کانال چهار
91 subscribers
947 photos
151 videos
3 files
158 links
خاندان ایران ساز پهلوی
تنها آلترناتیو ج.ا
پاینده ایران
جاوید شاه
Download Telegram
شیرینی قایقی نان سحر به قدری خوبه که می‌شه به عنوان سوغاتی با خودتون اینور و اونور ببرید.
فکرش رو بکن تازه از خواب بیدار شدی، یکی زنگ می‌زنه برات تعریف می‌کنه چه کونی ازش پاره شده! منم یکی ۱۰ صبح ۱ ساعت بخواد از بگاییاش برام بگه رو ۱ و نیم ازش می‌گیرم، در غیر این صورت مثل اون سکانس فیلم تیکن که لیام نیسون می‌گه:
"i will find you and i will kill you"
پیداش می‌کنم و یه تیر می‌زنم تو کله‌ش.
بح بح چه کادر پر مغزی. 😅
She stated that a person who values you would never put themselves in a position to lose you, which was deeply impactful.
🫴👈
روزتون مبارک دخترای قشنگم.
❤️
دیگه لیلی هم دوستم نداره، فقط برام احترام قائله.
تاریخچه لباس های تنگ و جذب از فرانسه میاد، قرن ۱۵!
گرچه بعدش فهمیدن که این لباس ها باعث مشکلات گوارشی می‌شه ولی خب تصور ملت از پوشیدن لباس عوض شده بود...
خلاصه که شکل و شمایل سوتین ها از اون زمان هی در حال تغییر بود تا اینکه سال ۱۹۱۴ سوتین به شکلی که الان می‌شناسیم ثبت اختراع شد.
و الآن به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا واقعا؟! که چی؟! و روز جهانی بدون سوتین داریم برای افزایش آگاهی راه های ابتلا به سرطان پستان و تشویق خانم ها به غربالگری و جلوگیری از این بیماری لعنتی.
پس، هرجا هستی، درش بیار.
🫴👈
هیچ توجیهی مبنی بر اینکه کسانی که غلط املایی دارند، انسان های خاص و باهوشی هستند وجود نداره؟
در غیر این صورت من باید تو آتیش جهنم بسوزم، یا در بهترین حالت بهم سوند الکتریکی وصل بشه.
همینجوری رندوم خیلی کارا کردم که تا آخر عمر باهام قراره بمونه...
و اینکه کاش در مورد فاک دادناتون صحبت کنیم‌. 🫤
بچه ها من از صبح داشتم رو لهجه‌م کار می‌کرم، کسی می‌دونه خونه ابراهیم حاتمی‌کیا کجاست؟!
🐈
به دنبال توجه بیش از حد به یک موضوع خاص مثل خشونت، بی‌تفاوتی، عشق، همدردی، صبر، بردباری، نگرانی و حواس پرتی! ذهن همیشه فرهنگ شخصیتی اون فرد رو به صورت امواج خیلی ظریف دریافت می‌کنه و بعد از یه مدت متناسب به همون اندازه که دقت به خرج دادید، اون صفت یا رفتار بخشی از ضمیر می‌شه و در نهایت شخص تبدیل به همونی می‌شه که سال ها بهش توجه و تمرکز داشته، یا تجسم می‌کرده!
و اگر این توجه غیر ارادی تداوم داشته باشه، یه‌روز می‌بینی شدی شبیه به همون آدمی که سال‌ها ازش متنفر یا عاشقش بودی؛ چون تنفر داشتن و عاشق بودن بزرگ ترین نوع توجه هست.
این فکت یه هشدار یا پیش بینی آینده‌ست. پس با این حساب ما همیشه به همون شخصیتی تبدیل می‌شیم که مدام تو فکرمون هست و به‌ش توجه می‌کنیم، حالا می‌تونه آگاهانه باشه یا ناخودآگاه.
ضمانتی تو به‌وجود اومدن چیزی که می‌خوایم و توقع داریم وجود نداره، مگر اینکه بتونیم توجه خودمون به ارتعاشات اون فرهنگ و رفتار رو جهت بدیم و ثابت نگه داریم.
پس مراقب افکار خودتون باشید و بدونید که به چه موضوعاتی توجه دائم دارید، چون همین ذهنیت ها آینده‌رو می‌سازه.
@Channel4Hub
تو مسیر زندگی اگر به کسی بر خوردید که واقعا شما رو دوست داشت، سعی کنید باهاش مهربون باشید و نگهش دارید تا بتونید شما هم بالآخره بهش عشق بورزید و دوستش داشته باشید...
شما معمولا به کسی که دوستش دارید نمی‌رسید، ولی می‌تونید این فرصت رو در اختیار کسی که شمارو دوست داره قرار بدید.
پذیرفته شدن تو یک جمع جدید همیشه چالش های خاص خودش رو داره که من معمولا حوصله اونا رو ندارم، ولی پینگ‌پنگ رو واقعا دوست دارم و از اونجایی که دوست و رفیقی که در سطح خودم یا بهتر از من پینگ‌پنگ بازی کنه ندارم و زمان کافی برای باشگاه رفتن نیست، آخر هفته ها می‌رم پارک.
اونجا یه اجتماعی از زن و مرد و پیر و جوون هست که هر روز در حال بازی هستند. هفته اول کسی تحویلم نگرفت، بازیم هم ندادن، هفته بعدش هم همینطور، چون مثل میخ می‌رفتم می‌گفتم سلام، خسته نباشید و می‌شستم نگاه می‌کردم و حتی راکتم رو درنمیاوردم که ببینن منم بازیکنم!
سری بعد گفتم سلام خسته نباشید، من ۲۰ سالی هست همچین درخواستی نکردم، می‌شه منم بازی بدید؟! و بازیم دادن، اول مبتدیا رو فرستادن، اونارو بردم، بعد یکم حرفه‌ای تر ها رو فرستادن اونا هم بردم، بعد یکی که واقعا خفن بود اومد باهام بازی کرد، بازی ۲ از ۳ رو ۳ به ۲ باختم و دیدن که منم بازی بلدم!
بعد ازم پرسیدن که قبلا بازی می‌کردی؟ گفتم نونهالان یه‌بار تهران اول شدم، گفتن خب چرا ادامه ندادی؟! گفتم یه شب دیر اومدم خونه بابام گفت کجا بودی؟ گفتم پینگ‌پنگ، بعد گرفت راکتم رو شکوند، منم دیگه نرفتم پینگ‌پنگ!
راکتم رو گرفت نگاه کرد، گفت:
تو با این آشغال من رو ۲ ست بردی؟! پسر تو خیلی خوبی... حتما بازم بیا... راستی اسمت چیه؟
_مهرداد.
و من تو اون جمع پذیرفته شدم.
امروز همه دوست داشتند با من بازی کنن...
وقتی برای انجام کاری به معنای واقعی کلمه مصمم هستی و تمام فکر و ذکرت می‌شه اجرای اون، خود به خود دارای قدرت و شهامتی می‌شی که موازی باهاش یه آرامش عمیقی به‌جود میاد.
و آدم با استفاده از آرامش و شهامت و تکیه به زمان حال، می‌تونه به گذشته سفر کنه و اون رو از بیخ تغییر بده! تو این لحظه چیزی که تا الآن به اسم پشیمونی و ناکامی و عقده می‌شناختی تبدیل به تجربه‌ای روشن و بی‌نظیر می‌شه.
و وقتی به این دگرگونی برسی، ریشه‌ی آینده های دور از دسترس هم از همین الآن اصلاح می‌شه؛ یعنی چیزی که تا الآن ترس و دل‌شوره بوده تصفیه می‌شه و به امید و انگیزه تبدیل می‌شه.
Forwarded from موّاج
تو کامنتای کانال یکی از وبلاگ‌نویس‌هایی که از قدیم میخوندم، اتفاقی یکی دیگه از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی رو دیدم.
همیشه برام بی حاشیه بود. یادمه پرسینگ داشت، یه داداش کوچیک‌تر داشت، طبیعت گردی میکرد، فرفری بود، باندانا میبست.
یهو حس کردم تو خیابون وسط یه ظهر معمولی آشنا دیدم. مثلا یه ظهری که کتابای کنکور رو دوشت تلنبار شده و کوله‌ت شونه‌هاتو چلونده.
داری گشنه و خسته میری خونه، یهو همساده بغلی خونه کلنگی مامان بزرگت رو میبینی که سالی دو سه بار عصرا با هم تو کوچه هفت سنگ بازی میکردین. یه آشنای خیلی دور ولی قدیمیِ دلنشین. انگار بیشتر از یادآوری حس و حال خونه ننه‌بزرگه خوشحالی، میری جلو سلام میکنی ولی استرسش تو دلته‌ که حالا که چی؟ همین؟ بگم سلام من هفت سنگت بودم؟
ولی لعنتی! خیلی حس خوبیه حالا که مادربزرگت مرده و همه خونه‌های کلنگی اون کوچه رو خراب کردن یه آشنا دیدی!
وبلاگ از دوران‌های قشنگ زندگی من بود، حالا نه. یعنی نمیدونم، شاید. ولی میدونم بهش تعلق خاطر شدید داشتم و دارم. از اینکه میبینم اون جمع‌ها کاملا تیکه پاره نشدن و هنوز یه جاهای مشترکی سر و کله‌مون پیداست خوشحال میشم.
نمیدونم منظورمو میرسونم یا نه. فک کن سالها سال بگذره و یهو ببینی بچه‌ی همساده بغلی خونه نَنْ بزرگت عصرا میاد تو پارک دم خونه شما بازی میکنه.
اینا برا بقیه هم هیجان انگیزه یا فقط من؟