برق لب قرمزم از نور فرار میکند و به آینه پناه میبرد. تنها چیزی که میخواهد یک بوسه است.
موسی هربار که عصایی به زمین میزند در زمین فرو میرود و ممد حیات است و مفرح ذات.
انزجار از زجر خویشتن، از پوست بیرون میآیم و در شکم آشپز ایتالیایی مدفون میشوم. ماهی مرکبی که باید درست پوست گرفته شود.
مستخدمی نادم در انتظار مجازات الزامی، درست نیست که سایهها را مجبور به عذرخواهی کنیم. سایه فقط شاهد بود.
نمک بو را کنترل میکند و نمیگذارد بوی سیگار را بفهمم؛ فندک میخواهم.
رازیانه در انتهای زندگی گریه کرد، در کتابش از خاطرات کودکیاش نوشته بود.
مجیکموس را در هوا تاب دادم، صفحهای دیگر دیدم. باید به انتهای اسمم «وس» اضافه کنم.
لیوانی داشتم که برادری داشت از تبار کوهستان، شکستند دو برادر. در یادم کوهستان سرد است.