اگر برای تولدت بخوای جشن بگیری و تا ۱۲ شب بکوبی و برقصی، همسایهها ساعت ۹ شب زنگ میزنن پلیس...
ولی اگر عزیزت بمیره و تا ۱۲ شب عزاداری کنی و صدای قرآن و نوحهت کل کوچهرو برداره، کسی باهات کاری نداره.
یعنی میگم مردم با عزاداری مشکل ندارن ولی با جشن و شادی چرا...
اینم یکی دیگه از کارایی هست که ج.ا با مردم کرده، مردم راحت تر قبول میکنن که همسایهشون ناراحت باشه تا اینکه شاد باشه.
ولی اگر عزیزت بمیره و تا ۱۲ شب عزاداری کنی و صدای قرآن و نوحهت کل کوچهرو برداره، کسی باهات کاری نداره.
یعنی میگم مردم با عزاداری مشکل ندارن ولی با جشن و شادی چرا...
اینم یکی دیگه از کارایی هست که ج.ا با مردم کرده، مردم راحت تر قبول میکنن که همسایهشون ناراحت باشه تا اینکه شاد باشه.
یه رویداد واقعی که معمولا تو بزرگسالی اتفاق میوفته پذیرش واقعیتهای پیش بینی نشدهست؛ تسلیم شدن در برابر عواملی از زندگی که اراده شما در مقابل اونا واقعا نمیتونه کاری بکنه...
"میخوام به یه آرامشی برسم که هیچ اخبار منفی و هیچ اتفاق بدی نتونه اون رو از من بگیره، میخوام اینقدر ثروتمند بشم که توپ هم تکونم نده، میخوام یه بدن ورزشکاری داشته باشم که گلوله هم ازم رد نشه، میخوام یه جوری سلامت باشم که هیچ ویروسی من رو به سرفه نندازه"
چرا؟ چرا ما اینجوری آرزو میکنیم؟!
چرا کمال رو تو این نمیبینیم که با وجود همهی ناهنجاری ها روزی برسه که اگر آروم یا نا آروم، ثروتمند یا فقیر، سلامت یا بیمار، مقتدر یا ضعیف بودید، باطن شما راضی باشه؟!
چرا دوست نداریم مرحلهای از آگاهی رو تجربه کنیم که حال واقعی شما با بگایی های ذهنی و عاطفی ضربه نخوره؟! چون در واقع همین بگایی های مادی، عاطفی و ذهنی اگر نباشه هیچ رشدی صورتی نمیگیره.
ما تو جهانی زندگی میکنیم که همه ابعادش دو قطبی هست؛ روز و شب، گرم و سرد، روشن و تاریک، پیدا و پنهان، لذت و درد، شادی و غم، سلامتی و بیماری و در نهایت تولد و مرگ...
@Channel4Hub
"میخوام به یه آرامشی برسم که هیچ اخبار منفی و هیچ اتفاق بدی نتونه اون رو از من بگیره، میخوام اینقدر ثروتمند بشم که توپ هم تکونم نده، میخوام یه بدن ورزشکاری داشته باشم که گلوله هم ازم رد نشه، میخوام یه جوری سلامت باشم که هیچ ویروسی من رو به سرفه نندازه"
چرا؟ چرا ما اینجوری آرزو میکنیم؟!
چرا کمال رو تو این نمیبینیم که با وجود همهی ناهنجاری ها روزی برسه که اگر آروم یا نا آروم، ثروتمند یا فقیر، سلامت یا بیمار، مقتدر یا ضعیف بودید، باطن شما راضی باشه؟!
چرا دوست نداریم مرحلهای از آگاهی رو تجربه کنیم که حال واقعی شما با بگایی های ذهنی و عاطفی ضربه نخوره؟! چون در واقع همین بگایی های مادی، عاطفی و ذهنی اگر نباشه هیچ رشدی صورتی نمیگیره.
ما تو جهانی زندگی میکنیم که همه ابعادش دو قطبی هست؛ روز و شب، گرم و سرد، روشن و تاریک، پیدا و پنهان، لذت و درد، شادی و غم، سلامتی و بیماری و در نهایت تولد و مرگ...
@Channel4Hub
کانال چهار
Haydeh – Eshareh
ولی خیلی جالبه، بانو با اون یدبیضا میاومد با یه اشاره!
حالا الآن خودت رو باید حبه حبه کنی، آخرش هم برات رفتار پسیو اگرسیو نشون میدن...
:))
حالا الآن خودت رو باید حبه حبه کنی، آخرش هم برات رفتار پسیو اگرسیو نشون میدن...
:))
من از جمعه شب حالم اینجوری بد شد که سر درد، چشم درد، بدن درد، سرفه، ولی بدون آبریزش و تهوع...
بدن دردم در حدی بود که این دو روز رو سر کار که نرفتم هیچی، حتی نتونستم تا دکتر برم...
امشب دیگه با کلی سر گیجه و اینا رفتم دکتر، آمپول و سرم و اینا به کنار، میگه برای امروز و فردات مرخصی نوشتم، استراحت کن، میگم من شنبه هم نرفتم، میگه اشتباه کردی باید همون شنبه تشریف میآوردی...
.
اصلا درک نمیکنم این رفتار دکترا رو، من باید سر اینم با تو چونه بزنم؟! فشارم رو گرفتی میگی رو هفته! خب حالم خوب نبوده که نتونستم از جام پاشم...
واقعا حتی حال نداشتم جوابش رو بدم، اومدم بیرون، الآن یکم بهترم گفتم بنویسمش خالیشم. :دی
بدن دردم در حدی بود که این دو روز رو سر کار که نرفتم هیچی، حتی نتونستم تا دکتر برم...
امشب دیگه با کلی سر گیجه و اینا رفتم دکتر، آمپول و سرم و اینا به کنار، میگه برای امروز و فردات مرخصی نوشتم، استراحت کن، میگم من شنبه هم نرفتم، میگه اشتباه کردی باید همون شنبه تشریف میآوردی...
.
اصلا درک نمیکنم این رفتار دکترا رو، من باید سر اینم با تو چونه بزنم؟! فشارم رو گرفتی میگی رو هفته! خب حالم خوب نبوده که نتونستم از جام پاشم...
واقعا حتی حال نداشتم جوابش رو بدم، اومدم بیرون، الآن یکم بهترم گفتم بنویسمش خالیشم. :دی
کانال چهار
من از جمعه شب حالم اینجوری بد شد که سر درد، چشم درد، بدن درد، سرفه، ولی بدون آبریزش و تهوع... بدن دردم در حدی بود که این دو روز رو سر کار که نرفتم هیچی، حتی نتونستم تا دکتر برم... امشب دیگه با کلی سر گیجه و اینا رفتم دکتر، آمپول و سرم و اینا به کنار، میگه…
فکر کنم تو سرمم اسپرسو زده بود...
از اول انقلاب همه گوسفندا رو شمردم، ولی داره صبح میشه و خبری از سنگینی چشم نیست...
از اول انقلاب همه گوسفندا رو شمردم، ولی داره صبح میشه و خبری از سنگینی چشم نیست...
امیدوارم یه روز تکنولوژی به قدری پیشرفت کنه که من گوشیم رو بچسبونم به قفسه سینهم و حسی که تو این لحظه دارم رو اسکن کنم، و اینجا آپلودش کنم و شما هم برای دانلودش گوشیتون رو بچسبونید به قفسه سینهتون و اون حس رو تجربه کنید...
کلمه ها گمراه کنندهاند، هر چقدر هم که تو نوشتن و رسوندن منظور خوب باشیم، بازم با کلمه نمیشه.
@Channel4Hub
کلمه ها گمراه کنندهاند، هر چقدر هم که تو نوشتن و رسوندن منظور خوب باشیم، بازم با کلمه نمیشه.
@Channel4Hub
جوون تر که بودم آدم انزوا طلب و گوشهگیری بودم، تو ۹۹٪ برخوردام با طرف مقابل حال نمیکردم، اگر تو مترو کسی بهم میچسبید دوست داشتم با کله بزنم تو صورتش، حتی یه مدت "نزدیک سه سال" نه سوشیال مدیا داشتم نه سیم کارت و گوشی، یه دفترچه تلفن داشتم با کارت تلفن؛ اجازه نمیدادم کسی پیدام کنه یا باهام ارتباط بگیره و هروقت خودم میخواستم از یه باجه تلفن به یهسری آدم انگشت شمار زندگیم زنگ میزدم که ببینمشون! این اوج خودخواهی و بیشعوری بود... نظر کسی برام مهم نبود، برای همین قسمت نظردهی وبلاگم بسته بود؛ فکر میکردم از پس همه مشکلات زندگی میتونم به تنهایی بر بیام، هرچی یاد گرفتم رو با آزمون خطا یاد گرفتم، گند میزدم و اجازه نمیدادم حتی کسی بهم بگه چه گندی بالا آوردم!!! فکر میکردم درسته ولی فقط سد راه خودم بودم...
اینارو گفتم که براتون فرق بین تنهایی و انزوا رو توضیح بدم. همون اندازه که تو "تنهایی" سازندگی و رشد وجود داره، تو "انزوا" جدایی و دشمنی با خود به وجود میاد.
البته اگر تنهایی روتین زندگیتون نشه، باعث رشد فردی میشه. اونجا زمان و مکانی مرتفع هست که میتونید با حس امنیت روش بایستید و گذشتهی خودتون رو واضح تر ببینید و شفاف تر تحلیل کنید، و همین تحلیل شفاف باعث پر بارتر شدن زمان حال و بستر آینده میشه.
بیاید تنهایی خود خواسته صداش کنیم، چون تصادفی بهوجود نمیآد و حاصل یه هیستوری مسئولانه و پذیرفتن اتفاقات ناخواستهی زندگیه. و وقتی تو این شرایط خودتون رو پیدا کنید، شاهد یکی شدن همه عوامل منفک شده از درون خودتون هستید؛ بهتر بگم تو تنهایی خود خواسته هیچکس "تنها" نیست! چون تو این بُعد، احساس انزوا که باعث دشمنی با خود میشه، جاش رو با آشتی با خود عوض میکنه.
وقتی کسی با خویشتن خودش باشه، جنگ و ستیز درونی وجود نداره، فقط تو دنیای ساکت خودش شاهد آشتی و متحد شدن قسمت های نا آروم درون خودشه.
پس، اگر تنهایی با فرار از اجتماع یکی نباشه سازندهست، وگرنه باعث افسردگی میشه.
اینارو گفتم که براتون فرق بین تنهایی و انزوا رو توضیح بدم. همون اندازه که تو "تنهایی" سازندگی و رشد وجود داره، تو "انزوا" جدایی و دشمنی با خود به وجود میاد.
البته اگر تنهایی روتین زندگیتون نشه، باعث رشد فردی میشه. اونجا زمان و مکانی مرتفع هست که میتونید با حس امنیت روش بایستید و گذشتهی خودتون رو واضح تر ببینید و شفاف تر تحلیل کنید، و همین تحلیل شفاف باعث پر بارتر شدن زمان حال و بستر آینده میشه.
بیاید تنهایی خود خواسته صداش کنیم، چون تصادفی بهوجود نمیآد و حاصل یه هیستوری مسئولانه و پذیرفتن اتفاقات ناخواستهی زندگیه. و وقتی تو این شرایط خودتون رو پیدا کنید، شاهد یکی شدن همه عوامل منفک شده از درون خودتون هستید؛ بهتر بگم تو تنهایی خود خواسته هیچکس "تنها" نیست! چون تو این بُعد، احساس انزوا که باعث دشمنی با خود میشه، جاش رو با آشتی با خود عوض میکنه.
وقتی کسی با خویشتن خودش باشه، جنگ و ستیز درونی وجود نداره، فقط تو دنیای ساکت خودش شاهد آشتی و متحد شدن قسمت های نا آروم درون خودشه.
پس، اگر تنهایی با فرار از اجتماع یکی نباشه سازندهست، وگرنه باعث افسردگی میشه.
از بروز دادن حس و حال مثبت خودتون نسبت به بقیه ترس نداشته باشید، خجالت نکشید. اونی که با شجاعت و سادگی احساساتش رو به غریبه و آشنا ابراز میکنه، داره وجودش رو تو مسیر پاک کننده عواطف درون خودش قرار میده. یادتون باشه، رودخونه قبل از اینکه به دریا برسه اول بستر خودش رو آبیاری میکنه!
کسی که احساسات خودش رو به هر دلیل و مصلحتی تو دلش نگه میداره، ناخودآگاه داره اون امواج خفن و مثبت رو تو خودش راکد و منجمد میکنه. میشه جریان همون رودخونه وقتی به باتلاق بریزه...
پس، همیشه حس و حال مثبت خودتون رو به بقیه ابراز کنید. حالا اگر طرف مقابل جنبه یا آمادگی این ابراز رو نداشت، به یه آدم مطمئن تر بگید، ولی سرکوبش نکنید.
هیچ کار سختی نیست ابراز کردن چیزایی مثل:
خانم شما خیلی زیبایی.
آقا شما خیلی خوشتیپی.
خانم شما خیلی خفنی.
آقا شما خیلی با سوادی.
نیاز به صغری کبری نداره، همون حسِ همون لحظه رو به زبون بیارید...
کسی که احساسات خودش رو به هر دلیل و مصلحتی تو دلش نگه میداره، ناخودآگاه داره اون امواج خفن و مثبت رو تو خودش راکد و منجمد میکنه. میشه جریان همون رودخونه وقتی به باتلاق بریزه...
پس، همیشه حس و حال مثبت خودتون رو به بقیه ابراز کنید. حالا اگر طرف مقابل جنبه یا آمادگی این ابراز رو نداشت، به یه آدم مطمئن تر بگید، ولی سرکوبش نکنید.
هیچ کار سختی نیست ابراز کردن چیزایی مثل:
خانم شما خیلی زیبایی.
آقا شما خیلی خوشتیپی.
خانم شما خیلی خفنی.
آقا شما خیلی با سوادی.
نیاز به صغری کبری نداره، همون حسِ همون لحظه رو به زبون بیارید...
تو این جمع جدیدی که پذیرفته شدم و پینگپنگ بازی میکنم، آدم های جالبی با کوله بار هایی از تجربیات و دانش و الخ... وجود دارن؛ یه استاد دانشگاهی هست که از نظر علمی خیلی پر بار هست و تو یه دانشگاه خوبی داره معماری تدریس میکنه. اون هفته داشت با یه نفر دیگه صحبت میکرد و میخواست برهان خلف رو توضیح بده، یهو رو کرد به من گفت آقا مهرداد برهان خلف که میدونی چیه؟! منم چون دوست داشتم تو بحث شرکت کنم، البته بهتر بخوام بگم اینطوری بودم که نگم آره استاد میدونم، خیلی وقته باهاش آشنا شدم... گفتم یهچیزایی شنیدم در موردش ولی ترجیح میدم از زبون شما بشنوم...
اول با یه زبون سخت از بیخ توضیح داد که این تو ریاضی کاربرد داره، یه استدلال هست که جای اینکه شما بیای با فرض به حکم برسی، همون اول میگی اصلا اگر حکم غلط باشه چی؟!
بعد شروع کرد مثال آوردن که بگه من از این برهان تو زندگیم استفاده کردم و خیلی کارآمد بوده؛ مثلا که چی تو فلان مراسم باید حتما بزرگهای فامیل دعوت بشن؟ و چند تا مثال دیگه...
وسطش منم یه مثال زدم، گفتم که چی خانم ها نباید برن سر کار؟!
گفت اتفاقا این رو من باهاش موافقم و با این برهان نمیشه انکارش کرد...
و از اینجا به بعد وارد یه بحث فرسایشی شدم که استاد بازی رو ول کرد اومد نشست کنارم و سعی کرد به هر روشی شده به من بفهمونه اینکه خانم ها کار بکنن واقعا چیز خوبی نیست...
خیلی سعی کردم با آرامش و محترمانه برخورد کنم، خیلی مراقب زبان بدنم بودم که حس نکنه گاردی دارم؛
آخرش استاد آرامش خودش رو از دست داد، گفت مهرداد تو فردا میری سر خونه زندگیت، تو ماهی ۳۰ تومن درآمد داری، خانمت ۵۰ تومن، این برات ناراحت کننده نیست؟! با خنده گفتم اینکه خیلی خوبه استاد، چرا ناراحت بشم؟ بعدشم، زندگی مشترک هست!!! گفت وقتی زنت از تو بیشتر پول دربیاره از تو فرمانبرداری نمیکنه دیگه! گفتم استاد؟؟؟ اگر کمتر هم در بیاره نباید من فرمانی بدم، ما تو تعریف زندگی مشترک هم اختلاف نظر داریم فکر کنم. گفت این کاری هست که ج.ا با ما کرده، قلب خانواده یعنی "زن" رو هدف گرفته، مرد سالاری جاش رو داده به فرزند سالاری، زنت میگه بچهم بره فلان کلاس ولی تو مخالفی، میگه خودم پولش رو میدم، بچهت میگه فلان گوشی رو میخوام اما تو مخالفی، زنت میگه خودم براش میخرم؛ متوجه منظورم میشی مهرداد؟!
نه متاسفانه استاد، به نظر من به طور کل برای جامعه و کشور مفید هست که نیروی کار خانم هم داشته باشیم و نکاتی که شما اشاره کردید تو همهی خانواده ها قابل مشاهده نیست...
خندید، گفت خیلی چغری.
خندیدم، تو دلم گفتم خیلی پلشتی.
اول با یه زبون سخت از بیخ توضیح داد که این تو ریاضی کاربرد داره، یه استدلال هست که جای اینکه شما بیای با فرض به حکم برسی، همون اول میگی اصلا اگر حکم غلط باشه چی؟!
بعد شروع کرد مثال آوردن که بگه من از این برهان تو زندگیم استفاده کردم و خیلی کارآمد بوده؛ مثلا که چی تو فلان مراسم باید حتما بزرگهای فامیل دعوت بشن؟ و چند تا مثال دیگه...
وسطش منم یه مثال زدم، گفتم که چی خانم ها نباید برن سر کار؟!
گفت اتفاقا این رو من باهاش موافقم و با این برهان نمیشه انکارش کرد...
و از اینجا به بعد وارد یه بحث فرسایشی شدم که استاد بازی رو ول کرد اومد نشست کنارم و سعی کرد به هر روشی شده به من بفهمونه اینکه خانم ها کار بکنن واقعا چیز خوبی نیست...
خیلی سعی کردم با آرامش و محترمانه برخورد کنم، خیلی مراقب زبان بدنم بودم که حس نکنه گاردی دارم؛
آخرش استاد آرامش خودش رو از دست داد، گفت مهرداد تو فردا میری سر خونه زندگیت، تو ماهی ۳۰ تومن درآمد داری، خانمت ۵۰ تومن، این برات ناراحت کننده نیست؟! با خنده گفتم اینکه خیلی خوبه استاد، چرا ناراحت بشم؟ بعدشم، زندگی مشترک هست!!! گفت وقتی زنت از تو بیشتر پول دربیاره از تو فرمانبرداری نمیکنه دیگه! گفتم استاد؟؟؟ اگر کمتر هم در بیاره نباید من فرمانی بدم، ما تو تعریف زندگی مشترک هم اختلاف نظر داریم فکر کنم. گفت این کاری هست که ج.ا با ما کرده، قلب خانواده یعنی "زن" رو هدف گرفته، مرد سالاری جاش رو داده به فرزند سالاری، زنت میگه بچهم بره فلان کلاس ولی تو مخالفی، میگه خودم پولش رو میدم، بچهت میگه فلان گوشی رو میخوام اما تو مخالفی، زنت میگه خودم براش میخرم؛ متوجه منظورم میشی مهرداد؟!
نه متاسفانه استاد، به نظر من به طور کل برای جامعه و کشور مفید هست که نیروی کار خانم هم داشته باشیم و نکاتی که شما اشاره کردید تو همهی خانواده ها قابل مشاهده نیست...
خندید، گفت خیلی چغری.
خندیدم، تو دلم گفتم خیلی پلشتی.
کانال چهار
تو این جمع جدیدی که پذیرفته شدم و پینگپنگ بازی میکنم، آدم های جالبی با کوله بار هایی از تجربیات و دانش و الخ... وجود دارن؛ یه استاد دانشگاهی هست که از نظر علمی خیلی پر بار هست و تو یه دانشگاه خوبی داره معماری تدریس میکنه. اون هفته داشت با یه نفر دیگه صحبت…
این رو قبلا هم گفتم، بینش و دانش با هم خیلی فرق دارن...
دانش همونی هست که سر کلاس یاد میگیری، شاید کلی مدرک های معتبر و خفن داشته باشی و خودت به واسطه همون مدارک یه دانشی رو تدریس کنی.
اما بینش، فراتر از این حرفاست، چیزی که خیلی از اساتید هم ندارند.
دانش همونی هست که سر کلاس یاد میگیری، شاید کلی مدرک های معتبر و خفن داشته باشی و خودت به واسطه همون مدارک یه دانشی رو تدریس کنی.
اما بینش، فراتر از این حرفاست، چیزی که خیلی از اساتید هم ندارند.
با حس خوب خوابیدم، با خواب بد پریدم.
یکی از جدی ترین مشکلات سوبر بودن برای من خواب دیدنه.
باید به جون بخرم.
یکی از جدی ترین مشکلات سوبر بودن برای من خواب دیدنه.
باید به جون بخرم.
قدرت چیز خوبی نیست، لطفا قبول کنید حرفم رو، من بخوام سر هر چیز مثال بزنم به چوخ میرم...
بخش یک:
اگر روزی تو کانال کسی نظری نوشتید و نگارنده جواب شمارو نداد، "دلخوری" محلی از اعراب نداره! چون شاید واقعا جوابی برای نظر شما وجود نداشته باشه، شاید حتی ریاکشن درخوری هم وجود نداشته باشه!
من زیاد نظری برای نوشته های ملت ندارم و اگر داشته باشم هم معمولا این کار رو نمیکنم؛ با این وجود اگر نظری دادم و طرف جوابم رو نداد باید به من بر بخوره؟! باید توقع داشته باشم جواب من رو که دیگه باید میداد؟! باید لفت بدم؟ نع واقعا دوستان!
بخش دو:
چندین نفر از روز اول این کانال به من گفتن که حالا که فلانی هم جوینه پس ما نیستیم! چرا اصلا تو با این در ارتباطی و کلی چرت و پرت دیگه؛ من در جواب همه گفتم من از فلانی تا حالا بی احترامی ندیدم و مبنای ارتباطم احترام و ادب و دوستی بوده! اگر به این دلیل نیستی، به نازنین هستهی آووکادوم! من رو وارد خالهزنک بازیای خودتون نکنید.
چی باید میگفتم؟ برام به فلانی بگم بزن به چاک اینجا کسی با تو حال نمیکنه؟! یا به اونا میگفتم ترو خدا جوینشید دیگه... واقعا درک نمیکنم ملت رو که چقدر احساس تنگی جا میکنن تو فضای به این بزرگی!!!
بخش سه:
الآن متوجه شدم فلانی دیگه اینجا نیست :دی
@Channel4Hub
اگر روزی تو کانال کسی نظری نوشتید و نگارنده جواب شمارو نداد، "دلخوری" محلی از اعراب نداره! چون شاید واقعا جوابی برای نظر شما وجود نداشته باشه، شاید حتی ریاکشن درخوری هم وجود نداشته باشه!
من زیاد نظری برای نوشته های ملت ندارم و اگر داشته باشم هم معمولا این کار رو نمیکنم؛ با این وجود اگر نظری دادم و طرف جوابم رو نداد باید به من بر بخوره؟! باید توقع داشته باشم جواب من رو که دیگه باید میداد؟! باید لفت بدم؟ نع واقعا دوستان!
بخش دو:
چندین نفر از روز اول این کانال به من گفتن که حالا که فلانی هم جوینه پس ما نیستیم! چرا اصلا تو با این در ارتباطی و کلی چرت و پرت دیگه؛ من در جواب همه گفتم من از فلانی تا حالا بی احترامی ندیدم و مبنای ارتباطم احترام و ادب و دوستی بوده! اگر به این دلیل نیستی، به نازنین هستهی آووکادوم! من رو وارد خالهزنک بازیای خودتون نکنید.
چی باید میگفتم؟ برام به فلانی بگم بزن به چاک اینجا کسی با تو حال نمیکنه؟! یا به اونا میگفتم ترو خدا جوینشید دیگه... واقعا درک نمیکنم ملت رو که چقدر احساس تنگی جا میکنن تو فضای به این بزرگی!!!
بخش سه:
الآن متوجه شدم فلانی دیگه اینجا نیست :دی
@Channel4Hub