جاده‌ | هدیه کارگرنیا
157 subscribers
92 photos
13 links
شده‌ام اندیشه‌ی هیچِ مداومی، که چیزِ ارزشمندی خلق نمی‌کند.

چشم‌به‌راهِ صبحی‌ام
غوغای درونم
شبانه اثاث‌کشی کرده باشد.🦋
Download Telegram
تو چه می‌دانی

به خون هم تشنه به هم لبخند می‌زنند. هاج‌‌ و واج می‌مانی. انگشت به دهان. تو چه می‌دانی واقعی‌ست هر دوشان. شاید بعداً خودشان هم نشود باورشان و دروغ شمارند همه‌ی آن لبخندها را. تو چه می‌دانی چقدر مهربان است یکی‌شان و چقدر لجباز آن یکی. تو چه می‌دانی چقدر آرام است یکی‌شان و چقدر حساس آن یکی.
تو خودت بد یک دنده‌ای. روی آن دنده بیفتی خدا به داد همه برسد. با یک من عسل که سهل است با خروارها هم شدنی نیست.
مهربان که می‌شوی شیرینی.
همه مهربان که می‌شوند شیرینند؟
همه مهربان که می‌شوند شیرینند.

درگیر احوالات آن دیگری‌ها نشو.
تو یکی از حال خودت خبر بداری بد هنر کردی.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۹)

@HediyeKargarnia
5👏3👍1😁1
هیچیِ هیچی

خسته که می‌شوم، که جانم درد می‌کند، که خوابم می‌آید، که زورم به جمع‌کردن کارها نمی‌رسد، که حالِ، که نای هیچ کارِ هیچ کارِ هیچ کاری ندارم.
سه روز جا مانده‌ام. ساعت را نگاه می‌کنم. سه روز تکان نخور. سه روز همه بایستید تا کارهایم انجام شود.

بگذار بخابم. بگذار گوشی‌ام را توی شارژ نزده بخوابم. بگذار غذا نخورده بخوابم. بگذار صورت نشسته بخوابم. بگذار مسواک نزده بخوابم. بگذار شب بخیر نگفته بخوابم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۰)

@HediyeKargarnia
3🔥2🥰1🤨1
اندر سوخاری‌فروشی

«تو دعا کن پولدار شم شیش طبقه رستوران بزنم.»
در حال جویدنم. یک دستم به سیب‌زمینی‌ها و آن یکی مشغول گرفتن اسنپ. سرم را بالا می‌آورم. معذب می‌شوم وقتی می‌بینم چقدر نزدیک من ایستاده. دستمال روی میز نیست. حدس می‌زنم ذرات سوخاری به لبم چسبیده. دستم را جلوی دهان می‌گیرم تا جواب چشمان منتظرش را سریع‌تر بدهم.
-از کیفیت غذا راضی هستید؟
-خوب بود یکم سرد بود.
-گرم‌تر از این بزارم خشک می‌شه. دقت کردین که هوا چقدر سرده.
-میشه لطفاً در این نوشابه‌ رو باز کنین. زورم نرسید.
-نه خواهش می‌کنم. خانوما زورشون خیلی زیاده. همین خانوم من رئیس صنف شوهرآزاریه.
توی ذهنم جمله‌بندی‌هایش قروقاطی و بی‌ربط آمد. هر چه بیشتر حرف می‌زد بی‌ربط‌تر.
ولی آن‌چه که باعث شد یادداشت مدنظرم را بگذارم کنار و درباره‌ی او بنویسم، همان جمله‌ی ابتدایی‌ متنم بود. سنش همچین کم نبود که بگوییم جوان است و جویای نام.
ناخودآگاه رفتم توی مقایسه. من چرا در هیچ جای آرزوهایم خودم را بالاترین سطح هیچ موقعیتی تصور نکرده‌ام؟ تحصیلی، کاری و کلاً هیچی. انگار در هر برهه، تنها کمی بهتر شدن، (آن هم در صورت خیلی سخت بودن شرایط) بستم بود.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۱)

@HediyeKargarnia
6🔥2🥰1👏1
مشت‌اندازی

من از خستگی می‌ترسم. می‌ترسم زورش از من بیشتر باشد. پلک‌هایم را فشار دهد موقع خواندن. بنشاندم وقتی می‌خواهم دستی به سر و گوش آشپزخانه بکشم. بیش از این که خود ترسیدن عذابی شود، تصور خسته بودن عذابم می‌دهد. دودوتا چهارتا می‌کنم که بله امشب که فلان ساعت خوابیدم فردا کارم زار است. حالا اگر فردا خود خستگی حواسش به من نباشد خودم سلام‌علیک را شروع می‌کنم. که کجایی چخبر، ببین من دیر خوابیدم‌ها، بیا حالم را بگیر. امشب که وقت نداشتم محلش بگذارم سه سوت همه‌کار کردم. خستگی هم هست. همین‌جا. اما من زورم بیشتر است.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۲)

@HediyeKargarnia
4🔥1🥰1👏1
پیچِ لجوج

آخرین پرده‌ی آخرین واگن را وا می‌‌کنم.
چای می‌ریزم؛ بخارش مثل نخ نازکی در هوا می‌پیچد و روی شیشه‌ای می‌نشیند که همیشه کمی می‌لرزد؛ گویی به چیزی مشکوک است.
چرخ‌ها می‌چرخند و من با هر دورشان، آرام می‌گیرم.
دخترکِ مو چتری آن‌سوی سکو دست تکان می‌دهد.
باد سایه‌اش را زودتر از خودش می‌بَرَد
و تصویرش در مهی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود، پنهان می‌شود.
از گوشه‌ی واگن صدای ریزِ تق می‌آید؛
صدایی که همیشه از کوچک‌ترین پیچ‌ها می‌تراود،
همان‌ها که در وانمودِ نظم گم می‌شوند.
قطار نفسی ناموزون می‌کشد، کج می‌شود،
و خط نازک آرامش روی شیشه
به آهی بلند، ترک برمی‌دارد.
می‌جِهَم.
کتفم از خاطره‌ی هر بار می‌سوزد.
زور می‌زنم.
زور می‌زنم.
نفسم را در تاریکیِ دهانم زندانی می‌کنم
تا این ستاره‌ی لجوجِ آهنی،
کَمَکی خسته‌تر، در مدارش بنشیند.
واگن را مرتب می‌کنم.
پرده‌ای که هر بار کوتاه‌تر برمی‌گردد،
فنجانی که لب‌پَر بودنش را نمی‌پوشاند،
نقشه‌ای که لبه‌هایش مثل پیری زودرس، تا خورده است.
می‌گویم:
عیبی ندارد،
نظمِ اندکی می‌سازم،
همین از من برمی‌آید.
آخرین پرده‌ی آخرین واگن را صاف می‌کنم.
چای می‌ریزم.
چرخش دلربای چرخ‌ها را نگاه می‌کنم،
و گوش می‌دهم ببینم
این‌بار
آن تق کوچک
از کدام شکاف برمی‌خیزد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۳)

@HediyeKargarnia
🔥2🐳2🥰1👏1🤔1
نقاب

خنده‌هایی که خشم را قرقره می‌کنند.
بوی تعفنشان
بوی تعفنشان
گوش‌های سوخته از پژواکِ عربده‌ها.
دو تا سبابه‌ات را گذاشته‌ای گوشه‌ی دهان.
تو هم می‌کنی.
عینِ عینِ همان‌ خنده‌ها.
تا که انگِ نادانی بر پیشانی‌ات رد نیندازد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۴)

@HediyeKargarnia
🔥3🥰21👌1
داعی

«نمی‌توانست بخواند. کلمه‌ها آزارش می‌داد. می‌دید که کتاب‌هایی که می‌خواند فرسنگ‌ها دور از واقعیت حیات پیرامونش است. همه‌چیز ظاهری می‌نمود. مغشوش می‌نمود. معنی همه چیز را گم کرده بود. به درستی نمی‌دانست چه بر او می‌گذرد.»*

چه خوب امشب حداقل با این خطوط مواجه شدم و برای لحظاتی هر چند کوتاه با «داعی»* هم‌ذات پنداری کردم و توانستم دو سه خطی نقل کنم برای خواندنت.

پانوشت: چه بی‌پروا جمله‌ها را ردیف می‌کنم.
این همان هدیه‌ی پارسال است؟

*شب هول|هرمز شهدادی
*نام شخصیتی در کتاب

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۴)

@HediyeKargarnia
2🔥1🥰1👏1🦄1
مربای بالنگ

نیست. توی یخچال، توی کشو، روی پیشخوان، توی کابینت‌ها. هیچ‌جای خانه چیزی برای خوردن نیست. چند روز است این‌گونه سر می‌کنی؟ تو فقط آب می‌خوردی این روزها؟ بگو که گرسنه نیستی. بگو که بدموقع رسیده‌ام و پیش پایم می‌خواستی بروی خرید. به جای گریه کردن این‌ها را بگو. بگذار دلم آرام بگیرد. چگونه آرام بگیرد وقتی حتی سمعک‌هایت بی‌باطری مانده؟
من هنوز بوی آن صابون‌ها از مشامم نرفته. که ذوق می‌کردم آخر هفته شد بپرم توی وان خانه‌ی شما. جای گریه بلندشو برایم شیرینی مربایی بپز. چقد شبیه منی هنوز. بچه که بودم هر که می‌گفت شبیه توام شاکی می‌شدم. با این که خیلی دوستت داشتم. تو آن موقع هم‌سن حالای من بودی. هنوز خودم را می‌بینم. حتی لای نگاه خسته و چشمان سیلانت. هنوز خودم را می‌بینم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۵)

@HediyeKargarnia
2❤‍🔥1🔥1👏1
پانصد و پنجاه و پنج

پرت شدم توی آن عصر. داشتم هویج‌ها را رنده می‌کردم که پرت شدم. آن روز که به ذوقِ آن قرار دسته‌جمعی، پنج خط آخر را یکی در میان نوشتم. درسِ اصغر. که زوری می‌خواستند حرف غ را به حلقوممان فرو کنند. یکی در میان نوشتم چون گفته بودی تمام که شود ما هم می‌رویم پارک و بهشان می‌پیوندیم. دفتر را که دیدی عصبانی شدی. همیشه بودی‌ها. ولی گویی تازه وَل گرفته باشی. تمام دفترها و کتاب‌ها کیف و هر آن‌چه به مدرسه ربط داشت را زدی زیر بغل. دو تا عروسکم را هم برداشتنی. بردی‌شان حیاط پشتی و ادای آتش درست کردن درآوردی. وقتی بوی سوختن آمد تازه فهمیدم ادا نبوده. تو آن روز هیچ چیز مرا نسوزاندی، تو مرا سوزاندی تا هرگز یادم نرود زندگی پر از روزهای طاقت فرساست.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۵۵)

@HediyeKargarnia
2🔥2😢2🥰1
یک دو سه

سرم سنگین شده. گونه‌هایم نبض می‌زند. پای راستم و بعد پای چپم گز گز می‌کند. عرق سُر می‌خورد لای پیراهنم. سه ثانیه آرام می‌گیرم‌. دوباره می‌دوم. سال‌هاست این‌گونه ندویده‌ام. می‌توانستم قید رفتن را بزنم. هزار و یکی دلیل داشتم. داشت خوش می‌گذشت. صحبت‌ها گرم گرفته بود. خانه گرم بود. چشم‌هایم داشت گرم می‌شد. چای داغ زورش به بردن مزه‌ی آش‌رشته نرسیده بود. دلم یک چرت حسابی می‌خواست که شاید زهر بدخوابی دیشب را بشوید. عوارض قرص‌ها جانم را خراشانده بود. استخوان‌هایم درد گرفته. سرما پوستم را آزرده و توی گوش‌هایم هوهو می‌کند. نیم ساعتی طول می‌کشد تا هشیار شوم. رسیده‌ام. آری رسیده‌ام.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۵۶)

@HediyeKargarnia
1👍1🔥1👏1🕊1😐1
هنوز چشمانت همان‌قدر برق می‌زند

حالت خوب بود. خوبِ خوب. لپ‌ها گلی. لب‌ها سرخ. پر حرف مثل همیشه. بوسیدمت. دستانت را هم. مرا چسباندی به خودت و خداحافظی پر و پیمانی کردی و رفتی. دلم برایت تنگ شده. مثل همیشه وقتی چند ساعت نمی‌بینمت.
توی حال خودم هستم. نه. توی هیچ حالی نیستم. ولو. اسکرول ویلان. زنگ گوشی برق از سرم می‌پرانَد. مثل همیشه وقتی زنگ می‌خورَد. صدایت نا ندارد. می‌رسی و چشمانت حال ندارد. غذای مورد علاقه‌ات را می‌پزم و به لب و دهانت موقع جویدن خیره می‌شوم. خوب خوردی. نه مثل همیشه. اما حداقل خیالم راحت است که بی‌اشتها نیستی. سرت گرم است.
نگاه به صورت بی‌حالتم نکن. نگاه به جمله‌های معمولی‌ام نکن. هیچ چیز قدر ناخوشی‌ات بهمم نمی‌ریزد. تا ته ته تهش می‌آید در خاطرم. آن روزها که تو یادت رفته را یادم می‌آید. با جزئیات. نباید بیاید. در حالت عادی هم نمی‌آید. اما خدا نکند عالی نباشی.
خوب شو تا فردا. قول؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۵۷)

@HediyeKargarnia
❤‍🔥211
کمی دیرتر بیا

به در و دیوار می‌زنند، به زمین و زمان متوسل می‌شوند، تا فقط اندکی روند حقیقت و واقعیت را کُند کنند. «زکی، خودتو بکشی هم تو نتیجه تاثیر چندانی نداره.» این وسط از خدا بی‌خبران منفعت‌طلب در کمینند که دست بگذارند روی ترس‌هایشان و وعده‌ی پوچ بفروشند. گیریم فلان کرم را هم مالاندی، گیریم فلان قرص را هم لمباندی، دو سال این‌ور شش ماه آن‌ور فرقش چیست؟
بی‌رحمانه حمله کردم. توپم پُر می‌بایست باشد. امروز که چندین ساعت طول کشید کارهای قبل و بعد حمامم، یک‌دفعه انگار غمم گرفته باشد که وقت خالی‌ام را چه بیهوده فدا کردم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۵۸)

@HediyeKargarnia
4👏3👍1🔥1
من اگر بودم این جمله را چه‌طور می‌نوشتم؟

توی صفحه‌‌ی پنجاه و پنج شب‌هول* جمله‌ای دیدم که ترکیبش بامزه بود:
«دریغا که چون طفل زنده می‌شود مادر از هستی قالب تهی می‌کند.»
من اگر بودم لابد می‌نوشتم: «مادر بعد از زایمان نمی‌مانَد.» آن‌وقت احتمالاً خوشم هم می‌آمد که بَه چه جمله‌ی کوتاه تر و تمیزی. یا اگر می‌خواستم کمی اداطفار خرجش کنم می‌نوشتم: «نوزاد می‌آید و مادر می‌رود.»
یا مثلا‌ً «مادر هرگز گریه‌ی نوزاد را نمی‌بیند.» «نوزاد می‌بایست بی مادر زندگی را آغاز کند.»
منظورم این نیست که جمله‌ها را می‌توان به طرق مختلف آراست. این‌که چه مفهومی را می‌خواهی دقیقاً بیان کنی؟ چند بار جمله‌ات را باید وارسی کنی تا بهترین کارکرد کلمات کنار هم، حالت را جا بیاورد؟ هرمز شهدادی چند بار برای هر جمله این‌کار را کرده؟
شاید ورزیدگی که در طول سال‌ها نوشتن شکل می‌گیرد، خودش بهترین مفاهیم را در قالب بهترین جملات خواهد آفرید‌.

*شب هول|هرمز شهدادی

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۵۹)

@HediyeKargarnia
5🥰2👍1🔥1👏1
نصفه‌نیمه

دل توی دلم نبود زودتر برسد. چند روزی طول کشید. هر روز رأس ساعت نه صبح نور می‌خورد توی سرم؛ و تخم چشمانم. تا ساعت دو. آن دودی‌کن‌ها را سفارش داده بودیم که نجاتمان ببخشد. چه می‌دانستیم کار ما نیست نصبش. کج و کوله و حباب‌دار و نصفه‌نیمه، یکی از چهار قسمت پنجره را پوشاندیم. تأثیر چندانی نداشت.

حول‌وحوش ساعت چهار و نیم عصر است. این ساعت‌ها آخرین قطره‌های انرژی کار کردنم هم استفاده شده. حالت راحتی به خودم می‌گیرم و کتاب حق‌ نوشتن* را ورق می‌زنم‌. کارگرها دارند اتاقک شیشه‌ای توی راهرو را مات‌کُن می‌زنند. همان که دقیقاً روبروی در ورودی‌ست و چون درِ اتاق ما همیشه باز است، با هر آن‌کس که در حال عبور است، به ناچار چشم در چشم می‌شوم.
«وصل شدن آگاهانه و مشخص با محیطمان ما را قادر می‌سازد تا با صراحت بیشتر و هم‌سازی عاطفی بیشتر به زندگی درونی خودمان وصل شویم. این امر طنین قوی و قدرتمندی به نوشته‌مان می‌بخشد.»*

کارشان تمام شد. مات‌کُن تنها نصف طول شیشه‌ها را پوشانده. من از این به بعد قرار است با کفش‌ها چشم در چشم شوم.

*جولیا کامرون
*بخش صراحت از کتاب حق نوشتن

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۰)

@HediyeKargarnia
3👍1🥰1🤨1
پیاده

«نوشتن همان قدر کاری فیزیکی است که روانشناسانه. بسیاری از عالی‌ترین نویسندگان ما راه‌روندگانی بزرگ بوده‌اند. چیزی در آهنگ گام‌هاست. وجهی موسیقیایی در حرکت هست که روی کاغذ می‌ریزد.
می‌توانید پرسش، مسئله، یا موضوع خاصی را با خودتان به پیاده‌روی ببرید یا می‌توانید به جایش بپرسید امروز چه چیزی را باید بدانم؟
به محیط اطرافتان توجه کنید. به خلق و خوتان و به هر تغییر آن توجه کنید. بالاتر از همه ببینید هیچ پاسخ، بینش، تدبیر، یا الهامی به سراغتان می‌آید یا نه. به خانه برگردید و مستقیم به سراغ صفحه بروید و تجربه و یافته‌هاتان را بنویسید.»*
اتفاقی به این صفحه رسیدم. یک ربع آخر کار، کتابی دم دستم باشد ورق می‌زنم‌. تنها زمانی از روز است که می‌شود. بقیه خواندن‌هایم مال شب است. به این‌ها رسیدم در حالی که خودم قبل از خواندن داشتم به آن فکر می‌کردم. این که نرم‌افزار پیاده‌روی که تازه نصب کرده‌ام چه‌قدر می‌تواند مشوقم باشد در تحمل مسیر هر روزه. همان که نهایت تنوع دادنم این است که از آن دستش بروم. چهل و پنج دقیقه‌هایی که قبلاً شیرین‌تر بود. هوا آلوده است یا نا ندارم. چه خوب این صفحات را امروز خواندم.
خودش جدا انگیزه شد.

*جولیا کامرون | حق نوشتن

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۱)

@HediyeKargarnia
👏3👍21🥰1
سرِ پیچ

اتوبوس در جایی ناآشنا می‌ایستد. گرگ و میش سپیده است. دنبال جایی می‌گردد که چشمان غریبه نپایدش. می‌خواهد پک‌های پی‌درپی‌اش را در آرامش بزند. به‌نظر ساختمانی نیمه‌کاره می‌آید. از دالانی کوتاه عبور می‌کند. حسی ناآشنا می‌کشاندش. نگران نیست کسی برسد و بپرسد به چه حقی وارد آن‌جا شده. اما همه‌جا تمیز و مرتب است. یک قالیچه قرمز براق. کتری روی علاالدین در حال جوشیدن است. بالای تخت یک‌نفره، پنجره‌‌ی کوچکی‌ست که لایش کمی باز است و حریر نازک پرده در حال رقصیدن. سکوت مطلق. ناخودآگاه نگاهش به بیرون پنجره می‌افتد. هواپیمای رنگی را می‌بیند که در قسمت خالی لای علف‌ها آرام به زمین می‌نشیند. این رنگی‌ترین چیزی‌ست که تا به آن روز دیده. و بزرگترین چیز. فرودش تغییری در آن سکوت مطلق ایجاد نمی‌کند. پسر از هواپیما پیاده می‌شود. از در پشتی می‌آید تو. دستانش را می‌شوید. با حوله خشک می‌کند. پسر دو تا فنجان چای می‌ریزد. لبه‌ی پنجره می‌گذارد.
سال‌هاست که هر دو، به نامرئیِ باد که به بلور فنجان‌ها می‌لغزد خیره شده‌اند.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۲)

@HediyeKargarnia
👍3🔥1🥰1🍓1
ماهی

شالم را برنداشتم. یادم می‌آید این‌جا ایران است و باید شالم را بردارم. برمی‌گردم. از بیست تا پله‌ی قناس آپارتمان بالا می‌روم. برش می‌دارم. کلیدم جا می‌ماند توی خانه. به اندازه‌ی کافی دیرم شده. شب که برسم احتمالاً پیدا کردن کلید‌ساز و جمع کردن این مصیبت دردسر خواهد شد. یادم نمی‌ماند این‌جا ایران است. یادم نمی‌ماند و بارها کلیدم را جا گذاشته‌ام. جا گذاشته‌ام و چون این‌جا درها از بیرون باز نمی‌شوند اسیر شده‌ام. یادم نمی‌ماند و جلوی عابربانک دربه‌در دنبال کیف‌پولم می‌گردم. چون هنوز این‌جا لازم است کارت به همراه داشته باشی. توی مغازه‌ها هم رمزم یادم نمی‌آید. حتی شماره‌ام هم یادم نمی‌آید. کلاً هروقت باید چیزی را سریع بگویم، یادم نمی‌آید. حتی یک بار که خواستم اسم و فامیلم را سریع بگویم تپق زدم و مسئول احتمالاً توی دلش فکر کرده من گوش‌بُری چیزی هستم. البته این معضل جدیدی نیست. چندین بار درخواست کارت دانشجویی جدید داده‌ام. بارها گواهینامه‌ام دست و پا درآورده و شبانه فرار کرده. کیفی که شک نداشتم کجا گذاشته‌ام مفقود شده آن هم برای همیشه. ربطی ندارد که این‌جا ایران است. خیلی وقت‌ها خیلی چیزها یادم نمی‌آید.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۳)

@HediyeKargarnia
3🔥1👏1😁1😇1
دکتر جکیل و مسترهاید*

اول رفع تکلیفی دست گرفتمش. یعنی آن لحظه حالش را نداشتم اما چون می‌دانستم توی هفته وقت خالی‌ام کم است شروعش کردم تا حداقل کمی پیش برود. اما کمی جلوتر جوری محو فضا شدم که یکدفعه دیدم تمام شد.
وسط‌هایش بود که پشت جلد را خواندم و فهمیدم داستان، ماجرای رویایی‌ست که نویسنده تبدیلش کرده به کتاب.
شاید یکی از دلایل جذب شدنم همین بود. من که شیدای خواب دیدنم و آن‌قدر توی خواب‌هایم غرقم که گاهی مرزها را گم می‌کنم.
یادم آمد چند شب پیش خودم سعی کردم ماجرای آن پسر که شب قبلش توی رویایم از هواپیما پیاده شد و آمد پیشم را بنویسم. زور زدم و نهایت یادداشتی چند خطی از آب درآمد. آن همه فضا داشتم و آن همه ماجرای دیگری که توی خوابم پیش آمده بود. چه می‌شود که گاهی با این که موضوع با هزار تا شاخه روی میزم حاضر و آماده است وا می‌دهم و به چند پاراگراف بسنده می‌کنم؟ حوصله‌اش را ندارم یا لذتش برایم کمرنگ می‌شود؟
خلاصه که غبطه خوردم به نویسنده و جوری حض کردم انگار خوابی بوده که خودم دیدمش.

*رابرت لوییس استیونسُن

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۴)

@HediyeKargarnia
4👍1🔥1👏1💋1
کاش می‌شد توی گوش خود زمزمه کرد
لپ‌های خود را بوسید
جانانه‌ترین بغل دنیا را از خود گرفت
و تشکر کرد از این تن
که چه بی‌معرفتی‌هایی را تاب می‌آورد.
5👏1🕊1💋1
هر شب دوباره زنده می‌شوم

دانه‌های شلاقیِ مهربان. گاهی کمی ولرم می‌شوند و باز خودشان را جمع‌و‌جور می‌کنند. من خودم را پیدا می‌کنم دوباره لابه‌لایشان. هرچقدر هیچ‌چیزی سر جایش نباشد، هر‌چقدر نا نمانده باشد، ضربه‌هاشان دوباره بیدارم می‌کند. نه کف‌ها و بوهای افسانه‌ای، نه روغن‌ و اسفنج‌های ژاپنی، هیچ کدامشان هیجان‌آور نیست. تنها همان دانه‌های داغ اغواگر که می‌رقصند بر انحنای اندامم.
نیایش برانگیزترین حس دنیا را هر شب لابلای همین قطره‌ها پیدا می‌کنم. متولد می‌شوم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۵)

@HediyeKargarnia
3👏2👍1🥰1
من زمین را بهاری کردم

تنهای تنها.  نمی‌دانم کِی بود. چه فصلی؟ چه ساعتی؟ هوا دما نداشت. همه چیز شلوغ‌ و در هم.  به همه‌ی رنگ‌ها حجم زیادی سیاه اضافه شده بود. انگار همیشه این‌گونه بوده. من توی خودم نبودم. چشمانم فرسنگ‌ها دورتر، گویی در سیاره‌ای دیگر، دوربینی شده بود که خودم را می‌پایید. خودم را که وسطِ وسط کره بود. میان آن همه شلوغی. تنهای تنها. هیچ‌چیزِ جنبان دیگری نبود. حتی دود. یک سکون تهوع‌آور بدرنگ. احساسات وجود نداشت. از ازل. دلتنگی، ترس، خشم، نگرانی، درماندگی، اضطراب، امیدواری، خوشحالی، امنیت، آرامش، خستگی و هیچ حس دیگری.
من سیاه‌ترین نایلون‌زباله‌ی دنیا را به دست داشتم. به این می‌اندیشیدم که قرار است کل زمین بوی تعفن بگیرد. با همین‌ها. همین‌ زباله‌ها که توی نایلون در دست من بود. برای اولین بار حسی را تجربه کردم. این نگرانی بود که در سلول‌هایم می‌جوشید. در چشمانم. و آن موقع نامش را نمی‌دانستم.
و من تنها و نگران‌ترین آدم این کره، فریادی شدم که صدایش مانند سطلی رنگ پاچید روی جهان. ناگهان همه‌چیز ذره‌ذره جان گرفت. نایلون جوری در دستم نبود گویی هرگز نبوده. سردم بود. مضطرب. امیدوار. بهار بود؛ بهار.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۶۶)

@HediyeKargarnia
4🥰1🕊1💔1