من هی کبریت روشن میکنم و تو هی فرار میکنی، از چه میترسی. تو آدمی. آهان یادم رفت، فرشته تازه تورا زنده کرده، آدمک کاغذی.
من توی هر گیلاسی که برداشتی یک کرم گذاشتم. تو عادت داری همه چیز را نگهداری. پروانههارا دوست داری؟
اینجا خطزیاد بود خطکشم شکت و من نمیدونم چرا سانتیمترها، بادکنکهایین که اگه بادشون کنی متر میشن.
پیراهن سفیدی لکهی زردی دارد که باید شسته شود. نه لکهاش برود. نه، پیرهن زرد بود، باید سفیدش برود. باید برود.
من روز اول افسری، تابلوهارا جریمه کردم. همیشه اینجا پارک میکنند، حرامزاده ها.
پتک را از اجاق در آوردم. ورق آهن را روی آن میکوبیدم.
من ضحاک آهنگر.
من ضحاک آهنگر.
من کسی بودم که باور داشت وقتی میافتد، جاذبه برعکس میشد تا دوباره جای درستی قرار بگیرم. الان باور دارم سوار اسب پرنده میشوم.
برایت سوپرایز دارم، چشمانت را ببند.
یک قدمجلو تر، یک قدم جلو تر، و خب این بود دیگر، خواستم بگم چقدر صخره بلند است. زمانرسیدنت به زمین را حساب کنم.
یک قدمجلو تر، یک قدم جلو تر، و خب این بود دیگر، خواستم بگم چقدر صخره بلند است. زمانرسیدنت به زمین را حساب کنم.
غم دردناک مداد رنگیها
بیا بازی کنیم، من چشم میذارم تو بمیر.
پیدایت نمیکنم.