سری انتخاب پروژه پژوهشی در علوم شناختی تمام شد اما انواعی از نکات باقیمانده که طبق قرار قبلی در وبینار تکمیلی به آنها میپردازیم.
لطفا اگر سوال خاصی درباره این سری دارید در زیر این پست بپرسید تا در سرفصلهای وبینار بگذارم.
لطفا اگر سوال خاصی درباره این سری دارید در زیر این پست بپرسید تا در سرفصلهای وبینار بگذارم.
👍4
🗂 آرشیو پرونده انتخاب پروژه پژوهشی در علوم شناختی
در این مجموعه تلاش کردیم مسیر تبدیل یک علاقه اولیه به یک پروژه پژوهشی را بررسی کنیم؛ از شناخت ابعاد مختلف پروژه، پیدا کردن ایده و سؤال پژوهشی، تا درک محدودیتها و عوامل مؤثر بر انتخاب نهایی.
🔗 قسمتها:
۱. چرا انتخاب موضوع پژوهش سخت است؟
۲. کالبدشکافی یک پروژه
۳. از کجا برای جستجوی موضوع شروع کنیم؟
۴. بستر و جامعه هدف
۵. چطور ایده پژوهشی اولیه را بسازیم؟
۶. چطور از ایده به سؤال برسیم؟
۷. انتخاب ابزار از جعبهابزار علوم شناختی
۷/۵: ابزار خفن یا سوال خوب؟
۸. سطوح تحلیل در علوم شناختی
۹. ساختار یک پروژه پژوهشی
۱۰. چرا هر پروژه ممکنی قابل انتخاب نیست؟
۱۱. چگونه از بین گزینههای واقعی انتخاب کنیم؟
#مسیر_پژوهشی
کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
در این مجموعه تلاش کردیم مسیر تبدیل یک علاقه اولیه به یک پروژه پژوهشی را بررسی کنیم؛ از شناخت ابعاد مختلف پروژه، پیدا کردن ایده و سؤال پژوهشی، تا درک محدودیتها و عوامل مؤثر بر انتخاب نهایی.
🔗 قسمتها:
۱. چرا انتخاب موضوع پژوهش سخت است؟
۲. کالبدشکافی یک پروژه
۳. از کجا برای جستجوی موضوع شروع کنیم؟
۴. بستر و جامعه هدف
۵. چطور ایده پژوهشی اولیه را بسازیم؟
۶. چطور از ایده به سؤال برسیم؟
۷. انتخاب ابزار از جعبهابزار علوم شناختی
۷/۵: ابزار خفن یا سوال خوب؟
۸. سطوح تحلیل در علوم شناختی
۹. ساختار یک پروژه پژوهشی
۱۰. چرا هر پروژه ممکنی قابل انتخاب نیست؟
۱۱. چگونه از بین گزینههای واقعی انتخاب کنیم؟
#مسیر_پژوهشی
کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
❤6
اطلاعیه
یکی دو روز قراره تعدادی متن منتشر کنم که مرتبط با مباحث روز جامعه، به طور ویژه علوم شناختی (روانشناسی و فلسفه ذهن) و به طور کلی علم هستن و این چند روز روی اونها کار میکردم.
این متنها یادداشتهای نسبتا طولانی هستن، بنابراین افرادی که علاقهمند نیستن نیازه صبوری کنن.
بعد از اون وارد فصل جدیدی از کاگنیپث میشیم که قراره در اون، به طور منظم وبینار داشته باشیم. چیزی که فکر کنم خوشتون بیاد و منتظرش بودید. اولین وبینار بعد از اتمام انتشار یادداشتها اطلاعرسانی میشه.
🌱
یکی دو روز قراره تعدادی متن منتشر کنم که مرتبط با مباحث روز جامعه، به طور ویژه علوم شناختی (روانشناسی و فلسفه ذهن) و به طور کلی علم هستن و این چند روز روی اونها کار میکردم.
این متنها یادداشتهای نسبتا طولانی هستن، بنابراین افرادی که علاقهمند نیستن نیازه صبوری کنن.
بعد از اون وارد فصل جدیدی از کاگنیپث میشیم که قراره در اون، به طور منظم وبینار داشته باشیم. چیزی که فکر کنم خوشتون بیاد و منتظرش بودید. اولین وبینار بعد از اتمام انتشار یادداشتها اطلاعرسانی میشه.
🌱
❤5
📌 بررسی روانشناسی، نقدها و نقدِ نقدها — مقدمه
در روزهای اخیر چند نوشته درباره روانشناسی، درمان، و نقش متخصصان سلامت روان دیدم که بعضی از پرسشهاشون واقعاً ارزش فکر کردن داشت. مشکل من با این نوشتهها خود پرسشها نیست؛ اتفاقاً بعضی از اونها پرسشهای عمیقی هستند. مسئله جایی شروع میشه که از یک مشاهدهی محدود، یک نتیجه کلی درباره انسان، علم، یا روانشناسی گرفته میشه.
این مساله باعث شد چند روزی وقت بذارم و تعدادی یادداشت در این باره بنویسم. در این مجموعه تلاش میکنم چند مورد از این استدلالها رو باز کنم؛ نه برای دفاع کورکورانه از یک رشته، بلکه برای بررسی اینکه کدوم بخشها واقعاً پشتوانه دارن و کدوم بخشها حاصل خطاهای استدلالی هستن.
📝 روند این نوشتهها به این صورت هست:
بخش اول: نقدهایی که به روانشناسی وارد شده.
بخش دوم: وقتی نقد روانشناسی خودش دچار خطای استدلال میشه.
بخش سوم: اما روانشناسی هم مصون از نقد نیست.
🗂 عناوین نوشتهها:
چه کسی میتونه کمک کنه؟
آیا روان غیرقابل مطالعه است؟
برای درمان روان، باید اول آن را کامل بشناسیم؟
ارادهی آزادتون رو تقویت کنید؟
روانشناسی و قدرتها
چالشهای روانشناسی و رواندرمانی
سپیده اکبری
@CogniPath
در روزهای اخیر چند نوشته درباره روانشناسی، درمان، و نقش متخصصان سلامت روان دیدم که بعضی از پرسشهاشون واقعاً ارزش فکر کردن داشت. مشکل من با این نوشتهها خود پرسشها نیست؛ اتفاقاً بعضی از اونها پرسشهای عمیقی هستند. مسئله جایی شروع میشه که از یک مشاهدهی محدود، یک نتیجه کلی درباره انسان، علم، یا روانشناسی گرفته میشه.
این مساله باعث شد چند روزی وقت بذارم و تعدادی یادداشت در این باره بنویسم. در این مجموعه تلاش میکنم چند مورد از این استدلالها رو باز کنم؛ نه برای دفاع کورکورانه از یک رشته، بلکه برای بررسی اینکه کدوم بخشها واقعاً پشتوانه دارن و کدوم بخشها حاصل خطاهای استدلالی هستن.
📝 روند این نوشتهها به این صورت هست:
بخش اول: نقدهایی که به روانشناسی وارد شده.
بخش دوم: وقتی نقد روانشناسی خودش دچار خطای استدلال میشه.
بخش سوم: اما روانشناسی هم مصون از نقد نیست.
🗂 عناوین نوشتهها:
چه کسی میتونه کمک کنه؟
آیا روان غیرقابل مطالعه است؟
برای درمان روان، باید اول آن را کامل بشناسیم؟
ارادهی آزادتون رو تقویت کنید؟
روانشناسی و قدرتها
چالشهای روانشناسی و رواندرمانی
سپیده اکبری
@CogniPath
❤3🔥1
📌 یادداشت اول: چه کسی میتونه کمک کنه؟
۱- آنالوژی «مربی بدنسازی چاق» و «تراپیست طلاقگرفته»
استدلال اینه: همونطور که مربی بدنسازی نباید خودش اضافهوزن داشته باشه، تراپیستی هم که قراره به رابطهی بقیه کمک کنه، نباید خودش طلاق گرفته باشه. وگرنه یعنی روشش کار نمیکنه.
این آنالوژی به طور عمومی برای بیشتر افراد قابل قبوله. چرا مردم چنین آنالوژیای رو قبول میکنن؟ چون یک فرض پنهان دارن: متخصص باید خودش نمونهی کامل چیزی باشه که آموزش میده.
ولی یه نکتهی مهم رو نادیده میگیره: تفاوت بین چیزی که تحت اختیار آدمه و چیزی که نیست. بیایید فرض کنیم تناسب اندام عمدتاً محصول انتخاب روزمرهی خود فرده. اما کیفیت یک رابطه، محصول مشترک حداقل دو نفر بهعلاوهی عوامل بیرونی زیاده (خانوادهها، شرایط مالی، خیانت، انتخاب طرف مقابل، حوادث غیرمنتظره. یک نفر میتونه دانش و مهارت درست رو داشته باشه و باز هم رابطهش به دلایلی که حداقل بخشی از اون خارج از کنترلش بوده، به بنبست بخوره.
در فلسفه اخلاق، مفهومی به نام «شانس اخلاقی» (Moral Luck) به این میپردازه که چطور عوامل خارج از کنترل ما میتونن در قضاوت دیگران درباره مسئولیت ما اثر بگذارن. در مورد روابط هم، مرز بین سهم انتخابهای فرد و عوامل بیرونی اونقدر روشن نیست که بتونیم بهسادگی درباره صلاحیت فرد قضاوت کنیم. مثل پزشک قلبی که خودش سیگاریه ولی میتونه تشخیص و درمان درست بده.
اینجا یه لایهی عمیقتر هم هست: این آنالوژی فرض میکنه که ما میدونیم چقدر از سرنوشت یک رابطه در اختیار فرد بوده. اما «میزان اختیار» یکی از قدیمیترین مسائل فلسفه ذهن و اخلاقه که هنوز محل بحثه. وقتی این مرز نامعلومه، قضاوت قاطع دربارهی «این آدم مقصر بود، پس صلاحیت نداره» عملاً روی یک فرض فلسفی حلنشده بنا شده، نه واقعیت.
۲- استفاده از آمار برای یک نتیجهگیری ایدئولوژیک
گفته شده بود که «طبق آمارها» تراپیستها و مشاوران ازدواج در آمریکا جزو ردههای بالای نرخ طلاق هستن.
این گزاره پایهی واقعی داره: مطالعهای که نرخ جدایی رو در ۴۴۹ شغل مختلف آمریکا مقایسه کرده بود، نشون داد مشاوران، مددکاران اجتماعی و درمانگرها همگی نرخ جدایی بالاتر از میانگین کل مشاغل داشتن (منبع). یک مطالعهی ۳۰ساله روی فارغالتحصیلان پزشکی هم نشون داد روانپزشکان بالاترین نرخ طلاق رو در میان تخصصهای مختلف پزشکی داشتن (منبع).
پس مشکل اینجا آمار نیست؛ بلکه اینه: پرشی که از آمار به نتیجه گرفته میشه. حتی اگه این نرخ بالاتر واقعی باشه و برای همه جوامع هم قابل تعمیم، دلایل محتمل زیادی براش هست که مستقیما ربطی به «بیکفایتی تراپیستها» یا «ضدیت روانشناسی با خانواده» نداره: فرسودگی عاطفی ناشی از شنیدن مداوم درد دیگران، جذب افرادی به این حرفه که خودشون سابقهی خانوادگی پیچیدهای دارن (درمانگر زخمخورده)، یا حتی این احتمال که کسی که شغلش شناخت الگوهای ناسالم رابطهست، زودتر از یک رابطهی بد بیرون میاد بهجای تحمل کردنش.
ظاهرا اینجا یک نتیجهگیری ایدئولوژیک داره از آمار گرفته میشه. همون خطای تعمیم افراطیه: از یک همبستگی واقعی (شغل X با نرخ بالاتر طلاق) به یک نتیجهی ایدئولوژیک بزرگ (این قشر ضد بنیان خانوادهست) رسیدن، بدون بررسی هیچکدوم از توضیحهای محتملتر و سادهتر.
۳- مشاهدهی شخصی بهجای شواهد
در بخش بعدی گفته شده بود: «مشاهداتم اینه که درصد بالایی از کسانی که پیش تراپیست رفتن، دیگه نتونستن رابطهی سالم بسازن».
مشاهدهی شخصی نقطهی شروع خوبیه برای پرسیدن سوال، اما بهتنهایی برای نتیجهگیری کلی دربارهی یک حرفه کافی نیست. چون هیچ گروه مقایسهای نداره (چند درصد از کسانی که اصلاً تراپیست نرفتن هم رابطهشون بهم میخوره؟)، و چون تجربهی محدود شخصی همیشه در معرض سوگیری انتخاب مشاهده هست.
ما معمولا بیشتر یاد آدمهایی میافتیم که داستانشون چشمگیرتره.
❓سوالات پایانی:
به نظرم این سوالها ارزش فکرکردن داشته باشند.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
۱- آنالوژی «مربی بدنسازی چاق» و «تراپیست طلاقگرفته»
استدلال اینه: همونطور که مربی بدنسازی نباید خودش اضافهوزن داشته باشه، تراپیستی هم که قراره به رابطهی بقیه کمک کنه، نباید خودش طلاق گرفته باشه. وگرنه یعنی روشش کار نمیکنه.
این آنالوژی به طور عمومی برای بیشتر افراد قابل قبوله. چرا مردم چنین آنالوژیای رو قبول میکنن؟ چون یک فرض پنهان دارن: متخصص باید خودش نمونهی کامل چیزی باشه که آموزش میده.
ولی یه نکتهی مهم رو نادیده میگیره: تفاوت بین چیزی که تحت اختیار آدمه و چیزی که نیست. بیایید فرض کنیم تناسب اندام عمدتاً محصول انتخاب روزمرهی خود فرده. اما کیفیت یک رابطه، محصول مشترک حداقل دو نفر بهعلاوهی عوامل بیرونی زیاده (خانوادهها، شرایط مالی، خیانت، انتخاب طرف مقابل، حوادث غیرمنتظره. یک نفر میتونه دانش و مهارت درست رو داشته باشه و باز هم رابطهش به دلایلی که حداقل بخشی از اون خارج از کنترلش بوده، به بنبست بخوره.
در فلسفه اخلاق، مفهومی به نام «شانس اخلاقی» (Moral Luck) به این میپردازه که چطور عوامل خارج از کنترل ما میتونن در قضاوت دیگران درباره مسئولیت ما اثر بگذارن. در مورد روابط هم، مرز بین سهم انتخابهای فرد و عوامل بیرونی اونقدر روشن نیست که بتونیم بهسادگی درباره صلاحیت فرد قضاوت کنیم. مثل پزشک قلبی که خودش سیگاریه ولی میتونه تشخیص و درمان درست بده.
اینجا یه لایهی عمیقتر هم هست: این آنالوژی فرض میکنه که ما میدونیم چقدر از سرنوشت یک رابطه در اختیار فرد بوده. اما «میزان اختیار» یکی از قدیمیترین مسائل فلسفه ذهن و اخلاقه که هنوز محل بحثه. وقتی این مرز نامعلومه، قضاوت قاطع دربارهی «این آدم مقصر بود، پس صلاحیت نداره» عملاً روی یک فرض فلسفی حلنشده بنا شده، نه واقعیت.
۲- استفاده از آمار برای یک نتیجهگیری ایدئولوژیک
گفته شده بود که «طبق آمارها» تراپیستها و مشاوران ازدواج در آمریکا جزو ردههای بالای نرخ طلاق هستن.
این گزاره پایهی واقعی داره: مطالعهای که نرخ جدایی رو در ۴۴۹ شغل مختلف آمریکا مقایسه کرده بود، نشون داد مشاوران، مددکاران اجتماعی و درمانگرها همگی نرخ جدایی بالاتر از میانگین کل مشاغل داشتن (منبع). یک مطالعهی ۳۰ساله روی فارغالتحصیلان پزشکی هم نشون داد روانپزشکان بالاترین نرخ طلاق رو در میان تخصصهای مختلف پزشکی داشتن (منبع).
پس مشکل اینجا آمار نیست؛ بلکه اینه: پرشی که از آمار به نتیجه گرفته میشه. حتی اگه این نرخ بالاتر واقعی باشه و برای همه جوامع هم قابل تعمیم، دلایل محتمل زیادی براش هست که مستقیما ربطی به «بیکفایتی تراپیستها» یا «ضدیت روانشناسی با خانواده» نداره: فرسودگی عاطفی ناشی از شنیدن مداوم درد دیگران، جذب افرادی به این حرفه که خودشون سابقهی خانوادگی پیچیدهای دارن (درمانگر زخمخورده)، یا حتی این احتمال که کسی که شغلش شناخت الگوهای ناسالم رابطهست، زودتر از یک رابطهی بد بیرون میاد بهجای تحمل کردنش.
ظاهرا اینجا یک نتیجهگیری ایدئولوژیک داره از آمار گرفته میشه. همون خطای تعمیم افراطیه: از یک همبستگی واقعی (شغل X با نرخ بالاتر طلاق) به یک نتیجهی ایدئولوژیک بزرگ (این قشر ضد بنیان خانوادهست) رسیدن، بدون بررسی هیچکدوم از توضیحهای محتملتر و سادهتر.
۳- مشاهدهی شخصی بهجای شواهد
در بخش بعدی گفته شده بود: «مشاهداتم اینه که درصد بالایی از کسانی که پیش تراپیست رفتن، دیگه نتونستن رابطهی سالم بسازن».
مشاهدهی شخصی نقطهی شروع خوبیه برای پرسیدن سوال، اما بهتنهایی برای نتیجهگیری کلی دربارهی یک حرفه کافی نیست. چون هیچ گروه مقایسهای نداره (چند درصد از کسانی که اصلاً تراپیست نرفتن هم رابطهشون بهم میخوره؟)، و چون تجربهی محدود شخصی همیشه در معرض سوگیری انتخاب مشاهده هست.
ما معمولا بیشتر یاد آدمهایی میافتیم که داستانشون چشمگیرتره.
❓سوالات پایانی:
۱- با این فرض که تجربهی شخصی متخصص میتونه روی کیفیت کارش اثر بگذاره (که میگذاره و بعدا در موردش صحبت خواهم کرد)، هنوز یک سؤال باقی میمونه: آیا از یک تجربهی شخصی میتونیم دربارهی صلاحیت حرفهای نتیجهگیری کنیم؟ آیا ممکن نیست کسی بتونه به دیگران کمک کنه ولی به خودش نه؟
۲- چه مسیر استدلالی برای رسیدن از مشکل یا شکست شخصی یک درمانگر، به نتیجهگیری دربارهی بیکفایتی علم روانشناسی وجود داره؟ آیا اینجا این فرض پنهان وجود داره که علم روانشناسی اول از همه باید مشکل متخصص خودشو حل کنه و اگر نتونست شکست خورده؟ چرا؟
۳- اگر قرار باشه صلاحیت هر متخصص رو با موفقیت زندگی شخصی خودش بسنجیم، این معیار رو درباره کدوم مشاغل دیگه هم باید به کار ببریم و درباره کدومها نه؟ و چرا؟
به نظرم این سوالها ارزش فکرکردن داشته باشند.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
❤3👍2
📌 یادداشت دوم: آیا روان غیرقابل مطالعه است؟
به نظرم عمیقترین بخش این نقد، همین قسمتشه. استدلال، به زبان ساده، اینه: چون روان انسان یک پدیدهی سابجکتیو و شخصیه (Subjective) و هنوز دربارهی ماهیت خودآگاهی توافقی وجود نداره، روان نمیتونه مثل قلب که از بیرون قابل مطالعهس و آبجکتیوه (Objective)، موضوع یک علم معتبر باشه و پایه ضعیفی داره.
برای تقویت این ادعا هم از تشبیهی کمک گرفته شده: مطالعهی روان مثل اینه که از یک ماشین بخوایم موتور خودش رو مطالعه کنه، یا بهبیان گودلی، ما نمیتونیم برای خودمون اثبات سازگاری ارائه بدیم.
اولاً اینجا دقیقاً مشخص نیست نتیجهای که از این مقدمه گرفته میشه چیه. آیا منظور اینه که اصلاً هیچ انسانی نمیتونه روان انسان دیگری رو مطالعه کنه؟ یا منظور اینه که مطالعهی روان ممکنه، اما هیچوقت به اندازهی علومی مثل قلب و کلیه عینی و قطعی نخواهد بود؟ این دو ادعا کاملاً با هم فرق دارن و هرکدوم استدلال متفاوتی میخوان.
1️⃣ اگه منظور ادعای اول باشه (هیچ مطالعهای ممکن نیست):
این نسخهی رادیکال، وقتی تا آخر جدی گرفته بشه، به جاهای عجیبی میرسه. اگه بپذیریم «سابجکتیو بودن» یعنی «غیرقابلمطالعه بودن»، باید بپذیریم هیچ آدمی نمیتونه آدم دیگه رو بفهمه؛ نه فقط تراپیست مراجعش رو، بلکه من حرف تو رو، تو حرف من رو. چون همدلی هم یعنی نگاه به یک پدیدهی سابجکتیو، و اگه این ناممکنه، خود مفهوم همدلی هم باید کنار گذاشته بشه. اما میدونیم همدلی واقعیه؛ ناقص و محدوده، ولی واقعیه.
(یک نکتهی مرتبط و جالب: فیلسوف مشهوری به اسم ویتگنشتاین با ذکر نکتهی مشابهی دربارهی امور خصوصی، نشون داد خصوصی بودن تجربه لزوماً به معنای غیرقابلفهم بودنش نیست. مثلاً وقتی کسی میگه درد داره، برای فهمیدن این مفهوم لازم نیست به تجربهی ذهنیش دسترسی مستقیم داشته باشیم؛ ما این مفهوم رو از طریق کاربرد مشترک انسانی، رفتارها و زمینههای ارتباطی میفهمیم).
و دربارهی خودارجاعی (ماشینی که موتور خودش رو مطالعه کنه): این مسئله دربارهی مطالعهی روان هم مطرح میشه، اما وجود اون لزوماً به معنای غیرممکن بودن مطالعه نیست. در رواندرمانی، ساختار درمان تلاش میکنه این مسئله رو مدیریت کنه؛ چون مراجع «موضوع مطالعه» و فردی جدا از درمانگره، درست مثل بیمار و پزشک. علاوه بر این، درمانگرها هم برای مسائل شخصی خودشون میتونن به درمانگر دیگری مراجعه کنن و از سوپرویژن (نظارت حرفهای توسط درمانگر باتجربهتر) استفاده کنن.
و نهایتاً اگر بحث این باشه که «هیچ سیستمی، بهخصوص روان، نمیتونه خودش رو مطالعه کنه»، این ادعا با وجود تواناییهای فراشناختی انسان هم با چالش مواجه میشه؛ یعنی توانایی انسان برای نظارت و ارزیابی فرآیندهای فکری خودش، که بخشهایی از اون با روشهای آزمایشگاهی و رفتاری قابل بررسی و اندازهگیری هستند.
2️⃣ اگه منظور ادعای دوم باشه (قطعیت کمتره):
با این بخش تا حدی موافقم. اتفاقاً خود روانشناسی و علوم شناختی هم ادعا نمیکنن به قطعیت ریاضی و فیزیک رسیدن. این یک محدودیت شناختهشدهست، ولی نه دلیلی برای کنار گذاشتن کل این حوزه یا عدم اعتبارش.
یک نکتهی آخر هم برای خودم جالبه:
برای توضیح این استدلال، از قضیهی ناتمامیت گودل هم کمک گرفته شده. اما گودل دربارهی سیستمهای صوری صحبت میکنه؛ سیستمهایی با مجموعهای مشخص از اصول موضوعه و قواعد استنتاج. اگر بخوایم چنین قیاسی رو از سیستمهای صوری به ذهن انسان منتقل کنیم، باید ابتدا فرض کنیم ذهن رو میشه مثل یک سیستم رسمی و محاسباتی مدل کرد؛ فرضی که خودش یکی از بحثهای اصلی فلسفهی ذهنه. پس ارجاع به گودل، بهجای اینکه مسئله رو حل کنه، پرسشهای فلسفی تازهای ایجاد میکنه.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
به نظرم عمیقترین بخش این نقد، همین قسمتشه. استدلال، به زبان ساده، اینه: چون روان انسان یک پدیدهی سابجکتیو و شخصیه (Subjective) و هنوز دربارهی ماهیت خودآگاهی توافقی وجود نداره، روان نمیتونه مثل قلب که از بیرون قابل مطالعهس و آبجکتیوه (Objective)، موضوع یک علم معتبر باشه و پایه ضعیفی داره.
برای تقویت این ادعا هم از تشبیهی کمک گرفته شده: مطالعهی روان مثل اینه که از یک ماشین بخوایم موتور خودش رو مطالعه کنه، یا بهبیان گودلی، ما نمیتونیم برای خودمون اثبات سازگاری ارائه بدیم.
اولاً اینجا دقیقاً مشخص نیست نتیجهای که از این مقدمه گرفته میشه چیه. آیا منظور اینه که اصلاً هیچ انسانی نمیتونه روان انسان دیگری رو مطالعه کنه؟ یا منظور اینه که مطالعهی روان ممکنه، اما هیچوقت به اندازهی علومی مثل قلب و کلیه عینی و قطعی نخواهد بود؟ این دو ادعا کاملاً با هم فرق دارن و هرکدوم استدلال متفاوتی میخوان.
1️⃣ اگه منظور ادعای اول باشه (هیچ مطالعهای ممکن نیست):
این نسخهی رادیکال، وقتی تا آخر جدی گرفته بشه، به جاهای عجیبی میرسه. اگه بپذیریم «سابجکتیو بودن» یعنی «غیرقابلمطالعه بودن»، باید بپذیریم هیچ آدمی نمیتونه آدم دیگه رو بفهمه؛ نه فقط تراپیست مراجعش رو، بلکه من حرف تو رو، تو حرف من رو. چون همدلی هم یعنی نگاه به یک پدیدهی سابجکتیو، و اگه این ناممکنه، خود مفهوم همدلی هم باید کنار گذاشته بشه. اما میدونیم همدلی واقعیه؛ ناقص و محدوده، ولی واقعیه.
(یک نکتهی مرتبط و جالب: فیلسوف مشهوری به اسم ویتگنشتاین با ذکر نکتهی مشابهی دربارهی امور خصوصی، نشون داد خصوصی بودن تجربه لزوماً به معنای غیرقابلفهم بودنش نیست. مثلاً وقتی کسی میگه درد داره، برای فهمیدن این مفهوم لازم نیست به تجربهی ذهنیش دسترسی مستقیم داشته باشیم؛ ما این مفهوم رو از طریق کاربرد مشترک انسانی، رفتارها و زمینههای ارتباطی میفهمیم).
و دربارهی خودارجاعی (ماشینی که موتور خودش رو مطالعه کنه): این مسئله دربارهی مطالعهی روان هم مطرح میشه، اما وجود اون لزوماً به معنای غیرممکن بودن مطالعه نیست. در رواندرمانی، ساختار درمان تلاش میکنه این مسئله رو مدیریت کنه؛ چون مراجع «موضوع مطالعه» و فردی جدا از درمانگره، درست مثل بیمار و پزشک. علاوه بر این، درمانگرها هم برای مسائل شخصی خودشون میتونن به درمانگر دیگری مراجعه کنن و از سوپرویژن (نظارت حرفهای توسط درمانگر باتجربهتر) استفاده کنن.
و نهایتاً اگر بحث این باشه که «هیچ سیستمی، بهخصوص روان، نمیتونه خودش رو مطالعه کنه»، این ادعا با وجود تواناییهای فراشناختی انسان هم با چالش مواجه میشه؛ یعنی توانایی انسان برای نظارت و ارزیابی فرآیندهای فکری خودش، که بخشهایی از اون با روشهای آزمایشگاهی و رفتاری قابل بررسی و اندازهگیری هستند.
2️⃣ اگه منظور ادعای دوم باشه (قطعیت کمتره):
با این بخش تا حدی موافقم. اتفاقاً خود روانشناسی و علوم شناختی هم ادعا نمیکنن به قطعیت ریاضی و فیزیک رسیدن. این یک محدودیت شناختهشدهست، ولی نه دلیلی برای کنار گذاشتن کل این حوزه یا عدم اعتبارش.
یک نکتهی آخر هم برای خودم جالبه:
برای توضیح این استدلال، از قضیهی ناتمامیت گودل هم کمک گرفته شده. اما گودل دربارهی سیستمهای صوری صحبت میکنه؛ سیستمهایی با مجموعهای مشخص از اصول موضوعه و قواعد استنتاج. اگر بخوایم چنین قیاسی رو از سیستمهای صوری به ذهن انسان منتقل کنیم، باید ابتدا فرض کنیم ذهن رو میشه مثل یک سیستم رسمی و محاسباتی مدل کرد؛ فرضی که خودش یکی از بحثهای اصلی فلسفهی ذهنه. پس ارجاع به گودل، بهجای اینکه مسئله رو حل کنه، پرسشهای فلسفی تازهای ایجاد میکنه.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
👍4❤1
📌 یادداشت سوم: برای درمان روان، باید اول آن را کامل بشناسیم؟
حتی اگه بپذیریم مطالعهی روان محدودیتهای خاص خودش رو داره و هیچوقت به قطعیت علم قلب نمیرسه، این نتیجه ازش گرفته نمیشه که پس درمان مؤثر ممکن نیست. همهی این استدلالها یک پیشفرض مشترک دارن: باید اول روان رو کاملاً شناخته باشیم تا بتونیم درمان مؤثر ارائه بدیم.
اما یک سؤال مهم اینجاست: وقتی از درمان صحبت میکنیم، دقیقاً منظور چیه؟ درمان لزوماً به معنای شناخت کامل یک پدیده و کنترل تمام سازوکارهای اون نیست. در بسیاری از علوم، هدف اولیهی مداخله اینه که عملکرد فرد بهبود پیدا کنه، رنج کاهش پیدا کنه یا توانایی سازگاری افزایش پیدا کنه؛ حتی اگر هنوز دربارهی تمام سازوکارهای زیربنایی اون پدیده شناخت کاملی نداشته باشیم.
با همین سطح از شناخت، افراد زیادی تا به حال از روشهای درمانی سود بردن؛ و روشهای درمانی زیادی، بهخصوص درمانهای شواهدمحور و جامع، بعد از تست و جمعآوری شواهد، به فهم بهتر روان هم کمک کردن. این یک فرآیند دوطرفهست، دقیقاً مثل بقیهی علوم. ما پیش از شناخت کامل قوانین پیچیدهی بدن، پزشکی رو توسعه دادیم؛ و همین مداخلات بعدها به شناخت عمیقتر بدن کمک کردن. مغز رو هم کامل نمیشناسیم و حتی نمیدونیم چقدر خواهیم شناخت. امروزه حقایق عجیبی دربارهی قلب و روده پیدا شده که از اثر اونها روی مغز صحبت میکنن؛ چه کسی سالها قبل فکرش رو میکرد؟
همهی اینها به علم کمک کردن. ولی کسی صبر نکرده تا بعد از شناخت کامل مغز، براش دارو تجویز کنه یا جراحیش کنه. علم پزشکی هم بسیاری از مداخلات مؤثرش رو قبل از رسیدن به فهم کامل سازوکارها توسعه داده و بعد همین مداخلات به شناخت عمیقتر بدن کمک کردن. روش علم همینه.
و نکتهی آخر: روانشناسی (به ویژه روانشناسی شناختی و محاسباتی) امروزه متفاوتتر از سالهای قبله. انواع مدلسازیهای محاسباتی داره به روانشناسی و روانپزشکی کمک میکنه تا یک بیماری یا روش درمانی رو، قبل از تست روی انسان، داخل یک مدل بررسی کنن. رد کردن کل روانشناسی بهعنوان یک حوزهی بیاعتبار، نادیدهگرفتن تمام تلاشهاییه که در این سالها شده تا به جایی برسیم که یک بیماری و داروهای مؤثر بر اون رو اونقدر شناخته باشیم که بخوایم مدلشون کنیم. بهتره منصف و مطلع از علم روز باشیم تا بتونیم صحبتهای مؤثرتری داشته باشیم.
❓راستی نظر شما چیه؟
آیا برای مداخله روی یک پدیده، باید اول ماهیتش رو کاملاً بفهمیم؟ یا میشه با شناخت محدود اما شواهد کافی، بهتدریج هم مداخله کرد و هم شناخت رو کاملتر کرد؟
مرز بین پیشرفت تدریجی علم و مداخلهی غیرمسئولانه کجاست؟ این سوالیه که ارزش فکر کردن داره.
سپیده اکبری
@CogniPath
حتی اگه بپذیریم مطالعهی روان محدودیتهای خاص خودش رو داره و هیچوقت به قطعیت علم قلب نمیرسه، این نتیجه ازش گرفته نمیشه که پس درمان مؤثر ممکن نیست. همهی این استدلالها یک پیشفرض مشترک دارن: باید اول روان رو کاملاً شناخته باشیم تا بتونیم درمان مؤثر ارائه بدیم.
اما یک سؤال مهم اینجاست: وقتی از درمان صحبت میکنیم، دقیقاً منظور چیه؟ درمان لزوماً به معنای شناخت کامل یک پدیده و کنترل تمام سازوکارهای اون نیست. در بسیاری از علوم، هدف اولیهی مداخله اینه که عملکرد فرد بهبود پیدا کنه، رنج کاهش پیدا کنه یا توانایی سازگاری افزایش پیدا کنه؛ حتی اگر هنوز دربارهی تمام سازوکارهای زیربنایی اون پدیده شناخت کاملی نداشته باشیم.
با همین سطح از شناخت، افراد زیادی تا به حال از روشهای درمانی سود بردن؛ و روشهای درمانی زیادی، بهخصوص درمانهای شواهدمحور و جامع، بعد از تست و جمعآوری شواهد، به فهم بهتر روان هم کمک کردن. این یک فرآیند دوطرفهست، دقیقاً مثل بقیهی علوم. ما پیش از شناخت کامل قوانین پیچیدهی بدن، پزشکی رو توسعه دادیم؛ و همین مداخلات بعدها به شناخت عمیقتر بدن کمک کردن. مغز رو هم کامل نمیشناسیم و حتی نمیدونیم چقدر خواهیم شناخت. امروزه حقایق عجیبی دربارهی قلب و روده پیدا شده که از اثر اونها روی مغز صحبت میکنن؛ چه کسی سالها قبل فکرش رو میکرد؟
همهی اینها به علم کمک کردن. ولی کسی صبر نکرده تا بعد از شناخت کامل مغز، براش دارو تجویز کنه یا جراحیش کنه. علم پزشکی هم بسیاری از مداخلات مؤثرش رو قبل از رسیدن به فهم کامل سازوکارها توسعه داده و بعد همین مداخلات به شناخت عمیقتر بدن کمک کردن. روش علم همینه.
و نکتهی آخر: روانشناسی (به ویژه روانشناسی شناختی و محاسباتی) امروزه متفاوتتر از سالهای قبله. انواع مدلسازیهای محاسباتی داره به روانشناسی و روانپزشکی کمک میکنه تا یک بیماری یا روش درمانی رو، قبل از تست روی انسان، داخل یک مدل بررسی کنن. رد کردن کل روانشناسی بهعنوان یک حوزهی بیاعتبار، نادیدهگرفتن تمام تلاشهاییه که در این سالها شده تا به جایی برسیم که یک بیماری و داروهای مؤثر بر اون رو اونقدر شناخته باشیم که بخوایم مدلشون کنیم. بهتره منصف و مطلع از علم روز باشیم تا بتونیم صحبتهای مؤثرتری داشته باشیم.
❓راستی نظر شما چیه؟
آیا برای مداخله روی یک پدیده، باید اول ماهیتش رو کاملاً بفهمیم؟ یا میشه با شناخت محدود اما شواهد کافی، بهتدریج هم مداخله کرد و هم شناخت رو کاملتر کرد؟
مرز بین پیشرفت تدریجی علم و مداخلهی غیرمسئولانه کجاست؟ این سوالیه که ارزش فکر کردن داره.
سپیده اکبری
@CogniPath
❤5
CogniPath | راهنمای مسیر
📌 یادداشت سوم: برای درمان روان، باید اول آن را کامل بشناسیم؟ حتی اگه بپذیریم مطالعهی روان محدودیتهای خاص خودش رو داره و هیچوقت به قطعیت علم قلب نمیرسه، این نتیجه ازش گرفته نمیشه که پس درمان مؤثر ممکن نیست. همهی این استدلالها یک پیشفرض مشترک دارن:…
این متن یکم اصلاح شد و یه سوال مهم هم به انتهاش اضافه شد. 💫
❤5
📌 یادداشت چهارم: «ارادهی آزادتون رو تقویت کنید»؟
یک جملهای هست که به نظرم ارزش باز کردن داره: اینکه بهجای مراجعه به روانشناس، آدمها باید «منطق و ارادهشون رو تقویت کنن و مسئولیتپذیری رو تمرین کنن».
اینجا یک سؤال مهم مطرح میشه: وقتی از «تقویت ارادهی آزاد» صحبت میکنیم، دقیقاً منظور چه تواناییایه؟ این اصطلاح خودش معانی مختلفی داره؛ گاهی به یک مفهوم فلسفی دربارهی اختیار و مسئولیت اشاره میکنه، گاهی به مفاهیمی مثل عاملیت، احساس کنترل بر رفتار، خودکنترلی یا توانایی تصمیمگیری. این مفاهیم به هم مرتبط هستن، اما یکی نیستن.
اگر منظور از ارادهی آزاد، همون مفهوم فلسفی باشه، اصلاً معلوم نیست «تقویت کردنش» دقیقاً یعنی چی و چه تمرینی میتونه مستقیماً اون رو افزایش بده. اما اگر منظور تواناییهایی مثل خودکنترلی، پشتکار یا تصمیمگیری باشه، اونها موضوع پژوهشهای روانشناسی و علوم اعصاب هستن و نباید با ارادهی آزاد به معنای فلسفی یکی گرفته بشن.
در بسیاری از بحثهای فلسفی، ارادهی آزاد به مسئلهی رابطهی انتخاب انسان با علّیت، مسئولیت و امکان انتخابهای بدیل مربوط میشه. این مسئله فقط یک بحث فلسفی انتزاعی نیست؛ علوم شناختی و علوم اعصاب هم با بررسی فرآیندهای تصمیمگیری، آگاهی از قصد، و نقش عوامل ناخودآگاه در انتخاب، به جنبههای تجربی این پرسش نزدیک شدن. با این حال، اینکه این یافتهها دقیقاً چه نتیجهای دربارهی وجود یا عدم وجود ارادهی آزاد میدن، همچنان محل اختلافه.
دوم، حتی اگر چنین چیزی معنا داشته باشه و بشه تقویتش کرد، این توصیه رو باید به چه کسی گفت؟ به کسی که در دل یک دورهی افسردگی شدید، اضطراب، PTSD یا اسکیزوفرنی گیر کرده؟ شرایط روانی مختلف میتونن روی تجربهی فرد از کنترل، انتخاب و توانایی اقدام اثر بذارن؛ به همین دلیل توصیهی کلی «فقط اراده کن» همیشه با پیچیدگی تجربهی انسانی سازگار نیست یا پاسخ مناسبی برای همه نیست.
نکتهی سوم و شاید مهمتر: توصیهی «بهجای درمان روانشناختی، ارادهت رو تقویت کن» دقیقاً همون کاری رو میکنه که بعضی از این نقدها قبلاً روانشناسی رو بهش متهم کردن؛ یعنی ارائهی یک نسخهی ساده و یکسان برای همهی آدمها، بدون توجه به تفاوت افراد و شدت مشکلاتشون. اگر ایراد روانشناسی نادیده گرفتن پیچیدگی انسانه، همین ایراد میتونه به شکل دیگری در این توصیه هم وجود داشته باشه.
یک مثال ملموس هم اینجا کمک میکنه: پژوهشهای علوم اعصاب دربارهی نقش نواحیای مثل قشر میانی-قدامی کمربندی مغز (aMCC) در تحمل تلاش و پشتکار وجود دارن. این نواحی با توانایی ادامه دادن یک فعالیت علیرغم دشواری مرتبطاند. اما این یک توانایی روانشناختی-رفتاری قابلاندازهگیریه، نه همون «ارادهی آزاد» به معنای فلسفی که در بحث جبر و اختیار مطرح میشه. تقویت توانایی پافشاری روی یک تصمیم، مسئلهی جبر و اختیار رو حل نمیکنه؛ این دو مفهوم به دو سطح متفاوت از بحث تعلق دارن و نباید با هم خلط بشن.
ببنابراین، قبل از اینکه دربارهی «تقویت اراده» صحبت کنیم، باید روشن کنیم دقیقاً از کدوم معنا حرف میزنیم.
پ.ن.: ارادهی آزاد در فلسفه، روانشناسی و علوم شناختی معانی و تفسیرهای مختلفی داره و این متن قرار نیست وارد همهی این بحثها بشه.
سپیده اکبری
@CogniPath
یک جملهای هست که به نظرم ارزش باز کردن داره: اینکه بهجای مراجعه به روانشناس، آدمها باید «منطق و ارادهشون رو تقویت کنن و مسئولیتپذیری رو تمرین کنن».
اینجا یک سؤال مهم مطرح میشه: وقتی از «تقویت ارادهی آزاد» صحبت میکنیم، دقیقاً منظور چه تواناییایه؟ این اصطلاح خودش معانی مختلفی داره؛ گاهی به یک مفهوم فلسفی دربارهی اختیار و مسئولیت اشاره میکنه، گاهی به مفاهیمی مثل عاملیت، احساس کنترل بر رفتار، خودکنترلی یا توانایی تصمیمگیری. این مفاهیم به هم مرتبط هستن، اما یکی نیستن.
اگر منظور از ارادهی آزاد، همون مفهوم فلسفی باشه، اصلاً معلوم نیست «تقویت کردنش» دقیقاً یعنی چی و چه تمرینی میتونه مستقیماً اون رو افزایش بده. اما اگر منظور تواناییهایی مثل خودکنترلی، پشتکار یا تصمیمگیری باشه، اونها موضوع پژوهشهای روانشناسی و علوم اعصاب هستن و نباید با ارادهی آزاد به معنای فلسفی یکی گرفته بشن.
در بسیاری از بحثهای فلسفی، ارادهی آزاد به مسئلهی رابطهی انتخاب انسان با علّیت، مسئولیت و امکان انتخابهای بدیل مربوط میشه. این مسئله فقط یک بحث فلسفی انتزاعی نیست؛ علوم شناختی و علوم اعصاب هم با بررسی فرآیندهای تصمیمگیری، آگاهی از قصد، و نقش عوامل ناخودآگاه در انتخاب، به جنبههای تجربی این پرسش نزدیک شدن. با این حال، اینکه این یافتهها دقیقاً چه نتیجهای دربارهی وجود یا عدم وجود ارادهی آزاد میدن، همچنان محل اختلافه.
دوم، حتی اگر چنین چیزی معنا داشته باشه و بشه تقویتش کرد، این توصیه رو باید به چه کسی گفت؟ به کسی که در دل یک دورهی افسردگی شدید، اضطراب، PTSD یا اسکیزوفرنی گیر کرده؟ شرایط روانی مختلف میتونن روی تجربهی فرد از کنترل، انتخاب و توانایی اقدام اثر بذارن؛ به همین دلیل توصیهی کلی «فقط اراده کن» همیشه با پیچیدگی تجربهی انسانی سازگار نیست یا پاسخ مناسبی برای همه نیست.
نکتهی سوم و شاید مهمتر: توصیهی «بهجای درمان روانشناختی، ارادهت رو تقویت کن» دقیقاً همون کاری رو میکنه که بعضی از این نقدها قبلاً روانشناسی رو بهش متهم کردن؛ یعنی ارائهی یک نسخهی ساده و یکسان برای همهی آدمها، بدون توجه به تفاوت افراد و شدت مشکلاتشون. اگر ایراد روانشناسی نادیده گرفتن پیچیدگی انسانه، همین ایراد میتونه به شکل دیگری در این توصیه هم وجود داشته باشه.
یک مثال ملموس هم اینجا کمک میکنه: پژوهشهای علوم اعصاب دربارهی نقش نواحیای مثل قشر میانی-قدامی کمربندی مغز (aMCC) در تحمل تلاش و پشتکار وجود دارن. این نواحی با توانایی ادامه دادن یک فعالیت علیرغم دشواری مرتبطاند. اما این یک توانایی روانشناختی-رفتاری قابلاندازهگیریه، نه همون «ارادهی آزاد» به معنای فلسفی که در بحث جبر و اختیار مطرح میشه. تقویت توانایی پافشاری روی یک تصمیم، مسئلهی جبر و اختیار رو حل نمیکنه؛ این دو مفهوم به دو سطح متفاوت از بحث تعلق دارن و نباید با هم خلط بشن.
ببنابراین، قبل از اینکه دربارهی «تقویت اراده» صحبت کنیم، باید روشن کنیم دقیقاً از کدوم معنا حرف میزنیم.
پ.ن.: ارادهی آزاد در فلسفه، روانشناسی و علوم شناختی معانی و تفسیرهای مختلفی داره و این متن قرار نیست وارد همهی این بحثها بشه.
سپیده اکبری
@CogniPath
❤3👍2
CogniPath | راهنمای مسیر
📌 یادداشت چهارم: «ارادهی آزادتون رو تقویت کنید»؟ یک جملهای هست که به نظرم ارزش باز کردن داره: اینکه بهجای مراجعه به روانشناس، آدمها باید «منطق و ارادهشون رو تقویت کنن و مسئولیتپذیری رو تمرین کنن». اینجا یک سؤال مهم مطرح میشه: وقتی از «تقویت ارادهی…
یک نکته:
برای دقت بیشتر و روشنتر شدن منظورم، این یادداشت رو کمی اصلاح کردم. ولی اصل بحث تغییری نکرده.
برای دقت بیشتر و روشنتر شدن منظورم، این یادداشت رو کمی اصلاح کردم. ولی اصل بحث تغییری نکرده.
👍5
📌 یادداشت پنجم: روانشناسی و قدرت
یکی از ادعاها این بود که «بزرگترین عامل مشترک بیماریهای روان، دولته» و بدون آزادی و مالکیت فردی، «کل روان» سالم نمیشه.
بخش اول این حرف قابل دفاعه. روان انسان جدا از محیطی که توش زندگی میکنه نیست. دولت هم عامل خیلی مهمیه؛ ناامنی اقتصادی، تورم، فقر، تبعیض، فشار شغلی و احساس نداشتن کنترل روی زندگی واقعاً میتونن سطح استرس و آسیبپذیری روانی رو بالا ببرن و با اضطراب و افسردگی ارتباط دارن.
ولی از این گزاره تا نتیجهگیری که «دولت بزرگترین عامل مشترک همه بیماریهای روانه»، فاصله زیادی هست. سلامت روان محصول تعامل عوامل مختلفی مثل زیستشناسی، رشد مغز، تجربههای شخصی، روابط، سبک زندگی و شرایط اجتماعیه. عوامل اجتماعی میتونن منبع رنج و فشار باشن، اما این با این ادعا که یک علت واحد و مشترک پشت همه مشکلات روانی وجود داره فرق داره.
بنابراین مسئله فقط این نیست که جامعه و سیاست روی روان اثر دارن یا نه (این پذیرفتهشده). سؤال اصلی اینه: آیا میشه تمام پیچیدگیهای روان انسان رو به یک عامل سیاسی واحد تقلیل داد؟ چنین تقلیلی نیاز به شواهد خیلی قویتری داره.
نکته مهمتر اینه که حتی اگه بپذیریم ساختارهای اقتصادی و سیاسی روی سلامت روان جامعه اثر دارن، این موضوع با چیزی که تو اتاق درمان اتفاق میافته یکی نیست. رابطه درمانی، همدلی درمانگر، مهارت بالینی، انتخاب روش درمان و کیفیت مداخله در سطح دیگهای هستن.
البته این به معنی بینیازی از نقد روانشناسی و روانشناس نیست. یکی از مسائل واقعی این حوزه، صلاحیت درمانگرها و سازوکار نظارتشه. اگه کسی بدون آموزش، مهارت و نظارت کافی وارد این کار بشه، میتونه آسیب بزنه.
اما اینجا یه سؤال مهم پیش میآد: اگه اعتباردهی و نظارت دولتی رو کنار بذاریم و همهچیز رو به بازار آزاد بسپاریم، چه سازوکاری تضمین میکنه که افراد فاقد صلاحیت نتونن وارد این حوزه بشن؟
رابطه درمانی یه رابطه کاملاً برابر اطلاعاتی نیست؛ یعنی مراجع معمولاً نمیتونه قبل از دریافت خدمات، کیفیت علمی و اخلاقی درمانگر رو بهطور کامل ارزیابی کنه. این مشکل تا مدتی بعد از شروع خدمات هم وجود داره. پس مسئله ممکنه فقط «دولت یا بازار» نباشه؛ مسئله اینه که چطور استاندارد، پاسخگویی و حمایت از مراجع رو ایجاد کنیم.
یه نقد دیگه هم هست که ارزش جدی گرفتن داره: آیا روانشناسی و روانپزشکی میتونن تحت تأثیر قدرت و ارزشهای اجتماعی زمانه قرار بگیرن؟
پاسخ مثبته. تاریخ نمونههای روشنی از این موضوع داره. در قرن نوزدهم آمریکا، تشخیصی به نام «دراپتومانیا» فرار بردهها از بردگی رو نوعی بیماری روانی معرفی میکرد. همجنسگرایی هم تا سال ۱۹۷۳ در DSM بهعنوان یک اختلال روانی طبقهبندی میشد و بعد از بازنگری علمی و تغییر نگاه اجتماعی حذف شد. این مثالها نشون میدن که حتی نظامهای تشخیصی هم ممکنه تحت تأثیر ارزشهای فرهنگی و اجتماعی زمان خودشون قرار بگیرن.
اما این آسیبپذیری مختص روانشناسی نیست. پزشکی، اقتصاد، علوم رایانه، هوش مصنوعی، ژنتیک و فیزیک هم در دورههایی از تاریخ در خدمت اهداف سیاسی یا ایدئولوژیک قرار گرفتن (و میگیرن).
مسئله این نیست که یک علم ذاتاً «ابزار سلطه»س؛ مسئله اینه که هر دانشی، وقتی وارد ساختارهای قدرت میشه، به نقد، شفافیت، پاسخگویی، مسئولیت اخلاقی و امکان اصلاح نیاز داره.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
یکی از ادعاها این بود که «بزرگترین عامل مشترک بیماریهای روان، دولته» و بدون آزادی و مالکیت فردی، «کل روان» سالم نمیشه.
بخش اول این حرف قابل دفاعه. روان انسان جدا از محیطی که توش زندگی میکنه نیست. دولت هم عامل خیلی مهمیه؛ ناامنی اقتصادی، تورم، فقر، تبعیض، فشار شغلی و احساس نداشتن کنترل روی زندگی واقعاً میتونن سطح استرس و آسیبپذیری روانی رو بالا ببرن و با اضطراب و افسردگی ارتباط دارن.
ولی از این گزاره تا نتیجهگیری که «دولت بزرگترین عامل مشترک همه بیماریهای روانه»، فاصله زیادی هست. سلامت روان محصول تعامل عوامل مختلفی مثل زیستشناسی، رشد مغز، تجربههای شخصی، روابط، سبک زندگی و شرایط اجتماعیه. عوامل اجتماعی میتونن منبع رنج و فشار باشن، اما این با این ادعا که یک علت واحد و مشترک پشت همه مشکلات روانی وجود داره فرق داره.
بنابراین مسئله فقط این نیست که جامعه و سیاست روی روان اثر دارن یا نه (این پذیرفتهشده). سؤال اصلی اینه: آیا میشه تمام پیچیدگیهای روان انسان رو به یک عامل سیاسی واحد تقلیل داد؟ چنین تقلیلی نیاز به شواهد خیلی قویتری داره.
نکته مهمتر اینه که حتی اگه بپذیریم ساختارهای اقتصادی و سیاسی روی سلامت روان جامعه اثر دارن، این موضوع با چیزی که تو اتاق درمان اتفاق میافته یکی نیست. رابطه درمانی، همدلی درمانگر، مهارت بالینی، انتخاب روش درمان و کیفیت مداخله در سطح دیگهای هستن.
البته این به معنی بینیازی از نقد روانشناسی و روانشناس نیست. یکی از مسائل واقعی این حوزه، صلاحیت درمانگرها و سازوکار نظارتشه. اگه کسی بدون آموزش، مهارت و نظارت کافی وارد این کار بشه، میتونه آسیب بزنه.
اما اینجا یه سؤال مهم پیش میآد: اگه اعتباردهی و نظارت دولتی رو کنار بذاریم و همهچیز رو به بازار آزاد بسپاریم، چه سازوکاری تضمین میکنه که افراد فاقد صلاحیت نتونن وارد این حوزه بشن؟
رابطه درمانی یه رابطه کاملاً برابر اطلاعاتی نیست؛ یعنی مراجع معمولاً نمیتونه قبل از دریافت خدمات، کیفیت علمی و اخلاقی درمانگر رو بهطور کامل ارزیابی کنه. این مشکل تا مدتی بعد از شروع خدمات هم وجود داره. پس مسئله ممکنه فقط «دولت یا بازار» نباشه؛ مسئله اینه که چطور استاندارد، پاسخگویی و حمایت از مراجع رو ایجاد کنیم.
یه نقد دیگه هم هست که ارزش جدی گرفتن داره: آیا روانشناسی و روانپزشکی میتونن تحت تأثیر قدرت و ارزشهای اجتماعی زمانه قرار بگیرن؟
پاسخ مثبته. تاریخ نمونههای روشنی از این موضوع داره. در قرن نوزدهم آمریکا، تشخیصی به نام «دراپتومانیا» فرار بردهها از بردگی رو نوعی بیماری روانی معرفی میکرد. همجنسگرایی هم تا سال ۱۹۷۳ در DSM بهعنوان یک اختلال روانی طبقهبندی میشد و بعد از بازنگری علمی و تغییر نگاه اجتماعی حذف شد. این مثالها نشون میدن که حتی نظامهای تشخیصی هم ممکنه تحت تأثیر ارزشهای فرهنگی و اجتماعی زمان خودشون قرار بگیرن.
اما این آسیبپذیری مختص روانشناسی نیست. پزشکی، اقتصاد، علوم رایانه، هوش مصنوعی، ژنتیک و فیزیک هم در دورههایی از تاریخ در خدمت اهداف سیاسی یا ایدئولوژیک قرار گرفتن (و میگیرن).
مسئله این نیست که یک علم ذاتاً «ابزار سلطه»س؛ مسئله اینه که هر دانشی، وقتی وارد ساختارهای قدرت میشه، به نقد، شفافیت، پاسخگویی، مسئولیت اخلاقی و امکان اصلاح نیاز داره.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
👍5
📌 یادداشت ششم و آخر: برخی چالشهای علم روانشناسی و حرفهی رواندرمانی
تا اینجا بیشتر دربارهی نقدهایی صحبت کردیم که به نظرم یا از یه پیشفرض قابل بحث شروع میشدن، یا از یه مشاهدهی محدود به یه نتیجهی کلی میرسیدن. اما این به این معنا نیست که روانشناسی هیچ مسئلهای نداره. اتفاقاً برای معتبرتر شدن یک علم، باید محدودیتها و نقاط ضعفش رو هم جدی گرفت.
۱. مسئلهی تکرارپذیری
روانشناسی، مثل خیلی از علوم مربوط به انسان، واقعاً با چالش تکرارپذیری مواجه بوده. بخشی از این مسئله به پیچیدگی موضوع مطالعه برمیگرده: انسانها متفاوتن، شرایط آزمایشگاهی همیشه نمایندهی زندگی واقعی نیست، و بسیاری از پدیدههای روانشناختی چندعاملیان. به همین دلیل در سالهای اخیر تلاشهایی مثل پیشثبت پژوهشها، نمونههای بزرگتر، اشتراک دادهها، و تأکید بیشتر روی روشهای شواهدمحور یا استفاده از روشهای محاسباتی اهمیت پیدا کردن. همین تلاشها باعث شده امروز تأکید بیشتری روی درمانهایی باشه که پشتوانهی پژوهشی قویتری دارن؛ از جمله CBT و DBT برای برخی اختلالات.
۲. سابجکتیویته
یکی از چالشهای روانشناسی اینه که موضوع مطالعهش، برخلاف خیلی از علوم طبیعی، موجودی با تجربهی اولشخصه؛ برای همین نمیشه تجربهی ذهنی رو مستقیم مشاهده کرد و باید از گزارش فرد، رفتار، و شاخصهای زیستی کمک گرفت. اما همونطور که در یادداشت دوم گفتیم، پیچیدگی اندازهگیری به معنای غیرقابلمطالعه بودن نیست.
۳. مشکل تعریف مفاهیم
یکی از چالشهای عمیقتر روانشناسی اینه که برخی از مفاهیم مورد مطالعهی اون، مثل هوش، شخصیت، آگاهی و حتی بعضی اختلالات روانی، مرزهای کاملاً روشن و مورد توافقی (حداقل هنوز) ندارن. این مسئله تا حدی به ماهیت موضوع مطالعه برمیگرده؛ چون روانشناسی با پدیدههایی سروکار داره که حاصل تعامل پیچیدهی عوامل زیستی، شناختی، اجتماعی و فرهنگی هستن. اما نبود یک تعریف کاملاً نهایی و بدون اختلاف، به معنای غیرقابل مطالعه بودن یک پدیده نیست. بسیاری از مفاهیم علمی هم با مدلها، معیارها و روشهای اندازهگیری مختلف بررسی میشن و با پیشرفت پژوهشها دقیقتر میشن. بنابراین این محدودیت، یک چالش برای روانشناسیه؛ اما بهخودیخود به معنای بیاعتبار بودن این حوزه نیست.
۴. پاپسایکولوژی و خودتشخیصیهای مخرب
گسترش محتوای عامیانهی روانشناختی در شبکههای اجتماعی باعث شده خیلیها بدون هیچ ارزیابی حرفهای، خودشون رو با اصطلاحات بالینی برچسب بزنن. این فقط دربارهی افراد عادی نیست؛ خود همین محتوای عامهپسند هم داره مفاهیم علمی رو بیشازحد ساده میکنه؛ هر ناراحتی میشه «تروما»، هر اهمالکاری میشه «اختلال»، هر ویژگی شخصیتی میشه «تشخیص». این مسئله فقط به تشخیص غلط محدود نمیشه؛ بلکه گاهی مانع مراجعهی واقعی به کمک حرفهای هم میشه، چون فرد فکر میکنه از قبل میدونه مشکلش چیه.
۵. حال روانی درمانگر بیتأثیر نیست.
پژوهشهای مختلف نشون دادن که فرسودگی شغلی درمانگر میتونه با کیفیت رابطهی درمانی و در برخی پژوهشها بانتیجهی درمان مرتبط باشه؛ بهویژه وقتی درمانگر دچار فاصلهگیری عاطفی از مراجع (depersonalization) یا فرسودگی هیجانی بشه.
اینجا هم یه تفکیک مهم لازمه: داشتن یک مشکل روانی یا تجربهی شخصی دشوار، بهخودیخود به معنای ناتوانی حرفهای نیست. مسئله زمانی مطرح میشه که اون مشکل، توانایی درمانگر برای برقراری رابطهی درمانی مؤثر، قضاوت بالینی، یا رعایت مرزهای حرفهای رو مختل کنه. بنابراین میشه هم اثر حال روانی درمانگر رو جدی گرفت، هم از این نتیجهگیری کلی پرهیز کرد که «پس هر درمانگری که خودش مشکلات روانشناختی داشته باشه، لزوماً درمانگر بدیه».
۶. تجاریشدن درمان و نبود استاندارد کافی
فعالیت درمانگرهای بدون صلاحیت کافی، تعارض منافع ناشی از انگیزههای اقتصادی، از جمله درمانهای طولانیمدتِ بدون ضرورت یا تبلیغات اغراقآمیز، و نبود سازوکار روشن برای رسیدگی به آسیبهای درمان، مشکلات واقعی این حوزهان. وجود این مشکلات به این معنا نیست که علم پشت این حوزه بیاعتباره؛ بلکه نشون میده مثل هر حوزهی سلامت دیگهای، نیازمند استانداردگذاری، آموزش مداوم، و نظارت حرفهایه.
۷. فراموش نکردن انسان پشت تشخیص
شاید یکی از مهمترین خطرها این باشه که تشخیص، جای فهمیدن آدمها رو بگیره. خواب، تغذیه، فعالیت بدنی، امنیت مالی، روابط، خشونت، تبعیض، تنهایی و بسیاری از شرایط زندگی، همگی میتونن روی سلامت روان اثر بذارن. اگر این عوامل نادیده گرفته بشن و خیلی زود همهچیز به یک برچسب تشخیصی تقلیل پیدا کنه، مراجع ممکنه احساس کنه بهجای اینکه فهمیده بشه، فقط طبقهبندی شده. تشخیص ابزار مفیدیه، اما نباید جایگزین فهم زمینهی زندگی هر انسان بشه. شاید مهمترین خطر این باشه که انسانِ پشت تشخیص فراموش بشه.
سپیده اکبری
@CogniPath
تا اینجا بیشتر دربارهی نقدهایی صحبت کردیم که به نظرم یا از یه پیشفرض قابل بحث شروع میشدن، یا از یه مشاهدهی محدود به یه نتیجهی کلی میرسیدن. اما این به این معنا نیست که روانشناسی هیچ مسئلهای نداره. اتفاقاً برای معتبرتر شدن یک علم، باید محدودیتها و نقاط ضعفش رو هم جدی گرفت.
۱. مسئلهی تکرارپذیری
روانشناسی، مثل خیلی از علوم مربوط به انسان، واقعاً با چالش تکرارپذیری مواجه بوده. بخشی از این مسئله به پیچیدگی موضوع مطالعه برمیگرده: انسانها متفاوتن، شرایط آزمایشگاهی همیشه نمایندهی زندگی واقعی نیست، و بسیاری از پدیدههای روانشناختی چندعاملیان. به همین دلیل در سالهای اخیر تلاشهایی مثل پیشثبت پژوهشها، نمونههای بزرگتر، اشتراک دادهها، و تأکید بیشتر روی روشهای شواهدمحور یا استفاده از روشهای محاسباتی اهمیت پیدا کردن. همین تلاشها باعث شده امروز تأکید بیشتری روی درمانهایی باشه که پشتوانهی پژوهشی قویتری دارن؛ از جمله CBT و DBT برای برخی اختلالات.
۲. سابجکتیویته
یکی از چالشهای روانشناسی اینه که موضوع مطالعهش، برخلاف خیلی از علوم طبیعی، موجودی با تجربهی اولشخصه؛ برای همین نمیشه تجربهی ذهنی رو مستقیم مشاهده کرد و باید از گزارش فرد، رفتار، و شاخصهای زیستی کمک گرفت. اما همونطور که در یادداشت دوم گفتیم، پیچیدگی اندازهگیری به معنای غیرقابلمطالعه بودن نیست.
۳. مشکل تعریف مفاهیم
یکی از چالشهای عمیقتر روانشناسی اینه که برخی از مفاهیم مورد مطالعهی اون، مثل هوش، شخصیت، آگاهی و حتی بعضی اختلالات روانی، مرزهای کاملاً روشن و مورد توافقی (حداقل هنوز) ندارن. این مسئله تا حدی به ماهیت موضوع مطالعه برمیگرده؛ چون روانشناسی با پدیدههایی سروکار داره که حاصل تعامل پیچیدهی عوامل زیستی، شناختی، اجتماعی و فرهنگی هستن. اما نبود یک تعریف کاملاً نهایی و بدون اختلاف، به معنای غیرقابل مطالعه بودن یک پدیده نیست. بسیاری از مفاهیم علمی هم با مدلها، معیارها و روشهای اندازهگیری مختلف بررسی میشن و با پیشرفت پژوهشها دقیقتر میشن. بنابراین این محدودیت، یک چالش برای روانشناسیه؛ اما بهخودیخود به معنای بیاعتبار بودن این حوزه نیست.
۴. پاپسایکولوژی و خودتشخیصیهای مخرب
گسترش محتوای عامیانهی روانشناختی در شبکههای اجتماعی باعث شده خیلیها بدون هیچ ارزیابی حرفهای، خودشون رو با اصطلاحات بالینی برچسب بزنن. این فقط دربارهی افراد عادی نیست؛ خود همین محتوای عامهپسند هم داره مفاهیم علمی رو بیشازحد ساده میکنه؛ هر ناراحتی میشه «تروما»، هر اهمالکاری میشه «اختلال»، هر ویژگی شخصیتی میشه «تشخیص». این مسئله فقط به تشخیص غلط محدود نمیشه؛ بلکه گاهی مانع مراجعهی واقعی به کمک حرفهای هم میشه، چون فرد فکر میکنه از قبل میدونه مشکلش چیه.
۵. حال روانی درمانگر بیتأثیر نیست.
پژوهشهای مختلف نشون دادن که فرسودگی شغلی درمانگر میتونه با کیفیت رابطهی درمانی و در برخی پژوهشها بانتیجهی درمان مرتبط باشه؛ بهویژه وقتی درمانگر دچار فاصلهگیری عاطفی از مراجع (depersonalization) یا فرسودگی هیجانی بشه.
اینجا هم یه تفکیک مهم لازمه: داشتن یک مشکل روانی یا تجربهی شخصی دشوار، بهخودیخود به معنای ناتوانی حرفهای نیست. مسئله زمانی مطرح میشه که اون مشکل، توانایی درمانگر برای برقراری رابطهی درمانی مؤثر، قضاوت بالینی، یا رعایت مرزهای حرفهای رو مختل کنه. بنابراین میشه هم اثر حال روانی درمانگر رو جدی گرفت، هم از این نتیجهگیری کلی پرهیز کرد که «پس هر درمانگری که خودش مشکلات روانشناختی داشته باشه، لزوماً درمانگر بدیه».
۶. تجاریشدن درمان و نبود استاندارد کافی
فعالیت درمانگرهای بدون صلاحیت کافی، تعارض منافع ناشی از انگیزههای اقتصادی، از جمله درمانهای طولانیمدتِ بدون ضرورت یا تبلیغات اغراقآمیز، و نبود سازوکار روشن برای رسیدگی به آسیبهای درمان، مشکلات واقعی این حوزهان. وجود این مشکلات به این معنا نیست که علم پشت این حوزه بیاعتباره؛ بلکه نشون میده مثل هر حوزهی سلامت دیگهای، نیازمند استانداردگذاری، آموزش مداوم، و نظارت حرفهایه.
۷. فراموش نکردن انسان پشت تشخیص
شاید یکی از مهمترین خطرها این باشه که تشخیص، جای فهمیدن آدمها رو بگیره. خواب، تغذیه، فعالیت بدنی، امنیت مالی، روابط، خشونت، تبعیض، تنهایی و بسیاری از شرایط زندگی، همگی میتونن روی سلامت روان اثر بذارن. اگر این عوامل نادیده گرفته بشن و خیلی زود همهچیز به یک برچسب تشخیصی تقلیل پیدا کنه، مراجع ممکنه احساس کنه بهجای اینکه فهمیده بشه، فقط طبقهبندی شده. تشخیص ابزار مفیدیه، اما نباید جایگزین فهم زمینهی زندگی هر انسان بشه. شاید مهمترین خطر این باشه که انسانِ پشت تشخیص فراموش بشه.
سپیده اکبری
@CogniPath
❤8
📌 جمعبندی مجموعه تحلیلی دربارهی روانشناسی
در این مجموعه سعی کردم برخی از نقدهای مطرحشده دربارهی روانشناسی، درمان و نقش متخصصان سلامت روان رو با دقت بیشتری بررسی کنم؛ ببینیم کدوم نقدها واقعاً قابل تأملاند، کجا از شواهد فراتر رفته، و کجا اختلاف، بیشتر فلسفی یا ایدئولوژیکه تا روانشناختی. در این مجموعه پرسشهایی از این دست رو بررسی کردم:
🔹 آیا مشکلات فردی یک درمانگر، صلاحیت او را از بین میبرد؟
🔹 آیا پیچیدگی روان به معنای غیرقابل مطالعه بودن آن است؟
🔹 آیا برای کمک به انسان، ابتدا باید روان را کاملاً بشناسیم؟
🔹 آیا میتوان به جای مراجعه به روانشناس، ارادهی آزاد را تقویت کرد؟
🔹 رابطهی روانشناسی با قدرت و ساختارهای سیاسی چیست؟
🔹 و در نهایت، خود روانشناسی چه محدودیتها و چالشهایی دارد؟
شاید مهمترین نتیجهی این مجموعه این باشه که نقد یک علم با رد کردن اون تفاوت داره. یک حوزهی علمی هم میتونه محدودیت، خطا، سوگیری و حتی امکان سوءاستفاده داشته باشه، و در عین حال دستاوردهای واقعی و ارزشمند تولید کنه.
📝 اگر این مجموعه رو خوندید، خوشحال میشم نظرتون رو بدونم؛ چه موافق باشید و چه مخالف. همچنین اگر به این مدل یادداشتهای تحلیلی علاقه دارید، ممنون میشم بهم بگید.
سپیده اکبری
@CogniPath
در این مجموعه سعی کردم برخی از نقدهای مطرحشده دربارهی روانشناسی، درمان و نقش متخصصان سلامت روان رو با دقت بیشتری بررسی کنم؛ ببینیم کدوم نقدها واقعاً قابل تأملاند، کجا از شواهد فراتر رفته، و کجا اختلاف، بیشتر فلسفی یا ایدئولوژیکه تا روانشناختی. در این مجموعه پرسشهایی از این دست رو بررسی کردم:
🔹 آیا مشکلات فردی یک درمانگر، صلاحیت او را از بین میبرد؟
🔹 آیا پیچیدگی روان به معنای غیرقابل مطالعه بودن آن است؟
🔹 آیا برای کمک به انسان، ابتدا باید روان را کاملاً بشناسیم؟
🔹 آیا میتوان به جای مراجعه به روانشناس، ارادهی آزاد را تقویت کرد؟
🔹 رابطهی روانشناسی با قدرت و ساختارهای سیاسی چیست؟
🔹 و در نهایت، خود روانشناسی چه محدودیتها و چالشهایی دارد؟
شاید مهمترین نتیجهی این مجموعه این باشه که نقد یک علم با رد کردن اون تفاوت داره. یک حوزهی علمی هم میتونه محدودیت، خطا، سوگیری و حتی امکان سوءاستفاده داشته باشه، و در عین حال دستاوردهای واقعی و ارزشمند تولید کنه.
📝 اگر این مجموعه رو خوندید، خوشحال میشم نظرتون رو بدونم؛ چه موافق باشید و چه مخالف. همچنین اگر به این مدل یادداشتهای تحلیلی علاقه دارید، ممنون میشم بهم بگید.
سپیده اکبری
@CogniPath
❤7
🧠 به مناسبت روز جهانی مغز
تصور کن مغزت فقط یک پیام میتونست برات بفرسته.
به نظرت اون پیام چی بود؟
تصور کن مغزت فقط یک پیام میتونست برات بفرسته.
به نظرت اون پیام چی بود؟
وبینار مسیر پژوهش در علوم شناختی
🔹 کدام #مسیر_پژوهشی برای من مناسبتر است؟
🔹 چطور استاد و مسیر دانشگاهی مناسب را پیدا کنم؟
🔹 برای شروع پژوهش چه مهارتهایی لازم دارم؟
🔹 چطور علاقههای پراکنده را به یک ایده پژوهشی تبدیل کنم؟
🔍 در وبینارهای نقشه راه پژوهش در علوم شناختی تلاش میکنیم تصویری کاربردی و واقعبینانه از مسیر پژوهش در این حوزه ارائه کنیم و به سوالات رایج دانشجویان و علاقهمندان پاسخ دهیم.
➕ همچنین، بخشی از تجربه شخصی من در تغییر مسیر به علوم شناختی و مسیر پژوهشی در تحصیلات تکمیلی (از رباتیک تا پژوهشهای شناختی و رابطهای مغز-کامپیوتر) روایت خواهد شد.
سرفصل کلی جلسات:
🔸 جلسه اول: مسیرها، حوزهها و آشنایی با فضای پژوهشی علوم شناختی
🔸 جلسه دوم: انتخاب مسیر مناسب، استاد، دانشگاه، مهارتها و شروع پژوهش
👤 ارائهدهنده: سپیده اکبری
دانشجوی ارشد علوم شناختی دانشگاه شهید بهشتی
دانشآموخته ارشد مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر
بنیانگذار کاگنیپث
📅 پنجشنبه ۱۵ مرداد و جمعه ۱۶ مرداد
⏰ ساعت ۱۶
📍 آنلاین (الوکام/ گوگل میت)
شرکت در وبینار رایگان است، اما ثبتنام الزامی است.
⬅️ لینک ثبتنام
@CogniPath
🔹 کدام #مسیر_پژوهشی برای من مناسبتر است؟
🔹 چطور استاد و مسیر دانشگاهی مناسب را پیدا کنم؟
🔹 برای شروع پژوهش چه مهارتهایی لازم دارم؟
🔹 چطور علاقههای پراکنده را به یک ایده پژوهشی تبدیل کنم؟
🔍 در وبینارهای نقشه راه پژوهش در علوم شناختی تلاش میکنیم تصویری کاربردی و واقعبینانه از مسیر پژوهش در این حوزه ارائه کنیم و به سوالات رایج دانشجویان و علاقهمندان پاسخ دهیم.
➕ همچنین، بخشی از تجربه شخصی من در تغییر مسیر به علوم شناختی و مسیر پژوهشی در تحصیلات تکمیلی (از رباتیک تا پژوهشهای شناختی و رابطهای مغز-کامپیوتر) روایت خواهد شد.
سرفصل کلی جلسات:
🔸 جلسه اول: مسیرها، حوزهها و آشنایی با فضای پژوهشی علوم شناختی
🔸 جلسه دوم: انتخاب مسیر مناسب، استاد، دانشگاه، مهارتها و شروع پژوهش
👤 ارائهدهنده: سپیده اکبری
دانشجوی ارشد علوم شناختی دانشگاه شهید بهشتی
دانشآموخته ارشد مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر
بنیانگذار کاگنیپث
📅 پنجشنبه ۱۵ مرداد و جمعه ۱۶ مرداد
⏰ ساعت ۱۶
📍 آنلاین (الوکام/ گوگل میت)
شرکت در وبینار رایگان است، اما ثبتنام الزامی است.
⬅️ لینک ثبتنام
@CogniPath
❤🔥7❤5
CogniPath | راهنمای مسیر
وبینار مسیر پژوهش در علوم شناختی 🔹 کدام #مسیر_پژوهشی برای من مناسبتر است؟ 🔹 چطور استاد و مسیر دانشگاهی مناسب را پیدا کنم؟ 🔹 برای شروع پژوهش چه مهارتهایی لازم دارم؟ 🔹 چطور علاقههای پراکنده را به یک ایده پژوهشی تبدیل کنم؟ 🔍 در وبینارهای نقشه راه پژوهش…
این وبینار طوری طراحی شده که:
هم برای کسانی که مجموعه «انتخاب پروژه پژوهشی» رو دنبال کردن مناسب باشه و هم برای کسانی که اون رو نخوندن.
محتوای وبینار مستقل از اون مجموعه هست، اما نکات کلیدی اون رو هم جمعبندی و تکمیل میکنیم.
همچنین بخشهایی از وبینار که به پیدا کردن و ساختن مسیر پژوهشی مربوط میشه، میتونه برای افرادی خارج از علوم شناختی که در ابتدای مسیر پژوهش هستند هم کاربرد داشته باشه.
#مسیر_پژوهشی 🌱
هم برای کسانی که مجموعه «انتخاب پروژه پژوهشی» رو دنبال کردن مناسب باشه و هم برای کسانی که اون رو نخوندن.
محتوای وبینار مستقل از اون مجموعه هست، اما نکات کلیدی اون رو هم جمعبندی و تکمیل میکنیم.
همچنین بخشهایی از وبینار که به پیدا کردن و ساختن مسیر پژوهشی مربوط میشه، میتونه برای افرادی خارج از علوم شناختی که در ابتدای مسیر پژوهش هستند هم کاربرد داشته باشه.
#مسیر_پژوهشی 🌱
❤9
⏳ «فقط پنج دقیقه طول میکشه...»
ساعت ۸ شبه.
فقط باید یک فایل رو باز کنی.
یا یک ایمیل بفرستی.
یا دو صفحه از یک مقاله رو بخونی.
کاری که اگر شروعش کنی، احتمالاً در کمتر از ۲۰ دقیقه تموم بشه. اما به جای اون...
اول گوشی رو برمیداری.
فقط برای دو دقیقه.
بعد یادت میافته باید به یک پیام جواب بدی.
بعد اینستاگرام رو باز میکنی.
بعد با خودت میگی: «باشه... از ساعت ۹ شروع میکنم.»
ساعت ۹ میشه و با خودت میگی: «حالا دیگه دیر شده؛ فردا صبح با تمرکز بیشتر انجامش میدم.»
💔 و فردا... همین داستان دوباره تکرار میشه.
جالب اینجاست که در تمام این مدت، حتی وقتی داری ویدئو میبینی یا شبکههای اجتماعی رو بالا و پایین میکنی، یک گوشه ذهنت آروم نیست و احتمالاً مدام یک جمله توی ذهنت تکرار میشه: «باید اون کار رو انجام بدم».
❌ اگر این صحنه برات آشناست، احتمالاً مشکل اصلی تو «تنبلی» نیست.
در این مجموعه میخوایم از نگاه علوم شناختی ببینیم در چنین لحظاتی چه اتفاقی در مغز میافته؛
- چرا گاهی انجام یک کار ۲۰ دقیقهای رو سه روز عقب میندازیم؛
- چرا دونستن اینکه «باید شروع کنم» معمولاً کافی نیست؛
- و مهمتر از همه، چطور میشه این چرخه رو شکست.
#زندگی_با_شناخت #مغز_اهمالکار
♾️ کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
ساعت ۸ شبه.
فقط باید یک فایل رو باز کنی.
یا یک ایمیل بفرستی.
یا دو صفحه از یک مقاله رو بخونی.
کاری که اگر شروعش کنی، احتمالاً در کمتر از ۲۰ دقیقه تموم بشه. اما به جای اون...
اول گوشی رو برمیداری.
فقط برای دو دقیقه.
بعد یادت میافته باید به یک پیام جواب بدی.
بعد اینستاگرام رو باز میکنی.
بعد با خودت میگی: «باشه... از ساعت ۹ شروع میکنم.»
ساعت ۹ میشه و با خودت میگی: «حالا دیگه دیر شده؛ فردا صبح با تمرکز بیشتر انجامش میدم.»
💔 و فردا... همین داستان دوباره تکرار میشه.
جالب اینجاست که در تمام این مدت، حتی وقتی داری ویدئو میبینی یا شبکههای اجتماعی رو بالا و پایین میکنی، یک گوشه ذهنت آروم نیست و احتمالاً مدام یک جمله توی ذهنت تکرار میشه: «باید اون کار رو انجام بدم».
❌ اگر این صحنه برات آشناست، احتمالاً مشکل اصلی تو «تنبلی» نیست.
در این مجموعه میخوایم از نگاه علوم شناختی ببینیم در چنین لحظاتی چه اتفاقی در مغز میافته؛
- چرا گاهی انجام یک کار ۲۰ دقیقهای رو سه روز عقب میندازیم؛
- چرا دونستن اینکه «باید شروع کنم» معمولاً کافی نیست؛
- و مهمتر از همه، چطور میشه این چرخه رو شکست.
⚠️ چون شاید مسئله، کمبود اراده نباشه؛ شاید مغز داره از چیز دیگهای فرار میکنه!
#زندگی_با_شناخت #مغز_اهمالکار
♾️ کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
❤19
CogniPath | راهنمای مسیر
⏳ «فقط پنج دقیقه طول میکشه...» ساعت ۸ شبه. فقط باید یک فایل رو باز کنی. یا یک ایمیل بفرستی. یا دو صفحه از یک مقاله رو بخونی. کاری که اگر شروعش کنی، احتمالاً در کمتر از ۲۰ دقیقه تموم بشه. اما به جای اون... اول گوشی رو برمیداری. فقط برای دو دقیقه. بعد یادت…
📌 اگر تنبلی نیست، پس چیه؟
وقتی کاری رو عقب میندازیم، معمولاً اولین برچسبی که به خودمون میزنیم اینه: «من تنبلم.»
اما یک سؤال مهم وجود داره:
- اگر واقعاً تنبل بودی، چرا از انجام ندادن اون کار ناراحت میشی؟
- چرا وقتی داری فیلم میبینی، یه گوشه ذهنت درگیر کاریه که انجام ندادی؟
- چرا قبل از ددلاین استرس میگیری، عذاب وجدان میگیری، و حتی گاهی از خودت ناامید میشی؟
⚠️ تفاوت مهمی بین تنبلی و اهمالکاری وجود داره؛
در تنبلی، معمولاً فرد تمایل چندانی به انجام کار نداره و ممکنه از انجام ندادنش هم احساس ناراحتی زیادی نکنه. اما در اهمالکاری، داستان متفاوته:
شما میدونید که باید کاری رو انجام بدید؛ میدونید عقب انداختنش احتمالاً به ضررتون تموم میشه؛ حتی ممکنه واقعاً بخواید انجامش بدید، اما باز هم انجامش رو به بعد موکول میکنید.
✅ پژوهشگران اهمالکاری رو معمولاً اینطوری تعریف میکنن:
به تأخیر انداختن داوطلبانه یک کار، با وجود آگاهی از اینکه این تأخیر احتمالاً پیامدهای منفی خواهد داشت.
❎ اما یک بخش مهم این تعریف، همون چیزیه که اهمالکاری رو جالب میکنه:
اهمالکاری فقط درباره مدیریت زمان نیست. خیلی وقتها، یکی از دلایلی که باعث میشه کاری رو عقب بندازیم اینه که فکر کردن درباره اون کار یا انجام دادنش، یک احساس ناخوشایند در ما ایجاد میکنه.
▫️یک مقاله سخت ممکنه حس ناتوانی ایجاد کنه.
▫️یک تماس مهم ممکنه اضطراب ایجاد کنه.
▫️شروع یک پروژه بزرگ ممکنه ترس از شکست رو فعال کنه.
و مغز، گاهی برای فرار از این احساس ناخوشایند، انتخاب میکنه که کار رو «فعلاً» عقب بندازه. حتی اگر بدونه این تصمیم در آینده هزینه داره.
⏳ در قسمت بعد میخوایم ببینیم چرا مغز چنین انتخابی میکنه و در لحظهای که بین «کاری که باید انجام بدیم» و «کاری که راحتتره» گیر میکنیم، چه اتفاقی در ذهن ما میافته.
#زندگی_با_شناخت #مغز_اهمالکار
♾️ کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
وقتی کاری رو عقب میندازیم، معمولاً اولین برچسبی که به خودمون میزنیم اینه: «من تنبلم.»
اما یک سؤال مهم وجود داره:
- اگر واقعاً تنبل بودی، چرا از انجام ندادن اون کار ناراحت میشی؟
- چرا وقتی داری فیلم میبینی، یه گوشه ذهنت درگیر کاریه که انجام ندادی؟
- چرا قبل از ددلاین استرس میگیری، عذاب وجدان میگیری، و حتی گاهی از خودت ناامید میشی؟
⚠️ تفاوت مهمی بین تنبلی و اهمالکاری وجود داره؛
در تنبلی، معمولاً فرد تمایل چندانی به انجام کار نداره و ممکنه از انجام ندادنش هم احساس ناراحتی زیادی نکنه. اما در اهمالکاری، داستان متفاوته:
شما میدونید که باید کاری رو انجام بدید؛ میدونید عقب انداختنش احتمالاً به ضررتون تموم میشه؛ حتی ممکنه واقعاً بخواید انجامش بدید، اما باز هم انجامش رو به بعد موکول میکنید.
✅ پژوهشگران اهمالکاری رو معمولاً اینطوری تعریف میکنن:
به تأخیر انداختن داوطلبانه یک کار، با وجود آگاهی از اینکه این تأخیر احتمالاً پیامدهای منفی خواهد داشت.
❎ اما یک بخش مهم این تعریف، همون چیزیه که اهمالکاری رو جالب میکنه:
اهمالکاری فقط درباره مدیریت زمان نیست. خیلی وقتها، یکی از دلایلی که باعث میشه کاری رو عقب بندازیم اینه که فکر کردن درباره اون کار یا انجام دادنش، یک احساس ناخوشایند در ما ایجاد میکنه.
▫️یک مقاله سخت ممکنه حس ناتوانی ایجاد کنه.
▫️یک تماس مهم ممکنه اضطراب ایجاد کنه.
▫️شروع یک پروژه بزرگ ممکنه ترس از شکست رو فعال کنه.
و مغز، گاهی برای فرار از این احساس ناخوشایند، انتخاب میکنه که کار رو «فعلاً» عقب بندازه. حتی اگر بدونه این تصمیم در آینده هزینه داره.
⏳ در قسمت بعد میخوایم ببینیم چرا مغز چنین انتخابی میکنه و در لحظهای که بین «کاری که باید انجام بدیم» و «کاری که راحتتره» گیر میکنیم، چه اتفاقی در ذهن ما میافته.
#زندگی_با_شناخت #مغز_اهمالکار
♾️ کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
❤12👍1
📌 چرا انتخاب دانشگاه در علوم شناختی فقط انتخاب یک اسم نیست؟
یکی از چیزهایی که در انتخاب مسیر تحصیلی و پژوهشی در علوم شناختی مهمه، فقط اسم دانشگاه یا رتبه اون نیست؛ بلکه اینه که بدونید در هر دانشگاه، گروه پژوهشی و آزمایشگاه چه مسیرهایی بیشتر دنبال میشن.
علوم شناختی یک حوزه بینرشتهایه و به همین دلیل ممکنه دو دانشگاه یا حتی دو گروه در یک دانشگاه، تمرکزهای پژوهشی کاملاً متفاوتی داشته باشن. ممکنه یک دانشگاه از نظر کلی انتخاب خیلی خوبی باشه، اما حوزهای که بیشتر بهش علاقه دارید، روشهایی که دوست دارید باهاشون کار کنید یا استادی که پژوهشهاش به علایق شما نزدیکتره، در جای دیگهای قرار داشته باشه.
برای همین، قبل از انتخاب دانشگاه بهتره کمی فراتر از اسم و رتبه نگاه کنیم و مواردی مثل حوزههای پژوهشی استادها، آزمایشگاهها، پروژههای جاری، روشهای مورد استفاده و فرصتهایی که برای رشد در اون محیط وجود داره رو هم بررسی کنیم.
هرچه تصویر روشنتری از علایق و جهت پژوهشی احتمالی خودمون داشته باشیم، انتخاب دانشگاه هم میتونه آگاهانهتر بشه. 🌱
#مسیر_پژوهشی
@CogniPath
یکی از چیزهایی که در انتخاب مسیر تحصیلی و پژوهشی در علوم شناختی مهمه، فقط اسم دانشگاه یا رتبه اون نیست؛ بلکه اینه که بدونید در هر دانشگاه، گروه پژوهشی و آزمایشگاه چه مسیرهایی بیشتر دنبال میشن.
علوم شناختی یک حوزه بینرشتهایه و به همین دلیل ممکنه دو دانشگاه یا حتی دو گروه در یک دانشگاه، تمرکزهای پژوهشی کاملاً متفاوتی داشته باشن. ممکنه یک دانشگاه از نظر کلی انتخاب خیلی خوبی باشه، اما حوزهای که بیشتر بهش علاقه دارید، روشهایی که دوست دارید باهاشون کار کنید یا استادی که پژوهشهاش به علایق شما نزدیکتره، در جای دیگهای قرار داشته باشه.
برای همین، قبل از انتخاب دانشگاه بهتره کمی فراتر از اسم و رتبه نگاه کنیم و مواردی مثل حوزههای پژوهشی استادها، آزمایشگاهها، پروژههای جاری، روشهای مورد استفاده و فرصتهایی که برای رشد در اون محیط وجود داره رو هم بررسی کنیم.
هرچه تصویر روشنتری از علایق و جهت پژوهشی احتمالی خودمون داشته باشیم، انتخاب دانشگاه هم میتونه آگاهانهتر بشه. 🌱
#مسیر_پژوهشی
@CogniPath
❤15
CogniPath | راهنمای مسیر
📌 اگر تنبلی نیست، پس چیه؟ وقتی کاری رو عقب میندازیم، معمولاً اولین برچسبی که به خودمون میزنیم اینه: «من تنبلم.» اما یک سؤال مهم وجود داره: - اگر واقعاً تنبل بودی، چرا از انجام ندادن اون کار ناراحت میشی؟ - چرا وقتی داری فیلم میبینی، یه گوشه ذهنت درگیر…
🧠 چرا «الان» گاهی از «بعداً» مهمتر میشه؟
فرض کن فردا یک امتحان مهم داری و با اینکه درس خوندن برات مهمه و میدونی اگر امروز شروع کنی، فردا استرس کمتری داری، مدام یک کار کوچک دیگه برای انجامدادن پیدا میکنی و با خودت میگی: «فقط چند دقیقه طول میکشه... بعد شروع میکنم.»
⁉️ اما چرا مغز چنین انتخابی میکنه؟
یکی از دلایلش اینه که مغز همیشه بر اساس چیزی که در آینده بهتره تصمیم نمیگیره؛ گاهی بر اساس چیزی تصمیم میگیره که همین حالا راحتتر و لذتبخشتره.
یک پیام جدید، یک ویدئوی جذاب یا حتی انجام یک کار کوچک و آسون، پاداشی فوری داره. اما نتیجهی کارهای مهم معمولاً دیرتر میرسه؛ مثل تموم کردن یک پروژه، یاد گرفتن یک مهارت، موفق شدن در یک آزمون، یا رسیدن به یک هدف بزرگ.
مغز انسان تمایل داره ارزش پاداشهای دورتر رو کمتر از چیزی که در همین لحظه دریافت میکنیم ارزیابی کنه. به این پدیده در روانشناسی شناختی تخفیف زمانی (Temporal Discounting) گفته میشه.
⬅️ یعنی هرچقدر یک پاداش دورتر باشه، در لحظهی تصمیمگیری ارزش ذهنی اون کمتر احساس میشه.
برای همین ممکنه بدونیم که سه ماه دیگه از اینکه امروز کاری رو انجام دادیم خوشحال خواهیم بود، اما مغزمون در همون لحظه بیشتر به کاری که الان خوشایندتره توجه کنه.
البته این به معنی ضعیف بودن اراده یا خراب بودن مغز ما نیست؛ چون مغز برای پاسخ دادن به پاداشهای فوری و نشونههای محیطی حساسه.
⚠️ پس مسئله فقط این نیست که به خودمون بگیم «باید بیشتر تلاش کنم»، گاهی باید محیط اطراف، نوع نگاه و شرایط رو طوری تغییر بدیم که انتخاب درست، آسونتر بشه.
در قسمتهای بعدی میبینیم چرا بعضی کارها بیشتر از بقیه باعث اهمالکاری میشن و چطور میتونیم این چرخه رو تغییر بدیم.
#زندگی_با_شناخت #مغز_اهمالکار
♾️ کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
فرض کن فردا یک امتحان مهم داری و با اینکه درس خوندن برات مهمه و میدونی اگر امروز شروع کنی، فردا استرس کمتری داری، مدام یک کار کوچک دیگه برای انجامدادن پیدا میکنی و با خودت میگی: «فقط چند دقیقه طول میکشه... بعد شروع میکنم.»
⁉️ اما چرا مغز چنین انتخابی میکنه؟
یکی از دلایلش اینه که مغز همیشه بر اساس چیزی که در آینده بهتره تصمیم نمیگیره؛ گاهی بر اساس چیزی تصمیم میگیره که همین حالا راحتتر و لذتبخشتره.
یک پیام جدید، یک ویدئوی جذاب یا حتی انجام یک کار کوچک و آسون، پاداشی فوری داره. اما نتیجهی کارهای مهم معمولاً دیرتر میرسه؛ مثل تموم کردن یک پروژه، یاد گرفتن یک مهارت، موفق شدن در یک آزمون، یا رسیدن به یک هدف بزرگ.
مغز انسان تمایل داره ارزش پاداشهای دورتر رو کمتر از چیزی که در همین لحظه دریافت میکنیم ارزیابی کنه. به این پدیده در روانشناسی شناختی تخفیف زمانی (Temporal Discounting) گفته میشه.
⬅️ یعنی هرچقدر یک پاداش دورتر باشه، در لحظهی تصمیمگیری ارزش ذهنی اون کمتر احساس میشه.
برای همین ممکنه بدونیم که سه ماه دیگه از اینکه امروز کاری رو انجام دادیم خوشحال خواهیم بود، اما مغزمون در همون لحظه بیشتر به کاری که الان خوشایندتره توجه کنه.
البته این به معنی ضعیف بودن اراده یا خراب بودن مغز ما نیست؛ چون مغز برای پاسخ دادن به پاداشهای فوری و نشونههای محیطی حساسه.
⚠️ پس مسئله فقط این نیست که به خودمون بگیم «باید بیشتر تلاش کنم»، گاهی باید محیط اطراف، نوع نگاه و شرایط رو طوری تغییر بدیم که انتخاب درست، آسونتر بشه.
در قسمتهای بعدی میبینیم چرا بعضی کارها بیشتر از بقیه باعث اهمالکاری میشن و چطور میتونیم این چرخه رو تغییر بدیم.
#زندگی_با_شناخت #مغز_اهمالکار
♾️ کاگنیپث | راهنمای مسیر شناختی
❤12
📌 درباره ویدیوی ضبطشده وبینار مسیر پژوهشی:
دوستانی که درباره ویدیوی ضبطشده پرسیده بودند؛ به دلیل مشکلات فنی مرتبط با اینترنت در طول جلسات، نیاز هست ابتدا کیفیت ویدیوهای ضبطشده بررسی بشه تا درباره شیوه انتشار ویدیوها تصمیم بگیریم.
بنابراین جزئیات مربوط به نحوه دسترسی به ویدیوها بعد از بررسی فایلها اطلاعرسانی میشه.
ممنون از همراهی شما 🌱
دوستانی که درباره ویدیوی ضبطشده پرسیده بودند؛ به دلیل مشکلات فنی مرتبط با اینترنت در طول جلسات، نیاز هست ابتدا کیفیت ویدیوهای ضبطشده بررسی بشه تا درباره شیوه انتشار ویدیوها تصمیم بگیریم.
بنابراین جزئیات مربوط به نحوه دسترسی به ویدیوها بعد از بررسی فایلها اطلاعرسانی میشه.
ممنون از همراهی شما 🌱
❤18