من هیچوقت بلد نبودم جوری رفتار کنم که هر روز بیشتر دوسم داشته باشی. بلد نبودم دلتنگیمو قایم کنم پشتِ نقابِ بی تفاوتی. هیچوقت نشد بگی دوست دارم و من در جوابت فقط بگم: مرسی. همیشهی خدا موقعِ دیدنت برقِ خوشحالی تو چشام حالِ دلمو فریاد میزد. انگار دستِ دلم برای تو رو شده بود. من همیشه میترسیدم از نداشتنِ تو، میترسیدم از اینکه یه روزی نباشی و من بدونِ تو زندگی کردنو یاد بگیرم. قبول. من خیلی چیزارو بلد نبودم اما دوست داشتنتو که خوب بلد بودم، نبودم؟
من یکیو میخوام که آخر شبش واسه من باشه، اونقد حرف بزنیم که باهم گیج شیم و وسطش چرت بزنیم.
یکیو میخوام که حتی اگه از هم دلخور شدیم، شب بخیر و صبح بخیر گفتنشو یادش نره، وقتی دلش تنگ میشه زنگ بزنه و منتظر نباشه تا من بهش پیام بدم، یکیو میخوام که به مسخرهترین خوابهام هم نخنده. یکی که وقتی بدخلقی میکنم نگه من میرم آروم شدی میام؛ به جاش خودش آرومم کنه. یکی که نگه زشته، حیفه، نکن، به جاش پایه همهء دیوونه بازیام باشه، یکی که مثل خودم باشه.
یکیو میخوام که حتی اگه از هم دلخور شدیم، شب بخیر و صبح بخیر گفتنشو یادش نره، وقتی دلش تنگ میشه زنگ بزنه و منتظر نباشه تا من بهش پیام بدم، یکیو میخوام که به مسخرهترین خوابهام هم نخنده. یکی که وقتی بدخلقی میکنم نگه من میرم آروم شدی میام؛ به جاش خودش آرومم کنه. یکی که نگه زشته، حیفه، نکن، به جاش پایه همهء دیوونه بازیام باشه، یکی که مثل خودم باشه.
ولی میخوام سوار ماشینت کنم، ببرمت یه جایی که هم جنگل باشه هم دریا، هم خاک باشه هم بارون، یه صندلی بزارم تو بشینی؛ بهت بگم از بین تموم منظره هایی که خدا خلق کرده، تو قشنگترین چیزی هستی که میتونم بهش نگاه کنم و بعدش بشینم به تماشات
نگاه کنم به اون لبخند صورتی قشنگتو ذوق توی چشمای سیات.
از همینجا میخواستم بهت بگم تو باید لبخند بزنی و خوشحال باشی تا من بتونم نفس بکشم.
نگاه کنم به اون لبخند صورتی قشنگتو ذوق توی چشمای سیات.
از همینجا میخواستم بهت بگم تو باید لبخند بزنی و خوشحال باشی تا من بتونم نفس بکشم.
❤1