؛
گاهی نتیجهی واگذار کردن اختیار به ترس است.
ما همیشه قدرت تغییر واقعیت را نداریم،
اما تقریباً همیشه قدرت انتخابِ مواجهه را داریم.
و این انتخاب هرچقدر ساده، همانجاییست که حالِ خوب و بد، از بیرون قطع میشود
و به خود ما وصل.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۰)
@HediyeKargarnia
کنار تخت کسی نشسته بودم که بخشی از خودم بود. دکتر آرام گفت جواب آزمایش مشکوک است. گفت باید کِشت خون بگیرند. گفت سه روز طول میکشد.
سه. عدد کوچکیست. اما نه در بیمارستان که زمان کش میآید و هر ثانیه میتواند هزار پیچوتاب بخورد.
من آدمِ این مواقع نبودم. همیشه در چنین لحظاتی خودم را میباختم. ذهنم جلوتر از واقعیت میدوید، بدترین پایانها را میساخت، و مرا وسط فاجعهای خیالی رها میکرد. من هم رنج را پیشخور میکردم.
ناگهان، تنها در یک ثانیه، تصمیم گرفتم این سه روز را عادی زندگی کنم. نه امیدوارانه، نه بدبینانه؛ فقط عادی.
غذا خوردم. راه رفتم. حرف زدم. کتاب خواندم. شب هم خوابیدم. با خودم گفتم واقعیت هرچه باشد، هست. اما این سه روز، مالِ من است. و عجیب اینکه موفق شدم. نه چون شرایط تغییر کرد؛ چون من، برای اولینبار، واکنشم را انتخاب کردم.
سه روز بعد، جواب آمد. اما آنچه برایم ماند، نتیجه آزمایش نبود. این فهم بود که رنجِ من، پیش از این فقط مرا فرسوده بود بیآنکه کمکی به واقعیت کند.
اینجا بود که فهمیدم حالِ خوب و بد، بیش از آنکه محصول اتفاقها باشد، محصول نسبت ما با اتفاقهاست.
نیچه جایی میگوید: «انسانها نه از واقعیت، بلکه از تفسیر واقعیت رنج میکشند.»
ما درد را دو بار زندگی میکنیم. یکبار وقتی رخ میدهد، و بارها پیش از آن، در ذهنی که مدام بدترین روایت را تمرین میکند.
آن سه روز به من نشان داد که اختیار ما نه در حذف بحران، بلکه در نحوهی ایستادن درون آن است. من نمیتوانستم جواب آزمایش را تغییر دهم، اما میتوانستم نگذارم ذهنم پیشاپیش ویران شود.
از آن روز به بعد، هر وقت میگویم حالم بد است، از خودم میپرسم واقعاً اتفاق افتاده؟ یا من دارم نسخهی اغراقشدهی آینده را زندگی میکنم؟
حالِ خوب، انکار درد نیست.
حالِ خوب، شجاعتِ نساختن رنجِ اضافه است.
و حالِ بد، همیشه نتیجهی شرایط سخت نیست؛
گاهی نتیجهی واگذار کردن اختیار به ترس است.
ما همیشه قدرت تغییر واقعیت را نداریم،
اما تقریباً همیشه قدرت انتخابِ مواجهه را داریم.
و این انتخاب هرچقدر ساده، همانجاییست که حالِ خوب و بد، از بیرون قطع میشود
و به خود ما وصل.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۸۰)
@HediyeKargarnia
❤8👏4🔥2👍1