من کسی بودم که باور داشت وقتی میافتد، جاذبه برعکس میشد تا دوباره جای درستی قرار بگیرم. الان باور دارم سوار اسب پرنده میشوم.
برایت سوپرایز دارم، چشمانت را ببند.
یک قدمجلو تر، یک قدم جلو تر، و خب این بود دیگر، خواستم بگم چقدر صخره بلند است. زمانرسیدنت به زمین را حساب کنم.
یک قدمجلو تر، یک قدم جلو تر، و خب این بود دیگر، خواستم بگم چقدر صخره بلند است. زمانرسیدنت به زمین را حساب کنم.
غم دردناک مداد رنگیها
بیا بازی کنیم، من چشم میذارم تو بمیر.
پیدایت نمیکنم.
غم دردناک مداد رنگیها
پیدایت نمیکنم.
اشکال ندارد، بالاخره بوی جسدت و کرمها و مگسها جایت را به من میگویند
فندکهای آشپزخانه زئوس. جرقهها توسط خود خدای رعد و برق پر میشود.
این تمساح خیلی ملوسه، دندانهاشو کند کردیم و روحیهش لطیفه، احتمال یکدرصد وجود دارد که حمله کند، احتمال زیادی نیست. فروشنده هربار همین را میگفت. او تنها صاحب مراسمات کفن و دفن شهر بود.