ناگهان به یاد آوردم روزی کسی بودم با شوقی بی پایان و ذهنی متفاوت؛
کسی که دیگر راهی به او ندارم...
@Cooksiyah
کسی که دیگر راهی به او ندارم...
@Cooksiyah
پاییز میشه، هوا خنک میشه، بارون میاد، هودی و بوت میپوشیم و میریم بیرون هاتچاکلت میخوریم. دووم بیار...
@Cooksiyah
@Cooksiyah
او امن بود؛
اگر دیگران به من میگفتند نکن، او همیشه دست هایش را دراز میکرد تا بعد از گریه اشک هایم را پاک کند...
@Cooksiyah
اگر دیگران به من میگفتند نکن، او همیشه دست هایش را دراز میکرد تا بعد از گریه اشک هایم را پاک کند...
@Cooksiyah
گفت: گیرم روزهای خوب بیایند، این تلنبار ماتم که در وجودم رسوخ کرده چگونه خواهد رفت؟
من خودم را دیگر بدون غم هایم نمیشناسم...
@Cooksiyah
من خودم را دیگر بدون غم هایم نمیشناسم...
@Cooksiyah
اگر بچهها بهموقع به دنیا آمدن، بهجای گریه میخندیدند چه میشد؟ چه سوال عجیبی، چون میدانیم که زندگی این شکلی نیست...
@Cooksiyah
@Cooksiyah
از تو توقع زیادی نداشتم؛ جز اینکه با چند بطری شراب، پاکت های سیگار و پلی لیست شجریان به خانهام بیایی تا در آغوش هم اشک بریزیم...
@Cooksiyah
@Cooksiyah
از آن پس دیگر با غم نجنگیدم ، کنارش نشستم؛
مثل دو مسافری که میدانند تا پایان راه هیچ یک از دیگری جدا نخواهد شد...
@Cooksiyah
مثل دو مسافری که میدانند تا پایان راه هیچ یک از دیگری جدا نخواهد شد...
@Cooksiyah