Forwarded from Sina Hosseinisharif
نمیدونم چرا فکر کردن کشتن با تفنگ کمتر از سر بریدن برام دردناکه
من عینکی داشتم که شکست. شیشههایش را کباب کردم. بیا باد بزن و مراقب باش نسوزد.
و ردی از جای پا روی این سکوها، چه خوش به حال ما که خون توست. خون ریختهی تو. ما گوسفندانِ تازه رسیده به شهر.
Forwarded from غم دردناک مداد رنگیها
چنگیز افتاده بر روی جاده ابریشم
اگر یک کپسول اکسیژن مانده باشد، بحث سر بقا نیست. برای فضانورد شدن باید دو سرعت را بلد باشی.
پسکی رو نمیرسن، پسکی رو پیدا میکنن، درو باز میکنن، به آفتاب میرسن.