Forwarded from Cłenı (𝗻𝗮𝗻𝗮)
از پنجره به بیرون زل زدهام. درختان، که معمولاً سرحال و شادابند، امشب در دلِ سرما و ناامیدی، دنبال پناهی میگردند. مانندِ انسانها. گاهی فکر میکنم که آیا این سردی، خود نمادی از غم و اندوه است یا برعکس؟ به جواب نمیرسم. وظیفهام شده طرحِ سوال پشتِ سوال، اما بیجواب میمانم. این روزها، در میانِ شلوغیِ زندگی و هیاهویِ روزمره، احساس میکنم که گویی در یک خلأ بزرگ، غوطه ورم. از دست دادن ارتباط با خودم و دوستانم، مرا به نوعی تنهایی کشاندهست، که در آن تنها هستم؛ حتی اگر در کنار دیگران باشم. دیگر این تنهایی ربطی به تفرد ندارد، احساسی همیشگیست. گاهی به آیینه نگاه میکنم و نمیتوانم خودم را بشناسم. سوالاتی که در سرم میچرخند، مانند سایههایی در تاریکی، مرا آزار میدهند. چرا اینقدر خستهام؟ چرا لبخندهایی که در چهرهٔ دیگران میبینم، نتوانستهاند حس شادی را در دلم زنده کنند؟ گاهی احساس میکنم که به یک تماشاگر بیتفاوت تبدیل شدهام، در حالی که همه چیز به سرعت در حال گذر است. وقتی به دنیای اطرافم نگاه میکنم، انگار همه چیز در جریان است اما من در یک نقطه ثابت ماندهام. منی که مدام از معایب سکون و ساکن بودن، در بالای منبر رفتم. حس میکنم در یک جنگ درونی گرفتارم، جنگی که هر روز در آن با کسالت و ناامیدی میجنگم و دوباره فردا، از ابتدا شروع میشود. بدونِ ذرهای پیشروی. یک کابوسِ تکراریِ مداوم! اما تو اگر توانستی پاسخِ سوالهایم را بده و اگر هم نشد، سوالی جدید طرح کن تا قبلیها از یادم برود. بالاخره آدمی که تیر میخورد،
دیگر دردِ دنداندرد را فراموش میکند.
تو هم تیر را به سمتم روانه کن.
ممنونم.
دیگر دردِ دنداندرد را فراموش میکند.
تو هم تیر را به سمتم روانه کن.
ممنونم.