اعتراف تو خالی زیر دندان پاندای افسرده، مُثلِه کردن بامبوها.
سویبالا را گرفتم، مربی گفت، سوپاپ، من گفتم کاتولیکه خب. بعد دیگر اخه سوپ که غذا نیست
پشه را تایپ میکنم، ایموجیاش که میآید کفشم را روی گوشی میکوبم. حالا پشه مانده، گوشی شکسته. یک پشه میآید، وییز کردنش در گوشم باعث آزار است. روی گوشی مینشیند. کفش را روی گوشی میکوبم. گوشی خونی میشود.
پشهی دیجیتال، هنوز پابرجاست.
ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
پشهی دیجیتال، هنوز پابرجاست.
ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
غم دردناک مداد رنگیها
مورد نظر باشیم، در دسترس نه.
مشترکهم بودیم، نوبت را رعایت کنیم.
من به کسی که به سنجاب گیر میدهد که: برو بلوط را پیدا کن، ایراد نمیگیرم، ولی واقعا. سنجاب از کجا بداند؟
عجیب نیست؟ درخت را میبری، شکل فیل تراش میدهی، فیل را میکشی، عاجش را تراش میدهی، در چوب شکل گرفتهات میگذاری.
دست میگذارد روی دلش، جوری میگرید که انگار میخندد. اما بنظر، جوری بخند که انگار میگریی. آسانتر است.
اگر میشد آدمهارا نامرئی کرد، شهر پر بود از طنابهای آویخته. اعدام های ناپیدا.