اینجا پشت در، تو نمیدانی خب، اما سرما اینجاست. من جای دیگر از بدنم نیست که زخم کنم تا گرم تر شوم.
سرد و محکم باش، مثل میلههای این تخت فلزی. بیشتر خودت را تکان بده، روانیها زودتر آزاد میشوند.
من این لامپهارا با گاز خنده پرکردهام. دیگر این شبتابها کمتر میترسند.
دریچهای باز شد از آسمان و سفینه خواست مرا بلند کند. فرار کردم. دنبالم نیامد، فقط خودکارم را میخواست
فیل از ابر افتاده، به او دست نزن، او هدیهای از آسمان است. سجده کن.
من این چاقو را برای تو آوردم. زودتر از شر دستت خلاص شو. اینجا دست راست را با سر میبرند.
همه باید از اینجا خارج شویم. سیاهچال داخل بادکنک، همه را جذب میکند. نگذار هیچ وقت بترکد.
صبح به صبح چیپس و این نفت که از آسمان میچکد. من همیشه خداونگدار سیاهی را سپاس میگویم.
من اینجا به مردم آتش میدهم آشغال. همیشه گه میزنی توی کار های من زئوسِ خرفت.
سرتا سر این دشت یک روزی پر بود از دلستر لیمویی. حالا نگاه نکن که مارا گیر انداخته و درب بطری را گذاشته.
من شمشیرم همیشه رو به طوفان است. باعث میشود باد زخمی شود و برود. نباید خاکستر جسدش را پخش کند. نباید.
من چیزی از پاهایم نمانده، همهاش لای این موزاییکهای جدا افتاده، تکه تکه شد.
سفرهخانهها همیشه پوششی برای ما بودند، همیشه باید قایم شویم، ما جمعیت پاستیل خرسیخوران رنگارنگ.
مستقیم بین خطوط، من برایت پیرهن راهراه خریدهام. فرمان را بچرخان من اینجا نوشابهام را جا گذاشتم.