کلکتیو ۹۸
2.56K subscribers
3.13K photos
2.2K videos
119 files
747 links
کلکتیو چپ، مستقل، فمینیست و انترناسیونالیست

ایمیل:
collective98@riseup.net

اینستاگرام:
www.instagram.com/collectif98

دربارۀ ما:
https://t.me/Collective98/27
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🚩 کشتار خاموش طبقه کارگر کولبر کردستان ادامه دارد.

این تنها یکی از درگیری های هر روزه کولبران با نیروهای نظامی امنیتی مرزی است؛ بار بر کول، عرق بر جبین باید در برابر گلوله های جمهوری کشتار نیز بایستند. این جنگ خاموش نشان میدهد که تا چه حد امنیتی کردن کردستان و دیگر مناطق مرزی کشور می‌تواند کار جمهوری اسلامی را برای برخوردهای نظامی بدون هیچ هزینه ای آسان‌تر کند. اگر در دفاع از کولبران در کنار آنها می ایستیم، نمی‌توانیم در برابر امنیتی شدن این مناطق بی تفاوت بگذریم و سکوت کنیم.

جنگ است اسماعیل، جنگ!

@collective98
🚩 از ضرب‌و‌شتم تا آزار و اذیت جنسی

گزارشی از کمیته پیگیری وضعیت بازداشت‌شدگان


🔻دستگیری «محمد صادقی» بازیگر تئاتر که در جریان یک لایو اینستاگرامی اتفاق افتاد، چگونگی بازداشت او و میزان خشونت به‌کار رفته از طرف نیروهای امنیتی در دو روز گذشته موجب شد تا برخی از کاربران در توییتر با استفاده از هشتگ #روایت_بازداشت به شرح چگونگی دستگیری‎شان بپردازند. روایت‎هایی که هرکدام از آنها نشانگر این است که اکثر معترضان در لحظه دستگیری و بازداشت به طرق مختلف مورد شکنجه، توهین و آزارهای جنسی و جسمی قرار گرفته‎اند.

🔻در جریان اعتراضات مرتبط با کشته شدن ژینا امینی در بازداشت گشت ارشاد ده‎ها هزارنفر از معترضان دستگیر شدند. براساس اعلام دستگاه قضایی در بهمن‎ماه ۱۴۰۱ و در جریان صدور عفو گسترده و آزادسازی معترضان بازداشتی، ۲۲ هزار نفر از بازداشت‎شدگان مرتبط با اعتراضات سراسری مورد عفو و بخشودگی قرار گرفتند، این رقم نشان می‎دهد که میزان دستگیری و بازداشت در طول اعتراضات در تاریخ جمهوری اسلامی کم‌سابقه بوده است.


▪️از ضرب‌وشتم تا آزار و اذیت جنسی


🔻یکی از کاربران در رشته‎توییتی در مورد لحظه دستگیری‎اش نوشته که ماموران با شوکر به اندام‎های جنسی او می‌زدند و او را از اندام جنسی‎اش بلند کرده‎اند:« به کوچه که رسیدیم من رو عده‌ای موتور سوار دوره کردن روی زمین خواباندن و با شوکر به اندام‌های جنسی‌ام میزدن. عده‌ای با لگد به سرم می‌کوبیدن. تمام توانمو گذاشتم تا بایستم جمعیت رو که دیدم شروع کردم به فریاد زدن تا شاید جمعیت ممانعت کنه از بازداشت من به یک باره یکی از نیرو ها که قد و هیکل بزرگی داشت من رو از اندام جنسی‌ام بلند کرد و با سر به زمین کوبید. همچنان فریاد میزدم که همون فرد با لگد به پشت سر من زد و سرم به آسفالت خورد دندانم شکست. دست‌هایم را از پشت با دستبند سه زمانه بستن سوار موتور شدیم و کلاه کشیده بودن به سرم من هم تلاش می‌کردم تا صورتم دیده بشه شاید خانواده‌ام متوجه بازداشت من بشن. تمام دهان و بینی‌ام پر از خون بود ..... به ون که رسیدیم من رو از موتور به داخل ون پرت کردن، چندین نفر مختلف می‌امدن و از من سوال می‌پرسیدن. جواب من مهم نبود هر چه می‌گفتم با تمام توان می‌زدن. دستبندی که زده بودن هر لحظه تنگ‌تر می‌شد کار به جایی رسید که دردش توان رو از من گرفته بود، با داد و فریاد ازشون خواستم که دستبند رو باز کنن، دستم داره می‌شکنه، اما باز نکردن. دستم را با تمام توان فشار می‌دادن و می‌چرخوندن. بعد فردی آمد که شبیه نفرات قبل نبود از من سوال پرسید من هم گفته‌های قبلیم را تکرار کردم. با خون‌سردی ته تفنگ ساچمه‌ای رو نشون داد و گفت با همین میزنمت جون بدی اینجا جواب بده. نفر آخر به من گفت هنوز اطلاعاتی از تو ثبت نشده، کاری باهات می‌کنیم به صبح نکشی کسی هم نفهمه کی مرده. بعد از این به سراغ ثبت اطلاعاتم رفتن و با هر جواب باز هم من رو میزدن. بلاخره ون تکمیل شد و چند ساعتی نه از تمسخر بلکه از کتک خوردن در امان ماندم بلاخره رسیدیم از گفته‌ها متوجه شدیم که سوله‌ای هستیم در قم...»

#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری

ادامه‌ی متن را در لینک زیر بخوانید:

https://shorturl.at/kRTU5


@Followupiran
@collective98
🚩 ۱. روایتی از یک بازداشت
برگرفته از اینستاگرام سپیده رشنو

یخ می‌مالیدم به پام و گوگل را می‌گشتم دنبال دوایی خانگی برای سوختگی که صدای تق تقِ در آمد. آن هم در ساختمانی سه واحدی که در توییتی آن را ساختمانِ «آدم‌های تنها» نامیده‌بودم. صدای در برای یکِ نیمه‌شب عادی نبود. گفتم بله؟ گفت: «پسر آقای رحیمی‌ام. می‌شه باز کنید.» آقای رحیمی که بود؟ مدیر ساختمان که پسر خیلی جوانی داشت و اگر کاری هم داشت با سوادِ نصفه‌نیمه‌ای به واتس‌اَپِ خانم «رشپور» اقتضا می‌کرد.

سرد شدم و می‌لرزیدم. دوباره تق تقِ محکم‌ترِ در که پسر آقای رحیمی هستم می‌شه باز کنید. صدای مردی میان‌سال، پشت درِ چوبی، آن هم یکِ نیمه شب داشت با تحکم داشت می‌‌گفت من پسر آقای رحیمی هستم. بدنم به رعشه افتاد. دنبال گوشی گشتم. تنها چیزی که می‌توانستم ازش دفاع کنم نه خودم بود و نه تنم. یک گوشی تلفن بود که دو هفته هم از خریدش نگذشته‌بود. صفحهٔ گوشی را نمی‌دیدم. همه چیز خاکستریِ محوی بود که فقط صدای لگد و مشت کوبیدن به در از آن می‌آمد. می‌خواستم به کسی زنگ بزنم؟ نمی‌دانم. فقط توانستم گوشی را جایی قایم کنم. چرا؟ نمی‌دانم.

گیر افتاده‌بودم. دستی با مشت در را می‌کوبید که خانم ما از نیروی انتظامی اومدیم، باز کن و تنی پشت در داشت می‌لرزید که چرا باید خانم مورد نظر آن‌ها باشد که یاد بی‌آرتیِ هشت‌ونیم صبحِ همان روز افتاد. تنی نیمه برهنه که بی‌دفاعی‌اش از هر وقتی بیشتر بود. مرغِ سرکنده‌ای که داشت دور خودش می‌چرخید. جسمِ حیران و کوری که در پنجاه متریِ خانه‌اش بال بال می‌زد که یکهو چیزی شبیه تبر در را شکافت. انگار که تبر به پشتِ خودش خورد و برای چند ثانیه نتوانست تکان بخورد.

شلوار جینِ افتاده در گوشهٔ هال، شلوار جینی که از خستگیِ کار هنوز مقداری توش مانده‌بود را توی همان سرگیجه پا کردم. رفتم توی بالکنِ اتاق خواب. دورترین نقطه از دری که داشت تکه و پاره می‌شد. زلزله‌ای داشت مرا دور خودم می‌چرخاند. میله‌های بالکن که تا سقف رفته بودند را توی مشت گرفته بودم و طوری تکان می‌دادم که فکر می‌کردم ده نفر توی دست‌‌هام جمع شده‌اند و دارند میله‌ها را از جا می‌کنند‌. ده نفر توی گلوم دارند جیغ می‌کشند و کمک می‌خواهند. تنها فریاد می‌زدند: کمک... مردم کمک.

یکهو صدای چند نفری که پایین بالکن ایستاده‌بودند بلند شد که جیغ نکش وگرنه میایم بالا و گردنت رو می‌‌شکنیم. دوباره جیغ که صدای مهیب و چرکی جیغ را قطع کرد‌. نصفِ در باز شده‌بود و سوتِ جیغ مانندی همه چیز را در سکوت فرو برد. فریاد می‌زدم و کمک می‌خواستم و همسایه‌ها فرو رفته در لختهٔ بی‌چاره‌گی از بالکن و پشت‌بام با بُهت نگاه می‌کردند. از این‌جا برایم سفید است تا جایی که گوشهٔ هال، دستبند زده و نشسته، زنی داشت توی سر و صورتم می‌زد و چند مرد لگد می‌زدند. آن تکهٔ زمانِ سفید انگار نوعی مرگ بود و در آن شب مغز برای دقایقی هیچ چیز را ثبت نکرده‌‌بود.
حدود ده، دوازده نفر، شاید هم بیشتر یا کمتر توی خانه هر سوراخی را وارسی می‌کردند. یک نفر فیلم می‌گرفت. دو نفر دفتر و دستک داشتند. اما تحقیرِ من تقسیم شده‌بود بین همه‌شان‌. هر کسی سهم خودش را برداشته‌بود و چیزی می‌گفت.
تنها موفقیتم در آن شب سُر دادن گوشی زیر میز تحریر بود. هجوم‌‌آورندگان ناامید شده‌بودند و داشتیم می‌رفتیم که در سکوتِ له شدن تکه‌های چوب زیر کفش‌هاشان، صدای گوشی بلند شد. آن تنِ نیمه برهنهٔ کور یادش رفته‌بود سایلنت کند. ریسهٔ قهرمانانهٔ مضحکی می‌رفتند. فکر می‌کردند گنج پیدا کرده‌اند.
🚩 ۲. بازگشت گشت ارشاد و روایت ملیکا قراگوزلو از بازداشتش

امروز دوباره جار زده‌اند که ایها الناس، ماشین کشتار ارشاد دوباره آغاز به کار می‌کند! در نظر نخست، احتمال این امر کمتر از هوچی‌گریشان است اما وقاحت می‌خواهد حتی فکر کردن به انجام این کار، چه رسد در بوق و کرنا کردنش!

به عنوان دختر ایران، گیر کفتارهای ارشاد نیفتادن، تا پیش از این برایم یک خوش‌شانسی عالی محسوب می‌شد اما هنگامی که خانه‌ات نیز مامن امنی برایت نباشد، این خوش‌شانسی «تلخ»، بیش از حد بی‌معناست.

22 تیر 1401، ساعت 12 و نیم شب. در حیاط قفل است. از دیوار بالا رفته، در صاحبخانه را می‌زنند که «حاج‌آقا باز کن، ما پلیس‌های خوبی هستیم و آمده‌ایم یک سارق مسلح بد را بگیریم.» زنگ ساختمان را می‌زنند. مادر هراسان از پشت در میگوید «بفرمایید» آقایان هم می‌فرمایند که چون وقت سر خاراندن ندارند، این ساعت مزاحم شده‌اند تا راجع به همسایه طبقه بالا تحقیق کنند.

در که باز می‌شود، 10-12 مرد به داخل خانه یورش می‌آورند (البته یک زن تزئینی نیز همراهی‌شان می‌کند). خواهرم که بیرون آمده بود را با خشونت داخل اتاقش پرت کرده و در را محکم به رویش می‌بندند. پس حالا یک ضدانقلاب در تنها اتاق باقی مانده، خوابیده است.
با صدای تق‌تق در اتاق، چشمانم را باز کرده و به مرد غریبه‌ای که لای در ایستاده، خیره می‌شوم. چند پلک می‌زنم، گو هنوز در رویا به سر می‌برم. مرد دیگری لای در ظاهر می‌شود که تنها نظاره‌گر نیست، بلکه فیلمبردار صحنه جرم است! سر جایم می‌نشینم و جز لباس زیر، چیز دیگری بر تن ندارم (البته که حجاب فقط برای خیابان است و به آن‌ها محرمم!).
حتی چند ماشین و موتور هم اسکورتم کردند! خدا لعنت کند این سارق مسلح را!

9 مهر 1401، ساعت 2 و نیم شب. این مرتبه دیگر زحمت بالا رفتن از در را به خودشان نداده و قفل را می‌شکنند. به همین سادگی! این مرتبه زبانم درازتر است. می‌گویند «دانشگاه را به آتش کشیدی.» می‌گویم «کاش آن خراب شده را به آتش کشیده بودم که امروز دانشگاه رفتن هم جرم نباشد.» مادرم می‌گوید «می‌خواهید یک 22 ساله دیگر هم روی دستتان بماند؟» آن‌ها هم تهدید می‌کنند که «حرف اضافه نزن وگرنه خودت را هم می‌بریم».
این مرتبه نیز با بادیگارد شخصی به استقبالم آمده‌اند! می‌گویم «چرا فکر کردید من از شما می‌ترسم؟» اما اعتقاد دارند که روش همین است و قراری بر ترس نیست.

بله آقایان، یورش نیمه شب به خانه یک ضدانقلاب که وحشیانیه نیست، یک وظیفه انقلابی‌ست!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚩 #الهه_نیلوفر سرشار از زندگی هستند، بیش از آن چیزی که ده ماه قبل بودند. نه داستانی رنگ‌باخته، از پایشان در می‌آورد و نه تاریکی، بر چراغی که در قلبشان روشن است چیره می‌شود و ما دست در دست یکدیگر ایستاده‌ایم و آن دو و هر که ظلمی بر او رفته است را به وسعت یک جهان در آغوش کشیده‌ایم.

برگرفته از اینستاگرام همسر الهه محمدی

همسر نیلوفر حامدی نیز در اینستاگرام خود نوشته که ۳۰۰ روز از بازداشت غیرقانونی نیلوفر حامدی می‌گذرد؛ به جرم بیان حقیقت. اما از راه رفته برنمیگردیم، ما از شما قویتریم.

#الهه_محمدی
#نیلوفر_حامدی

@collective98
🚩 حشدالشعبی در دانشگاه: برداشتن سنگ بزرگ

اعلام پذیرش دانشجو در دانشگاه تهران از صفوف نیروی شبه نظامی حشدالشعبی که بازوی مسلح سپاه قدس در عراق محسوب می‌شود وجه جدیدی از سیاست‌های سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در این مقطع بحرانی است. اعزام این نیرو که اول بار توسط حسین موسوی بخاتی یکی از مقامات حشدالشعبی اعلام شد را می‌توان مینیاتوری از سیاست جابجایی جمعیتی دانست که دولت های سلطه گر معمولا در مناطق ملی از کنترل خارج شده بکار می‌بندند. گوشه‌ای دیگر از این تصویر مینیاتوری را قبلا در سیاست «بومی سازی» دانشگاه‌ها دیده بودیم که به منظور جلوگیری از حضور متمرکز دختران در مراکز تحصیلی و محدود کردن آن‌ها به لحاظ اجتماعی و جلوگیری از استقلال‌شان اجرایی شد. هدف دیگر رژیم از آن سیاست قطع رشته‌های پیوند سیاسی میان حاشیه و مرکز در بین دانشجویان بود.
متوسل شدن رژیم به حشدالشعبی نشان می دهد که دانشگاه همچنان بستر مساعدی برای به هم پیوستن آگاهی و آرمان و تشکل در میان جوانان است. در این کار، دختران دانشجو با پیشبرد مبارزه بی‌وقفه علیه تبعیض جنسیتی و روابط و دیدگاه‌های پدر/مردسالارانه نقش برجسته‌ای ایفا می‌کنند و موجودیت نظام زن ستیز مذهبی را زیر سوال می‌کشند. این رسالت تاریخی دانشگاه است که سنگر مقاومت و اعتراض سیاسی باشد.
وارد کردن نیروهای حشدالشعبی به این میدان، اعلام ضعف و شکست حراست و «بسیج » و متحدان «عدالتخواه» و «محور مقاومتی»‌اش در مهار و سرکوب جنبش دانشجویی است. حالا می‌خواهند یک نیروی شبه نظامی مکمل را از کلاس درس گرفته تا سلف و حیاط و ورزشگاه و خوابگاه علیه اکثریت مخالف و معترض مستقر کنند تا با ارعاب و جاسوسی راه شکل‌گیری هسته‌های مقاومت و اعتراضات غافلگیر‌کننده را ببندند. محمد مقیمی رئیس دانشگاه تهران در توجیه این سیاست می‌گوید «حضور دانشجویان خارجی به بین‌المللی شدن دانشگاه ما کمک می‌کند . . . . به علاوه باعث ارز آوری برای دانشگاه می‌شود. تا آنجا که اطلاع دارم حشدالشعبی بودجه قابل توجهی را به آموزش عالی افرادش اختصاص داده است». ایشان در مورد اینکه بخش عمده بودجه حشدالشعبی را خود جمهوری اسلامی تامین می‌کند خفقان می‌گیرد.
ضرورت مقاومت جنبش دانشجویی در برابر استقرار اوباش حشدالشعبی در دانشگاه تهران غیر قابل انکار است. این یک «طرح پایلوت» است که اگر بدون دردسر پیاده‌اش کنند در دیگر دانشگاه‌ها هم اجرایش خواهند کرد. باید کاری کرد که این سنگ بزرگ روی پای خودشان بیفتد. پیشاپیش روشن است که این تدبیر مرتجعانه درجه خصومت و تنش سیاسی را در محیط‌های دانشجویی به شدت بالا خواهد برد. هر اقدام سرکوبگرانه از سوی این اوباش می‌تواند با واکنش آنتاگونیستی و گوشمالی محقانه از سوی دختران و پسران دانشجو روبرو شود. تحریکات و مداخلات داعشی‌های شیعه در دانشگاه می‌تواند اعتراض و اعتصاب استادانی را برانگیزد که با مردم همد‌‌ل‌اند و نمی‌خواهند ننگ سکوت یا همکاری با رژیم بر پیشانی‌شان حک شود.

@collective98
🚩 کودک همسری که مصداق تجاوز است، در سکوت هر روز قربانی می‌گیرد

این تصویر تاریخ تولد دو مادر-کودک است که که تازگی فرزندانشان به دنیا اومده. یکی از آنها تنها ۱۲ سال دارد!

رابطه جنسی بزرگسالان با کودکان زیر ۱۶ سال مصداق تجاوز است و بدترین خشونت های روانی و جسمی را بر این کودکان تحمیل می کند. در این میان کودکانی که مجبور به فرزندآوری میشوند، به شکل مضاعف مورد ستم و بهره کشی قرار میگیرند، جسم آنها صرفا ابزاری برای بازتولید خانواده هترونورماتیو کلاسیکی به شمار می‌رود که فاقد هیچ ارزشی انسانی است و تنها کارکردی به مثابه ماشین تولیدمثل جامعه مردسالار دارد. این کودکان بجای رشد و آموزش و کودکی کردن، از سن کم همچون برده گان در اردوگاه کار اجباری در چهارچوب کار خانگی بدون مزد تحقیرشده بکار گرفته می‌شوند و اغلب تا لحظه مرگ این "کار" را از سر اجبار و با حجم بالا متحمل می شوند.

آنکه باوری به قیام #ژن_ژیان_آزادی دارد، در برابر این شکل از به بردگی گرفتن بدن کودکان دختر نیز سکوت نخواهد کرد و برای تغییر این شکل از خشونت علیه زنان و کودکان نیز میجنگد.

@collective98
سامان یاسین، خواننده رپ اهل کرمانشاه که در مهر سال گذشته در جریان اعتراضات مردمی در تهران توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود روز گذشته به دستور قاضی صلواتی به بیمارستان روانپزشکی رازی(امین‌آباد) شهر ری منتقل شد.

بستری شدن این زندانی سیاسی در بیمارستان روانپزشکی رازی در حالی صورت می‌گیرد که وی به دلیل شکنجه در زمان بازجویی دچار پارگی حفره بینی سمت چپ شده اما تاکنون از حق دسترسی به خدمات درمانی محروم بوده است.

سامان یاسین در چند روز گذشته با انتشار پیام صوتی از زندان رجایی شهر کرج اعلام کرده بود که به مدت ۱۰ ماه است که با وضعیت بلاتکلیف در زندان به سر می‌برد و وی به دستور قاضی صلواتی از حق داشتن وکیل تعیینی محروم شده است.

سامان صیدی معروف به سامان یاسین، خواننده رپ اهل کرمانشاه در تاریخ ۸ مهر ۱۴۰۱ در جریان اعتراضات مردمی در تهران توسط نیروهای امنیتی با اعمال خشونت شدید بازداشت شد. او پس از بازداشت ابتدا به دادسرای امنیت مستقر در زندان اوین منتقل و پس از آن به زندان‌های فشافویه و اوین انتقال یافت. او از زمان بازداشت چند بار بین‌ زندان‌های اوین تهران و رجایی‌شهر کرج جابه‌جا شده است. در آخرین در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۱ پس از یک ماه نگهداری در بند ۲۰۹ زندان اوین مجددا به زندان رجایی‌شهر کرج بازگردانده شد.

خبرگزاری‌های دولتی ایران در تاریخ ۷ آبان ۱۴۰۱ از برگزاری جلسه دادگاه چند نفر از معترضان بازداشت شده خبر دادند که نام سامان صیدی نیز در بین آنها بود. در همین روز فیلمی از اعترافات اجباری این هنرمند از رسانه‌های دولتی پخش و اتهام وی «محاربه» و «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور» عنوان شد.

@kurdistanhrn
@collective98
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚩 حسینعلی نیری کیست؟

حسینعلی نیری، عضو هیئت مرگ در تابستان 67، دستانش به خون هزاران زندانی سیاسی آلوده ست. او ظاهراً از 27 ژوئن در بیمارستان خصوصی علوم عصبی هانوفر به ریاست دکتر مجید سمیعی تحت درمان قرار دارد.
به لحاظ سیاسی و قانونی، فضا را برای قاتلین و مزدوران جمهوری اسلامی و همینطور ساواکی‌هایی دیروز باید طوری ناامن کرد که دیگر جرئت نکنند از لانه‌های شان (بخوانید: قصر‌های‌شان) بیرون بیایند.

#دادخواهی
#کشتار_67

@radiozamaneh
@collective98
🚩 روز دهم ⁧ #انتفاضه_تموز

صدای شهریور

‏در ۲ مرداد ۱۴۰۰، دهمین روز ⁧ #قیام_تشنگان⁩ بود؛ در این روز مردم مبارز تورک در حمایت از خوزستان در ⁧ #تبریز⁩ به خیابان‌ها آمدند.
‏آنها در حمایت خلق عرب و لُر شعار میدادند:
‏"آذربایجان اویاخدی، خوزستانا دایاخدی
‏ آذربایجان بیدار است پشتیبان خوزستان است"

‏در این روز که برگ زرین دیگری در ⁧ #انتفاضه_تموز⁩ بر اتحاد خلقهای تحت ستم ورق خورد، اینترنت خوزستان روزها بود که قطع شده بود و ماشین‌های بزرگ کشتار در شهرهای میچرخیدند. سرکوبگران بیش از ۴۰۰ معترض را ربوده و جو وحشت را در محلات حکمفرما کرده بودند. ‏با وجود اینکه ویدئوهای زیادی از آن شبها موجود نیست، درگیری‌های پراکنده‌ای میان مبارزان لُر و عرب در شهرهای مختلف خوزستان از جمله دزفول، معشور و اهواز مخابره شد.
‏سرکوبگران خانه به خانه و هراسان جوانان را می‌بودند تا شعله‌های قیام را خاموش کنند.
‏در روز ۲ مرداد، مردم بلوچ نیز در حمایت از تشنگان روی دیوارهای ⁧ #بلوچستان⁩ شعارهای اتحاد نوشتند.
‏تجمعاتی در بجنورد و کرج گزارش شد و جوانان جاده محمدشهر به کیانمهر را مسدود کردند.
‏در این روز کارگران ⁧ #نیشکر_هفت‌تپه⁩ که در جریان قیام در اعتصاب بودند، در حمایت از جوانان مبارز دست به راه‌پیمایی زدند و با خیابان‌ها هم‌صدا شدند.
‏در روز ۲ مرداد، سرکوبگران ⁧ #حمزه_فریسات⁩ (فرزاد) را که در جریان قیام به قتل رسیده بود به طور مخفیانه و بدون اطلاع خانواده به خاک سپردند‏.

رسانه سرخط (@sarkhatism) ویدیو اسلاید اول را در آن روز منتشر کرد؛
‏"از تجربه‌ی زیسته‌ی تبعیض می‌گویند:
‏برای فروختن نیروی کار به قیمتی ناچیز هم باید منتظر در صف بمانی چون عربی و خطرناک.
‏باید اسم و فامیل را عوض کنی و در لهجه‌ات تا جایی که می‌شود ردی از عربی بودن باقی نماند تا شغلی برای بقا گیرت بیاید".

#انتفاضة_تموز
#قیام_تشنگان
@collective98