اگر میدانستی و میدویدی. یکباره نه میدانستی و نه میدویدی. من اکنون نمیدوانم.
عنکبوت بود ولی کفش نداشت. مثل صدها هزار نقص دیگر.
اما خوب میدوید، مثل صدها هزار پای دیگر.
در حین دویدن مرد. مث صدها هزار مرد دیگر.
اما خوب میدوید، مثل صدها هزار پای دیگر.
در حین دویدن مرد. مث صدها هزار مرد دیگر.
میدیدم که دریچهها دریده، افقها سوخته. از میان نبود ما چه چیزی روییده؟ آسفالت را کنار زدی که چه؟ بگویی من سبز هستم؟ گورپدرت سبزینهی مادرسوخته.
یک هسته در میان دستمالکاغذی نشسته و فکر میکند که «میمونها را ببین، چگونه تکامل این گونه شد.»
-مگر احساس نداری؟
-آب نبود. اشکهایم را در قالب یخ ریختم.
چندباری نوشابهام گرم شد. تو بودی احساست را نمیخوردی؟
-نه
- به گرما میباختی. همیشه تابستان زیر موهای پوستت قایم میشود که پیدایش کنی. اخر از ترس میریزد به خودش. عرق میکنی. من نمیخواهم چیزی را بترسانم. نمیخواهم ببازم. من اینگونه زاده شدم.
-تو اینگونه نبودی.
-پس از تابستان گذشتم تا به اینجا برسم.
-آب نبود. اشکهایم را در قالب یخ ریختم.
چندباری نوشابهام گرم شد. تو بودی احساست را نمیخوردی؟
-نه
- به گرما میباختی. همیشه تابستان زیر موهای پوستت قایم میشود که پیدایش کنی. اخر از ترس میریزد به خودش. عرق میکنی. من نمیخواهم چیزی را بترسانم. نمیخواهم ببازم. من اینگونه زاده شدم.
-تو اینگونه نبودی.
-پس از تابستان گذشتم تا به اینجا برسم.
همستر هرچه جلوتر میرفت در جایش مانده بود. شاید من یک همستر بودم.
احساس مرا در پی آرزوهایت بر باد دادی. بیا الماس جاودان صورتی مرا بگیر و جادوی سیاه آن را رها کن. تو در آنصورت یک ببر خواهی بود و برای همیشه آزاد و رها.