غم‌ دردناک مداد رنگی‌ها
81 subscribers
2 photos
2 links
مگر که چه؟
Download Telegram
ما تنها با کلمات می‌گویم خدانگهدار:
«گاییدمت»
یک هسته در میان دستمال‌کاغذی نشسته و فکر می‌کند که «میمون‌ها را ببین، چگونه تکامل این‌ گونه شد.»
پسری که با آلوچه خودکشی کرد.
آرام بین خطوط سیم پیام، سیب قایم کن.
-مگر احساس نداری؟
-آب نبود. اشک‌هایم را در قالب یخ ریختم.
چندباری نوشابه‌ام گرم شد. تو بودی احساست را نمی‌خوردی؟
-نه
- به گرما می‌باختی. همیشه تابستان زیر موهای پوستت قایم می‌شود که پیدایش کنی. اخر از ترس میریزد به خودش. عرق می‌کنی. من نمی‌خواهم چیزی را بترسانم. نمی‌خواهم ببازم. من این‌گونه زاده شدم.
-تو این‌گونه نبودی.
-پس از تابستان گذشتم تا به اینجا برسم.
همستر هرچه جلوتر می‌رفت در جایش مانده بود. شاید من یک‌ همستر بودم.
احساس مرا در پی آرزوهایت بر باد دادی. بیا الماس جاودان صورتی مرا بگیر و جادوی سیاه آن‌ را رها کن. تو‌ در آن‌صورت یک ببر خواهی بود و برای همیشه آزاد و رها.
ابراز می‌کنم، عصیان می‌کنی. قهوه را از روی گاز بردار. حیف می‌شود.
اخر یک‌جایی یک آسیاب سنگی می‌خرم و اسمش را می‌گذارم افراسیاب.
یک‌روز وقتی خسته از دانشگاه برمی‌گردم یدونه بذر سرخ رنگی رو پیدا می‌کنم توی خیابون و وقتی به خونه می‌رسم می‌ذارمش توی گلدون آبی شیشه‌ای که تازه خریدمش. بعد اون در لحظه بزرگ می‌شه و با ریشه‌هاش بصورت خط‌خطی می‌نویسه که: من رو آزاد کردی. هر چیزی رو که بخوای برات می‌سوزونم.
آروم به اسیاتک و مخابرات فکر می‌کنم و لباسم رو می‌پوشم.
پنیر فتا روی لینک کلیک می‌کند و پلیس می‌شود.
از دیوار بالا رفتم، برای طنابم سیم خار دار می‌خواستم. هم‌ مرا خفه می‌کرد. هم آرام خون می‌ریخت. زیبا بود.
هنوز یک مورچه بود که حرف‌هایم را باور کند.
یک پشه چندصد کیلومتری
انبارگردانی مورچه‌ها از پیش تعیین شده بود.
باز باران با تپانچه میزند بر پشت خانه، من به پشت خانه تنها، ایستاده. افتاده.
اشباع می‌کنم و اعجاز می‌کنی. ابراز می‌کنم و اقرار می‌کنی. انکار می‌کنم و اجبار می‌کنی. تو منی و من از تو‌ دور تر.
آرامش فقط تا آنجایی‌ست که تازه آدامس باد می‌شود. ترس از دست دادن، هرجایی‌ست.
آب می‌خورد، گلوله می‌خورد، آب می‌خورد.
ستاره‌ها همیشه شب‌رنگ‌ند.
من میخواهم قرص‌جوشان باشم.