موّاج
تو کامنتای کانال یکی از وبلاگنویسهایی که از قدیم میخوندم، اتفاقی یکی دیگه از وبلاگنویسهای قدیمی رو دیدم. همیشه برام بی حاشیه بود. یادمه پرسینگ داشت، یه داداش کوچیکتر داشت، طبیعت گردی میکرد، فرفری بود، باندانا میبست. یهو حس کردم تو خیابون وسط یه ظهر…
خیلی حس جالبیه یکی یهو بیاد بگه من خط فکریت رو دنبال میکردم، جالب تر اینکه زیر پست یکی دیگه من رو بشناسه :))
منظورم از حس جالب همون ریختن برگاست :))
یادش بخیر ولی، وبلاگ نویسی میکردم، خیلی ادبی و مودب...
قابل توجه دوستانی که تازه با من آشنا شدن، من خیلی با ادب بودم جدی. 😅
منظورم از حس جالب همون ریختن برگاست :))
یادش بخیر ولی، وبلاگ نویسی میکردم، خیلی ادبی و مودب...
قابل توجه دوستانی که تازه با من آشنا شدن، من خیلی با ادب بودم جدی. 😅
Forwarded from شیشهی عمر
چیزی که منو در سطح روزمره خیلی اذیت میکنه این نگاهِ "حالا مگه چی هست/شده" به قواعد بازیه.
+رو پل پارک نکن.
-وا حالا مگه چی شده؟
+تو رختکن ویدئو نگیر.
- وا حالا مگه تو چی داری که من ندارم؟
+محتوای منو کپی نکن، صاحب محتوا منم.
-وا حالا مگه چی نوشتی؟
+محتوای منو از صفحه خودم نگاه کن که نفعش به خودم برسه.
- وا حالا مگه به من چه نفعی میرسه؟
+بقیه پول ملتو کامل پس بده.
-وا حالا مگه چقدر پوله؟
+تو رزومهت دروغ نگو.
- وا حالا مگه قراره منو بگیرن جای تو تنگ شه؟
یه سری قواعد هست که رعایت کردنشون زحمت چندانی نداره ولی جهان رو در نظم و تعادل نسبی نگه میداره. و یه سری آدم هستن که فقط در صورتی این قواعد رو رعایت میکنن، که قانع شن در صورت خطا کردنشون کره زمین منفجر می شه و ما به دورترین نقاط کهکشان راه شیری پرتاب میشیم.
+رو پل پارک نکن.
-وا حالا مگه چی شده؟
+تو رختکن ویدئو نگیر.
- وا حالا مگه تو چی داری که من ندارم؟
+محتوای منو کپی نکن، صاحب محتوا منم.
-وا حالا مگه چی نوشتی؟
+محتوای منو از صفحه خودم نگاه کن که نفعش به خودم برسه.
- وا حالا مگه به من چه نفعی میرسه؟
+بقیه پول ملتو کامل پس بده.
-وا حالا مگه چقدر پوله؟
+تو رزومهت دروغ نگو.
- وا حالا مگه قراره منو بگیرن جای تو تنگ شه؟
یه سری قواعد هست که رعایت کردنشون زحمت چندانی نداره ولی جهان رو در نظم و تعادل نسبی نگه میداره. و یه سری آدم هستن که فقط در صورتی این قواعد رو رعایت میکنن، که قانع شن در صورت خطا کردنشون کره زمین منفجر می شه و ما به دورترین نقاط کهکشان راه شیری پرتاب میشیم.
گفتن ورزشکاران و عنوان داران هم باید بیان سربازی، بعد حقوق سرباز صفر نزدیک به ۵ میلیون شده در ماه، متاهل ها هم ۸ میلیون.
به من ۸۰ هزار تومن میدادن، بعد اون ۲ سال رو هم برای اینکه بخوام بیارم تو سابقه بیمهم باید برم "بخرم" ازشون! ۲ سال هم که ممنوعالخروجم کردن بعد پایان خدمتم.
حالا که حال و هوای جنگی حس میشه، دارن آپشن در نظر میگیرن که جوونای مردم رو بیارن تو پادگانا. و باور کنید بخاطر ۵ میلیون تومن، خیییلی ها میرن دفترچه پست میکنن! تو دوران خدمت من طرف ۴ سال بود تو پادگان مونده بود، هی دعوا میکرد تا اضاف بخوره، میگفت اینجا جای خواب دارم غذا سر وقت میدن و همهچی هست...
به من ۸۰ هزار تومن میدادن، بعد اون ۲ سال رو هم برای اینکه بخوام بیارم تو سابقه بیمهم باید برم "بخرم" ازشون! ۲ سال هم که ممنوعالخروجم کردن بعد پایان خدمتم.
حالا که حال و هوای جنگی حس میشه، دارن آپشن در نظر میگیرن که جوونای مردم رو بیارن تو پادگانا. و باور کنید بخاطر ۵ میلیون تومن، خیییلی ها میرن دفترچه پست میکنن! تو دوران خدمت من طرف ۴ سال بود تو پادگان مونده بود، هی دعوا میکرد تا اضاف بخوره، میگفت اینجا جای خواب دارم غذا سر وقت میدن و همهچی هست...
از لحاظ "زمان" چیزی که به معنای واقعی کلمه وجود داره "لحظه"ست. چیزی که در آینده قراره وجود داشته باشه و چیزی که تو گذشته وجود داشته هم "لحظه"ست.
دیروز که تموم شده، فردا هم که شاید واقعا از راه نرسه، پس اون چیزی که همیشه و تو هر حالتی وجود واقعی داره و میشه به یقین روش حساب باز کرد، "لحظه" یا "زمان حال" هست.
با این تفاسیر گذشته رفته و الآن وجود نداره، پس اون کسی که هویت خودش رو با گذشتهش میشناسه، اشتباه میکنه! چون تو زمانی زندگی میکنه که از بین رفته؛ در مقابل، کسی که هویت خودش رو تو آینده میبینه هم ریشه در واقعیت نداره، چون اونم جایی زندگی میکنه که هنوز به وجود نیومده و شاید هیچوقت هم از راه نرسه...
فقط وقتی تو زمان حال هستید روی خودتون و تصمیمات و انتخاب هایی که دارید حساب کنید، چون این "لحظه"ست که هویت واقعی داره.
دیروز که تموم شده، فردا هم که شاید واقعا از راه نرسه، پس اون چیزی که همیشه و تو هر حالتی وجود واقعی داره و میشه به یقین روش حساب باز کرد، "لحظه" یا "زمان حال" هست.
با این تفاسیر گذشته رفته و الآن وجود نداره، پس اون کسی که هویت خودش رو با گذشتهش میشناسه، اشتباه میکنه! چون تو زمانی زندگی میکنه که از بین رفته؛ در مقابل، کسی که هویت خودش رو تو آینده میبینه هم ریشه در واقعیت نداره، چون اونم جایی زندگی میکنه که هنوز به وجود نیومده و شاید هیچوقت هم از راه نرسه...
فقط وقتی تو زمان حال هستید روی خودتون و تصمیمات و انتخاب هایی که دارید حساب کنید، چون این "لحظه"ست که هویت واقعی داره.
از تو هرچه بود را سوزاندم، جز آن یک تار مو...
اون رو انداختم تو سطل آشغال.
اون رو انداختم تو سطل آشغال.
بخشیدن فقط وقتی معنی پیدا میکنه که از ته دل و با میل واقعی انجام بشه، و تنها وقتی که با این دستورالعمل انجام بشه تمام اون انرژی هایی که بر اثر رنجش قفل کینه شده بوده آزاد میشه، و بزرگی اون انرژی هم اندازه همون خشم و نفرتی هست که تا
قبلش تو دلت داشتی.
حالا دستاورد این مدل بخشیدن چیه؟
هم ذهنت باز میشه، هم شعاع عواطفت گسترش پیدا میکنه، چون یه نیروی زیادی آزاد میشه که مدت زیادی تو مرکز وجودت حبس بوده.
حالا از کجا بفهمیم واقعا از ته دل بخشیدیم؟!
کسی که واقعا بخشیده هیچوقت پشیمون نمیشه؛ درسته بخشی از غرور و وجهه اجتماعی و ارتباطی این وسط قربانی میشه، ولی جاش کلی توانمندی و آرامش روانی و شادی درونی بدون واسطه به دست اومده.
ولی اونی که با مصلحت و حسابگری، برای مراقبت از هویت اجتماعی و ارتباطی و به هر صورت تحت تاثیر شرایط میبخشه، معمولا پشیمون میشه و از قبل هم متوقع تر میشه! چون از ته قلب نبخشیده و فقط شکل کار رو حفظ کرده.
نکته:
بخشیدن از ته دل کار آسونی نیست، و هیچ اجباری تو تسریع این عمل وجود نداره؛ اگر نمیتونی ببخشی هیچوقت خودت رو مجبور نکن، چون چیزی که الآن داری هم از دست میدی. با خودت خلوت کن و به خودت زمان بده؛ زمان، پاک کنندهی چند منظورهست... یه روز نیاز پیدا میکنی که واقعا ببخشی...
قبلش تو دلت داشتی.
حالا دستاورد این مدل بخشیدن چیه؟
هم ذهنت باز میشه، هم شعاع عواطفت گسترش پیدا میکنه، چون یه نیروی زیادی آزاد میشه که مدت زیادی تو مرکز وجودت حبس بوده.
حالا از کجا بفهمیم واقعا از ته دل بخشیدیم؟!
کسی که واقعا بخشیده هیچوقت پشیمون نمیشه؛ درسته بخشی از غرور و وجهه اجتماعی و ارتباطی این وسط قربانی میشه، ولی جاش کلی توانمندی و آرامش روانی و شادی درونی بدون واسطه به دست اومده.
ولی اونی که با مصلحت و حسابگری، برای مراقبت از هویت اجتماعی و ارتباطی و به هر صورت تحت تاثیر شرایط میبخشه، معمولا پشیمون میشه و از قبل هم متوقع تر میشه! چون از ته قلب نبخشیده و فقط شکل کار رو حفظ کرده.
نکته:
بخشیدن از ته دل کار آسونی نیست، و هیچ اجباری تو تسریع این عمل وجود نداره؛ اگر نمیتونی ببخشی هیچوقت خودت رو مجبور نکن، چون چیزی که الآن داری هم از دست میدی. با خودت خلوت کن و به خودت زمان بده؛ زمان، پاک کنندهی چند منظورهست... یه روز نیاز پیدا میکنی که واقعا ببخشی...
اگر برای تولدت بخوای جشن بگیری و تا ۱۲ شب بکوبی و برقصی، همسایهها ساعت ۹ شب زنگ میزنن پلیس...
ولی اگر عزیزت بمیره و تا ۱۲ شب عزاداری کنی و صدای قرآن و نوحهت کل کوچهرو برداره، کسی باهات کاری نداره.
یعنی میگم مردم با عزاداری مشکل ندارن ولی با جشن و شادی چرا...
اینم یکی دیگه از کارایی هست که ج.ا با مردم کرده، مردم راحت تر قبول میکنن که همسایهشون ناراحت باشه تا اینکه شاد باشه.
ولی اگر عزیزت بمیره و تا ۱۲ شب عزاداری کنی و صدای قرآن و نوحهت کل کوچهرو برداره، کسی باهات کاری نداره.
یعنی میگم مردم با عزاداری مشکل ندارن ولی با جشن و شادی چرا...
اینم یکی دیگه از کارایی هست که ج.ا با مردم کرده، مردم راحت تر قبول میکنن که همسایهشون ناراحت باشه تا اینکه شاد باشه.
یه رویداد واقعی که معمولا تو بزرگسالی اتفاق میوفته پذیرش واقعیتهای پیش بینی نشدهست؛ تسلیم شدن در برابر عواملی از زندگی که اراده شما در مقابل اونا واقعا نمیتونه کاری بکنه...
"میخوام به یه آرامشی برسم که هیچ اخبار منفی و هیچ اتفاق بدی نتونه اون رو از من بگیره، میخوام اینقدر ثروتمند بشم که توپ هم تکونم نده، میخوام یه بدن ورزشکاری داشته باشم که گلوله هم ازم رد نشه، میخوام یه جوری سلامت باشم که هیچ ویروسی من رو به سرفه نندازه"
چرا؟ چرا ما اینجوری آرزو میکنیم؟!
چرا کمال رو تو این نمیبینیم که با وجود همهی ناهنجاری ها روزی برسه که اگر آروم یا نا آروم، ثروتمند یا فقیر، سلامت یا بیمار، مقتدر یا ضعیف بودید، باطن شما راضی باشه؟!
چرا دوست نداریم مرحلهای از آگاهی رو تجربه کنیم که حال واقعی شما با بگایی های ذهنی و عاطفی ضربه نخوره؟! چون در واقع همین بگایی های مادی، عاطفی و ذهنی اگر نباشه هیچ رشدی صورتی نمیگیره.
ما تو جهانی زندگی میکنیم که همه ابعادش دو قطبی هست؛ روز و شب، گرم و سرد، روشن و تاریک، پیدا و پنهان، لذت و درد، شادی و غم، سلامتی و بیماری و در نهایت تولد و مرگ...
@Channel4Hub
"میخوام به یه آرامشی برسم که هیچ اخبار منفی و هیچ اتفاق بدی نتونه اون رو از من بگیره، میخوام اینقدر ثروتمند بشم که توپ هم تکونم نده، میخوام یه بدن ورزشکاری داشته باشم که گلوله هم ازم رد نشه، میخوام یه جوری سلامت باشم که هیچ ویروسی من رو به سرفه نندازه"
چرا؟ چرا ما اینجوری آرزو میکنیم؟!
چرا کمال رو تو این نمیبینیم که با وجود همهی ناهنجاری ها روزی برسه که اگر آروم یا نا آروم، ثروتمند یا فقیر، سلامت یا بیمار، مقتدر یا ضعیف بودید، باطن شما راضی باشه؟!
چرا دوست نداریم مرحلهای از آگاهی رو تجربه کنیم که حال واقعی شما با بگایی های ذهنی و عاطفی ضربه نخوره؟! چون در واقع همین بگایی های مادی، عاطفی و ذهنی اگر نباشه هیچ رشدی صورتی نمیگیره.
ما تو جهانی زندگی میکنیم که همه ابعادش دو قطبی هست؛ روز و شب، گرم و سرد، روشن و تاریک، پیدا و پنهان، لذت و درد، شادی و غم، سلامتی و بیماری و در نهایت تولد و مرگ...
@Channel4Hub
کانال چهار
Haydeh – Eshareh
ولی خیلی جالبه، بانو با اون یدبیضا میاومد با یه اشاره!
حالا الآن خودت رو باید حبه حبه کنی، آخرش هم برات رفتار پسیو اگرسیو نشون میدن...
:))
حالا الآن خودت رو باید حبه حبه کنی، آخرش هم برات رفتار پسیو اگرسیو نشون میدن...
:))
من از جمعه شب حالم اینجوری بد شد که سر درد، چشم درد، بدن درد، سرفه، ولی بدون آبریزش و تهوع...
بدن دردم در حدی بود که این دو روز رو سر کار که نرفتم هیچی، حتی نتونستم تا دکتر برم...
امشب دیگه با کلی سر گیجه و اینا رفتم دکتر، آمپول و سرم و اینا به کنار، میگه برای امروز و فردات مرخصی نوشتم، استراحت کن، میگم من شنبه هم نرفتم، میگه اشتباه کردی باید همون شنبه تشریف میآوردی...
.
اصلا درک نمیکنم این رفتار دکترا رو، من باید سر اینم با تو چونه بزنم؟! فشارم رو گرفتی میگی رو هفته! خب حالم خوب نبوده که نتونستم از جام پاشم...
واقعا حتی حال نداشتم جوابش رو بدم، اومدم بیرون، الآن یکم بهترم گفتم بنویسمش خالیشم. :دی
بدن دردم در حدی بود که این دو روز رو سر کار که نرفتم هیچی، حتی نتونستم تا دکتر برم...
امشب دیگه با کلی سر گیجه و اینا رفتم دکتر، آمپول و سرم و اینا به کنار، میگه برای امروز و فردات مرخصی نوشتم، استراحت کن، میگم من شنبه هم نرفتم، میگه اشتباه کردی باید همون شنبه تشریف میآوردی...
.
اصلا درک نمیکنم این رفتار دکترا رو، من باید سر اینم با تو چونه بزنم؟! فشارم رو گرفتی میگی رو هفته! خب حالم خوب نبوده که نتونستم از جام پاشم...
واقعا حتی حال نداشتم جوابش رو بدم، اومدم بیرون، الآن یکم بهترم گفتم بنویسمش خالیشم. :دی
کانال چهار
من از جمعه شب حالم اینجوری بد شد که سر درد، چشم درد، بدن درد، سرفه، ولی بدون آبریزش و تهوع... بدن دردم در حدی بود که این دو روز رو سر کار که نرفتم هیچی، حتی نتونستم تا دکتر برم... امشب دیگه با کلی سر گیجه و اینا رفتم دکتر، آمپول و سرم و اینا به کنار، میگه…
فکر کنم تو سرمم اسپرسو زده بود...
از اول انقلاب همه گوسفندا رو شمردم، ولی داره صبح میشه و خبری از سنگینی چشم نیست...
از اول انقلاب همه گوسفندا رو شمردم، ولی داره صبح میشه و خبری از سنگینی چشم نیست...
امیدوارم یه روز تکنولوژی به قدری پیشرفت کنه که من گوشیم رو بچسبونم به قفسه سینهم و حسی که تو این لحظه دارم رو اسکن کنم، و اینجا آپلودش کنم و شما هم برای دانلودش گوشیتون رو بچسبونید به قفسه سینهتون و اون حس رو تجربه کنید...
کلمه ها گمراه کنندهاند، هر چقدر هم که تو نوشتن و رسوندن منظور خوب باشیم، بازم با کلمه نمیشه.
@Channel4Hub
کلمه ها گمراه کنندهاند، هر چقدر هم که تو نوشتن و رسوندن منظور خوب باشیم، بازم با کلمه نمیشه.
@Channel4Hub
جوون تر که بودم آدم انزوا طلب و گوشهگیری بودم، تو ۹۹٪ برخوردام با طرف مقابل حال نمیکردم، اگر تو مترو کسی بهم میچسبید دوست داشتم با کله بزنم تو صورتش، حتی یه مدت "نزدیک سه سال" نه سوشیال مدیا داشتم نه سیم کارت و گوشی، یه دفترچه تلفن داشتم با کارت تلفن؛ اجازه نمیدادم کسی پیدام کنه یا باهام ارتباط بگیره و هروقت خودم میخواستم از یه باجه تلفن به یهسری آدم انگشت شمار زندگیم زنگ میزدم که ببینمشون! این اوج خودخواهی و بیشعوری بود... نظر کسی برام مهم نبود، برای همین قسمت نظردهی وبلاگم بسته بود؛ فکر میکردم از پس همه مشکلات زندگی میتونم به تنهایی بر بیام، هرچی یاد گرفتم رو با آزمون خطا یاد گرفتم، گند میزدم و اجازه نمیدادم حتی کسی بهم بگه چه گندی بالا آوردم!!! فکر میکردم درسته ولی فقط سد راه خودم بودم...
اینارو گفتم که براتون فرق بین تنهایی و انزوا رو توضیح بدم. همون اندازه که تو "تنهایی" سازندگی و رشد وجود داره، تو "انزوا" جدایی و دشمنی با خود به وجود میاد.
البته اگر تنهایی روتین زندگیتون نشه، باعث رشد فردی میشه. اونجا زمان و مکانی مرتفع هست که میتونید با حس امنیت روش بایستید و گذشتهی خودتون رو واضح تر ببینید و شفاف تر تحلیل کنید، و همین تحلیل شفاف باعث پر بارتر شدن زمان حال و بستر آینده میشه.
بیاید تنهایی خود خواسته صداش کنیم، چون تصادفی بهوجود نمیآد و حاصل یه هیستوری مسئولانه و پذیرفتن اتفاقات ناخواستهی زندگیه. و وقتی تو این شرایط خودتون رو پیدا کنید، شاهد یکی شدن همه عوامل منفک شده از درون خودتون هستید؛ بهتر بگم تو تنهایی خود خواسته هیچکس "تنها" نیست! چون تو این بُعد، احساس انزوا که باعث دشمنی با خود میشه، جاش رو با آشتی با خود عوض میکنه.
وقتی کسی با خویشتن خودش باشه، جنگ و ستیز درونی وجود نداره، فقط تو دنیای ساکت خودش شاهد آشتی و متحد شدن قسمت های نا آروم درون خودشه.
پس، اگر تنهایی با فرار از اجتماع یکی نباشه سازندهست، وگرنه باعث افسردگی میشه.
اینارو گفتم که براتون فرق بین تنهایی و انزوا رو توضیح بدم. همون اندازه که تو "تنهایی" سازندگی و رشد وجود داره، تو "انزوا" جدایی و دشمنی با خود به وجود میاد.
البته اگر تنهایی روتین زندگیتون نشه، باعث رشد فردی میشه. اونجا زمان و مکانی مرتفع هست که میتونید با حس امنیت روش بایستید و گذشتهی خودتون رو واضح تر ببینید و شفاف تر تحلیل کنید، و همین تحلیل شفاف باعث پر بارتر شدن زمان حال و بستر آینده میشه.
بیاید تنهایی خود خواسته صداش کنیم، چون تصادفی بهوجود نمیآد و حاصل یه هیستوری مسئولانه و پذیرفتن اتفاقات ناخواستهی زندگیه. و وقتی تو این شرایط خودتون رو پیدا کنید، شاهد یکی شدن همه عوامل منفک شده از درون خودتون هستید؛ بهتر بگم تو تنهایی خود خواسته هیچکس "تنها" نیست! چون تو این بُعد، احساس انزوا که باعث دشمنی با خود میشه، جاش رو با آشتی با خود عوض میکنه.
وقتی کسی با خویشتن خودش باشه، جنگ و ستیز درونی وجود نداره، فقط تو دنیای ساکت خودش شاهد آشتی و متحد شدن قسمت های نا آروم درون خودشه.
پس، اگر تنهایی با فرار از اجتماع یکی نباشه سازندهست، وگرنه باعث افسردگی میشه.
از بروز دادن حس و حال مثبت خودتون نسبت به بقیه ترس نداشته باشید، خجالت نکشید. اونی که با شجاعت و سادگی احساساتش رو به غریبه و آشنا ابراز میکنه، داره وجودش رو تو مسیر پاک کننده عواطف درون خودش قرار میده. یادتون باشه، رودخونه قبل از اینکه به دریا برسه اول بستر خودش رو آبیاری میکنه!
کسی که احساسات خودش رو به هر دلیل و مصلحتی تو دلش نگه میداره، ناخودآگاه داره اون امواج خفن و مثبت رو تو خودش راکد و منجمد میکنه. میشه جریان همون رودخونه وقتی به باتلاق بریزه...
پس، همیشه حس و حال مثبت خودتون رو به بقیه ابراز کنید. حالا اگر طرف مقابل جنبه یا آمادگی این ابراز رو نداشت، به یه آدم مطمئن تر بگید، ولی سرکوبش نکنید.
هیچ کار سختی نیست ابراز کردن چیزایی مثل:
خانم شما خیلی زیبایی.
آقا شما خیلی خوشتیپی.
خانم شما خیلی خفنی.
آقا شما خیلی با سوادی.
نیاز به صغری کبری نداره، همون حسِ همون لحظه رو به زبون بیارید...
کسی که احساسات خودش رو به هر دلیل و مصلحتی تو دلش نگه میداره، ناخودآگاه داره اون امواج خفن و مثبت رو تو خودش راکد و منجمد میکنه. میشه جریان همون رودخونه وقتی به باتلاق بریزه...
پس، همیشه حس و حال مثبت خودتون رو به بقیه ابراز کنید. حالا اگر طرف مقابل جنبه یا آمادگی این ابراز رو نداشت، به یه آدم مطمئن تر بگید، ولی سرکوبش نکنید.
هیچ کار سختی نیست ابراز کردن چیزایی مثل:
خانم شما خیلی زیبایی.
آقا شما خیلی خوشتیپی.
خانم شما خیلی خفنی.
آقا شما خیلی با سوادی.
نیاز به صغری کبری نداره، همون حسِ همون لحظه رو به زبون بیارید...