میان پردههای سفید رنگ، باید فقط خفهاش کنی. من پردههارا تازه شستم. خونش را نریز.
عنکبوتی که میان چرخه گیر افتاده. روز مرگش هر روز تکرار میشود و هر روز دوباره و دوباره به دست محیا کشته میشود.
تناول کن. تبارک است مرد. غذاییست از خدا. دیگر گوشتی میان بیابان پیدا نمیکنی. مهم نیست که بوده، فعلا ما باید زنده بمانیم.
اینجا پشت در، تو نمیدانی خب، اما سرما اینجاست. من جای دیگر از بدنم نیست که زخم کنم تا گرم تر شوم.
سرد و محکم باش، مثل میلههای این تخت فلزی. بیشتر خودت را تکان بده، روانیها زودتر آزاد میشوند.
من این لامپهارا با گاز خنده پرکردهام. دیگر این شبتابها کمتر میترسند.
دریچهای باز شد از آسمان و سفینه خواست مرا بلند کند. فرار کردم. دنبالم نیامد، فقط خودکارم را میخواست
فیل از ابر افتاده، به او دست نزن، او هدیهای از آسمان است. سجده کن.
من این چاقو را برای تو آوردم. زودتر از شر دستت خلاص شو. اینجا دست راست را با سر میبرند.
همه باید از اینجا خارج شویم. سیاهچال داخل بادکنک، همه را جذب میکند. نگذار هیچ وقت بترکد.