به تازگی یه رمان رو رها کردم، چون شروع کردنش (برای من) از اول اشتباه بود ولی خب معرفی میکنم چون یکی از آثار تکاندهنده ادبیات ژاپن به حساب میاد.
اسم کتاب"斜陽" "خورشید در حال سقوط" و نویسندهش "اسامو دازای" هست.
داستان یه خانواده ژاپنی از طبقه بالا جامعهست که مجبورن خودشون رو با شرایط و واقعیت جدید ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وفق بدن، داستان سه شخصیت اصلی داره که قهرمانش خانمی به نام "کازوکو"ست، که با شرایط سخت اقتصادی/اجتماعی روبرو شده، اون دو نفر دیگه مادر و برادرش هستند.
قلم نویسنده خیلی خشن و ناراحت کنندهست، یعنی قشنگ بگایی زندگی کازوکو رو به خوردت میده.
این خانم جوان آرزوی آزادی و استقلال داره ولی متاسفانه تو جامعه سنتیای گیر افتاده و به طور کل رمان به بررسی این موضوع میپردازه که چطور فقدان آزادی در زندگی، آدم رو میگاد یا در اصل چجوری مبارزه برای آزادی میتونه منجر به ناامیدی و انزوا بشه.
یه قسمت از کتاب کازو یه شغلی داره که باید از کلی الوار مراقبت کنه، اون کسی که مسئول اون قسمت هست بهش یه کتاب میده که اگر حوصلهش سر رفت اون رو بخونه، آخر ساعت کاری کازو وقتی میخواد کتاب رو پس بده، میاد تشکر کنه ولی نمیتونه و یه سکوتی شکل میگیره و وقتی با هم چشم تو چشم میشن جفتشون گریهشون میگیره!
اینجا اگر شما مثل من تو کتاب خوندن کسخل باشید و خودتون رو کامل جای طرف قرار بدید، شما هم اشکی میشید.
یه جاش هم میگه:
"در زندگیمان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه میکنیم، ولی همهی این حسها روی هم به زور یک درصد از زمان زندگی ما را در بر میگیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم. من هر لحظه با حسی که سینهام را پاره پاره می کند در انتظار صدای پای خوشبختی در راهرو ام . هیچ. آه، زندگی پر رنج است. مُهریست که باور جهانیِ "کاش زاده نمیشدیم" را تصدیق میکند. از این رو هر روز، سپیدهدم تا شامگاه، در نومیدی انتظار چیزی را میکشم. کاش از زاده شدنم شاد بودم؛ از زنده بودنم، از اینکه جهانی هست و مردمانی. شما اخلاقیاتی را که سد راهتان باشد به کناری نمی اندازید؟"
.
ولی در کل نخونید، بگا میرید.
آپدیت: تمومش کردم.
@Channel4Hub
اسم کتاب"斜陽" "خورشید در حال سقوط" و نویسندهش "اسامو دازای" هست.
داستان یه خانواده ژاپنی از طبقه بالا جامعهست که مجبورن خودشون رو با شرایط و واقعیت جدید ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وفق بدن، داستان سه شخصیت اصلی داره که قهرمانش خانمی به نام "کازوکو"ست، که با شرایط سخت اقتصادی/اجتماعی روبرو شده، اون دو نفر دیگه مادر و برادرش هستند.
قلم نویسنده خیلی خشن و ناراحت کنندهست، یعنی قشنگ بگایی زندگی کازوکو رو به خوردت میده.
این خانم جوان آرزوی آزادی و استقلال داره ولی متاسفانه تو جامعه سنتیای گیر افتاده و به طور کل رمان به بررسی این موضوع میپردازه که چطور فقدان آزادی در زندگی، آدم رو میگاد یا در اصل چجوری مبارزه برای آزادی میتونه منجر به ناامیدی و انزوا بشه.
یه قسمت از کتاب کازو یه شغلی داره که باید از کلی الوار مراقبت کنه، اون کسی که مسئول اون قسمت هست بهش یه کتاب میده که اگر حوصلهش سر رفت اون رو بخونه، آخر ساعت کاری کازو وقتی میخواد کتاب رو پس بده، میاد تشکر کنه ولی نمیتونه و یه سکوتی شکل میگیره و وقتی با هم چشم تو چشم میشن جفتشون گریهشون میگیره!
اینجا اگر شما مثل من تو کتاب خوندن کسخل باشید و خودتون رو کامل جای طرف قرار بدید، شما هم اشکی میشید.
یه جاش هم میگه:
"در زندگیمان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه میکنیم، ولی همهی این حسها روی هم به زور یک درصد از زمان زندگی ما را در بر میگیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم. من هر لحظه با حسی که سینهام را پاره پاره می کند در انتظار صدای پای خوشبختی در راهرو ام . هیچ. آه، زندگی پر رنج است. مُهریست که باور جهانیِ "کاش زاده نمیشدیم" را تصدیق میکند. از این رو هر روز، سپیدهدم تا شامگاه، در نومیدی انتظار چیزی را میکشم. کاش از زاده شدنم شاد بودم؛ از زنده بودنم، از اینکه جهانی هست و مردمانی. شما اخلاقیاتی را که سد راهتان باشد به کناری نمی اندازید؟"
.
ولی در کل نخونید، بگا میرید.
آپدیت: تمومش کردم.
@Channel4Hub
شیرینی قایقی نان سحر به قدری خوبه که میشه به عنوان سوغاتی با خودتون اینور و اونور ببرید.
فکرش رو بکن تازه از خواب بیدار شدی، یکی زنگ میزنه برات تعریف میکنه چه کونی ازش پاره شده! منم یکی ۱۰ صبح ۱ ساعت بخواد از بگاییاش برام بگه رو ۱ و نیم ازش میگیرم، در غیر این صورت مثل اون سکانس فیلم تیکن که لیام نیسون میگه:
"i will find you and i will kill you"
پیداش میکنم و یه تیر میزنم تو کلهش.
"i will find you and i will kill you"
پیداش میکنم و یه تیر میزنم تو کلهش.
She stated that a person who values you would never put themselves in a position to lose you, which was deeply impactful.
تاریخچه لباس های تنگ و جذب از فرانسه میاد، قرن ۱۵!
گرچه بعدش فهمیدن که این لباس ها باعث مشکلات گوارشی میشه ولی خب تصور ملت از پوشیدن لباس عوض شده بود...
خلاصه که شکل و شمایل سوتین ها از اون زمان هی در حال تغییر بود تا اینکه سال ۱۹۱۴ سوتین به شکلی که الان میشناسیم ثبت اختراع شد.
و الآن به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا واقعا؟! که چی؟! و روز جهانی بدون سوتین داریم برای افزایش آگاهی راه های ابتلا به سرطان پستان و تشویق خانم ها به غربالگری و جلوگیری از این بیماری لعنتی.
پس، هرجا هستی، درش بیار.
گرچه بعدش فهمیدن که این لباس ها باعث مشکلات گوارشی میشه ولی خب تصور ملت از پوشیدن لباس عوض شده بود...
خلاصه که شکل و شمایل سوتین ها از اون زمان هی در حال تغییر بود تا اینکه سال ۱۹۱۴ سوتین به شکلی که الان میشناسیم ثبت اختراع شد.
و الآن به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا واقعا؟! که چی؟! و روز جهانی بدون سوتین داریم برای افزایش آگاهی راه های ابتلا به سرطان پستان و تشویق خانم ها به غربالگری و جلوگیری از این بیماری لعنتی.
پس، هرجا هستی، درش بیار.
هیچ توجیهی مبنی بر اینکه کسانی که غلط املایی دارند، انسان های خاص و باهوشی هستند وجود نداره؟
در غیر این صورت من باید تو آتیش جهنم بسوزم، یا در بهترین حالت بهم سوند الکتریکی وصل بشه.
در غیر این صورت من باید تو آتیش جهنم بسوزم، یا در بهترین حالت بهم سوند الکتریکی وصل بشه.
بچه ها من از صبح داشتم رو لهجهم کار میکرم، کسی میدونه خونه ابراهیم حاتمیکیا کجاست؟!
به دنبال توجه بیش از حد به یک موضوع خاص مثل خشونت، بیتفاوتی، عشق، همدردی، صبر، بردباری، نگرانی و حواس پرتی! ذهن همیشه فرهنگ شخصیتی اون فرد رو به صورت امواج خیلی ظریف دریافت میکنه و بعد از یه مدت متناسب به همون اندازه که دقت به خرج دادید، اون صفت یا رفتار بخشی از ضمیر میشه و در نهایت شخص تبدیل به همونی میشه که سال ها بهش توجه و تمرکز داشته، یا تجسم میکرده!
و اگر این توجه غیر ارادی تداوم داشته باشه، یهروز میبینی شدی شبیه به همون آدمی که سالها ازش متنفر یا عاشقش بودی؛ چون تنفر داشتن و عاشق بودن بزرگ ترین نوع توجه هست.
این فکت یه هشدار یا پیش بینی آیندهست. پس با این حساب ما همیشه به همون شخصیتی تبدیل میشیم که مدام تو فکرمون هست و بهش توجه میکنیم، حالا میتونه آگاهانه باشه یا ناخودآگاه.
ضمانتی تو بهوجود اومدن چیزی که میخوایم و توقع داریم وجود نداره، مگر اینکه بتونیم توجه خودمون به ارتعاشات اون فرهنگ و رفتار رو جهت بدیم و ثابت نگه داریم.
پس مراقب افکار خودتون باشید و بدونید که به چه موضوعاتی توجه دائم دارید، چون همین ذهنیت ها آیندهرو میسازه.
@Channel4Hub
و اگر این توجه غیر ارادی تداوم داشته باشه، یهروز میبینی شدی شبیه به همون آدمی که سالها ازش متنفر یا عاشقش بودی؛ چون تنفر داشتن و عاشق بودن بزرگ ترین نوع توجه هست.
این فکت یه هشدار یا پیش بینی آیندهست. پس با این حساب ما همیشه به همون شخصیتی تبدیل میشیم که مدام تو فکرمون هست و بهش توجه میکنیم، حالا میتونه آگاهانه باشه یا ناخودآگاه.
ضمانتی تو بهوجود اومدن چیزی که میخوایم و توقع داریم وجود نداره، مگر اینکه بتونیم توجه خودمون به ارتعاشات اون فرهنگ و رفتار رو جهت بدیم و ثابت نگه داریم.
پس مراقب افکار خودتون باشید و بدونید که به چه موضوعاتی توجه دائم دارید، چون همین ذهنیت ها آیندهرو میسازه.
@Channel4Hub
تو مسیر زندگی اگر به کسی بر خوردید که واقعا شما رو دوست داشت، سعی کنید باهاش مهربون باشید و نگهش دارید تا بتونید شما هم بالآخره بهش عشق بورزید و دوستش داشته باشید...
شما معمولا به کسی که دوستش دارید نمیرسید، ولی میتونید این فرصت رو در اختیار کسی که شمارو دوست داره قرار بدید.
شما معمولا به کسی که دوستش دارید نمیرسید، ولی میتونید این فرصت رو در اختیار کسی که شمارو دوست داره قرار بدید.
پذیرفته شدن تو یک جمع جدید همیشه چالش های خاص خودش رو داره که من معمولا حوصله اونا رو ندارم، ولی پینگپنگ رو واقعا دوست دارم و از اونجایی که دوست و رفیقی که در سطح خودم یا بهتر از من پینگپنگ بازی کنه ندارم و زمان کافی برای باشگاه رفتن نیست، آخر هفته ها میرم پارک.
اونجا یه اجتماعی از زن و مرد و پیر و جوون هست که هر روز در حال بازی هستند. هفته اول کسی تحویلم نگرفت، بازیم هم ندادن، هفته بعدش هم همینطور، چون مثل میخ میرفتم میگفتم سلام، خسته نباشید و میشستم نگاه میکردم و حتی راکتم رو درنمیاوردم که ببینن منم بازیکنم!
سری بعد گفتم سلام خسته نباشید، من ۲۰ سالی هست همچین درخواستی نکردم، میشه منم بازی بدید؟! و بازیم دادن، اول مبتدیا رو فرستادن، اونارو بردم، بعد یکم حرفهای تر ها رو فرستادن اونا هم بردم، بعد یکی که واقعا خفن بود اومد باهام بازی کرد، بازی ۲ از ۳ رو ۳ به ۲ باختم و دیدن که منم بازی بلدم!
بعد ازم پرسیدن که قبلا بازی میکردی؟ گفتم نونهالان یهبار تهران اول شدم، گفتن خب چرا ادامه ندادی؟! گفتم یه شب دیر اومدم خونه بابام گفت کجا بودی؟ گفتم پینگپنگ، بعد گرفت راکتم رو شکوند، منم دیگه نرفتم پینگپنگ!
راکتم رو گرفت نگاه کرد، گفت:
تو با این آشغال من رو ۲ ست بردی؟! پسر تو خیلی خوبی... حتما بازم بیا... راستی اسمت چیه؟
_مهرداد.
و من تو اون جمع پذیرفته شدم.
امروز همه دوست داشتند با من بازی کنن...
اونجا یه اجتماعی از زن و مرد و پیر و جوون هست که هر روز در حال بازی هستند. هفته اول کسی تحویلم نگرفت، بازیم هم ندادن، هفته بعدش هم همینطور، چون مثل میخ میرفتم میگفتم سلام، خسته نباشید و میشستم نگاه میکردم و حتی راکتم رو درنمیاوردم که ببینن منم بازیکنم!
سری بعد گفتم سلام خسته نباشید، من ۲۰ سالی هست همچین درخواستی نکردم، میشه منم بازی بدید؟! و بازیم دادن، اول مبتدیا رو فرستادن، اونارو بردم، بعد یکم حرفهای تر ها رو فرستادن اونا هم بردم، بعد یکی که واقعا خفن بود اومد باهام بازی کرد، بازی ۲ از ۳ رو ۳ به ۲ باختم و دیدن که منم بازی بلدم!
بعد ازم پرسیدن که قبلا بازی میکردی؟ گفتم نونهالان یهبار تهران اول شدم، گفتن خب چرا ادامه ندادی؟! گفتم یه شب دیر اومدم خونه بابام گفت کجا بودی؟ گفتم پینگپنگ، بعد گرفت راکتم رو شکوند، منم دیگه نرفتم پینگپنگ!
راکتم رو گرفت نگاه کرد، گفت:
تو با این آشغال من رو ۲ ست بردی؟! پسر تو خیلی خوبی... حتما بازم بیا... راستی اسمت چیه؟
_مهرداد.
و من تو اون جمع پذیرفته شدم.
امروز همه دوست داشتند با من بازی کنن...
وقتی برای انجام کاری به معنای واقعی کلمه مصمم هستی و تمام فکر و ذکرت میشه اجرای اون، خود به خود دارای قدرت و شهامتی میشی که موازی باهاش یه آرامش عمیقی بهجود میاد.
و آدم با استفاده از آرامش و شهامت و تکیه به زمان حال، میتونه به گذشته سفر کنه و اون رو از بیخ تغییر بده! تو این لحظه چیزی که تا الآن به اسم پشیمونی و ناکامی و عقده میشناختی تبدیل به تجربهای روشن و بینظیر میشه.
و وقتی به این دگرگونی برسی، ریشهی آینده های دور از دسترس هم از همین الآن اصلاح میشه؛ یعنی چیزی که تا الآن ترس و دلشوره بوده تصفیه میشه و به امید و انگیزه تبدیل میشه.
و آدم با استفاده از آرامش و شهامت و تکیه به زمان حال، میتونه به گذشته سفر کنه و اون رو از بیخ تغییر بده! تو این لحظه چیزی که تا الآن به اسم پشیمونی و ناکامی و عقده میشناختی تبدیل به تجربهای روشن و بینظیر میشه.
و وقتی به این دگرگونی برسی، ریشهی آینده های دور از دسترس هم از همین الآن اصلاح میشه؛ یعنی چیزی که تا الآن ترس و دلشوره بوده تصفیه میشه و به امید و انگیزه تبدیل میشه.