تاریخچه لباس های تنگ و جذب از فرانسه میاد، قرن ۱۵!
گرچه بعدش فهمیدن که این لباس ها باعث مشکلات گوارشی میشه ولی خب تصور ملت از پوشیدن لباس عوض شده بود...
خلاصه که شکل و شمایل سوتین ها از اون زمان هی در حال تغییر بود تا اینکه سال ۱۹۱۴ سوتین به شکلی که الان میشناسیم ثبت اختراع شد.
و الآن به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا واقعا؟! که چی؟! و روز جهانی بدون سوتین داریم برای افزایش آگاهی راه های ابتلا به سرطان پستان و تشویق خانم ها به غربالگری و جلوگیری از این بیماری لعنتی.
پس، هرجا هستی، درش بیار.
گرچه بعدش فهمیدن که این لباس ها باعث مشکلات گوارشی میشه ولی خب تصور ملت از پوشیدن لباس عوض شده بود...
خلاصه که شکل و شمایل سوتین ها از اون زمان هی در حال تغییر بود تا اینکه سال ۱۹۱۴ سوتین به شکلی که الان میشناسیم ثبت اختراع شد.
و الآن به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا واقعا؟! که چی؟! و روز جهانی بدون سوتین داریم برای افزایش آگاهی راه های ابتلا به سرطان پستان و تشویق خانم ها به غربالگری و جلوگیری از این بیماری لعنتی.
پس، هرجا هستی، درش بیار.
هیچ توجیهی مبنی بر اینکه کسانی که غلط املایی دارند، انسان های خاص و باهوشی هستند وجود نداره؟
در غیر این صورت من باید تو آتیش جهنم بسوزم، یا در بهترین حالت بهم سوند الکتریکی وصل بشه.
در غیر این صورت من باید تو آتیش جهنم بسوزم، یا در بهترین حالت بهم سوند الکتریکی وصل بشه.
بچه ها من از صبح داشتم رو لهجهم کار میکرم، کسی میدونه خونه ابراهیم حاتمیکیا کجاست؟!
به دنبال توجه بیش از حد به یک موضوع خاص مثل خشونت، بیتفاوتی، عشق، همدردی، صبر، بردباری، نگرانی و حواس پرتی! ذهن همیشه فرهنگ شخصیتی اون فرد رو به صورت امواج خیلی ظریف دریافت میکنه و بعد از یه مدت متناسب به همون اندازه که دقت به خرج دادید، اون صفت یا رفتار بخشی از ضمیر میشه و در نهایت شخص تبدیل به همونی میشه که سال ها بهش توجه و تمرکز داشته، یا تجسم میکرده!
و اگر این توجه غیر ارادی تداوم داشته باشه، یهروز میبینی شدی شبیه به همون آدمی که سالها ازش متنفر یا عاشقش بودی؛ چون تنفر داشتن و عاشق بودن بزرگ ترین نوع توجه هست.
این فکت یه هشدار یا پیش بینی آیندهست. پس با این حساب ما همیشه به همون شخصیتی تبدیل میشیم که مدام تو فکرمون هست و بهش توجه میکنیم، حالا میتونه آگاهانه باشه یا ناخودآگاه.
ضمانتی تو بهوجود اومدن چیزی که میخوایم و توقع داریم وجود نداره، مگر اینکه بتونیم توجه خودمون به ارتعاشات اون فرهنگ و رفتار رو جهت بدیم و ثابت نگه داریم.
پس مراقب افکار خودتون باشید و بدونید که به چه موضوعاتی توجه دائم دارید، چون همین ذهنیت ها آیندهرو میسازه.
@Channel4Hub
و اگر این توجه غیر ارادی تداوم داشته باشه، یهروز میبینی شدی شبیه به همون آدمی که سالها ازش متنفر یا عاشقش بودی؛ چون تنفر داشتن و عاشق بودن بزرگ ترین نوع توجه هست.
این فکت یه هشدار یا پیش بینی آیندهست. پس با این حساب ما همیشه به همون شخصیتی تبدیل میشیم که مدام تو فکرمون هست و بهش توجه میکنیم، حالا میتونه آگاهانه باشه یا ناخودآگاه.
ضمانتی تو بهوجود اومدن چیزی که میخوایم و توقع داریم وجود نداره، مگر اینکه بتونیم توجه خودمون به ارتعاشات اون فرهنگ و رفتار رو جهت بدیم و ثابت نگه داریم.
پس مراقب افکار خودتون باشید و بدونید که به چه موضوعاتی توجه دائم دارید، چون همین ذهنیت ها آیندهرو میسازه.
@Channel4Hub
تو مسیر زندگی اگر به کسی بر خوردید که واقعا شما رو دوست داشت، سعی کنید باهاش مهربون باشید و نگهش دارید تا بتونید شما هم بالآخره بهش عشق بورزید و دوستش داشته باشید...
شما معمولا به کسی که دوستش دارید نمیرسید، ولی میتونید این فرصت رو در اختیار کسی که شمارو دوست داره قرار بدید.
شما معمولا به کسی که دوستش دارید نمیرسید، ولی میتونید این فرصت رو در اختیار کسی که شمارو دوست داره قرار بدید.
پذیرفته شدن تو یک جمع جدید همیشه چالش های خاص خودش رو داره که من معمولا حوصله اونا رو ندارم، ولی پینگپنگ رو واقعا دوست دارم و از اونجایی که دوست و رفیقی که در سطح خودم یا بهتر از من پینگپنگ بازی کنه ندارم و زمان کافی برای باشگاه رفتن نیست، آخر هفته ها میرم پارک.
اونجا یه اجتماعی از زن و مرد و پیر و جوون هست که هر روز در حال بازی هستند. هفته اول کسی تحویلم نگرفت، بازیم هم ندادن، هفته بعدش هم همینطور، چون مثل میخ میرفتم میگفتم سلام، خسته نباشید و میشستم نگاه میکردم و حتی راکتم رو درنمیاوردم که ببینن منم بازیکنم!
سری بعد گفتم سلام خسته نباشید، من ۲۰ سالی هست همچین درخواستی نکردم، میشه منم بازی بدید؟! و بازیم دادن، اول مبتدیا رو فرستادن، اونارو بردم، بعد یکم حرفهای تر ها رو فرستادن اونا هم بردم، بعد یکی که واقعا خفن بود اومد باهام بازی کرد، بازی ۲ از ۳ رو ۳ به ۲ باختم و دیدن که منم بازی بلدم!
بعد ازم پرسیدن که قبلا بازی میکردی؟ گفتم نونهالان یهبار تهران اول شدم، گفتن خب چرا ادامه ندادی؟! گفتم یه شب دیر اومدم خونه بابام گفت کجا بودی؟ گفتم پینگپنگ، بعد گرفت راکتم رو شکوند، منم دیگه نرفتم پینگپنگ!
راکتم رو گرفت نگاه کرد، گفت:
تو با این آشغال من رو ۲ ست بردی؟! پسر تو خیلی خوبی... حتما بازم بیا... راستی اسمت چیه؟
_مهرداد.
و من تو اون جمع پذیرفته شدم.
امروز همه دوست داشتند با من بازی کنن...
اونجا یه اجتماعی از زن و مرد و پیر و جوون هست که هر روز در حال بازی هستند. هفته اول کسی تحویلم نگرفت، بازیم هم ندادن، هفته بعدش هم همینطور، چون مثل میخ میرفتم میگفتم سلام، خسته نباشید و میشستم نگاه میکردم و حتی راکتم رو درنمیاوردم که ببینن منم بازیکنم!
سری بعد گفتم سلام خسته نباشید، من ۲۰ سالی هست همچین درخواستی نکردم، میشه منم بازی بدید؟! و بازیم دادن، اول مبتدیا رو فرستادن، اونارو بردم، بعد یکم حرفهای تر ها رو فرستادن اونا هم بردم، بعد یکی که واقعا خفن بود اومد باهام بازی کرد، بازی ۲ از ۳ رو ۳ به ۲ باختم و دیدن که منم بازی بلدم!
بعد ازم پرسیدن که قبلا بازی میکردی؟ گفتم نونهالان یهبار تهران اول شدم، گفتن خب چرا ادامه ندادی؟! گفتم یه شب دیر اومدم خونه بابام گفت کجا بودی؟ گفتم پینگپنگ، بعد گرفت راکتم رو شکوند، منم دیگه نرفتم پینگپنگ!
راکتم رو گرفت نگاه کرد، گفت:
تو با این آشغال من رو ۲ ست بردی؟! پسر تو خیلی خوبی... حتما بازم بیا... راستی اسمت چیه؟
_مهرداد.
و من تو اون جمع پذیرفته شدم.
امروز همه دوست داشتند با من بازی کنن...
وقتی برای انجام کاری به معنای واقعی کلمه مصمم هستی و تمام فکر و ذکرت میشه اجرای اون، خود به خود دارای قدرت و شهامتی میشی که موازی باهاش یه آرامش عمیقی بهجود میاد.
و آدم با استفاده از آرامش و شهامت و تکیه به زمان حال، میتونه به گذشته سفر کنه و اون رو از بیخ تغییر بده! تو این لحظه چیزی که تا الآن به اسم پشیمونی و ناکامی و عقده میشناختی تبدیل به تجربهای روشن و بینظیر میشه.
و وقتی به این دگرگونی برسی، ریشهی آینده های دور از دسترس هم از همین الآن اصلاح میشه؛ یعنی چیزی که تا الآن ترس و دلشوره بوده تصفیه میشه و به امید و انگیزه تبدیل میشه.
و آدم با استفاده از آرامش و شهامت و تکیه به زمان حال، میتونه به گذشته سفر کنه و اون رو از بیخ تغییر بده! تو این لحظه چیزی که تا الآن به اسم پشیمونی و ناکامی و عقده میشناختی تبدیل به تجربهای روشن و بینظیر میشه.
و وقتی به این دگرگونی برسی، ریشهی آینده های دور از دسترس هم از همین الآن اصلاح میشه؛ یعنی چیزی که تا الآن ترس و دلشوره بوده تصفیه میشه و به امید و انگیزه تبدیل میشه.
Forwarded from موّاج
تو کامنتای کانال یکی از وبلاگنویسهایی که از قدیم میخوندم، اتفاقی یکی دیگه از وبلاگنویسهای قدیمی رو دیدم.
همیشه برام بی حاشیه بود. یادمه پرسینگ داشت، یه داداش کوچیکتر داشت، طبیعت گردی میکرد، فرفری بود، باندانا میبست.
یهو حس کردم تو خیابون وسط یه ظهر معمولی آشنا دیدم. مثلا یه ظهری که کتابای کنکور رو دوشت تلنبار شده و کولهت شونههاتو چلونده.
داری گشنه و خسته میری خونه، یهو همساده بغلی خونه کلنگی مامان بزرگت رو میبینی که سالی دو سه بار عصرا با هم تو کوچه هفت سنگ بازی میکردین. یه آشنای خیلی دور ولی قدیمیِ دلنشین. انگار بیشتر از یادآوری حس و حال خونه ننهبزرگه خوشحالی، میری جلو سلام میکنی ولی استرسش تو دلته که حالا که چی؟ همین؟ بگم سلام من هفت سنگت بودم؟
ولی لعنتی! خیلی حس خوبیه حالا که مادربزرگت مرده و همه خونههای کلنگی اون کوچه رو خراب کردن یه آشنا دیدی!
وبلاگ از دورانهای قشنگ زندگی من بود، حالا نه. یعنی نمیدونم، شاید. ولی میدونم بهش تعلق خاطر شدید داشتم و دارم. از اینکه میبینم اون جمعها کاملا تیکه پاره نشدن و هنوز یه جاهای مشترکی سر و کلهمون پیداست خوشحال میشم.
نمیدونم منظورمو میرسونم یا نه. فک کن سالها سال بگذره و یهو ببینی بچهی همساده بغلی خونه نَنْ بزرگت عصرا میاد تو پارک دم خونه شما بازی میکنه.
اینا برا بقیه هم هیجان انگیزه یا فقط من؟
همیشه برام بی حاشیه بود. یادمه پرسینگ داشت، یه داداش کوچیکتر داشت، طبیعت گردی میکرد، فرفری بود، باندانا میبست.
یهو حس کردم تو خیابون وسط یه ظهر معمولی آشنا دیدم. مثلا یه ظهری که کتابای کنکور رو دوشت تلنبار شده و کولهت شونههاتو چلونده.
داری گشنه و خسته میری خونه، یهو همساده بغلی خونه کلنگی مامان بزرگت رو میبینی که سالی دو سه بار عصرا با هم تو کوچه هفت سنگ بازی میکردین. یه آشنای خیلی دور ولی قدیمیِ دلنشین. انگار بیشتر از یادآوری حس و حال خونه ننهبزرگه خوشحالی، میری جلو سلام میکنی ولی استرسش تو دلته که حالا که چی؟ همین؟ بگم سلام من هفت سنگت بودم؟
ولی لعنتی! خیلی حس خوبیه حالا که مادربزرگت مرده و همه خونههای کلنگی اون کوچه رو خراب کردن یه آشنا دیدی!
وبلاگ از دورانهای قشنگ زندگی من بود، حالا نه. یعنی نمیدونم، شاید. ولی میدونم بهش تعلق خاطر شدید داشتم و دارم. از اینکه میبینم اون جمعها کاملا تیکه پاره نشدن و هنوز یه جاهای مشترکی سر و کلهمون پیداست خوشحال میشم.
نمیدونم منظورمو میرسونم یا نه. فک کن سالها سال بگذره و یهو ببینی بچهی همساده بغلی خونه نَنْ بزرگت عصرا میاد تو پارک دم خونه شما بازی میکنه.
اینا برا بقیه هم هیجان انگیزه یا فقط من؟
موّاج
تو کامنتای کانال یکی از وبلاگنویسهایی که از قدیم میخوندم، اتفاقی یکی دیگه از وبلاگنویسهای قدیمی رو دیدم. همیشه برام بی حاشیه بود. یادمه پرسینگ داشت، یه داداش کوچیکتر داشت، طبیعت گردی میکرد، فرفری بود، باندانا میبست. یهو حس کردم تو خیابون وسط یه ظهر…
خیلی حس جالبیه یکی یهو بیاد بگه من خط فکریت رو دنبال میکردم، جالب تر اینکه زیر پست یکی دیگه من رو بشناسه :))
منظورم از حس جالب همون ریختن برگاست :))
یادش بخیر ولی، وبلاگ نویسی میکردم، خیلی ادبی و مودب...
قابل توجه دوستانی که تازه با من آشنا شدن، من خیلی با ادب بودم جدی. 😅
منظورم از حس جالب همون ریختن برگاست :))
یادش بخیر ولی، وبلاگ نویسی میکردم، خیلی ادبی و مودب...
قابل توجه دوستانی که تازه با من آشنا شدن، من خیلی با ادب بودم جدی. 😅
Forwarded from شیشهی عمر
چیزی که منو در سطح روزمره خیلی اذیت میکنه این نگاهِ "حالا مگه چی هست/شده" به قواعد بازیه.
+رو پل پارک نکن.
-وا حالا مگه چی شده؟
+تو رختکن ویدئو نگیر.
- وا حالا مگه تو چی داری که من ندارم؟
+محتوای منو کپی نکن، صاحب محتوا منم.
-وا حالا مگه چی نوشتی؟
+محتوای منو از صفحه خودم نگاه کن که نفعش به خودم برسه.
- وا حالا مگه به من چه نفعی میرسه؟
+بقیه پول ملتو کامل پس بده.
-وا حالا مگه چقدر پوله؟
+تو رزومهت دروغ نگو.
- وا حالا مگه قراره منو بگیرن جای تو تنگ شه؟
یه سری قواعد هست که رعایت کردنشون زحمت چندانی نداره ولی جهان رو در نظم و تعادل نسبی نگه میداره. و یه سری آدم هستن که فقط در صورتی این قواعد رو رعایت میکنن، که قانع شن در صورت خطا کردنشون کره زمین منفجر می شه و ما به دورترین نقاط کهکشان راه شیری پرتاب میشیم.
+رو پل پارک نکن.
-وا حالا مگه چی شده؟
+تو رختکن ویدئو نگیر.
- وا حالا مگه تو چی داری که من ندارم؟
+محتوای منو کپی نکن، صاحب محتوا منم.
-وا حالا مگه چی نوشتی؟
+محتوای منو از صفحه خودم نگاه کن که نفعش به خودم برسه.
- وا حالا مگه به من چه نفعی میرسه؟
+بقیه پول ملتو کامل پس بده.
-وا حالا مگه چقدر پوله؟
+تو رزومهت دروغ نگو.
- وا حالا مگه قراره منو بگیرن جای تو تنگ شه؟
یه سری قواعد هست که رعایت کردنشون زحمت چندانی نداره ولی جهان رو در نظم و تعادل نسبی نگه میداره. و یه سری آدم هستن که فقط در صورتی این قواعد رو رعایت میکنن، که قانع شن در صورت خطا کردنشون کره زمین منفجر می شه و ما به دورترین نقاط کهکشان راه شیری پرتاب میشیم.
گفتن ورزشکاران و عنوان داران هم باید بیان سربازی، بعد حقوق سرباز صفر نزدیک به ۵ میلیون شده در ماه، متاهل ها هم ۸ میلیون.
به من ۸۰ هزار تومن میدادن، بعد اون ۲ سال رو هم برای اینکه بخوام بیارم تو سابقه بیمهم باید برم "بخرم" ازشون! ۲ سال هم که ممنوعالخروجم کردن بعد پایان خدمتم.
حالا که حال و هوای جنگی حس میشه، دارن آپشن در نظر میگیرن که جوونای مردم رو بیارن تو پادگانا. و باور کنید بخاطر ۵ میلیون تومن، خیییلی ها میرن دفترچه پست میکنن! تو دوران خدمت من طرف ۴ سال بود تو پادگان مونده بود، هی دعوا میکرد تا اضاف بخوره، میگفت اینجا جای خواب دارم غذا سر وقت میدن و همهچی هست...
به من ۸۰ هزار تومن میدادن، بعد اون ۲ سال رو هم برای اینکه بخوام بیارم تو سابقه بیمهم باید برم "بخرم" ازشون! ۲ سال هم که ممنوعالخروجم کردن بعد پایان خدمتم.
حالا که حال و هوای جنگی حس میشه، دارن آپشن در نظر میگیرن که جوونای مردم رو بیارن تو پادگانا. و باور کنید بخاطر ۵ میلیون تومن، خیییلی ها میرن دفترچه پست میکنن! تو دوران خدمت من طرف ۴ سال بود تو پادگان مونده بود، هی دعوا میکرد تا اضاف بخوره، میگفت اینجا جای خواب دارم غذا سر وقت میدن و همهچی هست...