ماهکان 🌙
چند روز پیش یک بازی میکردیم با دوستام؛ اینجوری بود که یک نفر از بین جمع انتخاب میشه ؛ و یک نفر هم با سوال هایی که میپرسه باید حدس بزنه کی انتخاب شده ؟ بچه ها منو انتخاب کردن . بعد اون دوستمون که خبر نداشت کی انتخاب شده پرسید اگر اون آدم شغل بود چه شغلی…
من در مورد خودم نمیتونم این جواب رو بدم.
یعنی هرچی بگم، چیزی هست که دوست دارم باشم.
در مورد شما میتونم بگم ولی. :دی
شما هم در مورد من بگید.
یعنی هرچی بگم، چیزی هست که دوست دارم باشم.
در مورد شما میتونم بگم ولی. :دی
شما هم در مورد من بگید.
کانال چهار
چندوقت پیش یه آقای دکتری فوت کردند که یه کتابخونه داشتند با نزدیک به سه هزار تا کتاب. مهندس همهی اون کتابها رو خریدند و بیشترشون رو به فلان کتاب خونه اهدا کردند و به اصرار من نزدیک به ۲۰۰ تا از اون کتابها رو آوردند کارخونه و من در گُنج خودم نمیپوستم. فلسفی،…
امروز کتگوری کتابهارو مشخص کردم، تمیزشون کردم، ازشون لیست تهیه کردم و اونا ۲۳۰ تا بودن.
یه قسمت جالب اینکار اونجا بود که خیلی از کتابها به مرحوم هدیه داده شده بود، و خوندن متنی که صفحه اول به یادگار نوشته شده بود و تاریخپاشون خیلی ذوق برانگیز بود.
پ.ن|
این وسط یه چیز به نظر خودم خنده دار هم دیدم که به پیوست در قسمت نظرات با شما درمیون میذارم. :دی
یه قسمت جالب اینکار اونجا بود که خیلی از کتابها به مرحوم هدیه داده شده بود، و خوندن متنی که صفحه اول به یادگار نوشته شده بود و تاریخپاشون خیلی ذوق برانگیز بود.
پ.ن|
این وسط یه چیز به نظر خودم خنده دار هم دیدم که به پیوست در قسمت نظرات با شما درمیون میذارم. :دی
کانال چهار
امروز کتگوری کتابهارو مشخص کردم، تمیزشون کردم، ازشون لیست تهیه کردم و اونا ۲۳۰ تا بودن. یه قسمت جالب اینکار اونجا بود که خیلی از کتابها به مرحوم هدیه داده شده بود، و خوندن متنی که صفحه اول به یادگار نوشته شده بود و تاریخپاشون خیلی ذوق برانگیز بود. پ.ن|…
و اولین کتابی که انتخاب کردم برای شروع بین اون ۲۳۰ تا.
فروردین امسال که به جان خودم سوء قصد کردم، لحظهای تصور این رو نمیکردم که بخوام، نه اینجا، هیچ جای دیگه بنویسم:
"زندهام و با بالا ترین غلظت خوشحالم
چون این رشتهای که گرفته چشممرو تازهست
و بالا تر از شهر و استان و کشور و قارهست."
"زندهام و با بالا ترین غلظت خوشحالم
چون این رشتهای که گرفته چشممرو تازهست
و بالا تر از شهر و استان و کشور و قارهست."
کانال چهار
فروردین امسال که به جان خودم سوء قصد کردم، لحظهای تصور این رو نمیکردم که بخوام، نه اینجا، هیچ جای دیگه بنویسم: "زندهام و با بالا ترین غلظت خوشحالم چون این رشتهای که گرفته چشممرو تازهست و بالا تر از شهر و استان و کشور و قارهست."
بین شما یه خانم دکتر روانشناسی هست که تخصصش خودکشیه.
یادداشت کن خانم دکتر، هدف داشتن خیلی مهمه...
یادداشت کن خانم دکتر، هدف داشتن خیلی مهمه...
از بچه های مردم میپرسن قهرمانت کیه؟ از پشت دوربین بیست نفر دارن میگن بگو فلانی، بگو فلانی...
راست میگی بیا از من بپرس تا بگم استیو راجرز.
راست میگی بیا از من بپرس تا بگم استیو راجرز.
امروز داشتم موبایل لجند بازی میکردم، برای ایرانی بودنم کلی فحش خوردم.
یه کوچولو ناراحت شدم. 😅
یه کوچولو ناراحت شدم. 😅
کانال چهار
امروز داشتم موبایل لجند بازی میکردم، برای ایرانی بودنم کلی فحش خوردم. یه کوچولو ناراحت شدم. 😅
هی میگفتم دارید نژادپرستانه رفتار میکنید، هی میگفتن ما نژادپرست نیستیم ولی...
این کانالهای پروکسی رندوم من رو به یه کانالهای تبلیغاتی وصل میکنه که اصلا خیلی اوضاع خیتی تو بعضیاشون حاکمه.
مثلا سر صبحی چشمم از بیرون خورد که کانال "خدا" داشت کانال"هورنیش کن" رو پروموت میکرد. خب WTF ؟! :)))
مثلا سر صبحی چشمم از بیرون خورد که کانال "خدا" داشت کانال"هورنیش کن" رو پروموت میکرد. خب WTF ؟! :)))
Forwarded from شیشهی عمر
یک جا خونده بودم که رولینگ دیوانهسازها رو با الهام از تجربهی خودش از دست و پنجه نرم کردن با افسردگی آفریده. سیاهیها بیهوا میان بالا سرت و همه شادی وجودتو میکشن بیرون، و برای دور کردنشون باید به یه خاطرهی خوب، یه شادی دور، یه امید قدرتمند چنگ بزنی تا بتونی زنده از تاریکی دربیای.
کانال چهار
به نظر شما این اثر با چه نرمافزاری خلق شده؟ اصلا نرمافزار بوده؟ رنگ روغن نیست؟ پاستل چطور؟ یا مداد رنگی؟! ها؟! . اول بگید، بعد پست اصلی رو با شما به اشتراک میذارم.
بیشتر از این فرصت نمیدم جواب بدید. 😒
این کار 👆 و این 👇کار، جفتشون گریم های خانم بهار هستند.
این کار 👆 و این 👇کار، جفتشون گریم های خانم بهار هستند.
Forwarded from شیشهی عمر
ولی یک بار یکی از بچههای ورودیمون تو لابی از پشت من رد شد، من داشتم تو لپتاپم k-on میدیدم، پوزخند زد گفت اینا چیه؟ دثنوت ببین.
حالا در همون مقطع زمانی، چند قسمت از مانگای فارسی دثنوت که رو انیمورلد در دسترس عموم قرار داشت ترجمه من بود، معاون انجمن دثنوت تو دنیای انیمه بودم و نام کاربریم هم برگرفته از یک کتاب فنفیکشن دثنوت بود که کنون شده. 😐 آیا من برگشتم بهش اینا رو گفتم و خندیدیم و دوست شدیم؟ خیر. لپتاپمو جمع کردم رفتم تو نمازخونه دخترا سریالامو نگاه کردم زان پس. و اینم سر دلم موند، هر وقت تو هر جمعی حرف انیمه میشه یک بار از اول تعریفش میکنم. چون روابط اجتماعی صفر، ولی حافظه خیلی خوب، حافظه صد. :))
حالا در همون مقطع زمانی، چند قسمت از مانگای فارسی دثنوت که رو انیمورلد در دسترس عموم قرار داشت ترجمه من بود، معاون انجمن دثنوت تو دنیای انیمه بودم و نام کاربریم هم برگرفته از یک کتاب فنفیکشن دثنوت بود که کنون شده. 😐 آیا من برگشتم بهش اینا رو گفتم و خندیدیم و دوست شدیم؟ خیر. لپتاپمو جمع کردم رفتم تو نمازخونه دخترا سریالامو نگاه کردم زان پس. و اینم سر دلم موند، هر وقت تو هر جمعی حرف انیمه میشه یک بار از اول تعریفش میکنم. چون روابط اجتماعی صفر، ولی حافظه خیلی خوب، حافظه صد. :))
شیشهی عمر
ولی یک بار یکی از بچههای ورودیمون تو لابی از پشت من رد شد، من داشتم تو لپتاپم k-on میدیدم، پوزخند زد گفت اینا چیه؟ دثنوت ببین. حالا در همون مقطع زمانی، چند قسمت از مانگای فارسی دثنوت که رو انیمورلد در دسترس عموم قرار داشت ترجمه من بود، معاون انجمن دثنوت…
اون روز که گفتم ئه این دختر خفنه جوین شده، ایشون 👆 رو میگفتم.
پارسال عرشیارو گذاشتم کلاس ژیمناستیک، بعد که انعطاف بدنش رفت بالا و رو هوا ۱۸۰ زدن رو یاد گرفت، گفتم بسه دیگه بیا برو کشتی، گفت دوست ندارم، گفتم چی دوست داری؟ گفت استاد ایپ، کنگفو و کاراته و اینا، بردمش باشگاه، کاراته و گنکفو و تکواندو و مویتای رو از نزدیک نشونش دادم، از مویتای خوشش اومد و الآن میره باشگاه مویتای.
اون هفته مامانم گفت من رو خواستن مدرسه، عرشیا همهرو زده!!! شب رفتم باشگاهشون، مبارزه داشت با یه فنچ دیگه اندازه خودش، زد بچه مردم رو شتک کرد، منم تشویقش کردم و لایک میفرستادم از از گوشه زمین. بعد که اومدیم خونه گفت داداش بیا مبارزه کنیم، گفتم باشه؛ یکم کلنجار رفتم باهاش و بعد که ۵/۶ تا مشت و لگد ازش خوردم یهو براش چاقو کشیدم و با ته چاقو زدم تو سرش! سرش یکم درد گرفت، تعجب کرد، یه نیمچه بغضی هم داشت، گفت داداش چیکار میکنی؟! بغلش کردم، سرش رو بوس کردم گفتم ببخشید زدم تو سرت عزیزم... اینکار رو کردم که یاد بگیری دعوا کردن کار خوبی نیست، مبارزه تو باشگاه با دعوا تو خیابون فرق داره، اگر طرف زورش نرسه با چاقو و تفنگ میزنت، ورزشکار باید وزن ادبش از وزن بدنش بیشتر باشه، چون مشت زدن یاد گرفتی دلیل نمیشه تو مدرسه دعوا کنی و بچههای دیگه رو بزنی و کلی صحبت...
الآن گفت داداش امروز یکی تو مدرسه هُلم داد خوردم زمین، رفتم به مدیر گفتم، دعوا نکردم...
.
از راه سختی بهش درس دادم، میدونم...
اون هفته مامانم گفت من رو خواستن مدرسه، عرشیا همهرو زده!!! شب رفتم باشگاهشون، مبارزه داشت با یه فنچ دیگه اندازه خودش، زد بچه مردم رو شتک کرد، منم تشویقش کردم و لایک میفرستادم از از گوشه زمین. بعد که اومدیم خونه گفت داداش بیا مبارزه کنیم، گفتم باشه؛ یکم کلنجار رفتم باهاش و بعد که ۵/۶ تا مشت و لگد ازش خوردم یهو براش چاقو کشیدم و با ته چاقو زدم تو سرش! سرش یکم درد گرفت، تعجب کرد، یه نیمچه بغضی هم داشت، گفت داداش چیکار میکنی؟! بغلش کردم، سرش رو بوس کردم گفتم ببخشید زدم تو سرت عزیزم... اینکار رو کردم که یاد بگیری دعوا کردن کار خوبی نیست، مبارزه تو باشگاه با دعوا تو خیابون فرق داره، اگر طرف زورش نرسه با چاقو و تفنگ میزنت، ورزشکار باید وزن ادبش از وزن بدنش بیشتر باشه، چون مشت زدن یاد گرفتی دلیل نمیشه تو مدرسه دعوا کنی و بچههای دیگه رو بزنی و کلی صحبت...
الآن گفت داداش امروز یکی تو مدرسه هُلم داد خوردم زمین، رفتم به مدیر گفتم، دعوا نکردم...
.
از راه سختی بهش درس دادم، میدونم...
کانال چهار
از بروز دادن حس و حال مثبت خودتون نسبت به بقیه ترس نداشته باشید، خجالت نکشید. اونی که با شجاعت و سادگی احساساتش رو به غریبه و آشنا ابراز میکنه، داره وجودش رو تو مسیر پاک کننده عواطف درون خودش قرار میده. یادتون باشه، رودخونه قبل از اینکه به دریا برسه اول…
امروز کلا یا خجالت دادم، یا شرمنده کردم. 😅