هیچچیز در آنجا نبود جز یک گلخانه. آفتاب و آقای ساداتی به دنبال پیشروی بین سبزهها بودند. نور میتوانست خطی و نقطهای باشد.، آقای سعادت ولی فقط یکنقطه. یک نقطهی بزرگ و پر رنگ که گیرافتاده.
مگس از بالهایش شاکیست که پرواز نمیکنند. اما بالها گفته بودند، تا وقتهست، از پنجره برو.
اگر یک فندک داشتم که با گفتن «میو» روشن میشد، خوشحالتر بودم.
حمید چشم میدوزد به پاکت پاستیلش که روی شمعهای سفره هفتسین میسوزد. همچنان غم از دست دادن خرس ژلاتینی قرمز رنگ در دلش مانده.
امرار معاش با نزاع خیابانی نیازمند یک دست شلوار پاره و ابراز علاقه به انیمه در ماه مبارک رمضان است.
Forwarded from غم دردناک مداد رنگیها
برادرها میجنگند، مگسها میچرخند، آواز سر میدهد مرغابی وحشی، که چرا بجای نان، برایم تفالهی سیگار انداختی.
آقای ابریشمی پارچهفروشی دارد. اشکال دارد که کرمهای ابریشم اینقدر به من نزدیک شوند؟ من کرم بیدها را بیشتر دوست دارم.
مگر سرگینغلتان چقدر از تو دور است، وقتی با انگشتت دماغت را میزدایی.
آیا به دلقک باید خندید؟
Anonymous Poll
20%
نه، باید ترحم کرد یا اینکه میترسم.
80%
بله، چون کارفرما اخراجش میکند و ترسناک است.
غم دردناک مداد رنگیها
آیا به دلقک باید خندید؟
مشتی محکم بر دهان محمد اصفهانی.
اگر میدانستی و میدویدی. یکباره نه میدانستی و نه میدویدی. من اکنون نمیدوانم.
عنکبوت بود ولی کفش نداشت. مثل صدها هزار نقص دیگر.
اما خوب میدوید، مثل صدها هزار پای دیگر.
در حین دویدن مرد. مث صدها هزار مرد دیگر.
اما خوب میدوید، مثل صدها هزار پای دیگر.
در حین دویدن مرد. مث صدها هزار مرد دیگر.