تارزان اسپایدرمن نبود، تار نداشت ولی یه حسی درونش میگفت: آیاییاییای
بنظرت مشت اگر صورت داشت همیشه اخم میکرد؟ عصبانی بود؟
من بنظرم مشتها صورت ندارند. تورا نمیدانم.
من بنظرم مشتها صورت ندارند. تورا نمیدانم.
بلوز آبی من بیزار بود. پشت گردنم را چنگ میزد. میان زدودنش پارهاش کردم. همچنان روی تنم مانده. پاره اما بیزار نه.
تیره ترین نزول تاریخ را اسکاچ ظرفشویی دارد. چه زیبا از پاکتاش در میآید و چه شرحه شرحه به زباله انداخته میشود.
اگر یکنفر آفتابهاش را از ماشین بیرون بریزد، آسفالت یخ میزند. اینطور وقتی فرمان را میچرخانی دیگر کنترلی نداری و چه سرنوشتی به وقت، به رنگ افتابه؟
پاککن عرق میریخت و سیاهی را سفید میکرد. مثل هر عملی یک تاوانی داشت مگر نه؟
جواب نمیداد، وکیلاش را میخواست.
جواب نمیداد، وکیلاش را میخواست.