جاده‌ | هدیه کارگرنیا
157 subscribers
92 photos
13 links
شده‌ام اندیشه‌ی هیچِ مداومی، که چیزِ ارزشمندی خلق نمی‌کند.

چشم‌به‌راهِ صبحی‌ام
غوغای درونم
شبانه اثاث‌کشی کرده باشد.🦋
Download Telegram
سه سوال

دفتر را برمی‌دارم. خودکارهای رنگی را می‌چینم. زمان خالی کمی دارم.
سه تا سوال. همین سه سوال که استاد ترغیبمان کرد به طرحشان. روند فکر کردن به این که «سه تا سوال مهم تو» چه می‌تواند باشد هم، خودش ماجراییست.
من اما خوب می‌دانم چه می‌خواهم از این روزهایم. می‌خواهم یادم برود قلبی درون بدنم دارم. که یادم نیایدش با تپش‌های تند. که یادم نیایدش با نفس‌های تنگ. می‌خواهم حال معمولی‌ام پردوام‌تر باشد. که نترسم از چه پیش خواهد آمدها. نترسم از دیر رسیدن‌ها. که مبادا ماجرایی باز تپشم را تند و نفسم را کُند کند. نکند خاطره‌ای کمین کند برای دزدیدن حالایم. که اگر بدزدد نفسم را هم می‌‌دزدد. و قلبم در سوگش دو برابر می‌تپد.
دو هفته دوباره و دوباره فکر کردن هم، سوال‌هایم را عوض نکرد.
۱. امروز چگونه از زمان‌های خالی بهره‌ی بیشتری ببرم؟
۲. امروز چگونه کنترل بیشتری بر احساساتم داشته باشم؟
۳. امروز چگونه بیشتر توی زمان حال سیر کنم؟

من همین را می‌خواهم. همه‌ام توی حالا باشد و کنترل چگونگیِ برخوردم با مسائل هم دست خودم باشد. این‌ها تنها چیزهایی‌ست که من را به سمت هدف اولیه‌ام، یعنی بهره‌ بردن بیشتر از زمان‌های خالی‌ام سوق می‌دهد.
بارها شده با غرق شدن در خاطره‌ای، همه‌چیز از دستم در رود. همان‌جا هم حادثه‌ای افسار پیش بردن روزم را دست می‌گیرد. مستأصل و کلافه به امید فردا و فرداها آن روز را رها می‌کنم. این‌ها را اگر مرور کنم آن روزم را با حواس‌جمعی بیشتری سر می‌کنم. و اگر هر روز مرورشان کنم هرروزم را دارم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۲۷)

@HediyeKargarnia
3👏2👍1🔥1
آن من بود نه این

من آن دخترک کم‌روی محتاط، نه این سلیطه‌ی هرچه بادا باد. من آن خاکیِ خوش‌خوابِ خوش‌باور، نه این سخت‌گیرِ شب‌بپَّرِ. من آن بازیگوشِ نازک‌دل، نه این سنگ‌ِ سنگ‌ِ سنگین‌دل.

پانوشت ۱: احتمالاً یک عالم مشخصات دیگر هم منِ واقعی دارد که الان بهشان فکر نکردم. (احتمالاً ادیت‌های دنباله‌داری بدارد این متن)

پانوشت ۲: قرار نبود آهنگین از آب دربیاد. خوشحال نیستم بابتش.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۲۸)

@HediyeKargarnia
4🤷‍♀1🔥1🥰1
جداجدا

دیگر شدنی نیست. این پرونده باید بسته شود. حتی اگر هزار تا علامت سوال توی سرها باشد و کلوخ‌ها جلوی راه. دیگر شدنی نیست ماندنتان زیر یک سقف، توی یک خانه. تصمیم راحتی هم نیست رد شدن از احساس. مخصوصاً حالا که حالش خوب است. ناتوان هم که نیست. «چطور به خودت اجازه دادی حتی چنین فکری از خاطرت عبور کند؟ نزدی توی دهان خودت و ساعت‌ها یک لنگه پا نایستادی جلوی پنجره تا که شاید باد بخورد توی ملاجت و این خزعبلات از ذهنت بپرد؟»
منطق اما جای دیگری سَر می‌کرد. می‌نشست کنار واقعیت و بدون ذره‌ای شک، قلیان می‌زدند. «تنها راه همین است. حتی اگر بی‌رحمانه به نظر برسد. برو جلو. شک نکن. تو باید الان تمام تمرکزت بر راحتی آن طفل معصوم باشد. او که زورش نمی‌رسد. تو باید مراقبش باشی.»
صداهای متناقض درونت را می‌شنوم و تو آرام گوشه‌ای کز کرده‌ای. نمی‌شنوی؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۲۹)

@HediyeKargarnia
3🔥1🥰1🕊1
این کلافِ پُر گره

شده شالگردنی با رج‌های ابدی. می‌بافم و می‌بافم. گاه می‌شکافم. از نو می‌بافم. گاه غرق بافتن دقیقه‌ها جست‌وخیزکنان از میان دستانم سُر می‌خورند. و این دو میل، این دو میل بازیگوش. می‌بافد خودش هم بدون من. می‌رقصد و می‌چرخد. می‌بافد و می‌بافد. این طرح‌ها، این رنگ‌ها، خاطرات من است که دانه می‌شود، دانه دانه‌ می‌شود. دو تا رو دو تا زیر. نکند فکر کنی برای تو می‌بافم این شالِ راه راه را. نکند منتظری زمستان بیاید بیاندازمش دور گردنت و دهانت پشتش پنهان شود و عطرت را به دورش بپاچانی. بیا. بیا زیر شال من. من خودم را لای همین نخ‌ها، بین همین رج‌ها پیدا کردم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۰)

@HediyeKargarnia
2👏1🍓1
یک قانون جدید

اولین پُک را زد. اولین پُک در آن فضای جدید. دود در نیامده، سرش را بالا گرفت. چشم در چشم شد با یک، دو، سه، چهار تا دوربین. گاوش زاییده بود. آخر در پارکینگ به آن کوچکی، چهارتا دوربین به چه درد می‌خورد؟ چاره‌ای نبود. خودش را زد به آن راه و عادی‌ترین حالت ممکن، تا تهِ تهش را کشید. فردا نشده آمدند فرمودند: «از بالا دیدنت. گند زدی.»
تا آمد رگِ گردنش باد کند که «یعنی چی؟ مرد و زنش چه فرقی داره؟»، حکم صادر شد که «به آقایون هم گفته شده. کسی در پارکینگ حق سیگار کشیدن ندارد.»
اگر به عنوانِ قوانین شرکت تصورش کند خیالی نیست. ولی اگر جور دیگری مطرح می‌شد که ربطی به جنسیت داشت، بدجور کلاهشان در هم می‌رفت. توی همان چند ثانیه که در حال فرمودن بودند، هزار تا جواب توی آستین ردیف کرده بود که خدارشکر بلااستفاده ماند.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۱)

@HediyeKargarnia
👍2🔥1😁1🥴1🤓1
از کِی؟

حواست بین کتاب‌هایش قِل می‌خورَد. از لای فارسی به ریاضی؛ به علوم. با جامدادی سلام‌علیک ‌می‌کنی. از دور، دستی برای دفترمشق تکان می‌دهی و به خط‌کش لبخند می‌زنی. دیگر دلت نمی‌خواهد قدم بزنی بین صفحه‌های خالی و گم شوی لای نقاشی‌ها.
خبر از آن یکی جیب کوله نداری. این‌جا که همه‌چیز امن و امان است. او هم مثل تُوی قبلاً، ورقه‌های اضطرابی را توی زیپ دوم می‌چپاند؟ او هم مثل تُوی قبلاً، خیلی چیزها را پنهان می‌کند؟ و شب توی جا آن‌قدر از خودش شاکی‌ست که می‌خواهد دانه‌دانه موهای سرش را از ته بکند؟ و پشت دست خودش داغ می‌گذارد که دیگر از این غلط‌ها نکند و فردا شب، همین موقع، همین‌جا، روز از نو روزی از نو؟
از کجا آرام شدی؟ از کدام شب؟ از کدام فصل؟ اصلاً بگو ببینم آرام شدی هرگز؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۲)

@HediyeKargarnia
🔥21🥰1
گرم و نرم

چه فکر می‌کردی خزیدن زیر پتویی با وزن موردنظر، جنس مدنظر، آرزوی برآورده شده‌ات باشد؟ مثالِ آن یکی آرزوی برآورده شده‌ات که استفاده از توالت‌فرنگی اختصاصی در محیط کار بود. برای تو که یکسره لیوان به دستی، این یکی از نان شب هم واجب‌تر بود. آمدید توی این ساختمان جدید و توی سه تا طبقه و شونصد تا اتاق، تک اتاقِ مستر همین یکی بود. این مدل آرزوها که جلوی چشمت برآورده می‌شود هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت عادی شدنی نیست. مثل مسیر هرروزه‌ی کار تا خانه و برعکسش. که نگاهی به ماشین‌های توی ترافیک مانده می‌کنی و خسته باشی، طوفان ببارد، آفتاب مخت را بسوزاند، اما باز لبخند رضایتی آن ته‌ها داری. که چه خوب توی تهران به این بزرگی، اَد باید مسیر تو این‌گونه ناب باشد.
اما می‌رسیم به پتوها. این یکی را نمی‌دانم که کِی آرزو شد و چرا شد. اما انگار یک کَسکی جلویم را گرفته باشد و محکومم به تحمل آن پتوهای زپرتی. نمی‌دانم. عادت به یک همینی که هستِ نامرئیِ اجباری.
اما، اما حالا که شد آرزو، حالا که برآورده شد، دیگر عادی‌شدنی نیست.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۳)

@HediyeKargarnia
3👍1🔥1😘1
درد
درد
درد
درد
می‌پیچَد در تنم
می‌زند در گوشم و از خواب می‌پراندم
چند دقیقه‌ای گیجم
این حجم درد
این ساعت شب
ناله‌کنان سینه‌خیزطوران می‌نشینم در توالت
تهوع، من می‌شود
با هر عُق حجم گنگِ درد
درد
درد
درد
درد
گوشی کجاست
پله‌های لعنتی
داروها فعلاً آرامم می‌کند
برمی‌گردم
دارد روز می‌شود
کمی بخوابم
درد
بیدار که می‌شوم آرام‌ترم
این‌طور نمی‌شود
فرار بی‌فایده است
باید بروم دنبالش
ته و تویش را در بیاورم
این‌طور نمی‌شود
درد

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۴)

@HediyeKargarnia
💔4🔥1👀1😨1
ته‌نشین

انگار می‌خواستند همه‌چیز را نگه دارند. مبادا که زمان گرد فراموشی بپاچد.
دوربین زنیتِ داغان. که معلم می‌گفت: «من که می‌گم برید لب ساحل بندشو بگیرید بچرخونید بچرخونید بعد پرتابش کنید دورترین جایی که می‌شه.» که احتمالاً برود قایم شود ته ماسه و بعداً جنازه‌اش برگردد لب ساحل. و این یعنی آن‌قدر بد است که نگو.
ولی چاره چه بود؟ بیش از این نمی‌شد پول داد. اصلاً بیش از این پولی نبود که بشود داد. کل هفته در اضطرابِ موضوعاتی که مشقِ عکاسی بود. آخرش هم که می‌رفتید تاریک‌خانه، در آن چند ثانیه که عکس‌ها ظهور بیابند، قبل از هویدا‌شدنِ چپل‌چلاغ‌ترین عکس دنیا، قلبت بایست می‌آمد در دهنت. یادت می‌آمد مطمعنی کادرت را با دقت‌تر از این حرف‌ها بسته بودی و دفعه‌ی قبل با همین دیافراگم و شاتر، عکس قابل قبولی ظاهر شده بود. و بعداً دوباره یادت می‌آید که دفعه‌ی پیش هوا ابری‌تر بوده.
درس نبود که بیشتر بخوانی‌اش. هر چه بیشتر تلاش می‌کردی در نتیجه تأثیری نداشت. تو هرگز نمی‌دانستی توی تاریک‌خانه چه پیش خواهد آمد.
تازه گیریم نگاتیوها هم شاهکار می‌شد، می‌رفتی سراغ کاغذ چاپ. یا نور خورده بود و نصفش سیاه (با این که یقین داشتی توی نور، پاکتش را باز نکرده‌ای) یا یک حالت زرد بدرنگی که نمی‌دانستی تقصیر را گردن کدام مرحله بیاندازی. قبلِ قبلش هم که کلاً نوری که قرار بود بتابانی و بعد غوطه‌ور کنی توی تشت مواد ظهور، آن‌قدر قلق و دنگ‌وفنگ داشت که با یکی دو ترم کار در نمی‌آمد.
این‌ها می‌شد بهانه‌ای که جاودان کردن لحظه‌ای خاص، می‌رفت ته‌ترین مرحله‌ی اولویت. ساحل را نگاه می‌کردی و حالا که قدرت دور انداختن دوربین را نداشتی، حتی نمی‌توانستی لحظه‌ی انعکاس نارنجی‌ترین خورشید دنیا، روی موج‌ها را ثبت کنی.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۵)

@HediyeKargarnia
2🔥1👏1🥴1
شاید این آخرین سایه باشد

ذوق داری برای خریدنش. مالیدنش. ذوق برای رسیدنش. وا کردنش. ذوق داری که ببینی با کدام لباس کدام یکی سِت‌تر است. اصلاً دیگر کسی سایه می‌زند؟ می‌خرد؟ یا از مد افتاده؟ آن موقع‌ها که بد روی بورس بود. آن سایه زرد و سبز و فسفری که پشت پلکت محو می‌کردی به نظرت رنگ طوطی نبود؟ مصممانه می‌زدی و فکر می‌کردی از این جذاب‌تر نمی‌شود. از آن نگاه‌های خانه خراب‌کن هم می‌کردی و به گمانت یکی از پشت پلک‌هایت ترغیبت می‌کرد که: «برو خیالت راحت من حواسم بهت هست، هیچ غمت نباشه.»
بعد دیگر سال‌ها سایه‌ها رفتند پی کارشان و هیچ جای زندگی‌ نبودند. تا این که تو دوباره پارسال یکی خریدی. طیف قهوه‌ای. امروز اما که تبلیغ پلت سایه روی گوشی‌ات آمد چشمانت برق زد. یادت افتاد همیشه عاشق ست‌ها بودی. ست پک شده‌ی لوازم نقاشی کنار هم. که همیشه هم بی‌کیفیت از آب در می‌آمد. زور می‌زدی رنگی ازش در بیاید و نقاشی پر و پیمانی بکشی که مبادا مامان اخم کند.
و این پلک‌ها که دارند چروکیده‌تر می‌شوند هر روز، چند سال دیگر طاقت وزن سایه‌ها را دارند؟ پس چرا بستی صفحه‌ی خرید را؟
تو که ذوق داشتی برای خریدنش.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۶)

@HediyeKargarnia
3👍1🤩1
تمرکزِ گمشده

کتاب را باز می‌کنم؛ شب هول*.
نمی‌دانم این چندمین باری‌ست که در این دو سال سراغش می‌روم. عجیب است، پارسال یک‌بار کامل خوانده بودمش با همان غرورِ معمولِ خواندن. اما فهمیدم فهمیدنم موقتی بوده. آن‌قدر موقتی که اسم شخصیت‌ها را با چند کتاب دیگر قاطی کرده‌ام. به جای اسماعیل می‌گویم پرویز؛ وسط روایت هم یک «آذر» پیدا می‌شود با رفتاری مخصوص به خودش. هنوز نمی‌دانم آذر ساخته‌ی ذهن من بوده یا از کتاب دیگری پا به این صفحه‌ها گذاشته. شاید هم از همان کلاس‌های «نویسنده‌ساز» که اگر نبودند، اسم شب هول را هم نمی‌شنیدم و کتاب هیچ‌وقت در قفسهٔ «خواندنی‌های ضروری»‌ام جا نمی‌گرفت.

این‌بار اما، وقتی دوباره شروعش کردم، حس کردم چیزی در حال روشن شدن است.
می‌نشینم همان‌جا، روی همان صندلی، زیر همان نور زردی که کم‌طاقت است. همهٔ کارها را انجام داده‌ام؛ یعنی باید داده باشم. دیگر چیزی برای بهانه‌تراشی نیست.
نیم صفحه می‌خوانم.
یاد سبزی‌های توی آبکش می‌افتم؛ نکند تا صبح بمانند روی پیشخوان.
پنج خط دیگر.
غذا سرد شد؛ بگذارمش در یخچال.
یک صفحه و نیم.
لباس‌ها را از ماشین در نیاوردم.
بیست خط جلوتر.
قرصم را خوردم؟ نکند جا مانده باشد.
چهار خط دیگر.
اه‌ه به سارا زنگ نزدم.
چشم‌هایم می‌سوزند. زمان یک‌هو رها می‌شود.
نم‌نمک خواب می‌آید.
برنامه‌ام می‌گفت امشب باید بیست‌وهفت صفحه بیشتر جلو بروم؛ نرسیدم.
صفحه‌ها را تقسیم می‌کنم بین روزهای باقی‌مانده.
کاری که دیشب هم کرده بودم.
شاید مشکل شب هول نیست.
مشکل حواسی‌ست که ذره‌ذره در زندگی تقسیم شده؛
آن‌قدر تقسیم شده که وقتی به کتاب می‌رسم، دیگر چیزی برای تمرکز باقی نمانده.

*هرمز شهدادی

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۷)

@HediyeKargarnia
6💯3👍1🥰1👏1👌1
این است ماجرای هر روزه‌ام

شده یک وقت‌هایی هم این وسط‌ها چیزی زاده شود که به دلم بنشیند و از دوباره خواندنش حظ کنم.
حالا هی بالا و پایین بپر، که به پیر به پیغمبر من فقط دارم می‌نویسم چون خود نوشتن را می‌خواهم و در این چهل سال، بعدِ کلی گشتن و این در آن در زدن، این یکی حالم را جا آورده. فقط همین. انگار خودم هم باور نمی‌کند. باور نمی‌کند و پوزخندی به ریشم می‌زند و می‌گوید: «باشه تو که راس می‌گی.» البته راستش را بخواهی همچین بی‌راه هم نمی‌گوید. اگر به قول خودت می‌نویسی که حالت جا بیاید که احساساتت بی‌توجه، از این حال به آن حال نشود، پس دردت چیست؟ دردت چیست که رمز گوشی وانشده می‌پری تو تلگرام و آن عدد زیر یادداشتت را برانداز می‌کنی و لایک و کامنت‌هایش را وارسی؟ خدا نکند یکیشان بی‌لایک بماند؛ از صد تا فحش بدتر است. خداتر نکند یکیشان توجه‌های بیشتری بگیرد. بادی به غبغبت می‌افتد و فکر می‌کنی تهش هستی. چند ساعت بعدش هم به این فکر می‌کنی این که به‌نظر خودت آن‌قدرها آش دندان‌گیری نبوده چطور بین نوشته‌های دیگرت یک‌دفعه پادشاه شد؟ از آن هم بدتر این‌که موقع نوشتن یادداشت بعدی لرزه به اندامت می‌افتد که وای خاک بر سر شدم، حالا چه غلطی کنم که از آن قبلی بهتر باشد که به ریشم نخندند؟
باور می‌کنی تنها با فکر کردن به این‌ها جمله‌هایم ته کشید؟

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۸)

@HediyeKargarnia
5👍2🦄2🔥1👏1
تو چه می‌دانی

به خون هم تشنه به هم لبخند می‌زنند. هاج‌‌ و واج می‌مانی. انگشت به دهان. تو چه می‌دانی واقعی‌ست هر دوشان. شاید بعداً خودشان هم نشود باورشان و دروغ شمارند همه‌ی آن لبخندها را. تو چه می‌دانی چقدر مهربان است یکی‌شان و چقدر لجباز آن یکی. تو چه می‌دانی چقدر آرام است یکی‌شان و چقدر حساس آن یکی.
تو خودت بد یک دنده‌ای. روی آن دنده بیفتی خدا به داد همه برسد. با یک من عسل که سهل است با خروارها هم شدنی نیست.
مهربان که می‌شوی شیرینی.
همه مهربان که می‌شوند شیرینند؟
همه مهربان که می‌شوند شیرینند.

درگیر احوالات آن دیگری‌ها نشو.
تو یکی از حال خودت خبر بداری بد هنر کردی.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۳۹)

@HediyeKargarnia
5👏3👍1😁1
هیچیِ هیچی

خسته که می‌شوم، که جانم درد می‌کند، که خوابم می‌آید، که زورم به جمع‌کردن کارها نمی‌رسد، که حالِ، که نای هیچ کارِ هیچ کارِ هیچ کاری ندارم.
سه روز جا مانده‌ام. ساعت را نگاه می‌کنم. سه روز تکان نخور. سه روز همه بایستید تا کارهایم انجام شود.

بگذار بخابم. بگذار گوشی‌ام را توی شارژ نزده بخوابم. بگذار غذا نخورده بخوابم. بگذار صورت نشسته بخوابم. بگذار مسواک نزده بخوابم. بگذار شب بخیر نگفته بخوابم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۰)

@HediyeKargarnia
3🔥2🥰1🤨1
اندر سوخاری‌فروشی

«تو دعا کن پولدار شم شیش طبقه رستوران بزنم.»
در حال جویدنم. یک دستم به سیب‌زمینی‌ها و آن یکی مشغول گرفتن اسنپ. سرم را بالا می‌آورم. معذب می‌شوم وقتی می‌بینم چقدر نزدیک من ایستاده. دستمال روی میز نیست. حدس می‌زنم ذرات سوخاری به لبم چسبیده. دستم را جلوی دهان می‌گیرم تا جواب چشمان منتظرش را سریع‌تر بدهم.
-از کیفیت غذا راضی هستید؟
-خوب بود یکم سرد بود.
-گرم‌تر از این بزارم خشک می‌شه. دقت کردین که هوا چقدر سرده.
-میشه لطفاً در این نوشابه‌ رو باز کنین. زورم نرسید.
-نه خواهش می‌کنم. خانوما زورشون خیلی زیاده. همین خانوم من رئیس صنف شوهرآزاریه.
توی ذهنم جمله‌بندی‌هایش قروقاطی و بی‌ربط آمد. هر چه بیشتر حرف می‌زد بی‌ربط‌تر.
ولی آن‌چه که باعث شد یادداشت مدنظرم را بگذارم کنار و درباره‌ی او بنویسم، همان جمله‌ی ابتدایی‌ متنم بود. سنش همچین کم نبود که بگوییم جوان است و جویای نام.
ناخودآگاه رفتم توی مقایسه. من چرا در هیچ جای آرزوهایم خودم را بالاترین سطح هیچ موقعیتی تصور نکرده‌ام؟ تحصیلی، کاری و کلاً هیچی. انگار در هر برهه، تنها کمی بهتر شدن، (آن هم در صورت خیلی سخت بودن شرایط) بستم بود.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۱)

@HediyeKargarnia
6🔥2🥰1👏1
مشت‌اندازی

من از خستگی می‌ترسم. می‌ترسم زورش از من بیشتر باشد. پلک‌هایم را فشار دهد موقع خواندن. بنشاندم وقتی می‌خواهم دستی به سر و گوش آشپزخانه بکشم. بیش از این که خود ترسیدن عذابی شود، تصور خسته بودن عذابم می‌دهد. دودوتا چهارتا می‌کنم که بله امشب که فلان ساعت خوابیدم فردا کارم زار است. حالا اگر فردا خود خستگی حواسش به من نباشد خودم سلام‌علیک را شروع می‌کنم. که کجایی چخبر، ببین من دیر خوابیدم‌ها، بیا حالم را بگیر. امشب که وقت نداشتم محلش بگذارم سه سوت همه‌کار کردم. خستگی هم هست. همین‌جا. اما من زورم بیشتر است.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۲)

@HediyeKargarnia
4🔥1🥰1👏1
پیچِ لجوج

آخرین پرده‌ی آخرین واگن را وا می‌‌کنم.
چای می‌ریزم؛ بخارش مثل نخ نازکی در هوا می‌پیچد و روی شیشه‌ای می‌نشیند که همیشه کمی می‌لرزد؛ گویی به چیزی مشکوک است.
چرخ‌ها می‌چرخند و من با هر دورشان، آرام می‌گیرم.
دخترکِ مو چتری آن‌سوی سکو دست تکان می‌دهد.
باد سایه‌اش را زودتر از خودش می‌بَرَد
و تصویرش در مهی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود، پنهان می‌شود.
از گوشه‌ی واگن صدای ریزِ تق می‌آید؛
صدایی که همیشه از کوچک‌ترین پیچ‌ها می‌تراود،
همان‌ها که در وانمودِ نظم گم می‌شوند.
قطار نفسی ناموزون می‌کشد، کج می‌شود،
و خط نازک آرامش روی شیشه
به آهی بلند، ترک برمی‌دارد.
می‌جِهَم.
کتفم از خاطره‌ی هر بار می‌سوزد.
زور می‌زنم.
زور می‌زنم.
نفسم را در تاریکیِ دهانم زندانی می‌کنم
تا این ستاره‌ی لجوجِ آهنی،
کَمَکی خسته‌تر، در مدارش بنشیند.
واگن را مرتب می‌کنم.
پرده‌ای که هر بار کوتاه‌تر برمی‌گردد،
فنجانی که لب‌پَر بودنش را نمی‌پوشاند،
نقشه‌ای که لبه‌هایش مثل پیری زودرس، تا خورده است.
می‌گویم:
عیبی ندارد،
نظمِ اندکی می‌سازم،
همین از من برمی‌آید.
آخرین پرده‌ی آخرین واگن را صاف می‌کنم.
چای می‌ریزم.
چرخش دلربای چرخ‌ها را نگاه می‌کنم،
و گوش می‌دهم ببینم
این‌بار
آن تق کوچک
از کدام شکاف برمی‌خیزد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۳)

@HediyeKargarnia
🔥2🐳2🥰1👏1🤔1
نقاب

خنده‌هایی که خشم را قرقره می‌کنند.
بوی تعفنشان
بوی تعفنشان
گوش‌های سوخته از پژواکِ عربده‌ها.
دو تا سبابه‌ات را گذاشته‌ای گوشه‌ی دهان.
تو هم می‌کنی.
عینِ عینِ همان‌ خنده‌ها.
تا که انگِ نادانی بر پیشانی‌ات رد نیندازد.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۴)

@HediyeKargarnia
🔥3🥰21👌1
داعی

«نمی‌توانست بخواند. کلمه‌ها آزارش می‌داد. می‌دید که کتاب‌هایی که می‌خواند فرسنگ‌ها دور از واقعیت حیات پیرامونش است. همه‌چیز ظاهری می‌نمود. مغشوش می‌نمود. معنی همه چیز را گم کرده بود. به درستی نمی‌دانست چه بر او می‌گذرد.»*

چه خوب امشب حداقل با این خطوط مواجه شدم و برای لحظاتی هر چند کوتاه با «داعی»* هم‌ذات پنداری کردم و توانستم دو سه خطی نقل کنم برای خواندنت.

پانوشت: چه بی‌پروا جمله‌ها را ردیف می‌کنم.
این همان هدیه‌ی پارسال است؟

*شب هول|هرمز شهدادی
*نام شخصیتی در کتاب

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۴)

@HediyeKargarnia
2🔥1🥰1👏1🦄1
مربای بالنگ

نیست. توی یخچال، توی کشو، روی پیشخوان، توی کابینت‌ها. هیچ‌جای خانه چیزی برای خوردن نیست. چند روز است این‌گونه سر می‌کنی؟ تو فقط آب می‌خوردی این روزها؟ بگو که گرسنه نیستی. بگو که بدموقع رسیده‌ام و پیش پایم می‌خواستی بروی خرید. به جای گریه کردن این‌ها را بگو. بگذار دلم آرام بگیرد. چگونه آرام بگیرد وقتی حتی سمعک‌هایت بی‌باطری مانده؟
من هنوز بوی آن صابون‌ها از مشامم نرفته. که ذوق می‌کردم آخر هفته شد بپرم توی وان خانه‌ی شما. جای گریه بلندشو برایم شیرینی مربایی بپز. چقد شبیه منی هنوز. بچه که بودم هر که می‌گفت شبیه توام شاکی می‌شدم. با این که خیلی دوستت داشتم. تو آن موقع هم‌سن حالای من بودی. هنوز خودم را می‌بینم. حتی لای نگاه خسته و چشمان سیلانت. هنوز خودم را می‌بینم.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۴۵)

@HediyeKargarnia
2❤‍🔥1🔥1👏1
پانصد و پنجاه و پنج

پرت شدم توی آن عصر. داشتم هویج‌ها را رنده می‌کردم که پرت شدم. آن روز که به ذوقِ آن قرار دسته‌جمعی، پنج خط آخر را یکی در میان نوشتم. درسِ اصغر. که زوری می‌خواستند حرف غ را به حلقوممان فرو کنند. یکی در میان نوشتم چون گفته بودی تمام که شود ما هم می‌رویم پارک و بهشان می‌پیوندیم. دفتر را که دیدی عصبانی شدی. همیشه بودی‌ها. ولی گویی تازه وَل گرفته باشی. تمام دفترها و کتاب‌ها کیف و هر آن‌چه به مدرسه ربط داشت را زدی زیر بغل. دو تا عروسکم را هم برداشتنی. بردی‌شان حیاط پشتی و ادای آتش درست کردن درآوردی. وقتی بوی سوختن آمد تازه فهمیدم ادا نبوده. تو آن روز هیچ چیز مرا نسوزاندی، تو مرا سوزاندی تا هرگز یادم نرود زندگی پر از روزهای طاقت فرساست.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۵۵۵)

@HediyeKargarnia
2🔥2😢2🥰1