I really can't believe that I'm probably gonna die without ever visiting East Asia.
Social Pariah,
I really can't believe that I'm probably gonna die without ever visiting East Asia.
In this context East Asia also means North America, Europe, etc.
Best Part (feat. H.E.R.)
Daniel Caesar
If life is a movie,
Then you′re the best part.
Then you′re the best part.
حالا نمیدونم اینکه من بتونم بردار مکان رو تعریف کنم چه فرقی واسه بردار مکان میکنه.
"It doesn't matter anyway, pretty soon, there's not gonna be any Jew or Aryan or Hindu or Muslim or Mexican or Blacks. There's just gonna be the rich and the fucked."
حس میکنم از ادبیات هر کشور دیگهای الان بهم سوال بدند باز نمرم بیشتر بشه. :))
«خوبی همیشه از بدی پایدار تره، عشق همیشه غالب بوده.»
نمیدونم این جملهها از کجا شروع شده، چون تاریخ و حافظه پشت این قضیه نیستند. هر اتفاق بزرگ و پایدار تاریخی، اغلب قسمت بزرگیش تراژیک و غمگینه (یا حداقل ما فقط اون قسمت ها رو بیشتر به یاد میاریم، در یک روز عادی احتمال به یاد آوردن هیتلر از اسکار شیندلر خیلی بیشتره). همهٔ اتفاقاتی که هرروز باهاشون مواجه میشیم نتیجهای از قسمت بد وقایع گذشته هستند، فاصله طبقاتی، نژاد پرستی، تبعیض، اثرات بیشمار جنگهای جهانی و غیره.
حتی تو حافظهٔ انسانها هم معمولا بدی جای بیشتری میگیره؛ نفرت، خشم، و حسادت مردم خیلی بیشتر یادمون میمونه، تا ویژگیهای خوبشون.
خوشحالی همیشه کمرنگ و دورتر میشه، و اگه زیاد بمونه دیگه معنیش رو از دست میده. غمگین بودن ولی میمونه، ریشه میکنه تو روح آدم و ثمره میده. عشق در زمان از بین میره، تبدیل میشه به عادت و یک جایی دیگه نمیدونیم چی بوده؛ فقط میدونیم دیگه نیست. نفرت اما آسیبهایی میزنه که همیشه با خودمون حملش میکنیم، مثل یه جنینی که فقط خونت رو میگیره و هیچ چیز خوبی بهت برنمیگردونه.
کمتر اثر هنریای از خوشحالی محض ساخته شده، موسیقیهایی که چنگ میزنند به عمیق ترین دردها و خستگیهامون، نقاشیهایی که از دنیای خودمون نیستند، اگر هم باشند، فقط رنگی به خاکستری نگاهمون اضافه کردند.
انگار روح انسان با زخم تنیده شده و بدون اون معنی نداره، انگار یک لحظه که مرهمی پیدا میشه، فکر میکنه به خط پایان رسیده و قراره همه چی خوب بشه. اما دریغ که انتظار فقط زخم رو بدتر میکنه.
نمیدونم این جملهها از کجا شروع شده، چون تاریخ و حافظه پشت این قضیه نیستند. هر اتفاق بزرگ و پایدار تاریخی، اغلب قسمت بزرگیش تراژیک و غمگینه (یا حداقل ما فقط اون قسمت ها رو بیشتر به یاد میاریم، در یک روز عادی احتمال به یاد آوردن هیتلر از اسکار شیندلر خیلی بیشتره). همهٔ اتفاقاتی که هرروز باهاشون مواجه میشیم نتیجهای از قسمت بد وقایع گذشته هستند، فاصله طبقاتی، نژاد پرستی، تبعیض، اثرات بیشمار جنگهای جهانی و غیره.
حتی تو حافظهٔ انسانها هم معمولا بدی جای بیشتری میگیره؛ نفرت، خشم، و حسادت مردم خیلی بیشتر یادمون میمونه، تا ویژگیهای خوبشون.
خوشحالی همیشه کمرنگ و دورتر میشه، و اگه زیاد بمونه دیگه معنیش رو از دست میده. غمگین بودن ولی میمونه، ریشه میکنه تو روح آدم و ثمره میده. عشق در زمان از بین میره، تبدیل میشه به عادت و یک جایی دیگه نمیدونیم چی بوده؛ فقط میدونیم دیگه نیست. نفرت اما آسیبهایی میزنه که همیشه با خودمون حملش میکنیم، مثل یه جنینی که فقط خونت رو میگیره و هیچ چیز خوبی بهت برنمیگردونه.
کمتر اثر هنریای از خوشحالی محض ساخته شده، موسیقیهایی که چنگ میزنند به عمیق ترین دردها و خستگیهامون، نقاشیهایی که از دنیای خودمون نیستند، اگر هم باشند، فقط رنگی به خاکستری نگاهمون اضافه کردند.
انگار روح انسان با زخم تنیده شده و بدون اون معنی نداره، انگار یک لحظه که مرهمی پیدا میشه، فکر میکنه به خط پایان رسیده و قراره همه چی خوب بشه. اما دریغ که انتظار فقط زخم رو بدتر میکنه.
Friends' reunion is divided into two parts for me :
1. Lisa Kudrow being an absolute, Phoebe-like delight.
2. Matthew Perry telling Matt Leblanc "Ah Matty... It's good to see you man."
1. Lisa Kudrow being an absolute, Phoebe-like delight.
2. Matthew Perry telling Matt Leblanc "Ah Matty... It's good to see you man."