🚩 جنگاور رنگین کمان و تروریسم دولت فرانسه
٣٨ سال پیش در چنین روزهایی کشتی جنگاور رنگینکمان (Rainbow Warrior) منفجر شد. دهم ژوییه ١٩٨٥ دو بمب که زیر بدنه این کشتی در بندر آوکلند (نیوزلند) کار گذاشته شده بود عمل کرد و یک عکاس پرتغالی به نام فرناندو پریرا را کشت. دستگاه امنیتی دولت فرانسه با توافق فرانسوا میتران رئیس جمهور وقت برای توقف فعالیتهای محیطزیستی و صلحطلبانه علیه گسترش سلاحهای اتمی و آزمایشهای هستهای دست به چنین تروریسمی زدند. یادداشت پیشرو شرحی ست بر این ماجرا.
برش هایی از متن:
🔻بمب گذاری در کشتی جنگاور رنگین کمان زمانی اتفاق افتاد که گرین پیس در تدارک مبارزه جدیدی علیه آزمایشات هسته ای در جزیره موروروا بود. دو روز بعد از این واقعه پلیس نیوزلند زن و شوهری را با پاسپورت جعلی سوئیسی دستگیر کرد که کمی بعد آشکار شد ماموران سازمان اطلاعات فرانسه اند. از شواهد و قرائن بر می آمد که بمب گذاری کار این هاست اما دولت فرانسه کاملاً منکر قضیه شد و حتی قول همکاری در تحقیقات و «مجازات هر شهروند فرانسوی» داد که «ممکن است به طور اتفاقی» در این ماجرا دخالت داشته باشد.
🔻از اینجا بود که یکی از بزرگترین رسوایی های سیاسی دولت فرانسوا میتران آغاز شد. طولی نکشید که پنهانکاری دولت به ضد خود بدل شد. مقامات رسمی ناشیانه دروغ می گفتند. این در حالی بود که اسناد طبقه بندی شده توسط جناح های رقیب حکومت میتران و یا مقاماتی که پشت پرده نگران آینده خود بودند و می خواستند همکاران شان را قربانی کنند به روزنامه ها راه پیدا کرد. تلاش روزنامه نگاران امنیتی برای انتشار ضداطلاعات در مورد واقعه هم به جایی نرسید. آن ها اول سعی کردند انفجار را یک «توطئه شیطانی آنگلوساکسون ها» برای بدنام کردن فرانسوی ها وانمود کنند. بعد گفتند شاید کار فرانسوی های متعصب دست راستی باشد که ربطی به دولت ندارند. دست آخر به اینجا رسیدند که کشتی جنگاور رنگین کمان مجهز به ابزار جاسوسی بوده و عکاس پرتغالی کشته شده هم جاسوس شوروی ها بوده که می خواسته آزمایشات هسته ای فرانسه را زیر نظر بگیرد.
🔻به هر حال، واقعه بمب گذاری در کشتی یک واقعیت انکارناپذیر را گوشزد می کرد: زمانی که منافع نظام و دولت سرمایه داری (خواه در لباس دیکتاتوری عریان خواه دمکراسی صوری) به خطر بیفتد از اعمال هیچ خشونت و قهری علیه هر آنچه خطرناک تلقی اش کند رویگردان نخواهد بود. حتی اگر این «منبع خطر» یک سازمان قانونی و صلح طلب مثل گرین پیس باشد. حتی اگر نیروها و نهادهای سیستم را خطری فوری به شکل اقدام نظامی و ضربه فیزیکی تهدید نکند و فقط احتمال تاثیر افشاگری ها و تکثیر مخالفت ها علیه بلاهایی که سرمایه داری بر سر دنیا و ساکنانش می آورد وجود داشته باشد.
ادامۀ متن را در اینجا بخوانید: https://bit.ly/3OnoTW1
@collective98
٣٨ سال پیش در چنین روزهایی کشتی جنگاور رنگینکمان (Rainbow Warrior) منفجر شد. دهم ژوییه ١٩٨٥ دو بمب که زیر بدنه این کشتی در بندر آوکلند (نیوزلند) کار گذاشته شده بود عمل کرد و یک عکاس پرتغالی به نام فرناندو پریرا را کشت. دستگاه امنیتی دولت فرانسه با توافق فرانسوا میتران رئیس جمهور وقت برای توقف فعالیتهای محیطزیستی و صلحطلبانه علیه گسترش سلاحهای اتمی و آزمایشهای هستهای دست به چنین تروریسمی زدند. یادداشت پیشرو شرحی ست بر این ماجرا.
برش هایی از متن:
🔻بمب گذاری در کشتی جنگاور رنگین کمان زمانی اتفاق افتاد که گرین پیس در تدارک مبارزه جدیدی علیه آزمایشات هسته ای در جزیره موروروا بود. دو روز بعد از این واقعه پلیس نیوزلند زن و شوهری را با پاسپورت جعلی سوئیسی دستگیر کرد که کمی بعد آشکار شد ماموران سازمان اطلاعات فرانسه اند. از شواهد و قرائن بر می آمد که بمب گذاری کار این هاست اما دولت فرانسه کاملاً منکر قضیه شد و حتی قول همکاری در تحقیقات و «مجازات هر شهروند فرانسوی» داد که «ممکن است به طور اتفاقی» در این ماجرا دخالت داشته باشد.
🔻از اینجا بود که یکی از بزرگترین رسوایی های سیاسی دولت فرانسوا میتران آغاز شد. طولی نکشید که پنهانکاری دولت به ضد خود بدل شد. مقامات رسمی ناشیانه دروغ می گفتند. این در حالی بود که اسناد طبقه بندی شده توسط جناح های رقیب حکومت میتران و یا مقاماتی که پشت پرده نگران آینده خود بودند و می خواستند همکاران شان را قربانی کنند به روزنامه ها راه پیدا کرد. تلاش روزنامه نگاران امنیتی برای انتشار ضداطلاعات در مورد واقعه هم به جایی نرسید. آن ها اول سعی کردند انفجار را یک «توطئه شیطانی آنگلوساکسون ها» برای بدنام کردن فرانسوی ها وانمود کنند. بعد گفتند شاید کار فرانسوی های متعصب دست راستی باشد که ربطی به دولت ندارند. دست آخر به اینجا رسیدند که کشتی جنگاور رنگین کمان مجهز به ابزار جاسوسی بوده و عکاس پرتغالی کشته شده هم جاسوس شوروی ها بوده که می خواسته آزمایشات هسته ای فرانسه را زیر نظر بگیرد.
🔻به هر حال، واقعه بمب گذاری در کشتی یک واقعیت انکارناپذیر را گوشزد می کرد: زمانی که منافع نظام و دولت سرمایه داری (خواه در لباس دیکتاتوری عریان خواه دمکراسی صوری) به خطر بیفتد از اعمال هیچ خشونت و قهری علیه هر آنچه خطرناک تلقی اش کند رویگردان نخواهد بود. حتی اگر این «منبع خطر» یک سازمان قانونی و صلح طلب مثل گرین پیس باشد. حتی اگر نیروها و نهادهای سیستم را خطری فوری به شکل اقدام نظامی و ضربه فیزیکی تهدید نکند و فقط احتمال تاثیر افشاگری ها و تکثیر مخالفت ها علیه بلاهایی که سرمایه داری بر سر دنیا و ساکنانش می آورد وجود داشته باشد.
ادامۀ متن را در اینجا بخوانید: https://bit.ly/3OnoTW1
@collective98
Telegraph
جنگاور رنگین کمان و تروریسم دولت فرانسه
٣٨ سال پیش در چنین روزهایی کشتی جنگاور رنگینکمان (Rainbow Warrior) منفجر شد. دهم ژوییه ١٩٨٥ دو بمب که زیر بدنه این کشتی در بندر آوکلند (نیوزلند) کار گذاشته شده بود عمل کرد و یک عکاس پرتغالی به نام فرناندو پریرا را کشت. دستگاه امنیتی دولت فرانسه با توافق…
🚩 ما بازنشستگان با حکومت طرف هستیم نه با سازمان تامین اجتماعی!
ثروت سازمان تامین اجتماعی در طی سالها و توسط چند نسل با پس انداز کارگران بدست آمده و این سازمان بعنوان یک سازمان بیمه گر فعالیت نموده است. از وظایف اصلی این سازمان «درمان کارگران و بازنشستگان» و «پرداخت حقوق دوران بازنشستگی» میباشد. در ابتدای انقلاب، سرمایه این سازمان به قدری زیاد بود که در ردیف چند نهاد اقتصادیِ ثروتمند همچون بانک مرکزی محسوب میگردید. اگرچه سرمایه این سازمان از اندوخته کارگران بدست آمده، ولی هیچگاه نمایندگان واقعی کارگران در مدیریت آن نقشی نداشته اند و این مدیریت کاملا در دست حکومتها بوده است. پس از انقلاب که گه گاه گفته میشد نمایندگان کارگران نیز در تصمیم گیری ها شرکت داشته اند، این به اصطلاح نمایندگان کارگران کسانی نبودند جز اعضای «خانه کارگر» که به دلیل وابستگی شان به حکومت، بجای آنکه منافع کارگران را در نظر بگیرند، منافع حکومت را در نظر میگرفتند.
قبل از انقلاب، حکومت مرکزی بقدری ثروت برای خود و اطرافیان خود داشت که نیازی نمیدید به سرمایه این سازمان دست درازی کند و در نتیجه، این سازمان میتوانست بعنوان یک «سازمان بیمه گر» انجام وظیفه نماید. اما بعد از انقلاب، این سازمان همچون نهاد های اقتصادی دیگر مورد دستبرد مافیای ریز و درشت حکومتی قرار گرفت. حکومتی با چنین ماهیت مافیایی(ماهیتی نه از روی نفرت بلکه یک واقعیت) نه میتوانست و نه میخواست چرخ اقتصاد سرمایه داری را به حرکت در آورد. سیاستهای حکومت که باعث ورشکستگی صنایع و شرکتها گردیده، همچنین باعث گردیده نهادهای اقتصادی و پول ساز سازمان تامین اجتماعی(شستا) نیز ورشکست گردند و قدرت پول سازی خود را از دست بدهند! به علت بحران اقتصادی و عدم جذب کارگر، دیگر «حق بیمه ای» بعنوان پس انداز به صندوق سازمان همچون گذشته ریخته نمیشود! در طول این چهل و چهار سال، دولت ها (حکومت) سهم خود از حق بیمه را به سازمان پرداخت نکرده اند! لایه های مختلف جامعه را در این سازمان بیمه کرده اند بشرط آنکه حق بیمه آنها را پرداخت نمایند ولی چنین نکرده اند! بجای پرداخت بدهی خود بصورت نقدی به سازمان، شرکتها و کارخانجات ورشکسته را به سازمان داده اند! مستقیم و غیر مستقیم دست در جیب سازمان کرده اند و امروزه دیگر، صندوق سازمان یکی از جیب های حکومت شده است! و حتی با وقاحت تمام فردی چون قاضی مرتضوی را در راس این سازمان به عنوان مدیرعامل قرار دادند که او هم با خیال راحت دست به اختلاس زد!
وقتی مدیریت سازمان در دست چنین حکومتی میباشد که مانند اختاپوس بر روی ثروت آن افتاده، تمام نکبت هایی که بر آن وارد شده یک امر طبیعی میباشد!! همین نکبتها بر دیگر نهادهای حکومتی (چون شهرداری، اداره مالیات، بانکها، وزارتخانه ها و ….) نیز وارد شده است!! حال در چنین شرایطی عده ای از دوستان از روی سادگی و عده ای از عناصر حکومتی از روی فریبکاری چنین میگویند که اگر نمایندگان کارگران در مدیریت این سازمان وارد شوند میتوانند آنرا اصلاح نمایند!! اولاً حکومت مگر اجازه میدهد «نمایندگان واقعی کارگران» انتخاب شوند؟! ثانیاً «نمایندگان واقعی کارگران» در این اتاق تاریک در میان یک عده مافیا مگر میتوانند کار مثبتی انجام دهند؟ هیچ کدام از نهادهای این حکومت اصلاح شدنی نیستند. کسانی که چنین ایده هایی را میدهند در حقیقت سازمان را جدا از حکومت میدانند، در صورتیکه اینچنین نیست. ما بازنشستگان با حکومت طرف هستیم نه با یک «اداره دولتی» بنام «سازمان تامین اجتماعی». «حقوق و افزایش حقوق» ما را حکومت متناسب با بودجه نوشته و یا نانوشته خود تعیین میکند و هرگز کم و یا زیاد بودن «سرمایه سازمان» در این پرداختها و یا افزایشها نقشی ندارد و «سازمان تامین اجتماعی» فقط بعنوان یک «اداره دولتی» پرداخت کننده آنها میباشد.
هر از گاهی گفته میشود «سازمان در حال ورشکسته شدن است» و ادامه میدهند که در چنین شرایط بحرانیِ سازمان، «حقوق بازنشستگان پرداخت نمیشود». این گفته ها از آن جهت مطرح میگردند که بازنشستگان اعتراضی به تاخیر در پرداخت حقوقها که در ماه های آینده روی خواهد داد، نکنند! و همچنین سخنی از گرانی ها و تورم ها به زبان نیاورده و خواهان افزایش حقوق نباشند! با در نظر گرفتن این مسئله که نیمی از جمعیت این کشور با حقوقهای سازمان تامین اجتماعی زندگی میکنند، «ورشکسته شدن سازمان تامین اجتماعی» یعنی پایان عمر حکومت. گفته هایی چون «سازمان در حال ورشکسته شدن است» ، برای مدت کوتاهی میتوانند جلو اعتراضات برای پرداخت های با تاخیر و یا افزایش حقوقهای پایین را بگیرند، اما هنگامیکه کارد به استخوان برسد، بازنشستگان در کف خیابان نشان خواهند داد: ما بازنشستگان با حکومت طرف هستیم نه با سازمان تامین اجتماعی.
اسماعیل گرامی
کارگر بازنشسته
۲۲ تیر ۱۴۰۲
@collective98
ثروت سازمان تامین اجتماعی در طی سالها و توسط چند نسل با پس انداز کارگران بدست آمده و این سازمان بعنوان یک سازمان بیمه گر فعالیت نموده است. از وظایف اصلی این سازمان «درمان کارگران و بازنشستگان» و «پرداخت حقوق دوران بازنشستگی» میباشد. در ابتدای انقلاب، سرمایه این سازمان به قدری زیاد بود که در ردیف چند نهاد اقتصادیِ ثروتمند همچون بانک مرکزی محسوب میگردید. اگرچه سرمایه این سازمان از اندوخته کارگران بدست آمده، ولی هیچگاه نمایندگان واقعی کارگران در مدیریت آن نقشی نداشته اند و این مدیریت کاملا در دست حکومتها بوده است. پس از انقلاب که گه گاه گفته میشد نمایندگان کارگران نیز در تصمیم گیری ها شرکت داشته اند، این به اصطلاح نمایندگان کارگران کسانی نبودند جز اعضای «خانه کارگر» که به دلیل وابستگی شان به حکومت، بجای آنکه منافع کارگران را در نظر بگیرند، منافع حکومت را در نظر میگرفتند.
قبل از انقلاب، حکومت مرکزی بقدری ثروت برای خود و اطرافیان خود داشت که نیازی نمیدید به سرمایه این سازمان دست درازی کند و در نتیجه، این سازمان میتوانست بعنوان یک «سازمان بیمه گر» انجام وظیفه نماید. اما بعد از انقلاب، این سازمان همچون نهاد های اقتصادی دیگر مورد دستبرد مافیای ریز و درشت حکومتی قرار گرفت. حکومتی با چنین ماهیت مافیایی(ماهیتی نه از روی نفرت بلکه یک واقعیت) نه میتوانست و نه میخواست چرخ اقتصاد سرمایه داری را به حرکت در آورد. سیاستهای حکومت که باعث ورشکستگی صنایع و شرکتها گردیده، همچنین باعث گردیده نهادهای اقتصادی و پول ساز سازمان تامین اجتماعی(شستا) نیز ورشکست گردند و قدرت پول سازی خود را از دست بدهند! به علت بحران اقتصادی و عدم جذب کارگر، دیگر «حق بیمه ای» بعنوان پس انداز به صندوق سازمان همچون گذشته ریخته نمیشود! در طول این چهل و چهار سال، دولت ها (حکومت) سهم خود از حق بیمه را به سازمان پرداخت نکرده اند! لایه های مختلف جامعه را در این سازمان بیمه کرده اند بشرط آنکه حق بیمه آنها را پرداخت نمایند ولی چنین نکرده اند! بجای پرداخت بدهی خود بصورت نقدی به سازمان، شرکتها و کارخانجات ورشکسته را به سازمان داده اند! مستقیم و غیر مستقیم دست در جیب سازمان کرده اند و امروزه دیگر، صندوق سازمان یکی از جیب های حکومت شده است! و حتی با وقاحت تمام فردی چون قاضی مرتضوی را در راس این سازمان به عنوان مدیرعامل قرار دادند که او هم با خیال راحت دست به اختلاس زد!
وقتی مدیریت سازمان در دست چنین حکومتی میباشد که مانند اختاپوس بر روی ثروت آن افتاده، تمام نکبت هایی که بر آن وارد شده یک امر طبیعی میباشد!! همین نکبتها بر دیگر نهادهای حکومتی (چون شهرداری، اداره مالیات، بانکها، وزارتخانه ها و ….) نیز وارد شده است!! حال در چنین شرایطی عده ای از دوستان از روی سادگی و عده ای از عناصر حکومتی از روی فریبکاری چنین میگویند که اگر نمایندگان کارگران در مدیریت این سازمان وارد شوند میتوانند آنرا اصلاح نمایند!! اولاً حکومت مگر اجازه میدهد «نمایندگان واقعی کارگران» انتخاب شوند؟! ثانیاً «نمایندگان واقعی کارگران» در این اتاق تاریک در میان یک عده مافیا مگر میتوانند کار مثبتی انجام دهند؟ هیچ کدام از نهادهای این حکومت اصلاح شدنی نیستند. کسانی که چنین ایده هایی را میدهند در حقیقت سازمان را جدا از حکومت میدانند، در صورتیکه اینچنین نیست. ما بازنشستگان با حکومت طرف هستیم نه با یک «اداره دولتی» بنام «سازمان تامین اجتماعی». «حقوق و افزایش حقوق» ما را حکومت متناسب با بودجه نوشته و یا نانوشته خود تعیین میکند و هرگز کم و یا زیاد بودن «سرمایه سازمان» در این پرداختها و یا افزایشها نقشی ندارد و «سازمان تامین اجتماعی» فقط بعنوان یک «اداره دولتی» پرداخت کننده آنها میباشد.
هر از گاهی گفته میشود «سازمان در حال ورشکسته شدن است» و ادامه میدهند که در چنین شرایط بحرانیِ سازمان، «حقوق بازنشستگان پرداخت نمیشود». این گفته ها از آن جهت مطرح میگردند که بازنشستگان اعتراضی به تاخیر در پرداخت حقوقها که در ماه های آینده روی خواهد داد، نکنند! و همچنین سخنی از گرانی ها و تورم ها به زبان نیاورده و خواهان افزایش حقوق نباشند! با در نظر گرفتن این مسئله که نیمی از جمعیت این کشور با حقوقهای سازمان تامین اجتماعی زندگی میکنند، «ورشکسته شدن سازمان تامین اجتماعی» یعنی پایان عمر حکومت. گفته هایی چون «سازمان در حال ورشکسته شدن است» ، برای مدت کوتاهی میتوانند جلو اعتراضات برای پرداخت های با تاخیر و یا افزایش حقوقهای پایین را بگیرند، اما هنگامیکه کارد به استخوان برسد، بازنشستگان در کف خیابان نشان خواهند داد: ما بازنشستگان با حکومت طرف هستیم نه با سازمان تامین اجتماعی.
اسماعیل گرامی
کارگر بازنشسته
۲۲ تیر ۱۴۰۲
@collective98
🚩 بازتولید اجتماعی: افق یک سیاست رادیکال
در این یادداشت به اهمیت توجه به عرصهی بازتولید اجتماعی و بحران کنونی آن و ضرورت مفصلبندی مطالبات این عرصه توسط نیروهای چپ میپردازم و تلاش میکنم از خلال این بحث به بازتعریف سیاستی رادیکال بپردازم که مبارزات زنان و مبارزات طبقاتی را به یکدیگر پیوند میزند و افق تازهای برای شکلگیری سوژهی سیاسی میگشاید. افقی که نه سوژهی انقلابی را در معنای محدود طبقهی کارگر تعریف کند و نه آن را در نوعی سیاست هویت مستحیل کند. این نوشته مدعی است که با توجه به مطالبات عرصهی بازتولید اجتماعی و سیاسی کردن آن است که جنبش چپ در ایران میتواند سوژهی انقلابی متکثری را بازتعریف کند و در مسیر تحقق دموکراسی حقیقی گام بردارد.
برشی از متن:
🔻بازتولید اجتماعی شامل فرایندهایی در سطح خانوادگی و اجتماعی است که بازتولید نیروی کار کارگر و بقای او را ممکن میکند. ازاینرو در این فرایندها طیف گستردهای از فعالیتها، از بازتولید نسلی نیروی کار، یعنی فرزندآوری تا فعالیتهایی در حوزههای آموزش، بهداشت و درمان، اوقات فراغت و … انجام میشود که ضامن بقای عرصهی تولید است و در نهایت به بازتولید نظام سرمایهداری منجر میشود.[1] در یک فرایند تاریخی همراه با سرکوب و خشونت، فقیرسازی زنان و کنترل نیروی کار، بدن و سکسوالیتهی آنان، بخش بزرگی از فعالیت بازتولید اجتماعی بدون مزد در خانواده و با مزد اندک در بخش کار مزدی[2] بر دوش زنان گذاشته شده است ... در ایران امروز با افول شبکههای سنتی بازتولید اجتماعی و عقبنشینی دولتها از برعهده گرفتن مسئولیت در ساحت بازتولید اجتماعی، که نه صرفاً محصول اجرای سیاستهای نولیبرالی در مدیریت اقتصادی، بلکه علاوه بر آن در نتیجهی معضلات دیگری مثل فساد، ناکارآمدی، سیاستهای بینالملل، فقدان اتحادیههای کارگری مستقل و … نیز هست، بحران بازتولید اجتماعی روزبهروز بیشتر خود را عیان میکند.
🔻به نظر میرسد در تحلیلهایی که صورت گرفته است، دال زن همواره صرفاً در نسبت با دال «آزادی» فهم شده و گاه حتی به خواست آزادی زنان در مسئلهی پوشش اختیاری محدود شده است. درحالیکه، علاوهبر توجه به این پیوند که مفهوم آزادی را آزادی از مناسبات پدرسالارانه و ستم جنسی تعریف میکند و بسیار حائز اهمیت است، بایستی دال زن را در پیوند با دال زندگی، در معنای معطوف به بازتولید اجتماعی درک کرد که خواستار برابری در آن است. این مفصلبندی است که جنبش «زن، زندگی، آزادی» را از تقلیل جنبش به جنبش زنان طبقهی متوسط رها میکند[7] و از سوی دیگر، مبارزات زنان را با مبارزات دیگر پیوند میدهد. در مقابل سیاست راست که همواره مبارزات زنان را از مبارزات دیگر منتزع میکند و با فهم هویتی و محافظهکارانه از مسئلهی زنان و تحمیل چشمانداز سیاسی و منافع طبقاتی خود، در جهت احیای ساختار ستم و استثمار و اجرای برنامههای طبقاتی- سیاسی خود حرکت میکند، سیاست فمینیستی رادیکال باید با توجه به سپهر بازتولیدی، ریشههای ستم و استثمار را نشانه گرفته و به تعمیق دموکراسی یاری برساند.
🔻 طرح مطالبات زنان نهتنها فرعی، مخلّ اتحاد و محدود به سرمایهداری نیست، بلکه زنان به دلیل قرار گرفتن در موقعیت فرودستی در هر دو عرصهی تولید و بازتولید و تجربهی بیشترین ستم و استثمار بهطور روزمره، مهمترین عاملان تغییر هستند. پرهیز از فهم هستی زن بهمثابه یک جنس بهطور طبیعی موجود، یک ذات یا طبیعت، و در مقابل فهم آن بهعنوان مفهومی که در یک میدان قدرت ساخته میشود، هستیشناسی انقلابی زن را ممکن میکند؛ یعنی زن در مقام مفهومی که نسبتهای نیروهای درونی جامعه آن را تعیین میکنند و اجزای مفهومیاش (ویژگیهای زنانه) را معین میکنند و در منازعات قدرت در طول تاریخ به شیوههای مختلف تعریف شده است. بنابراین، تعریف زن و بدن زن بهمثابه یک میدان نبرد و یک هستی سیاسی، بهعنوان موجودیتی موقتی، سیال، برساخته، رابطهای و گفتمانی است که در وهلهی نخست، امکان مشاهدهی منازعات تاریخی مقدّم بر این هستی را ممکن میکند که در پس پردهی مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک همواره پنهان شدهاند. با این چشمانداز میتوانیم موقعیت فرودست زنان را نه بهمثابه امری فرهنگی یا ایدئولوژیک، بلکه در نسبت با ساختارهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعیای ببینیم که در طی یک نزاع خشونتآمیز طبقاتی حاصل شده و به همین دلیل یک هستی انقلابی و محل شکل یافتن سوژگی سیاسی است.
@pecritique
@collective98
در این یادداشت به اهمیت توجه به عرصهی بازتولید اجتماعی و بحران کنونی آن و ضرورت مفصلبندی مطالبات این عرصه توسط نیروهای چپ میپردازم و تلاش میکنم از خلال این بحث به بازتعریف سیاستی رادیکال بپردازم که مبارزات زنان و مبارزات طبقاتی را به یکدیگر پیوند میزند و افق تازهای برای شکلگیری سوژهی سیاسی میگشاید. افقی که نه سوژهی انقلابی را در معنای محدود طبقهی کارگر تعریف کند و نه آن را در نوعی سیاست هویت مستحیل کند. این نوشته مدعی است که با توجه به مطالبات عرصهی بازتولید اجتماعی و سیاسی کردن آن است که جنبش چپ در ایران میتواند سوژهی انقلابی متکثری را بازتعریف کند و در مسیر تحقق دموکراسی حقیقی گام بردارد.
برشی از متن:
🔻بازتولید اجتماعی شامل فرایندهایی در سطح خانوادگی و اجتماعی است که بازتولید نیروی کار کارگر و بقای او را ممکن میکند. ازاینرو در این فرایندها طیف گستردهای از فعالیتها، از بازتولید نسلی نیروی کار، یعنی فرزندآوری تا فعالیتهایی در حوزههای آموزش، بهداشت و درمان، اوقات فراغت و … انجام میشود که ضامن بقای عرصهی تولید است و در نهایت به بازتولید نظام سرمایهداری منجر میشود.[1] در یک فرایند تاریخی همراه با سرکوب و خشونت، فقیرسازی زنان و کنترل نیروی کار، بدن و سکسوالیتهی آنان، بخش بزرگی از فعالیت بازتولید اجتماعی بدون مزد در خانواده و با مزد اندک در بخش کار مزدی[2] بر دوش زنان گذاشته شده است ... در ایران امروز با افول شبکههای سنتی بازتولید اجتماعی و عقبنشینی دولتها از برعهده گرفتن مسئولیت در ساحت بازتولید اجتماعی، که نه صرفاً محصول اجرای سیاستهای نولیبرالی در مدیریت اقتصادی، بلکه علاوه بر آن در نتیجهی معضلات دیگری مثل فساد، ناکارآمدی، سیاستهای بینالملل، فقدان اتحادیههای کارگری مستقل و … نیز هست، بحران بازتولید اجتماعی روزبهروز بیشتر خود را عیان میکند.
🔻به نظر میرسد در تحلیلهایی که صورت گرفته است، دال زن همواره صرفاً در نسبت با دال «آزادی» فهم شده و گاه حتی به خواست آزادی زنان در مسئلهی پوشش اختیاری محدود شده است. درحالیکه، علاوهبر توجه به این پیوند که مفهوم آزادی را آزادی از مناسبات پدرسالارانه و ستم جنسی تعریف میکند و بسیار حائز اهمیت است، بایستی دال زن را در پیوند با دال زندگی، در معنای معطوف به بازتولید اجتماعی درک کرد که خواستار برابری در آن است. این مفصلبندی است که جنبش «زن، زندگی، آزادی» را از تقلیل جنبش به جنبش زنان طبقهی متوسط رها میکند[7] و از سوی دیگر، مبارزات زنان را با مبارزات دیگر پیوند میدهد. در مقابل سیاست راست که همواره مبارزات زنان را از مبارزات دیگر منتزع میکند و با فهم هویتی و محافظهکارانه از مسئلهی زنان و تحمیل چشمانداز سیاسی و منافع طبقاتی خود، در جهت احیای ساختار ستم و استثمار و اجرای برنامههای طبقاتی- سیاسی خود حرکت میکند، سیاست فمینیستی رادیکال باید با توجه به سپهر بازتولیدی، ریشههای ستم و استثمار را نشانه گرفته و به تعمیق دموکراسی یاری برساند.
🔻 طرح مطالبات زنان نهتنها فرعی، مخلّ اتحاد و محدود به سرمایهداری نیست، بلکه زنان به دلیل قرار گرفتن در موقعیت فرودستی در هر دو عرصهی تولید و بازتولید و تجربهی بیشترین ستم و استثمار بهطور روزمره، مهمترین عاملان تغییر هستند. پرهیز از فهم هستی زن بهمثابه یک جنس بهطور طبیعی موجود، یک ذات یا طبیعت، و در مقابل فهم آن بهعنوان مفهومی که در یک میدان قدرت ساخته میشود، هستیشناسی انقلابی زن را ممکن میکند؛ یعنی زن در مقام مفهومی که نسبتهای نیروهای درونی جامعه آن را تعیین میکنند و اجزای مفهومیاش (ویژگیهای زنانه) را معین میکنند و در منازعات قدرت در طول تاریخ به شیوههای مختلف تعریف شده است. بنابراین، تعریف زن و بدن زن بهمثابه یک میدان نبرد و یک هستی سیاسی، بهعنوان موجودیتی موقتی، سیال، برساخته، رابطهای و گفتمانی است که در وهلهی نخست، امکان مشاهدهی منازعات تاریخی مقدّم بر این هستی را ممکن میکند که در پس پردهی مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک همواره پنهان شدهاند. با این چشمانداز میتوانیم موقعیت فرودست زنان را نه بهمثابه امری فرهنگی یا ایدئولوژیک، بلکه در نسبت با ساختارهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعیای ببینیم که در طی یک نزاع خشونتآمیز طبقاتی حاصل شده و به همین دلیل یک هستی انقلابی و محل شکل یافتن سوژگی سیاسی است.
@pecritique
@collective98
🚩 دومين نامه فرزند #عباس_دریس
درد دلهایم؛ شنیدم که زحمت کشیدید و نامه مرا پخش کردید. گفتم کمی بیشتر آشنایتان کنم با زندگیمان. راستش من تا کلاس یازده درس خواندم و الان مدرسه نمیروم، دو برادر کوچکم سواد ندارند، اصلا مدرسه نرفتند. من کار هم نمیکنم چون اگر سرکار بروم برادر کوچکترم تو خونه تنها میمونه. مادر بزرگم پیر است و متاسفانه نابینا. بعد از مرگ مادرم زندگیمان سخت شد. الان یکسال هست سر خاک مادرم نرفتیم، چون او را در اهواز خاک کردند و اهواز از معشور(ماهشهر) خیلی دوره. من از وقتی پدرم زندان رفته او را ندیدم ، الان که زندان سپیدار اهوازه ما ملاقات نرفتیم ، از برج یازده او را بردند اهواز و هیچکس نتونست ملاقات بره، وقتی هم اینجا بود قبول نمیکرد بریم ملاقاتش، میگفت جای خوبی نیست ، نیائید. سعی میکنم هر وقت تونستم بیشتر بنویسم. ممنون از محبت شما.
علی فرزند عباس دریس
@collective98
درد دلهایم؛ شنیدم که زحمت کشیدید و نامه مرا پخش کردید. گفتم کمی بیشتر آشنایتان کنم با زندگیمان. راستش من تا کلاس یازده درس خواندم و الان مدرسه نمیروم، دو برادر کوچکم سواد ندارند، اصلا مدرسه نرفتند. من کار هم نمیکنم چون اگر سرکار بروم برادر کوچکترم تو خونه تنها میمونه. مادر بزرگم پیر است و متاسفانه نابینا. بعد از مرگ مادرم زندگیمان سخت شد. الان یکسال هست سر خاک مادرم نرفتیم، چون او را در اهواز خاک کردند و اهواز از معشور(ماهشهر) خیلی دوره. من از وقتی پدرم زندان رفته او را ندیدم ، الان که زندان سپیدار اهوازه ما ملاقات نرفتیم ، از برج یازده او را بردند اهواز و هیچکس نتونست ملاقات بره، وقتی هم اینجا بود قبول نمیکرد بریم ملاقاتش، میگفت جای خوبی نیست ، نیائید. سعی میکنم هر وقت تونستم بیشتر بنویسم. ممنون از محبت شما.
علی فرزند عباس دریس
@collective98
🚩 ملاشیه بیش از یک ماه است که آب ندارد
سرخط
ملاشیهی اهواز با جمعیتی حدودا ۸۰ هزار نفر، بیش از یک ماه است که آب ندارد. در برخی خیابانهای این منطقه آب کاملا قطع است و برخی نقاط دیگر تنها چند ساعت در شبانه روز آب دارند. چندین روستا در بخش غیزانیه در ۵۰ کیلومتری اهواز نیز دچار بیآبی هستند. در روستای شعیمط، ساکنان مجبورند از کانال مخصوص گوسفندان آب بنوشند. آب روستاهای مسلمیه و غدیر السبع که در کنار چاههای نفت واقع شدهاند، از ۳۵ روز پیش قطع شده و ساکنان این روستاها باید منتظر تانکرهای آب بمانند. در روستایهای حنیری یک، حنیری دو و حنیری سه، از توابع شهرستان باوی خوزستان، آب «هر دو روز یکبار» تنها به مدت ۳ ساعت وصل میشود.
اما در حین مرور این اخبار و حوالهکردن به حق فحش و فضیحتهایمان به حاکمان جمهوری اسلامی، به یاد بیاوریم که نگاه اپوزیسیون راست جمهوری اسلامی به فریادهای حقخواهی دو سال پیش جوانان عرب چه بود. فریادهای «انا عطشان» این جوانان، هم حاکمان جمهوری اسلامی و هم اپوزیسیون راست برانداز را به هراس انداخته بود. از همین رو، زمانی که سرکوبگران با گلوله در حال رسیدگی به مشکل آب خوزستان بودند، براندازان توییتری و اینستاگرامی بیشترین زمان خود صرف یافتن و صدالبته تصحیح نامهای مردمی و قدیمی این مناطق میکردند. برای آنان سوسنگرد نامیدن خفاجیه از اهمیت استراتژیک بیشتری برخورد بود و در میان بحران بیآب و بحبوحهی قیام تشنگان، شاخکهای تجزیهطلبیابشان بیش از هر زمان دیگر تیز شده بود. پس هماکنون نیز تا زمانی که فیالمثل عبادان، آبادان نوشته و نامیده شود، بحران بیآبی برای آنان واجد اهمیت نیست و در نهایت کمپینی برای جمعآوری آب معدنی به راه بیاندازند.
#ملاشیه
#اهواز
#خوزستان
#انا_عطشان
#قیام_تشنگان
#اتحاد_ستمدیدگان
@sarkhatism
@collective98
سرخط
ملاشیهی اهواز با جمعیتی حدودا ۸۰ هزار نفر، بیش از یک ماه است که آب ندارد. در برخی خیابانهای این منطقه آب کاملا قطع است و برخی نقاط دیگر تنها چند ساعت در شبانه روز آب دارند. چندین روستا در بخش غیزانیه در ۵۰ کیلومتری اهواز نیز دچار بیآبی هستند. در روستای شعیمط، ساکنان مجبورند از کانال مخصوص گوسفندان آب بنوشند. آب روستاهای مسلمیه و غدیر السبع که در کنار چاههای نفت واقع شدهاند، از ۳۵ روز پیش قطع شده و ساکنان این روستاها باید منتظر تانکرهای آب بمانند. در روستایهای حنیری یک، حنیری دو و حنیری سه، از توابع شهرستان باوی خوزستان، آب «هر دو روز یکبار» تنها به مدت ۳ ساعت وصل میشود.
اما در حین مرور این اخبار و حوالهکردن به حق فحش و فضیحتهایمان به حاکمان جمهوری اسلامی، به یاد بیاوریم که نگاه اپوزیسیون راست جمهوری اسلامی به فریادهای حقخواهی دو سال پیش جوانان عرب چه بود. فریادهای «انا عطشان» این جوانان، هم حاکمان جمهوری اسلامی و هم اپوزیسیون راست برانداز را به هراس انداخته بود. از همین رو، زمانی که سرکوبگران با گلوله در حال رسیدگی به مشکل آب خوزستان بودند، براندازان توییتری و اینستاگرامی بیشترین زمان خود صرف یافتن و صدالبته تصحیح نامهای مردمی و قدیمی این مناطق میکردند. برای آنان سوسنگرد نامیدن خفاجیه از اهمیت استراتژیک بیشتری برخورد بود و در میان بحران بیآب و بحبوحهی قیام تشنگان، شاخکهای تجزیهطلبیابشان بیش از هر زمان دیگر تیز شده بود. پس هماکنون نیز تا زمانی که فیالمثل عبادان، آبادان نوشته و نامیده شود، بحران بیآبی برای آنان واجد اهمیت نیست و در نهایت کمپینی برای جمعآوری آب معدنی به راه بیاندازند.
#ملاشیه
#اهواز
#خوزستان
#انا_عطشان
#قیام_تشنگان
#اتحاد_ستمدیدگان
@sarkhatism
@collective98
🚩 در گرامیداشت سالگرد #قیام_تشنگان
صدای شهریور
دو سال پیش در چنین روزی ۲۴ تیر ۱۴۰۰، #انتفاضه_تموز یا #قیام_تشنگان در پی بحران بیآبی در خوزستان آغاز شد. متن زیر از صدای شهریور، گزارشی ست از مبارزات خلق عرب برای زندگی و زیست بوم، علیه مرکزگرایی و انحصار و سودجویی. یاد همه شهیدان این قیام گرامی باد.
برش هایی از متن:
🔻در پی خشک شدن کرخه و هورالعظیم و دیگر تالابهای خوزستان، بحران بیآبی برای مصارف کشاورزی و همچنین نبود آب آشامیدنی بر اثر سدسازی و بستن آبریزها توسط اشغالگران جمهوری اسلامی، مردم عرب در 24 تیر در #محمره /خرمشهر به خیابانها سرازیر شدند. این اعتراضات به سرعت به دیگر شهرهای خوزستان و خصوصا محلات و شهرهایی که سکونتگاه مردم عرب بود کشیده شد. معترضان در منطقه زنجیر، جادهی معشور به سربندر را مسدود کردند.
🔻فردای آن روز، ۲۵ تیر، مردم بسیاری دیگر از شهرها به خیابانها آمدند، اهواز/احواز، شوش، حمیدیه، محمره/خرمشهر، خفاجیه/سوسنگرد، معشور/ماهشهر، رفیع، هویزه، شوش و ... در روز دوم مملو از معترضانی بودند که شعار میدادند:
"الشعب یرید اسقاط النظام (مردم میخواهند حکومت را سرنگون کنند)"
"عطشان الشط رايد مايه (رود تشنه است، آب میخواهد)"
🔻در پی سرکوب وحشیانه و قتلعام مبارزان در خیابان و همچنین دستگیریهای بیشمار، در نهایت قیام تشنگان/انتفاضه تموز توسط جمهوری اسلامی سرکوب شد.
یکی از مهمترین دستاوردهای این قیام، اتحاد مثالزدنی مردم لُر و عرب بود. مردم لُر با حمایت جانانه از مردم عرب در بسیاری از شهرها خیابانها را تسخیر کرده و به همگان یادآور شدند که دشمن واحد حکومت سرکوبگر مرکزی است. با وجود اینکه حکومتهای مرکزی جغرافیای ایران برای بیش از یک قرن تلاش کرده بودند با ایجاد تفرقه میان مردم عرب و لُر، حکمرانی اشغالگرانه و سرکوب ملی و طبقاتی را تداوم ببخشند، حمایت قاطع مردم لُر از اعتراضات جوانان عرب، تودهنی تاریخی به جمهوری اسلامی و نهاد سرکوب زد.
ادامۀ متن را در اینجا بخوانید:https://bit.ly/3NWKovi
@collective98
صدای شهریور
دو سال پیش در چنین روزی ۲۴ تیر ۱۴۰۰، #انتفاضه_تموز یا #قیام_تشنگان در پی بحران بیآبی در خوزستان آغاز شد. متن زیر از صدای شهریور، گزارشی ست از مبارزات خلق عرب برای زندگی و زیست بوم، علیه مرکزگرایی و انحصار و سودجویی. یاد همه شهیدان این قیام گرامی باد.
برش هایی از متن:
🔻در پی خشک شدن کرخه و هورالعظیم و دیگر تالابهای خوزستان، بحران بیآبی برای مصارف کشاورزی و همچنین نبود آب آشامیدنی بر اثر سدسازی و بستن آبریزها توسط اشغالگران جمهوری اسلامی، مردم عرب در 24 تیر در #محمره /خرمشهر به خیابانها سرازیر شدند. این اعتراضات به سرعت به دیگر شهرهای خوزستان و خصوصا محلات و شهرهایی که سکونتگاه مردم عرب بود کشیده شد. معترضان در منطقه زنجیر، جادهی معشور به سربندر را مسدود کردند.
🔻فردای آن روز، ۲۵ تیر، مردم بسیاری دیگر از شهرها به خیابانها آمدند، اهواز/احواز، شوش، حمیدیه، محمره/خرمشهر، خفاجیه/سوسنگرد، معشور/ماهشهر، رفیع، هویزه، شوش و ... در روز دوم مملو از معترضانی بودند که شعار میدادند:
"الشعب یرید اسقاط النظام (مردم میخواهند حکومت را سرنگون کنند)"
"عطشان الشط رايد مايه (رود تشنه است، آب میخواهد)"
🔻در پی سرکوب وحشیانه و قتلعام مبارزان در خیابان و همچنین دستگیریهای بیشمار، در نهایت قیام تشنگان/انتفاضه تموز توسط جمهوری اسلامی سرکوب شد.
یکی از مهمترین دستاوردهای این قیام، اتحاد مثالزدنی مردم لُر و عرب بود. مردم لُر با حمایت جانانه از مردم عرب در بسیاری از شهرها خیابانها را تسخیر کرده و به همگان یادآور شدند که دشمن واحد حکومت سرکوبگر مرکزی است. با وجود اینکه حکومتهای مرکزی جغرافیای ایران برای بیش از یک قرن تلاش کرده بودند با ایجاد تفرقه میان مردم عرب و لُر، حکمرانی اشغالگرانه و سرکوب ملی و طبقاتی را تداوم ببخشند، حمایت قاطع مردم لُر از اعتراضات جوانان عرب، تودهنی تاریخی به جمهوری اسلامی و نهاد سرکوب زد.
ادامۀ متن را در اینجا بخوانید:https://bit.ly/3NWKovi
@collective98
Telegraph
در گرامیداشت سالگرد قیام تشنگان
دو سال پیش در چنین روزی ۲۴ تیر ۱۴۰۰، #انتفاضه_تموز یا #قیام_تشنگان در پی بحران بیآبی در خوزستان آغاز شد. در پی خشک شدن کرخه و هورالعظیم و دیگر تالابهای خوزستان، بحران بیآبی برای مصارف کشاورزی و همچنین نبود آب آشامیدنی بر اثر سدسازی و بستن آبریزها توسط…
🚩گرمای تابستان و جهنم عسلویه
اخطار ما به پیمانکاران مفتخور:
صدای اعتراض ما را بشنوید
پیغام یکی از کارگران عسلویه
کارگر پیمانی نفت در جهنم عسلویه هستم.
در این گرما و هوای شرجی که زنده ماندن دشوار است، از ما مانند بردگان زمان فراعنه کار می کشند و آخر سر هم حقوقی در کار نیست. زندگی در یک اطاق کوچک با نفرات بالا، غیر بهداشتی و بدون تجهیزات لازم سرمایشی و آب خنک و از طرفی کار در زیر گرمای خورشید سوزان همه را بی طاقت کرده است.
در روزهایی که گرما شدت میگیرد ادارات را تعطیل اعلام میکنند اما ما کارگران باید از ساعت ۵ صبح تا هفت عصر درگرمای سوزان جان بکنیم و مرتب با دستمالی تر سر و صورت خود را آب بزنیم که از حال نرویم و این داستان هر ساله است.
به خاطر دارید که در سال گذشته در همین فصل گرما بیش از پانصد نفر از همکاران ما در پروژه های مختلف بخاطر گرمازدگی شدید راهی درمانگاهها شدند و متاسفانه چند نفر هم جان خود را از دست دادند. از جمله در ششم مرداد ماه بود که همکار عزیزمان " عبدالرزاق سیمریان" در آبادان بر اثر شدت گرما و کار در محیط با شرجی بالای ۹۰ درصد جان باخت. نباید بگذاریم این فجایع ادامه پیدا کند.
اینان حتی به قوانین مصوب خود عمل نمیکنند. برای مثال در ماده ۷ قانون نحوه جلوگيری از آلودگی هوا به صراحت گفته شده در شرایط اضطراری و به دلیل کیفیت خاص جوی از جمله دمای بالا که سلامت انسان را به خطر می اندازد کار باید تعطیل شود.
نباید بگذاریم این فجایع تکرار شود.
در روزهای حاد و سوزان باید کار با پرداخت حقوق تعطیل شود.
در عین حال در روزهای عادی تر ساعات کار کوتاه تر شود.
همچنین خوابگاهها باید به وسایل سرمایشی مناسب مجهز گردند و شمار کارگران ساکن در اطاق ها کاهش یابد و بهداشت کمپ ها در حد قابل قبول بهبود پیدا کند.
ما این خواستها را بارها فریاد زده ایم و هر بار که سمبه پر زور بود وعده هایی داده شد و بعد عملی نشده است.
باید اولتیماتوم ما این باشد که اگر اقدامی سریع صورت نگیرد و شرایط کاری ما بهبود پیدا نکند دست از کار خواهیم کشید.
ما برده نیستیم و بر روی خواستهایمان ایستاده ایم .
اخطار میدهیم به حرف و اعتراض ما گوش کنید.
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت
@collective98
اخطار ما به پیمانکاران مفتخور:
صدای اعتراض ما را بشنوید
پیغام یکی از کارگران عسلویه
کارگر پیمانی نفت در جهنم عسلویه هستم.
در این گرما و هوای شرجی که زنده ماندن دشوار است، از ما مانند بردگان زمان فراعنه کار می کشند و آخر سر هم حقوقی در کار نیست. زندگی در یک اطاق کوچک با نفرات بالا، غیر بهداشتی و بدون تجهیزات لازم سرمایشی و آب خنک و از طرفی کار در زیر گرمای خورشید سوزان همه را بی طاقت کرده است.
در روزهایی که گرما شدت میگیرد ادارات را تعطیل اعلام میکنند اما ما کارگران باید از ساعت ۵ صبح تا هفت عصر درگرمای سوزان جان بکنیم و مرتب با دستمالی تر سر و صورت خود را آب بزنیم که از حال نرویم و این داستان هر ساله است.
به خاطر دارید که در سال گذشته در همین فصل گرما بیش از پانصد نفر از همکاران ما در پروژه های مختلف بخاطر گرمازدگی شدید راهی درمانگاهها شدند و متاسفانه چند نفر هم جان خود را از دست دادند. از جمله در ششم مرداد ماه بود که همکار عزیزمان " عبدالرزاق سیمریان" در آبادان بر اثر شدت گرما و کار در محیط با شرجی بالای ۹۰ درصد جان باخت. نباید بگذاریم این فجایع ادامه پیدا کند.
اینان حتی به قوانین مصوب خود عمل نمیکنند. برای مثال در ماده ۷ قانون نحوه جلوگيری از آلودگی هوا به صراحت گفته شده در شرایط اضطراری و به دلیل کیفیت خاص جوی از جمله دمای بالا که سلامت انسان را به خطر می اندازد کار باید تعطیل شود.
نباید بگذاریم این فجایع تکرار شود.
در روزهای حاد و سوزان باید کار با پرداخت حقوق تعطیل شود.
در عین حال در روزهای عادی تر ساعات کار کوتاه تر شود.
همچنین خوابگاهها باید به وسایل سرمایشی مناسب مجهز گردند و شمار کارگران ساکن در اطاق ها کاهش یابد و بهداشت کمپ ها در حد قابل قبول بهبود پیدا کند.
ما این خواستها را بارها فریاد زده ایم و هر بار که سمبه پر زور بود وعده هایی داده شد و بعد عملی نشده است.
باید اولتیماتوم ما این باشد که اگر اقدامی سریع صورت نگیرد و شرایط کاری ما بهبود پیدا نکند دست از کار خواهیم کشید.
ما برده نیستیم و بر روی خواستهایمان ایستاده ایم .
اخطار میدهیم به حرف و اعتراض ما گوش کنید.
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت
@collective98
🚩 رغماً عن انف ادنیه (محال است انقلاب فرا نرسد)
در سالگرد #انتفاضه_تموز یا همان #قیام_تشنگان، میثم آل مهدی (فعال کارگری) به زبان مادریاش، عربی، رو به خلق عرب و همۀ طبقات و گروههای اجتماعی ستمدید سخن میگوید. در این ده دقیقه، میثم از ضرورت، خاستگاه، و زیست انقلاب صحبت میکند، از دردهای مشترک، از زبان اجباری فارسی، از مقابله با هر شکلی از فاشیسم، از پهلوی گرفته تا جمهوری اسلامی.
این بخش سوم از مجموعه سخنان او در مورد محیط زیست، مسئله طبقه، و ستم ملی ست که در ماه مه 2023 صورت گرفته:
"محال است انقلاب نیاید؛ ما انقلاب را دوست داریم چراکه با آن زندگی کردیم.
انقلاب در لحظه اتفاق نمیافتد؛ از یک فراغ بوجود نمیآید؛ انقلاب از دردها و رنج ها و تضادهایی که به ما تحمیل شده نشئت میگیرد و ما انقلاب را از کودکی زیستیم.
امروز در جهان و ایران مردم صحبت از خیزش های انقلابی میکنند اما ما از کودکیمان با ادبیات آن صحبت میکردیم و از همان کودکیمان میدانستیم ما انقلابی هستیم، میدانستیم آنها ما را میکشند و ما چاره ای نداریم جز به انقلاب.
اما باید بدانیم در جغرافیای ایران انسان های تحت ستمی هستند که درد های مشترکی با ما دارند، اما متاسفانه زبان فارسی زبان مشترک همه ما برای ایجاد یک گفتگو نیست و تکلّم با زبان فارسی به این معنی نیست که دیکتاتورها را پذیرفتهایم. استفاده از این زبان برای همه ما اجبار بود و این فقط مختص منِ انسانِ عرب نیست. بلوچ، کورد، ترک و ... این نقطه (زبان فارسی) را باید بهش اهمیت بدیم برای ایجاد گفتگو میان هم رنجانمان.
زمانی ما فقط درد بودیم. وقتی ما را میکشتند یا بازداشت و یا شکنجه میکردند، دنیا صدای ما را نمیشنید و حتی نیروهای معترض در ایران هم صدای ما را نمیشنید. امروز اما باید بدانیم که ما با تغییر وضعیت انقلابی شدیم و پیش از این هم زندگی انقلابی داشتیم. جهان را وادار کردیم صدای ما را بشنود. مبارزه کردیم به این خاطر که خیلی از رفقایمان در این مسیر شهید شدند یا در زندان ها هستند.
ما مردمی هستیم که لیاقت زندگی را دارد و مردمی که لیاقت زندگی دارند لیاقت مبارزه را دارند.
خودمان را نباید نادیده بگیریم یا خودمان را نباید جدا از بقیه ملل بدانیم. درعوض باید بدانیم که ما روبروی یک استثناء در تاریخ معاصر ایران هستیم.
در حالت های استثنائی باید بدانیم در نقاط مشترک با همرنجمان و مبارزین دیگر در ایران بایستیم. ما در کنار مرتجعین نمیایستیم و با جنبش های مترقی و انقلابیان میایستیم؛ ما بر علیه فاشیسم و نژادپرستی با تمام توانمان میایستیم، همینطور که در تمام زندگیمان این چنین بود، چه در زمان پهلوی و چه در زمان خمینی!
زندگی ما درد داشت اما لبخند هم داشت.
و چون برای آینده مبارزه کردیم، پس به هر آن چیزی که لیاقت مبارزین است خواهیم رسید.
آزادی میاید؛ باید بیاید.
چراکه مردمی هستیم که برای آزادی جنگیدیم و مبارزه کردیم.
آزادی خواهد آمد.
یک ضرب المثال عربی (رغماً عن انف ادنیه): على رغم ضديت تمام دنيا با آزادي، آزادی اما خواهد آمد (این ترجمه ای دقیق نیست چون بدیل فارسی ندارد).
پایدار باشید.
و پایدار باد مبارزین!"
@collective98
در سالگرد #انتفاضه_تموز یا همان #قیام_تشنگان، میثم آل مهدی (فعال کارگری) به زبان مادریاش، عربی، رو به خلق عرب و همۀ طبقات و گروههای اجتماعی ستمدید سخن میگوید. در این ده دقیقه، میثم از ضرورت، خاستگاه، و زیست انقلاب صحبت میکند، از دردهای مشترک، از زبان اجباری فارسی، از مقابله با هر شکلی از فاشیسم، از پهلوی گرفته تا جمهوری اسلامی.
این بخش سوم از مجموعه سخنان او در مورد محیط زیست، مسئله طبقه، و ستم ملی ست که در ماه مه 2023 صورت گرفته:
"محال است انقلاب نیاید؛ ما انقلاب را دوست داریم چراکه با آن زندگی کردیم.
انقلاب در لحظه اتفاق نمیافتد؛ از یک فراغ بوجود نمیآید؛ انقلاب از دردها و رنج ها و تضادهایی که به ما تحمیل شده نشئت میگیرد و ما انقلاب را از کودکی زیستیم.
امروز در جهان و ایران مردم صحبت از خیزش های انقلابی میکنند اما ما از کودکیمان با ادبیات آن صحبت میکردیم و از همان کودکیمان میدانستیم ما انقلابی هستیم، میدانستیم آنها ما را میکشند و ما چاره ای نداریم جز به انقلاب.
اما باید بدانیم در جغرافیای ایران انسان های تحت ستمی هستند که درد های مشترکی با ما دارند، اما متاسفانه زبان فارسی زبان مشترک همه ما برای ایجاد یک گفتگو نیست و تکلّم با زبان فارسی به این معنی نیست که دیکتاتورها را پذیرفتهایم. استفاده از این زبان برای همه ما اجبار بود و این فقط مختص منِ انسانِ عرب نیست. بلوچ، کورد، ترک و ... این نقطه (زبان فارسی) را باید بهش اهمیت بدیم برای ایجاد گفتگو میان هم رنجانمان.
زمانی ما فقط درد بودیم. وقتی ما را میکشتند یا بازداشت و یا شکنجه میکردند، دنیا صدای ما را نمیشنید و حتی نیروهای معترض در ایران هم صدای ما را نمیشنید. امروز اما باید بدانیم که ما با تغییر وضعیت انقلابی شدیم و پیش از این هم زندگی انقلابی داشتیم. جهان را وادار کردیم صدای ما را بشنود. مبارزه کردیم به این خاطر که خیلی از رفقایمان در این مسیر شهید شدند یا در زندان ها هستند.
ما مردمی هستیم که لیاقت زندگی را دارد و مردمی که لیاقت زندگی دارند لیاقت مبارزه را دارند.
خودمان را نباید نادیده بگیریم یا خودمان را نباید جدا از بقیه ملل بدانیم. درعوض باید بدانیم که ما روبروی یک استثناء در تاریخ معاصر ایران هستیم.
در حالت های استثنائی باید بدانیم در نقاط مشترک با همرنجمان و مبارزین دیگر در ایران بایستیم. ما در کنار مرتجعین نمیایستیم و با جنبش های مترقی و انقلابیان میایستیم؛ ما بر علیه فاشیسم و نژادپرستی با تمام توانمان میایستیم، همینطور که در تمام زندگیمان این چنین بود، چه در زمان پهلوی و چه در زمان خمینی!
زندگی ما درد داشت اما لبخند هم داشت.
و چون برای آینده مبارزه کردیم، پس به هر آن چیزی که لیاقت مبارزین است خواهیم رسید.
آزادی میاید؛ باید بیاید.
چراکه مردمی هستیم که برای آزادی جنگیدیم و مبارزه کردیم.
آزادی خواهد آمد.
یک ضرب المثال عربی (رغماً عن انف ادنیه): على رغم ضديت تمام دنيا با آزادي، آزادی اما خواهد آمد (این ترجمه ای دقیق نیست چون بدیل فارسی ندارد).
پایدار باشید.
و پایدار باد مبارزین!"
@collective98
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🚩 کشتار خاموش طبقه کارگر کولبر کردستان ادامه دارد.
این تنها یکی از درگیری های هر روزه کولبران با نیروهای نظامی امنیتی مرزی است؛ بار بر کول، عرق بر جبین باید در برابر گلوله های جمهوری کشتار نیز بایستند. این جنگ خاموش نشان میدهد که تا چه حد امنیتی کردن کردستان و دیگر مناطق مرزی کشور میتواند کار جمهوری اسلامی را برای برخوردهای نظامی بدون هیچ هزینه ای آسانتر کند. اگر در دفاع از کولبران در کنار آنها می ایستیم، نمیتوانیم در برابر امنیتی شدن این مناطق بی تفاوت بگذریم و سکوت کنیم.
جنگ است اسماعیل، جنگ!
@collective98
این تنها یکی از درگیری های هر روزه کولبران با نیروهای نظامی امنیتی مرزی است؛ بار بر کول، عرق بر جبین باید در برابر گلوله های جمهوری کشتار نیز بایستند. این جنگ خاموش نشان میدهد که تا چه حد امنیتی کردن کردستان و دیگر مناطق مرزی کشور میتواند کار جمهوری اسلامی را برای برخوردهای نظامی بدون هیچ هزینه ای آسانتر کند. اگر در دفاع از کولبران در کنار آنها می ایستیم، نمیتوانیم در برابر امنیتی شدن این مناطق بی تفاوت بگذریم و سکوت کنیم.
جنگ است اسماعیل، جنگ!
@collective98
🚩 از ضربوشتم تا آزار و اذیت جنسی
گزارشی از کمیته پیگیری وضعیت بازداشتشدگان
🔻دستگیری «محمد صادقی» بازیگر تئاتر که در جریان یک لایو اینستاگرامی اتفاق افتاد، چگونگی بازداشت او و میزان خشونت بهکار رفته از طرف نیروهای امنیتی در دو روز گذشته موجب شد تا برخی از کاربران در توییتر با استفاده از هشتگ #روایت_بازداشت به شرح چگونگی دستگیریشان بپردازند. روایتهایی که هرکدام از آنها نشانگر این است که اکثر معترضان در لحظه دستگیری و بازداشت به طرق مختلف مورد شکنجه، توهین و آزارهای جنسی و جسمی قرار گرفتهاند.
🔻در جریان اعتراضات مرتبط با کشته شدن ژینا امینی در بازداشت گشت ارشاد دهها هزارنفر از معترضان دستگیر شدند. براساس اعلام دستگاه قضایی در بهمنماه ۱۴۰۱ و در جریان صدور عفو گسترده و آزادسازی معترضان بازداشتی، ۲۲ هزار نفر از بازداشتشدگان مرتبط با اعتراضات سراسری مورد عفو و بخشودگی قرار گرفتند، این رقم نشان میدهد که میزان دستگیری و بازداشت در طول اعتراضات در تاریخ جمهوری اسلامی کمسابقه بوده است.
▪️از ضربوشتم تا آزار و اذیت جنسی
🔻یکی از کاربران در رشتهتوییتی در مورد لحظه دستگیریاش نوشته که ماموران با شوکر به اندامهای جنسی او میزدند و او را از اندام جنسیاش بلند کردهاند:« به کوچه که رسیدیم من رو عدهای موتور سوار دوره کردن روی زمین خواباندن و با شوکر به اندامهای جنسیام میزدن. عدهای با لگد به سرم میکوبیدن. تمام توانمو گذاشتم تا بایستم جمعیت رو که دیدم شروع کردم به فریاد زدن تا شاید جمعیت ممانعت کنه از بازداشت من به یک باره یکی از نیرو ها که قد و هیکل بزرگی داشت من رو از اندام جنسیام بلند کرد و با سر به زمین کوبید. همچنان فریاد میزدم که همون فرد با لگد به پشت سر من زد و سرم به آسفالت خورد دندانم شکست. دستهایم را از پشت با دستبند سه زمانه بستن سوار موتور شدیم و کلاه کشیده بودن به سرم من هم تلاش میکردم تا صورتم دیده بشه شاید خانوادهام متوجه بازداشت من بشن. تمام دهان و بینیام پر از خون بود ..... به ون که رسیدیم من رو از موتور به داخل ون پرت کردن، چندین نفر مختلف میامدن و از من سوال میپرسیدن. جواب من مهم نبود هر چه میگفتم با تمام توان میزدن. دستبندی که زده بودن هر لحظه تنگتر میشد کار به جایی رسید که دردش توان رو از من گرفته بود، با داد و فریاد ازشون خواستم که دستبند رو باز کنن، دستم داره میشکنه، اما باز نکردن. دستم را با تمام توان فشار میدادن و میچرخوندن. بعد فردی آمد که شبیه نفرات قبل نبود از من سوال پرسید من هم گفتههای قبلیم را تکرار کردم. با خونسردی ته تفنگ ساچمهای رو نشون داد و گفت با همین میزنمت جون بدی اینجا جواب بده. نفر آخر به من گفت هنوز اطلاعاتی از تو ثبت نشده، کاری باهات میکنیم به صبح نکشی کسی هم نفهمه کی مرده. بعد از این به سراغ ثبت اطلاعاتم رفتن و با هر جواب باز هم من رو میزدن. بلاخره ون تکمیل شد و چند ساعتی نه از تمسخر بلکه از کتک خوردن در امان ماندم بلاخره رسیدیم از گفتهها متوجه شدیم که سولهای هستیم در قم...»
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
ادامهی متن را در لینک زیر بخوانید:
https://shorturl.at/kRTU5
@Followupiran
@collective98
گزارشی از کمیته پیگیری وضعیت بازداشتشدگان
🔻دستگیری «محمد صادقی» بازیگر تئاتر که در جریان یک لایو اینستاگرامی اتفاق افتاد، چگونگی بازداشت او و میزان خشونت بهکار رفته از طرف نیروهای امنیتی در دو روز گذشته موجب شد تا برخی از کاربران در توییتر با استفاده از هشتگ #روایت_بازداشت به شرح چگونگی دستگیریشان بپردازند. روایتهایی که هرکدام از آنها نشانگر این است که اکثر معترضان در لحظه دستگیری و بازداشت به طرق مختلف مورد شکنجه، توهین و آزارهای جنسی و جسمی قرار گرفتهاند.
🔻در جریان اعتراضات مرتبط با کشته شدن ژینا امینی در بازداشت گشت ارشاد دهها هزارنفر از معترضان دستگیر شدند. براساس اعلام دستگاه قضایی در بهمنماه ۱۴۰۱ و در جریان صدور عفو گسترده و آزادسازی معترضان بازداشتی، ۲۲ هزار نفر از بازداشتشدگان مرتبط با اعتراضات سراسری مورد عفو و بخشودگی قرار گرفتند، این رقم نشان میدهد که میزان دستگیری و بازداشت در طول اعتراضات در تاریخ جمهوری اسلامی کمسابقه بوده است.
▪️از ضربوشتم تا آزار و اذیت جنسی
🔻یکی از کاربران در رشتهتوییتی در مورد لحظه دستگیریاش نوشته که ماموران با شوکر به اندامهای جنسی او میزدند و او را از اندام جنسیاش بلند کردهاند:« به کوچه که رسیدیم من رو عدهای موتور سوار دوره کردن روی زمین خواباندن و با شوکر به اندامهای جنسیام میزدن. عدهای با لگد به سرم میکوبیدن. تمام توانمو گذاشتم تا بایستم جمعیت رو که دیدم شروع کردم به فریاد زدن تا شاید جمعیت ممانعت کنه از بازداشت من به یک باره یکی از نیرو ها که قد و هیکل بزرگی داشت من رو از اندام جنسیام بلند کرد و با سر به زمین کوبید. همچنان فریاد میزدم که همون فرد با لگد به پشت سر من زد و سرم به آسفالت خورد دندانم شکست. دستهایم را از پشت با دستبند سه زمانه بستن سوار موتور شدیم و کلاه کشیده بودن به سرم من هم تلاش میکردم تا صورتم دیده بشه شاید خانوادهام متوجه بازداشت من بشن. تمام دهان و بینیام پر از خون بود ..... به ون که رسیدیم من رو از موتور به داخل ون پرت کردن، چندین نفر مختلف میامدن و از من سوال میپرسیدن. جواب من مهم نبود هر چه میگفتم با تمام توان میزدن. دستبندی که زده بودن هر لحظه تنگتر میشد کار به جایی رسید که دردش توان رو از من گرفته بود، با داد و فریاد ازشون خواستم که دستبند رو باز کنن، دستم داره میشکنه، اما باز نکردن. دستم را با تمام توان فشار میدادن و میچرخوندن. بعد فردی آمد که شبیه نفرات قبل نبود از من سوال پرسید من هم گفتههای قبلیم را تکرار کردم. با خونسردی ته تفنگ ساچمهای رو نشون داد و گفت با همین میزنمت جون بدی اینجا جواب بده. نفر آخر به من گفت هنوز اطلاعاتی از تو ثبت نشده، کاری باهات میکنیم به صبح نکشی کسی هم نفهمه کی مرده. بعد از این به سراغ ثبت اطلاعاتم رفتن و با هر جواب باز هم من رو میزدن. بلاخره ون تکمیل شد و چند ساعتی نه از تمسخر بلکه از کتک خوردن در امان ماندم بلاخره رسیدیم از گفتهها متوجه شدیم که سولهای هستیم در قم...»
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
ادامهی متن را در لینک زیر بخوانید:
https://shorturl.at/kRTU5
@Followupiran
@collective98
Telegraph
🟣 از ضربوشتم تا آزار و اذیت جنسی
دستگیری محمد صادقی بازیگر تئاتر که در جریان یک لایو اینستاگرامی اتفاق افتاد، چگونگی بازداشت او و میزان خشونت بکار رفته از طرف نیروهای امنیتی در دو روز گذشته موجب شد تا برخی از کاربران در توییتر با استفاده از هشتگ #روایت_بازداشت به شرح چگونگی دستگیریشان بپردازند.…
🚩 ۱. روایتی از یک بازداشت
برگرفته از اینستاگرام سپیده رشنو
یخ میمالیدم به پام و گوگل را میگشتم دنبال دوایی خانگی برای سوختگی که صدای تق تقِ در آمد. آن هم در ساختمانی سه واحدی که در توییتی آن را ساختمانِ «آدمهای تنها» نامیدهبودم. صدای در برای یکِ نیمهشب عادی نبود. گفتم بله؟ گفت: «پسر آقای رحیمیام. میشه باز کنید.» آقای رحیمی که بود؟ مدیر ساختمان که پسر خیلی جوانی داشت و اگر کاری هم داشت با سوادِ نصفهنیمهای به واتساَپِ خانم «رشپور» اقتضا میکرد.
سرد شدم و میلرزیدم. دوباره تق تقِ محکمترِ در که پسر آقای رحیمی هستم میشه باز کنید. صدای مردی میانسال، پشت درِ چوبی، آن هم یکِ نیمه شب داشت با تحکم داشت میگفت من پسر آقای رحیمی هستم. بدنم به رعشه افتاد. دنبال گوشی گشتم. تنها چیزی که میتوانستم ازش دفاع کنم نه خودم بود و نه تنم. یک گوشی تلفن بود که دو هفته هم از خریدش نگذشتهبود. صفحهٔ گوشی را نمیدیدم. همه چیز خاکستریِ محوی بود که فقط صدای لگد و مشت کوبیدن به در از آن میآمد. میخواستم به کسی زنگ بزنم؟ نمیدانم. فقط توانستم گوشی را جایی قایم کنم. چرا؟ نمیدانم.
گیر افتادهبودم. دستی با مشت در را میکوبید که خانم ما از نیروی انتظامی اومدیم، باز کن و تنی پشت در داشت میلرزید که چرا باید خانم مورد نظر آنها باشد که یاد بیآرتیِ هشتونیم صبحِ همان روز افتاد. تنی نیمه برهنه که بیدفاعیاش از هر وقتی بیشتر بود. مرغِ سرکندهای که داشت دور خودش میچرخید. جسمِ حیران و کوری که در پنجاه متریِ خانهاش بال بال میزد که یکهو چیزی شبیه تبر در را شکافت. انگار که تبر به پشتِ خودش خورد و برای چند ثانیه نتوانست تکان بخورد.
شلوار جینِ افتاده در گوشهٔ هال، شلوار جینی که از خستگیِ کار هنوز مقداری توش ماندهبود را توی همان سرگیجه پا کردم. رفتم توی بالکنِ اتاق خواب. دورترین نقطه از دری که داشت تکه و پاره میشد. زلزلهای داشت مرا دور خودم میچرخاند. میلههای بالکن که تا سقف رفته بودند را توی مشت گرفته بودم و طوری تکان میدادم که فکر میکردم ده نفر توی دستهام جمع شدهاند و دارند میلهها را از جا میکنند. ده نفر توی گلوم دارند جیغ میکشند و کمک میخواهند. تنها فریاد میزدند: کمک... مردم کمک.
یکهو صدای چند نفری که پایین بالکن ایستادهبودند بلند شد که جیغ نکش وگرنه میایم بالا و گردنت رو میشکنیم. دوباره جیغ که صدای مهیب و چرکی جیغ را قطع کرد. نصفِ در باز شدهبود و سوتِ جیغ مانندی همه چیز را در سکوت فرو برد. فریاد میزدم و کمک میخواستم و همسایهها فرو رفته در لختهٔ بیچارهگی از بالکن و پشتبام با بُهت نگاه میکردند. از اینجا برایم سفید است تا جایی که گوشهٔ هال، دستبند زده و نشسته، زنی داشت توی سر و صورتم میزد و چند مرد لگد میزدند. آن تکهٔ زمانِ سفید انگار نوعی مرگ بود و در آن شب مغز برای دقایقی هیچ چیز را ثبت نکردهبود.
حدود ده، دوازده نفر، شاید هم بیشتر یا کمتر توی خانه هر سوراخی را وارسی میکردند. یک نفر فیلم میگرفت. دو نفر دفتر و دستک داشتند. اما تحقیرِ من تقسیم شدهبود بین همهشان. هر کسی سهم خودش را برداشتهبود و چیزی میگفت.
تنها موفقیتم در آن شب سُر دادن گوشی زیر میز تحریر بود. هجومآورندگان ناامید شدهبودند و داشتیم میرفتیم که در سکوتِ له شدن تکههای چوب زیر کفشهاشان، صدای گوشی بلند شد. آن تنِ نیمه برهنهٔ کور یادش رفتهبود سایلنت کند. ریسهٔ قهرمانانهٔ مضحکی میرفتند. فکر میکردند گنج پیدا کردهاند.
برگرفته از اینستاگرام سپیده رشنو
یخ میمالیدم به پام و گوگل را میگشتم دنبال دوایی خانگی برای سوختگی که صدای تق تقِ در آمد. آن هم در ساختمانی سه واحدی که در توییتی آن را ساختمانِ «آدمهای تنها» نامیدهبودم. صدای در برای یکِ نیمهشب عادی نبود. گفتم بله؟ گفت: «پسر آقای رحیمیام. میشه باز کنید.» آقای رحیمی که بود؟ مدیر ساختمان که پسر خیلی جوانی داشت و اگر کاری هم داشت با سوادِ نصفهنیمهای به واتساَپِ خانم «رشپور» اقتضا میکرد.
سرد شدم و میلرزیدم. دوباره تق تقِ محکمترِ در که پسر آقای رحیمی هستم میشه باز کنید. صدای مردی میانسال، پشت درِ چوبی، آن هم یکِ نیمه شب داشت با تحکم داشت میگفت من پسر آقای رحیمی هستم. بدنم به رعشه افتاد. دنبال گوشی گشتم. تنها چیزی که میتوانستم ازش دفاع کنم نه خودم بود و نه تنم. یک گوشی تلفن بود که دو هفته هم از خریدش نگذشتهبود. صفحهٔ گوشی را نمیدیدم. همه چیز خاکستریِ محوی بود که فقط صدای لگد و مشت کوبیدن به در از آن میآمد. میخواستم به کسی زنگ بزنم؟ نمیدانم. فقط توانستم گوشی را جایی قایم کنم. چرا؟ نمیدانم.
گیر افتادهبودم. دستی با مشت در را میکوبید که خانم ما از نیروی انتظامی اومدیم، باز کن و تنی پشت در داشت میلرزید که چرا باید خانم مورد نظر آنها باشد که یاد بیآرتیِ هشتونیم صبحِ همان روز افتاد. تنی نیمه برهنه که بیدفاعیاش از هر وقتی بیشتر بود. مرغِ سرکندهای که داشت دور خودش میچرخید. جسمِ حیران و کوری که در پنجاه متریِ خانهاش بال بال میزد که یکهو چیزی شبیه تبر در را شکافت. انگار که تبر به پشتِ خودش خورد و برای چند ثانیه نتوانست تکان بخورد.
شلوار جینِ افتاده در گوشهٔ هال، شلوار جینی که از خستگیِ کار هنوز مقداری توش ماندهبود را توی همان سرگیجه پا کردم. رفتم توی بالکنِ اتاق خواب. دورترین نقطه از دری که داشت تکه و پاره میشد. زلزلهای داشت مرا دور خودم میچرخاند. میلههای بالکن که تا سقف رفته بودند را توی مشت گرفته بودم و طوری تکان میدادم که فکر میکردم ده نفر توی دستهام جمع شدهاند و دارند میلهها را از جا میکنند. ده نفر توی گلوم دارند جیغ میکشند و کمک میخواهند. تنها فریاد میزدند: کمک... مردم کمک.
یکهو صدای چند نفری که پایین بالکن ایستادهبودند بلند شد که جیغ نکش وگرنه میایم بالا و گردنت رو میشکنیم. دوباره جیغ که صدای مهیب و چرکی جیغ را قطع کرد. نصفِ در باز شدهبود و سوتِ جیغ مانندی همه چیز را در سکوت فرو برد. فریاد میزدم و کمک میخواستم و همسایهها فرو رفته در لختهٔ بیچارهگی از بالکن و پشتبام با بُهت نگاه میکردند. از اینجا برایم سفید است تا جایی که گوشهٔ هال، دستبند زده و نشسته، زنی داشت توی سر و صورتم میزد و چند مرد لگد میزدند. آن تکهٔ زمانِ سفید انگار نوعی مرگ بود و در آن شب مغز برای دقایقی هیچ چیز را ثبت نکردهبود.
حدود ده، دوازده نفر، شاید هم بیشتر یا کمتر توی خانه هر سوراخی را وارسی میکردند. یک نفر فیلم میگرفت. دو نفر دفتر و دستک داشتند. اما تحقیرِ من تقسیم شدهبود بین همهشان. هر کسی سهم خودش را برداشتهبود و چیزی میگفت.
تنها موفقیتم در آن شب سُر دادن گوشی زیر میز تحریر بود. هجومآورندگان ناامید شدهبودند و داشتیم میرفتیم که در سکوتِ له شدن تکههای چوب زیر کفشهاشان، صدای گوشی بلند شد. آن تنِ نیمه برهنهٔ کور یادش رفتهبود سایلنت کند. ریسهٔ قهرمانانهٔ مضحکی میرفتند. فکر میکردند گنج پیدا کردهاند.
🚩 ۲. بازگشت گشت ارشاد و روایت ملیکا قراگوزلو از بازداشتش
امروز دوباره جار زدهاند که ایها الناس، ماشین کشتار ارشاد دوباره آغاز به کار میکند! در نظر نخست، احتمال این امر کمتر از هوچیگریشان است اما وقاحت میخواهد حتی فکر کردن به انجام این کار، چه رسد در بوق و کرنا کردنش!
به عنوان دختر ایران، گیر کفتارهای ارشاد نیفتادن، تا پیش از این برایم یک خوششانسی عالی محسوب میشد اما هنگامی که خانهات نیز مامن امنی برایت نباشد، این خوششانسی «تلخ»، بیش از حد بیمعناست.
22 تیر 1401، ساعت 12 و نیم شب. در حیاط قفل است. از دیوار بالا رفته، در صاحبخانه را میزنند که «حاجآقا باز کن، ما پلیسهای خوبی هستیم و آمدهایم یک سارق مسلح بد را بگیریم.» زنگ ساختمان را میزنند. مادر هراسان از پشت در میگوید «بفرمایید» آقایان هم میفرمایند که چون وقت سر خاراندن ندارند، این ساعت مزاحم شدهاند تا راجع به همسایه طبقه بالا تحقیق کنند.
در که باز میشود، 10-12 مرد به داخل خانه یورش میآورند (البته یک زن تزئینی نیز همراهیشان میکند). خواهرم که بیرون آمده بود را با خشونت داخل اتاقش پرت کرده و در را محکم به رویش میبندند. پس حالا یک ضدانقلاب در تنها اتاق باقی مانده، خوابیده است.
با صدای تقتق در اتاق، چشمانم را باز کرده و به مرد غریبهای که لای در ایستاده، خیره میشوم. چند پلک میزنم، گو هنوز در رویا به سر میبرم. مرد دیگری لای در ظاهر میشود که تنها نظارهگر نیست، بلکه فیلمبردار صحنه جرم است! سر جایم مینشینم و جز لباس زیر، چیز دیگری بر تن ندارم (البته که حجاب فقط برای خیابان است و به آنها محرمم!).
حتی چند ماشین و موتور هم اسکورتم کردند! خدا لعنت کند این سارق مسلح را!
9 مهر 1401، ساعت 2 و نیم شب. این مرتبه دیگر زحمت بالا رفتن از در را به خودشان نداده و قفل را میشکنند. به همین سادگی! این مرتبه زبانم درازتر است. میگویند «دانشگاه را به آتش کشیدی.» میگویم «کاش آن خراب شده را به آتش کشیده بودم که امروز دانشگاه رفتن هم جرم نباشد.» مادرم میگوید «میخواهید یک 22 ساله دیگر هم روی دستتان بماند؟» آنها هم تهدید میکنند که «حرف اضافه نزن وگرنه خودت را هم میبریم».
این مرتبه نیز با بادیگارد شخصی به استقبالم آمدهاند! میگویم «چرا فکر کردید من از شما میترسم؟» اما اعتقاد دارند که روش همین است و قراری بر ترس نیست.
بله آقایان، یورش نیمه شب به خانه یک ضدانقلاب که وحشیانیه نیست، یک وظیفه انقلابیست!
امروز دوباره جار زدهاند که ایها الناس، ماشین کشتار ارشاد دوباره آغاز به کار میکند! در نظر نخست، احتمال این امر کمتر از هوچیگریشان است اما وقاحت میخواهد حتی فکر کردن به انجام این کار، چه رسد در بوق و کرنا کردنش!
به عنوان دختر ایران، گیر کفتارهای ارشاد نیفتادن، تا پیش از این برایم یک خوششانسی عالی محسوب میشد اما هنگامی که خانهات نیز مامن امنی برایت نباشد، این خوششانسی «تلخ»، بیش از حد بیمعناست.
22 تیر 1401، ساعت 12 و نیم شب. در حیاط قفل است. از دیوار بالا رفته، در صاحبخانه را میزنند که «حاجآقا باز کن، ما پلیسهای خوبی هستیم و آمدهایم یک سارق مسلح بد را بگیریم.» زنگ ساختمان را میزنند. مادر هراسان از پشت در میگوید «بفرمایید» آقایان هم میفرمایند که چون وقت سر خاراندن ندارند، این ساعت مزاحم شدهاند تا راجع به همسایه طبقه بالا تحقیق کنند.
در که باز میشود، 10-12 مرد به داخل خانه یورش میآورند (البته یک زن تزئینی نیز همراهیشان میکند). خواهرم که بیرون آمده بود را با خشونت داخل اتاقش پرت کرده و در را محکم به رویش میبندند. پس حالا یک ضدانقلاب در تنها اتاق باقی مانده، خوابیده است.
با صدای تقتق در اتاق، چشمانم را باز کرده و به مرد غریبهای که لای در ایستاده، خیره میشوم. چند پلک میزنم، گو هنوز در رویا به سر میبرم. مرد دیگری لای در ظاهر میشود که تنها نظارهگر نیست، بلکه فیلمبردار صحنه جرم است! سر جایم مینشینم و جز لباس زیر، چیز دیگری بر تن ندارم (البته که حجاب فقط برای خیابان است و به آنها محرمم!).
حتی چند ماشین و موتور هم اسکورتم کردند! خدا لعنت کند این سارق مسلح را!
9 مهر 1401، ساعت 2 و نیم شب. این مرتبه دیگر زحمت بالا رفتن از در را به خودشان نداده و قفل را میشکنند. به همین سادگی! این مرتبه زبانم درازتر است. میگویند «دانشگاه را به آتش کشیدی.» میگویم «کاش آن خراب شده را به آتش کشیده بودم که امروز دانشگاه رفتن هم جرم نباشد.» مادرم میگوید «میخواهید یک 22 ساله دیگر هم روی دستتان بماند؟» آنها هم تهدید میکنند که «حرف اضافه نزن وگرنه خودت را هم میبریم».
این مرتبه نیز با بادیگارد شخصی به استقبالم آمدهاند! میگویم «چرا فکر کردید من از شما میترسم؟» اما اعتقاد دارند که روش همین است و قراری بر ترس نیست.
بله آقایان، یورش نیمه شب به خانه یک ضدانقلاب که وحشیانیه نیست، یک وظیفه انقلابیست!