انسانی تنها و بی معاشرت هستم.
و تازه از سر کار برگشتم، ولی نه به خونه، به طبقه بالای اداری، چون این هفته کلا اینجام.
و تازه از سر کار برگشتم، ولی نه به خونه، به طبقه بالای اداری، چون این هفته کلا اینجام.
Forwarded from شیشهی عمر
اگر کسی از من بپرسه رمز موفقیتت چی بوده، احتمالا پشت سرمو نگاه میکنم و میگم کی، من؟ کدوم موفقیت؟
اگه بعدش بزنه تو سرم و مجبورم کنه بپذیرم موفقیتی در کار بوده، بهش میگم رمزی در کار نیست. من در تمام مسیر سرگشته و حیران بودهم، از ترس و قلب نامطمئن به خودم میلرزیدهم. احتمالا تنها کاری که درست انجام دادهم، این بوده که رو به جلو تلوتلو خوردم.
اگه بعدش بزنه تو سرم و مجبورم کنه بپذیرم موفقیتی در کار بوده، بهش میگم رمزی در کار نیست. من در تمام مسیر سرگشته و حیران بودهم، از ترس و قلب نامطمئن به خودم میلرزیدهم. احتمالا تنها کاری که درست انجام دادهم، این بوده که رو به جلو تلوتلو خوردم.
شیشهی عمر
اگر کسی از من بپرسه رمز موفقیتت چی بوده، احتمالا پشت سرمو نگاه میکنم و میگم کی، من؟ کدوم موفقیت؟ اگه بعدش بزنه تو سرم و مجبورم کنه بپذیرم موفقیتی در کار بوده، بهش میگم رمزی در کار نیست. من در تمام مسیر سرگشته و حیران بودهم، از ترس و قلب نامطمئن به خودم…
اگر کسی این سوال رو بعدا از من بپرسه میگم سخت کوشی و تلاش، کار زیاد، پر رو بودن در مقابل مشکلات، افزایش مهارت ها.
+امروز رکورد کار کردن خودم رو شکستم.
+امروز رکورد کار کردن خودم رو شکستم.
میگن مایک تایسون وقتی اولین مدال طلای جهانی خودش رو کسب میکنه، اون رو با یه نامه پست میکنه برای معلم دوران راهنماییش که همیشه بهش می گفته تو هیچی نمیشی. متن نامه هم این بوده:
کیر شدی؟
کیر شدی؟
کانال چهار
میگن مایک تایسون وقتی اولین مدال طلای جهانی خودش رو کسب میکنه، اون رو با یه نامه پست میکنه برای معلم دوران راهنماییش که همیشه بهش می گفته تو هیچی نمیشی. متن نامه هم این بوده: کیر شدی؟
درسته که نباید برای تایید و تشویق و توجه کسی کاری کارد، ولی یه روز مدال طلای موفقیتم تو زندگی رو همراه با یه نامه به دست همممه کسایی که تو دلم رو خالی کردن میفرستم.
۶ سال سابقه کاری برای ۲ تا آدم عجیب و غریب داشتم، به ترتیب یه ۲ سال و یه ۴ سال. اونقدری که این دوتا آدم بداخلاق من رو پخته کردن، هیچ چیز دیگه نکرد. اون ۲ سال که به کنار، چون باعث شد بتونم با هر آدم عجیب و غریبی کنار بیام و یه جورایی من رو اداپت کرد و قشنگ ترین چیزی که یاد گرفتم تو اون ۴ سال این بود که با هیییچ کس رودربایستی نداشته باشم و حرفم رو بزنم. ولی دوست ندارم حاضر جواب باشم و تا طرف(کسی که باهاش رودربایستی دارم) چیزی گفت سریع جوابش رو بدم؛ برای همین صبر میکنم، صبر میکنم، صبر میکنم، ولی یه جا میشینم روبروش و دونه دونه حرفایی که صبر کرده بودم رو در کمال آرامش بهش میزنم. این رفتار هم خوبه، هم بد.
خوبه، چون تو اون مدتی که صبر میکنی، طرف مقابل رو بیشتر میشناسی، که آیا متوجه رفتار و گفتار اشتباهش میشه؟ یا با دیدن سکوت من یک قدم جلو تر میاد؟!
بده، چون صبر کردن کار سختیه دوستان.
خوبه، چون تو اون مدتی که صبر میکنی، طرف مقابل رو بیشتر میشناسی، که آیا متوجه رفتار و گفتار اشتباهش میشه؟ یا با دیدن سکوت من یک قدم جلو تر میاد؟!
بده، چون صبر کردن کار سختیه دوستان.
همکارم گل میکشه و بلد نیست رول کنه، این هفته هر شب براش رول کردم و این یه مدل امتحان بود برام. 🦾
کانال چهار
Then me: Do you need it? Yes. Ok, but try to buy high quality.
بعد اگر نتونم و پولم نرسه با کیفیتش رو بگیرم، نمیگیرم!
این خیلی بده!
این خیلی بده!
اگر واقعا زمان وجود نداشته باشه چی؟!
نکنه اونی که داشته این هولوگرام ۳ بعدی رو مینوشته یه آرگومان به اسم "زمان" برای عقب و جلوی اتفاق ها تو الگوریتم برنامه نویسیش در نظر گرفته که از تکرار اتفاقات و سفر به گذشته و آینده جلوگیری کنه؟!
نکنه این متغییر یه آبجکت قراردادی باشه؟
@Channel4Hub
نکنه اونی که داشته این هولوگرام ۳ بعدی رو مینوشته یه آرگومان به اسم "زمان" برای عقب و جلوی اتفاق ها تو الگوریتم برنامه نویسیش در نظر گرفته که از تکرار اتفاقات و سفر به گذشته و آینده جلوگیری کنه؟!
نکنه این متغییر یه آبجکت قراردادی باشه؟
@Channel4Hub
گاهی اوقات یه ناامیدی عجیبی از پشت به زور بغلم میکنه، یه پاش رو حلقه میکنه دورم، خودش رو میچسبونه بهم، جوری که رطوبت تنفسش رو روی گردنم حس میکنم.
آروم میگه چه خبر؟!
منم لال میشم و به تمام واقعیت ها فکر میکنم، اونم هی ریز ریز میخنده.
مثل یه سیاهچاله، اونقدر گرانش داره که تو اون لحظه سوسوی نور هیچ امیدی بهم نمیرسه.
غرق میشم، همه جا تاریکه، هیچ صدای نیست، دست و پام خواب میرن، بعد شروع میکنم به لرزیدن، این لرزیدن آروم شروع میشه و به تکون خوردن میرسه، تا جایی که نور میاد، صدا ها بر میگردن و اون نا امیدی دست از سرم بر میداره.
آروم میگه چه خبر؟!
منم لال میشم و به تمام واقعیت ها فکر میکنم، اونم هی ریز ریز میخنده.
مثل یه سیاهچاله، اونقدر گرانش داره که تو اون لحظه سوسوی نور هیچ امیدی بهم نمیرسه.
غرق میشم، همه جا تاریکه، هیچ صدای نیست، دست و پام خواب میرن، بعد شروع میکنم به لرزیدن، این لرزیدن آروم شروع میشه و به تکون خوردن میرسه، تا جایی که نور میاد، صدا ها بر میگردن و اون نا امیدی دست از سرم بر میداره.
یه جا خونده بودم چیزی که تراژدی به تصویر میکشه این هست که میشه خوب و درست کار بود، ولی بازم شکست خورد.
@Channel4Hub
@Channel4Hub