سرتا سر این دشت یک روزی پر بود از دلستر لیمویی. حالا نگاه نکن که مارا گیر انداخته و درب بطری را گذاشته.
من شمشیرم همیشه رو به طوفان است. باعث میشود باد زخمی شود و برود. نباید خاکستر جسدش را پخش کند. نباید.
من چیزی از پاهایم نمانده، همهاش لای این موزاییکهای جدا افتاده، تکه تکه شد.
سفرهخانهها همیشه پوششی برای ما بودند، همیشه باید قایم شویم، ما جمعیت پاستیل خرسیخوران رنگارنگ.
مستقیم بین خطوط، من برایت پیرهن راهراه خریدهام. فرمان را بچرخان من اینجا نوشابهام را جا گذاشتم.
غم دردناک مداد رنگیها
من سوسک بشوم به اندازه برایم کفش داری؟
_نه،ولی به اندازه هر کفشی که داری سوسک دارم.
فوتبال دستیام بدون دسته مانده، چهارتا ادمکی که فوتبال بلد نیستند.
سماوری که شبانه روزیاست دستشویی نرفته است. چاییات را بیشتر بریز.۰
به دیوار که مشت میزنم، صدای عروسک خرگوشی میدهد. این دیوارهارا بابانوئل ساخته.